بفرمایید داخل . دمِ در بدِ

بفرمایید داخل. خانه تکانی داریم.

امروز قصد دارم خانه تکانی کنم. خانه تکانی ای هیولایی. خانه تکانی ای تخیلی. شما هم بفرمایید کمک. قفسه های دلم پر از خمره های وصله پینه زده شده. با رنگهای زشت و تیره. بعضی هاشون قرمز خونی. بعضی هاشون قهوه ایِ سوخته. بعضی هاشونم سیاه. آنقدر سیاه که ترس در دل آدم می اندازد. باید همه اینها را خانه تکانی کنم. چقدر سخت. هر سال می خواهم اینکار را بکنم ولی نمی توانم.
قفسه ها وقتی باد می وزد صدای قیژ و قوژش دل و روحم را می خراشد. دیگر نباید تامل کنم. شما هم بفرمایید خانه تکانی. اول از طبقه اول. خمره ها و جعبه هایی غبار آلود. درونش فقط غم و غصه دیده می شود. آه های شبانه و سوزهای اشک آلود. دلم برایشان می سوزد که به زباله دانی بروند. خاطره ها دارم با آنها ولی باید بروند. جای غم و غصه های جدید باید باشد. نه نه نه. اصلا چه معنی دارد غم و غصه. با لگدی به آن قفسه می کوبم و غم و غصه ها را می شکنم. بعد با جاروبرقی جمعشان می کنم. شاید از کامبیز کمک گرفتم. نمی دانم حالا تا بعد.
به طبقه بعدی میرسم. وای چقدر خشم اینجا تلنبار شده. خشم از فلانی و فلانی. فلان مسوول فلان دوست فلان فامیل. حالا به هر دلیل خیلی این قفسه سنگین شده. کجا بریزم این خشم های مهار نشده را. گیج شده ام. اصلا من رو چه به خانه تکانی. اگر قرار باشد غم و غصه ها را بشکنم و خشم ها را کاری نداشته باشم چرا به سال جدید بروم. سالی که فقط زمانش فرق می کند ولی من همانم که هستم.
نه باید خانه تکانی کنم. شما هم بفرمایید. بگذارید از قفسه ای دیگر شروع کنم. وااای. همان خمره های سیاهِ زشت و هراسان. باید از آن شروع کنم. به سمتشان می روم. می ترسم. قهقهه های بی معنی و وسوسه های گوناگون سراغم می آیند. نمی خواهند آن سیاهیِ زشت درونم را پاکسازی کنم. واای چقدر درونشان پر از کینه , پر از نفرت , پر از جهالت های چرت و پرت دیده می شود. کینه از فلانی بخاطر یک حرف ساده. نفرت از فلانی بخاطر یک نظر متفاوت. کینه از آن دوست بخاطر سلیقه متضادش و تنفر از…
تنفر از…
باورم نمی شود
اینهمه کینه و تنفر کجا بوده. بخاطر مسائلی پیش پا افتاده یک کوچکتر یا بزرگتر از خود را طرد کرده ای. چون فقط با فکرت , عقیده ات , تفکرت و خیلی چیزها با تو مخالف است ؟ عجب این شیطان درونت فعال و پر کار است. به چه چیز این خانه تکانی ام بنازم.
دوباره غم و غصه می آید. هنوز خانه تکانی نکرده که دارد دوباره پر می شود. چرا در این قفسه بزرگ هوای نفسَم جایی از مهر و محبت نمی بینم ؟ چرا مودت و دوستی را نمی بینم ؟ حسش نمی کنم ؟ آه آن سوی خانه دلم قفسه ای دیگر میابم. حتما آنجاست. نقطه های نورانی آنجاست. انرژی می گیرم و وقتی به آن میرسم متعجب. قفسه ای شیک و با کلاس. با محتویاتی شیک و با کلاس. اما بوی خوبی از آنها حس نمی کنم. انگار بهتر از جای قبلی است. آری خانه تکانی را از همین جا شروع می کنم. شما هم بفرمایید.
به قفسه که نزدیک می شوم بوی مشمئز کننده ای به مشامم میرسد. بوی خودبینی ام است که با کمی بوی خودبزرگ بینی و کوچک شمردن دیگران درهم آمیخته. به آن توجهی نمی کنم. بالاخره باید از یک جایی شروع کرد. ماسکی به صورتم می زنم و می خواهم قفسه را خالی کنم. وااای چه جعبه های سنگینی. زورم نمی رسد تنهایی بلندشان کنم. عرقم جاری می شود. اینها دیگر چیست ؟ اوه. قفسه غرور و تکبرم است. غرور و تکبری که بارها زمینم زده. خدااایااا چقدر سیاهی درونم ریخته شده. آن قفسه دیگری هم اخلاق زشتم است. ناراحت روی سکوی کنار دلم می نشینم. چه کار کنم با این خانه تکانی دل ؟ با اینهمه زشتی چطور سال را نو کنم ؟ من همان گندی هستم که هستم. چگونه بدون اینکه تغییری کنم سال را نو کنم ؟ فقط این قفسه هایم سنگین تر و خانه تکانی اش سخت تر می شود. کمی تامل می کنم. کلیدم را برمی دارم و قفسه های دلم را قفل می کنم. به یکباره نمی توانم تغییرش دهم. زمان می برد. کار فقط یکماه یا چند روز قبل از عید نیست. کارِ یک عمر تلاش است که این زشتی ها را نابود کنم. شما هم بفرمایید.
خدایا این زمانه ذاتش ظلم است. ذاتش ناحق کردن حق مظلوم است. هر چه کنیم , عقلها هم اسمی عاقل شوند باز هم ظلم است. من را از این سیاهی ها دور گردان و دیدگانم را به نور حقیقت خودت روشن گردان. دیدگان همه ی دوستانم را پر فروغ گردان و هر آن چه موجب سیاهی دیدگانم می شود را محو نما. سال آینده را دیدگانی پر از نور و محبت برای همه عزیزانم آرزومندم.
یا علی. التماس دعا

درباره مهدی بهرامی راد

متولد 9 اردیبهشت 1359 . ساکن اصفهانم . از همان کودکی متوجه شدم آرپی دارم و کمی با بقیه فرق می کنم. از کودکی به نوشتن و داستان نویسی علاقه داشتم . کتاب زیاد می خواندم . از رمان گرفته تا کتابهای فلسفی , کشاورزی , علمی , تاریخی , با ربط و بی ربط . می خوندم و می نوشتم . اولین رمانم را سال 78 نوشتم . به دنبال چاپش رفتم ولی بخاطر نداشتن رزومه و اعتبار باید خودم هزینه چاپش را می دادم . پس رمان نویسی را موقتا رها کردم . در کنار کار متوجه شدم علاقه شدیدی به فیلم دارم و نوشتنم را در آن راستا تنظیم کردم . دوره فیلمنامه نویسی مرحوم احمد بیگدلی رو رفتم و چند کتاب خوندم . متوجه شدم که چه کار باید بکنم . اولین داستانم را سال 88 فیلمنامه کردم آنهم بعد از یک سال و نیم تحقیق . یک فیلمنامه علمی که بخاطرش مصاحبه ها کردم و کتابهایی گاها ششصد صفحه ای یا چند جلدی خوندم . به محض ارائه به سازمانی که آنهم با تلاش خودم یافتمش استقبال شد . تهیه کننده و کارگردان انتخاب شد . کار پیش تولید خوب پیش می رفت که به بحران اقتصادی سال 89 و تحریم ها برخورد کردیم و بودجه فیلم باقالی شد . خخخ طی این سالها به عنوان فیلمنامه نویس و منتقد , در بعضی گروههای هنری اصفهان و تهران شناخته شده ام . با اینکه هنوز نوشته ای از فیلمنامه هایم تولید نشده ولی بعنوان مشاور فیلمنامه در بعضی کارها انتخاب می شوم و متن هایی را برای اصلاح و نظر یا بازنویسی برایم می فرستند . از اواخر سال 89 بیماری آرپی ام با روند تندی شروع به پیشرفت کرد و خیلی در کارهایم اختلال بوجود آورد . در کمتر از یکسال به جایی رسیدم که فقط نور می دیدم . نه چهره ای تشخیص میدادم و نه می توانستم تنها به جایی بروم . اولش دیگران کمکم می کردند ولی به مرور خسته گی و کلافه گی را در لحن و رفتارشان حس می کردم . پس گوشه گیر تر شدم و خود را با نوشته هایم سرگرم می کردم . و اما اکنون خوشحالم با این محله آشنا شدم . بچه هایی از جنس خودم . مثل خودم که همدیگر رو می فهمیم . تجربه های یکسان و حرفهای قابل ملموس داریم . تلاش می کنیم و به خودمان متکی هستیم . هنوز می نویسم و رمان دومم را مدتی پیش تمام کردم و منتظر جواب چند ناشر هستم که ببینم چاپ می کنند یا نه . البته از خدایشان است چون طرح داستان رو می دونند چیه . با عصا به جاهای مختلف میرم و منتظر دیگران نیستم . و آینده از آن ماست . موفق و پیروز باشید راههای ارتباطی : 09386722122 آی دی تلگرام: @mahdibahramirad لینک کانال پیک شفا که خودم مدیریتش می کنم: @peyk_shafa ایمیل : Mahdi.bahrami.rad@gmail.com کانال خط خطی های مهدی بهرامی راد: @khatkhatiha59
این نوشته در اجتماعی, صحبت های خودمونی ارسال و , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

30 Responses to بفرمایید داخل . دمِ در بدِ

  1. 1
    صادق says:

    سلام متشکرم از پست شما عالی بود

    متن خلاقانه و فوق العاده جالب بود
    مرسی که پست دادی
    خدا نگه دار

  2. 2
    ریحان says:

    سلام لایک. موفق باشید…

    فقط این خیلی جدی بود آقای اسدی اینجا چه میکردن!خخخ

  3. 3

    سلام جناب بهرامی عزیز. امیدوارم چیزی که میگم به قفسه رنجش هاتون اضافه نشه. نوشته از نظر من هیچ خلاقیتی نداشت و یه خورده هم لحن موعظه به خودش گرفته بود که خوندنش رو واسه من سخت کرد. مشکلش هم به نظرم از همون استعاره دور ریختن کینه های کهنه از صندوقچه یا خونۀ دل بود که خودش از فرط استعمال دیگه کهنه شده. ارادت فراوون.

    • 3.1
      مهدی 313 says:

      سلام جناب صالحی عزیز
      قبول دارم . چون ذاتِ خونه تکونی و عید و سال نو تکراریِ . مسئله تکراری متنهای تکراری و بدون خلاقیت میاره . البته یک نکته مهم دیگه هم هست که دلیل اصلی این متن کسالت بار برای شما بود و اونم بی خلاقیتیِ خودمِ . گاهی پیش میاد شوما ببخشین . موفق و پیورز باشید

  4. 4
    کامبیز کامبیز says:

    سلام عزیزم. خودم کمکت میکنم.
    وخیسا خانه ی دلمان را بتکانیم.
    به این دکتر هم توجه نکن همینطوری الکی یه چیزی گفت خخخ.
    عالی نوشتی مرگ خودم.
    به امید این که همه ما سال دلمان رو نو کنیم سال افکارمون رو نو کنیم و جشن بگیریم.
    زیبا بود به اندازه دلت

  5. 5

    آفرین مهدی جان. متن زیبایی بود و هست و خواهد بود. راستش انگار حرف دل منو زدی منم بش میگم که باباجون اینقدر کینه نداشته باش آخه مگه چی شده مگه چه اتفاقی افتاده مگه ما انسانها و همنوعان اعضای یکدیگر و اعضای یک پیکر نیستیم پس چرا باید بیخودی باهم بد باشیم چرا باید بجای مهر و محبت در دلهامون کینه و عداوت بکاریم. ولی خب کو گوش شنوا. فقط آقا پاکش کن خانم حذفش کن. امیدوارم که با فرا رسیدن سال نو و جدید قلبهامون را هم بپیراییم و هم به مهر و صفا و محبت بیاراییم. واقعا که حرف و پست و دلنوشته بموقع و بجایی بود. پیروز و سربلند باشی دوست مهربونم.

    • 5.1
      مهدی 313 says:

      سلام عمو حسین عزیز
      اختلاف عقیده و سلیقه همیشه بوده , هست و خواهد بود . این ماییم که از آنها کوه میسازیم و خونه دلمون رو سیاه می کنیم . خودم شخصا گاهی از کج سلیقه گی ها ناراحت میشم ولی میگم خوب نظرِ اونِ . اما همون شخص خوبیهای زیادی هم داره که با توجه کردن به اونها میشه مهر و محبت رو زیاد کرد . ممنون که کامنت گذاشتید و باز هم ممنون از حضور سبزتون . موفق و پیروز باشید . یا علی

  6. 6

    درود. مرسی از نوشتت. فقط میخواستم به کامبیز واس خاطر یافتن شغل شریف سفوریه دلها تبریک بگم و برم خَخ.
    از این پس بهت میگم سفور دلها کامی جووووون. مبارکت باااشه خَخ.

  7. 7
    پریسا says:

    سلام. آقا کی صدام زد اینجا؟ آقای صالحی اختیار دارید این طوری نیست به خدا خخخ! دل تکونی! خوب این خیلی قشنگه ولی1خورده، … واقعیتش1خورده بعضی از این قفسه ها تکوندنشون1خورده سخته. مدعیِ آیینه دلی نیستم واقعیتش اینه که واسه من1چیز هایی رو هرچی می کنم با هیچ لکه بری پاک نمیشن. خودم رو هم اذیت می کنن این لکه ها آخه زیادی تاریکن ولی هرچیش کردم نرفت که نرفت! امیدوارم شما ها، همه شما ها از من مثبت تر و البته مهربون تر باشید و در دل تکونی هاتون بیشتر از من موفق بشید!
    گاهی لکه ها میشن زخم و باقی می مونن. اون قدر واضح و اون قدر تاریک که هیچ طوری نمیرن. میشن1یادگاریه تلخ! خیلی تلخ! و از من داشته باشید! این ها بیشتر از همه خود صاحب قفسه رو اذیت می کنن. طرف حسابی دلش می خواد بشه که یادش بره. که این ها پاک بشن. که تموم بشن این لعنتی ها و تاریکی هاشون. ولی نمیشن و گاهی هیچ کاریش نمیشه کرد. دسته کم از دست من که1جا هایی واقعا بر نمیاد! متأسفم که این مدلیه و این مدلی هستم! کاش دلم دریایی تر از این ها بود!
    ممنون از نوشته تفکر بر انگیز شما آقا مهدی. تفکر بر انگیز دسته کم برای من. گاهی می دونیم ولی زمانی که از1کسی جز خودمون می شنویم انگار حواس هامون جمع تر میشه! ایشالا سال جدید که می رسه هیچ لکه تاریکی در هیچ گوشه و کنار از هیچ قفسه ای باقی نمونده باشه!

    • 7.1
      کامبیز کامبیز says:

      یعنی اختیار داره پاچه ات رو بگیره؟
      از اون حرفها بود ها خخخ

    • 7.2

      سلام. چطوری جهانشاهی! این از پریسا هم بهتره. بچه تر که بودیم توی مدرسه همدیگه رو با فامیل صدا می زدیم. خب دیگه چه خبر جهانشاهی! عرض به خدمت انورت که این لکوک بخشی از وجود ما هستند و به نظر من زدودنشون نه ممکنه و نه لازم. یعنی چی که بخوایم گذشته رو انکار کنیم؟ من نمیگم توی گذشته نمونیم، ولی دلیلی هم نداره وقتی از کسی بدمون میاد به بهونۀ نو شدن سال یا هر کوفت و زهر مار دیگه ای زور بزنیم که خودمون رو انکار کنیم و مثلا صیقل بدیم و از این حرفا. دقت کن من مخالف آشتی یا حرکت به سمت آینده نیستم، فقط حرفم اینه که بابا جان! کینه هم بخشی از وجود ما آدماست؛ مثل خوبی، مثل لبخند، مثل غصه، و مثل هزار چیز رنگ و وارنگ دیگه ای که توی وجود ما به عنوان انسان سرشته شده. به نظرم انکار کینه و نفرت به همون اندازه خیانت به خودمونه که انکار لبخند و وجدان و خوبی. همۀ اینها در جای خودشون خوبند و اصلا هم ضرورتی نداره الکی خودمونو بزنیم به پاک کردنشون مثلا! اصلا به من چه!

      • 7.2.1
        مهدی 313 says:

        سلام دکتر جان
        اینقدر حرص نخور عزیزم . بله ما انسانیم . کینه , نفرت , خشم و خیلی لکوک دیگه جزئی از ما هستند . اما کینه و نفرت از کی ؟ از چی ؟ از دوستی که مثلا بیست سال یا چند روزِ باهاش دوستی و بخاطر یک عقیده یا سلیقه متفاوت ازش خشم و کینه داشته باشی ؟ یا مردمی که با هزار گیروگرفتاری تو درددلهاشون کمی از حرفهاشون رو نمی پسندیم ازش خشمگین بشیم و از کوره در بریم ؟ بله کینه و نفرت باید داشت . اما از کی ؟ از چی ؟ بله از کسی که یک ملت رو به انحراف کشونده منزجرم . متنفرم و کاری اش هم نمیشود کرد . ولی چرا باید از برادر کوچکترم که مثلا سر فلان جریان با هم اختلاف داریم کینه داشته باشم ؟ یا فلان دوستم که سر یک جروبحث عقیده ای با هم تفاوت داریم چرا باید کاتش کنم ؟ خوبی خیلی دارند . مسئله جزء و کل است . اه . اصلا به من چه . خخخ

    • 7.3
      مهدی 313 says:

      سلام پریسا خانم
      ممنون از حضور سبزتون . بله . التیام پیدا کردن زخمها هم زمان میبره . شاید اصلا التیام هم پیدا نکنه ولی تجربه ای میشه که زخمهای بعدی عمیقتر نشن . و موافقم که بعضی حرفها از بعضی اشخاص به ما تلنگری میزنه که به خودمان بیاییم و تفکر کنیم . ولی من قابل این سخن شما نیستم که در حدی باشم تلنگری به کسی بزنم و این نظر لطف شماست . موفق و پیروز باشید . یا علی

  8. 8
    عدسی بشاشadasi says:

    درود!
    خیلی جالبه
    البته من هیچکجایم نیازی به خونه تکونی نداره
    فقط این سوفوره چشم شور که باعث تمام مشکلات شده را باید بگیرمش و چندتا گازش بگیرم تا دیگه نخواهد فامیل کسی را به عمد اشتباه بنویسه و منو بخندونه… خخخخخخخخهاهاهاهاهاهاهاهاهاها
    من خونه ها و قفسه های دلم پاک پاکه
    فقط دلم میخواد چند نفرو ببینم و حسابی گازشون بگیرم و حالشو ببرم…
    1-شهروز…2-مجتبی… 3-سعید درفشیان… 4-… 5———…
    اینا خیلی زیاد بودند که حالشو ندارم یکی یکی اسمشونو اینجا بنویسم و دیکته کنم
    برو بابا اصلا بیخیال گاز گرفتن بچه های مردم
    من خونه ی دلم پاک پاکه مثل شیشه شفافه بطوری که همه چیز درونش پیداست…
    حالا هرکی خونه ی دلش از دست و پا و زبان من پره به کامبیز سوفور مراجعه کنه تا بیاد و سوفوریشو بکنه…
    اصلا به من چه ربطی داره که سوفور کیه و کیا خونه ی دلشون پر از چیزهای اضافیه…
    با تشکر از پست جدید و نامربوطت!

  9. 9
    خورشید خانم says:

    سلام
    مرسی از تلنگر ب جاتون!
    امیدوارم هممون در خونه تکونی دلمون ی جورایی موفق بشیم.
    البته من خودم ی خورده کینه ای ام!
    خخخ

  10. 10

    سلام
    ممنون متنت کاملن رسا بود کاش همه ی حافظه ها پاک بشه خیلی خوب میشد حیف که نمیشه
    در پناه حق

  11. 11

    درود بر مهدی و این همه احساسات
    زیبایی قلم شما را در توصیف خلاقانه ی دلهایمان را ارج می نهم.
    حقیقتا دیوارها, پنجره ها و بسیاری دیگر از اجزای دل بسیاری از ما انسانها متشکل از چنین اساس نامطلوب و نا خوشآیندی هست که باطن متعفن انسان را زیر ظاهر معسوم و فریبنده ی او پنهان ساخته است. اما این همه ی ماجرا نیست بلکه همین انسان کارهای نازنین و متحیر عقولی انجام می دهد که شاید فرشته بودن هم برای وی کم است. به قول مولوی
    منزل گه ما خاک نیی گر تن بریزد باک نیی
    اندیشه ام افلاک نیی ای وصل تو کیوان من
    یا به قول بابا طاهر
    ما ز ملک برتریم
    وز فلک افزونتریم
    زین دو چرا نگذریم
    منزل ما کبریاست
    در مورد طبقه ی اول باید بگویم
    گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ, هفت رنگش می شود هفتاد رنگ
    در مورد خشم هم بهتر از سعدی شیرین سخن کسی چیزی نگفته است
    خشم بیش از حد گرفتن وحشت آرد و لطف بی وقت هیبت ببرد نه چندان درشتی کن که از تو سیر گردند و نه چندان نرمی که بر تو دلیر شوند.
    درشتی و نرمی به هم در به است
    چو فاصد که جراح و مرهم نه است
    نه مر خویشتن را فزونی نهد
    نه یکباره تن در مذلّت دهد
    بگفتا نیک مردی کن نه چندان
    که گردد خیره گرگ تیز دندان
    در مورد کین و حسد هم باید گفت انسان متشکل از ابعاد گوناگون از جمله حسد, نفرت, محبت و غیره است به هر حال
    نیش عقرب نه از ره کین است
    اقتضای طبیعتش این است
    و نهایتا در مورد خودبینی که مهلکترین صم کشنده ی انسانی است باز هم از مولوی بزرگ مدد می گیریم
    نردبان خلق, این ما و منیست
    عاقبت زین نردبان افتادنیست
    هر که بالاتر رود ابله‌ترست
    که استخوان او بدتر خواهد شکست.
    می گویند:روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید:آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟
    مولانا حیرت زده پرسید:مگر تو شراب خوارهستی؟!
    شمس پاسخ داد:بلی.
    مولانا:ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!
    ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.
    …ـ در این موقع شب ،شراب از کجا گیر بیاورم؟!
    ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.
    – با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.
    – پس خودت برو و شراب خریداری کن.
    – در این شهر همه مرا میشناسند،چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!
    ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم ،نه صحبت کنم و نه بخوابم.
    مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد.
    تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد اما همین که وارد آنجا شد
    مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند.آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.
    هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید.در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد:”ای مردم!شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا میکنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است.” آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد.مرد ادامه داد:”این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا میکنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد!” سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد. زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد:”ای مردم بی حیا!شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید،این شیشه که میبینید حاوی سرکه است زیرا که هرروز با غذای خود تناول میکند.”
    رقیب مولوی فریاد زد:”این سرکه نیست بلکه شراب است.”
    شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.
    رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت ،دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.آنگاه مولوی از شمس پرسید:برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟
    شمس گفت:برای این که بدانی آنچه که به آن مینازی جز یک سراب نیست،تو فکر میکردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که خود دیدی،با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل میرساندند.این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت.پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود.
    کتاب ملاصدرا.تالیف هانری کوربن.ترجمه و اقتباس ذبیح الله منصوری
    بابت کامنت پست گونه ام عذر می خواهم
    در پناه او شاد باش

    • 11.1
      مهدی 313 says:

      سلام و عرض ادب خدمت دوست عزیزم
      ممنون از حضور سبزت و باز هم ممنون از کامنت پست گونه ات . و باز ممنون از اینکه پست مرا خواندید و بر این شدید که این مطالب را برایم بفرستید . موفق پیروز و کامروا باشید

دیدگاهتان را بنویسید