یگانه و سعید، اتفاقی باور نکردنی!

سلام دوستان
اومدم یه اتفاق تقریبا عجیبو بگم
خیلی خلاصه و مفید بگم که اصلا جریان از چه قرار بوده
تقریبا 10 سال پیش، دختر عموم و شوهرش می فهمن که نمیتونن بچه دار بشن
بعد از یه مدت شوهرش میگه که می خواد از یه پرورشگاهی جایی بچه بیاره
حالا دقیق نمی دونم از پرورشگاه بوده یا کجا که می خواستن بچه بیارن، ولی کارشون نمیشه، چون یه سری شرایط داشته که اینا هم همه ی شرایط رو نداشتن، مثلا یکیش این که یه خونه به نام بچه بکنی، خب اینا اون موقع خونه واسه خودشونم نداشتن
خلاصه باجناقش می گرده و یه خونواده ی معتاد که بچشونو نمی خواستن رو پیدا می کنه
خلاصه، اون زنه تازگیا باردار شده بوده، که اینا با هم توافق می کنن و اون زنه با اسم دختر عموی من میره کارای دکتر و زایمان و اینجور چیزاشو می کنه
اینم اضاف کنم که من دقیقا نمی دونم چی چه جوری بوده، و فقط همین اطلاعاتی که دارم رو دارم میگم
خلاصه، بچه رو می گیرن، اسمشم می زارن یگانه
می گذره تا موقع ی مدرسه ی یگانه میشه
می خواستن از روستا بیان شهر یگانه رو تو شهر بفرستن مدرسه، که یه وقت کسی این موضوع رو بهش نگه، یا مسخرش نکنه
اول که سعید، شوهر دختر عموم، میگه که کسی حق نداره حتی اگه یگانه بزرگ هم شد بگه که ما خونواده ی واقعیش نیستیم، اینم مثل بچه ی خودمه، هیچ فرقی نمی کنه
خلاصه، سعید نمی تونه تو شهر خونه بگیره، در ضمن شغلشم راننده ی ماشین سنگین بود
خب، پس مجبور میشن همه چی رو به یگانه میگن، که یه وقت تو مدرسه از کسی نشنوه، چون قبلا تقریبا یه همچین موردی پیش اومده بوده
اینم اضاف کنم که قبلش، خب عموم تقریبا همه ی دختراشو خودش سر و سامون داده، واسشون خونه خریده و اینا
به سعید میگه که من یه خونه تو شهر می خرم، می زنم به اسم یگانه
سعیدم ازش تشکر می کنه، و میگه که من هر چی هستم هر چی داشته باشم و نداشته باشم، با تمام وجودم واسه یگانه ضحمت می کشم و فقط می خوام هر کاری که بتونم یا نتونم واسش انجام بدم، خودم کرده باشم
خیلیا هم بهش میگن خب قبول کن، چی از این بهتر و اینا
سعیدم میگه که من شرفمو زیر پا نمیزارم، خدا رو شکر محتاج کسی نیستم و نمیشم
حالا هر که میخواد بگه که این شرفو ناموس و غیرتی که سعید ازش دم می زنه یه مشت کلمات گندیده و سنتی یا هر چیز دیگه ای هست بگه، برام مهم نیست
خلاصه، سعید خیلی یگانه رو دوست داشت، خیلی، شاید بگم اگه حتی یه بار بهش نگفته بالای چشات ابرو باور نکنید
همیشه سعی می کرد بهترین ها رو واسش فراهم کنه
اینم بگم که دختر عموم زیاد راضی نبود، و تقریبا به یگانه اهمیت نمی داد
حالا یگانه هشت سالشه، و …
هفته ی پیش، سعید داشته برمی گشته خونه
شب میره خونه ی دوستش، شام و اینا رو می خوره، از شانسش دوستش شب کار بوده و باید می رفته سر کار
خلاصه، سعیدم میره شبو تو ماشینش می خوابه
پیکنیکم روشن می کنه که سردش نشه، و خلاصه، بیچاره رو گاز می گیره و رحمت خدا میره
صبح دوستش میاد، می بینه هیچ خبری نیست و ماشین سعیدم همونجاست
چند بار می زنه به شیشه و اینا، و می بینه نه، سعید تکون نمی خوره
زنگ می زنه پلیس و میان شیشه رو می شکنن و اینا، و می بینن که راحت خوابیده
چشاشم تقریبا باز بوده، و ظاهرا تشخیص دادن که می خواسته کاری کنه ولی نتونسته
خلاصه، تو مراسم خاک سپاری، یگانه یه لحظه آروم نمی گرفت، همش می گفت بابا سعیدمو می خوام، بابا سعیدمو می خوام
همه داشتن بخاطرش گریه می کردن، مرد و زن، پیر و جوون
منم یه گوشه مثل همیشه خیلی سرد و بیروح وایساده بودم
خلاصه، هیچی و هیچکس نمیتونست یگانه رو آروم کنه، حتی میگفت بزارین برم پیش بابا سعید بخوابم، بعد از بابا سعید من هیچ کی رو ندارم
اینجوری که شنیدم، هم سعید واسه یگانه بیشتر از یه پدر بوده، هم یگانه واسه سعید بیشتر از یه فرزند
موقعی که خاک میریزن رو قبر سعید، یگانه ساکت میشه، و می بینن که لباش تکون می خوره
تقریبا تا 5 دقیقه ساکت، و فقط لباش تکون می خورده
بعد میگه که بابا سعید باهام حرف زد، بهم گفت همیشه باهامه، بهم گفت خیلی دوستم داره، و بقیشو درست نمی دونم، چون تحمل سر و صدا رو نداشتم، زدم بیرون از قبرستون، و همینا رو شنیدم
خلاصه، می گفتن که خیلیا گفتن بچه خیالاتی شده، ولی ظاهرا سید محله تایید کرده که روح سعید باهاش حرف زده
آخه واقعا هیچ جوره آروم نمی شد، هر جور بود می خواست بره تو قبر سعید بخوابه، اصلا یه چیزی میگم، یه چیزی میشنوین
خب دیگه، گفتم خیلی خلاصه و مفید بگم، کم و کاستیاشم تقصیر من نیست، چون پیش میاد
خوش باشید

درباره علیرضا مرزبان

علیرضا مرزبان، دانشجوی رشته ی نرم افزار.
این نوشته در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی ارسال و , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

13 Responses to یگانه و سعید، اتفاقی باور نکردنی!

  1. 1

    درود. تأمل بر انگیز بود.
    مرسی از پست. حالا اون مدال منو بده. مدالمو میخوام ها. یادت نره. من مدالمو میخوام.

  2. 2
  3. 3
  4. 4
    ریحان says:

    سلام..طفلی یگانه!ایشاء الله که آینده خوبی داشته باشه..موفق باشین

  5. 5

    سلام.
    چهههه بَََََد!
    نمیدونسته تو فضای بسته نباید پیکنیک یا گاز روشن کرد؟
    به هر حال، خدا رحمتشو نصیب روحش کنه، و صبر به یگانه بده!
    ممنون بابت پُُُُست!

  6. 6
    احمد عبدالله پور احمد عبد الله پور says:

    سلام و درود بر شما دوست عزیزم
    عجب سرنوشت عجیب و غریبی بود و پر از درس و ماجرا
    به هر حال که روح آقا سعید انشالله با اولیا الله محشور باشه و انشالله که یگانه خانم هم باعث سربلندی آقا سعید بشه
    به هر حال مرسی بابت به اشتراک گذاشتن این سرنوشت پر از ماجرا
    روزتون خوش و خدا نگهدار

  7. 7

    سلام نمیتونم چیزی بگم چون شناسنامت منو کشت در پناه حق

  8. 8

    سلام همکار، واقعا چه عجیب بود، ولی منم قبول دارم که روحش واقعا با بچش حرف زده

  9. 9

    واقعا متاسف شدم.
    تسلیت میگم و خدا هم به یگانه صبر بده.

  10. 10
    shadow of death says:

    سلام
    از همه ممنونم
    موفق باشید

  11. 11
    گوشه نشین says:

    سلام و تشکر از این پست خب چه میشود کرد دنیا پر است از این گونه حوادث روحش شاد ..

  12. 12
    محمد رضا خوشی محمد رضا خوشی says:

    سلام
    میتونه اتفاق بیفته

  13. 13
    shadow of death says:

    سلام ممنون از شما دو دوست عزیز…

دیدگاهتان را بنویسید