خاطره اولین حضور من در یک جشنواره فیلمنامه نویسی و منحل شدن آن به همراه متن فیلمنامه. مدیر مواظب باش

بسم الله الرحمن الرحیم
سالها تلاش می کردم نوشته هایم را بفروشم . تلاشم زبان زد اهالی هنر شده به خصوص افرادی که بعد از یکی دو سال دویدن مأیوس شده و فیلمنامه نویسی را کنار می گذارند . وقتی عشق و علاقه به چیزی وسط باشد نا امیدی معنا ندارد . خیلی از دوستان پیشنهاد میدادند که نوشته هایت را به جشنواره های معتبر بفرست ولی موافق نبودم . دوست داشتم اثر ساخته شده به جشنواره برود نه متن . به خصوص اینکه شنیده بودم چه رانت بازی هایی در جشنواره ها می شود .
خلاصه فراخوان فیلمنامه کوتاه جشنواره کودک و نوجوان اصفهان در اواخر ۹۳ منتشر شد و به اصرار دوستان یک متن فرستادم . البته ثبت نام اینترنتی بود و بدون اینکه به کسی گفته باشم سه فیلمنامه کوتاه فرستادم . نتایج در اردیبهشت ماه ۹۴ اعلام شد . اینکه از بین ۶۰۰ اثر ارسالی ۵۵ اثر را برگزیدند و من تا چند روز اصلا حواسم نبود که برندگان در سایت تالار هنر اصفهان معرفی شده اند . بی تفاوت به سایت سر زدم و با کمال شرمندگی دیدم هر سه تا اثر پذیرفته شده .
باز هم خلاصه مثل توپ در گروههای هنری پیچید که فلانی سه تا نوشته هاش قبول شده . این فلانی کیه که نمی شناسیمش . همزمان زمزمه هایی شنیدم که ای بابا این عدالتِ ؟ خب یکی از کارهاشو قبول میکردن؟ یا طرف چه پارتی ای داره. دیگه شایعات بود و من گوش کری می دادم .
از طرف دفتر جشنواره منو خواستند. کمی اصلاحیه در نوشته ها را گفتند و اینکه کجا آموزش دیدم و اساتیدم کیانند و بیام کارگاه آموزشی راه بندازم . رزومه رو گفتم و اینکه من آموزش بلد نیستم. معلم باید آموزش بده و من از آموزه هام می تونم فقط استفاده کنم . همین .
باز هم خلاصه بازنویسی ها هم قبول شد و منتظر اعلام بودجه برای ساخت متن ها قبل از مهر ماه و برگزاری جشنواره کودک که کلاغِ خبر داد شهردار عوض شد و شهردار جدید از جشنواره حمایت نمیکنند و جشنواره کودک و نوجوان از اصفهان پرپری شد و رفت همدان نشست و کلا سازوکار جشنواره عوض شد .
و باز هم خلاصه دوستان می گفتند به خاطر حضور آقای بهرامی در بخش مسابقه جشنواره از اصفهان پر کشید و رفت . کامبیز شوخی نکنیا اعصاب مصاب ندالم.خخخ
در ادامه متن یکی از فیلمنامه هامو که ارسال کرده بودم می ذارم ببینین ارزش اینو داشت که جشنواره رو از شر من راحت کنند .

فیلمنامه کوتاه ” خواب ”

نوشته ی : مهدی بهرامی راد
۰۹۳۸۶۷۲۲۱۲۲ – Mahdi.bahrami.rad@gmail.com
کد ۶۱۴۹

شخصیت ها :
• آرش : پسر بچه سه ساله و شیطان و بازیگوش و باهوش
• الهام : مادر آرش و زنی سی ساله و خانه دار
• حمید : پدر آرش و مردی سی و سه ساله و کارمند شهرداری

۱- اتاق خواب – داخلی – شب اتاق خواب با نور چراغ خواب روشن است . داخل آن تخت دونفره بزرگی دیده می شود و تخت کودکی که کنار آن قرار دارد و سوی دیگر آن میز کوچکی که وسایل تزئینی ای روی آن دیده می شود . یک میز آرایش شیک هم در اتاق خواب قرار دارد و یک کمد دیواری در آن دیده می شود .
الهام زنی سی ساله است . زیبا و موقر . خستگی در چهره اش موج می زند . او می خواهد پسرش آرش را بخواباند . آرش , کودک سه ساله زیبایی است که عینکی به چشم دارد . الهام زیر نور چراغ خواب به آرش نگاه می کند . عینک او را برمی دارد و روی میز کنار تخت می گذارد. آمبولانس زرد آرش را بالای سر او می گذارد . لبخندی می زند . پتو را روی او می کشد و گونه او را می بوسد .
الهام : شب بخیر پسرم ! خوابهای خوب ببینی عزیزم . حالا چشمهات رو ببند .
آرش : شب بخیر .
آرش چشمهایش را می بندد . صدای در خانه شنیده می شود . الهام در حالیکه به آرش نگاه می کند به آرامی برمی خیزد و از اتاق بیرون می رود و در را پشت سرش می بندد .
با رفتن الهام , آرش چشمهایش را باز می کند . با شیطنت خاصی در جایش می نشیند . چشمش به ماشینش می افتد . آن را برمی دارد . در هوا پیچ و تابش می دهد و صدای ماشین در می آورد .
حمید : [صدای خارج از قاب] سلام خانم .
الهام : [صدای خارج از قاب] سلام . خوبی ؟ اینقد دیر کردی ؟
حمید : [صدای خارج از قاب] ماموریتم طول کشید . اینقدر خستم که نگو.
آرش از تختش بیرون می آید و با ماشینش به سمت تخت والدینش و بالشها می رود و آنها را پایین می اندازد و با ماشینش به سمت میز کوچک کنار تخت می رود .
الهام : [صدای خارج از قاب] نبودی مجبور شدم برم خرید . تمیزکاری کردم . غذا پختم . آرشم ی عالمه شیطونی کرد . کلافم کرد .
حمید : [صدای خارج از قاب] کجاس ؟ خوابه ؟
الهام : [صدای خارج از قاب] آره . تازه خوابوندمش .
آرش در حین بازی , پتوی روی تخت را کنار می زند . آن را پایین می کشد و از روی تخت پایین می اندازد و صدای ماشین بازی در می آورد .
الهام : [صدای خارج از قاب] شامتو که خوردی ؟
حمید : [صدای خارج از قاب] اوهوم . فقط می خوام مث جنازه بیفتم .
الهام : [صدای خارج از قاب] بهتر … حالا راحت و بدون سروصدا می خوابیم.
آرش روی تخت دراز می کشد و دور خود می چرخد و ماشینش را مثل هواپیما بالا و پایین می کند که در اتاق خواب باز می شود و حمید و الهام با هم وارد اتاق خواب می شوند . الهام هنگام وارد شدن به اتاق در حال خمیازه کشیدن است . حمید مردی سی و سه ساله و خوش تیپ است . آن دو با تعجب به آرش که خندان می نشیند و به آن دو نگاه می کند می نگرند .
الهام : اِ اِ اِ اِ … اینو ببین . چرا اینجا رو ریخت و پاش کردی ؟ مگه تو نخوابیدی ؟
آرش : [لحنی کودکانه و معصومانه ] سلام !!!
حمید لبخندی می زند . خم شده و آرش را بغل می کند و گونه اش را چند بوس می کند .
حمید : به به !!! سلام آرش کوچولوی بابا .
الهام بالش ها را روی تخت می گذارد .
الهام : دست و صورتت رو نشستی بچه رو بوس نکن [عصبی به آرش] چرا نخوابیدی؟
حمید به صورت آرش می نگرد . با صدای آرام با او حرف می زند .
حمید : مامانیو اذیت می کنی ؟
آرش : آره .
حمید : بچه خوب و ناز که مامانشو اذیت نمی کنه .
آرش : من بازی می کنم مامان دعوام می کنه .
حمید از این شیرین زبانی آرش خنده اش می گیرد و او را محکم می بوسد .
الهام : [کلافه] مگه نگفتم ….
حمید : [ حرف او را قطع می کند ] باشه باشه . الان میرم …
آرش را روی تخت می گذارد . آرش شروع به بالا و پایین پریدن روی تخت می کند .
آرش : بابایی ! بِپَر بِپَر بازی کنیم ؟
حمید خمیازه ای می کشد و کتش را در می آورد .
حمید : نه بابا . خستم .
آرش : چرا . بیا بازی کنیم .
و شروع به بالا و پایین پریدن می کند. الهام که خسته است آرش را بغل می کند . حمید از اتاق بیرون می رود.
الهام : بدو تو تختت بگیر بخواب . حوصله ندارم .
آرش نگاه معصومانه ای به مادرش می اندازد . الهام او را درون تخت کوچکش می گذارد .
آرش : می خوام با بابایی بازی کنم !!!
الهام : نه نه نه . بابایی هم می خواد بخوابه .
پتو را روی او می کشد . صدای درِ دستشویی شنیده می شود . الهام صورت آرش را می بوسد و ماشینش را کنار سر او می گذارد .
الهام : زود بگیر بخواب . ببین آمبولانستم خوابیده .
آرش چشمهایش را می چرخاند و به آمبولانسش می نگرد .
الهام : [لبخندی مصنوعی] شب خوش .
و انگشت اشاره اش را جلوی بینی اش به عنوان سکوت و خواب می گذارد و خود سرش را روی بالش می گذارد و خمیازه ای می کشد و چشمهایش را می بندد .
حمید وارد اتاق می شود . دستهایش را کش می آورد و مثل جنازه ها خود را روی تخت می اندازد و چشمهایش را می بندد .
الهام : چ خبر ؟
حمید : امروز یه سری دیگه رو بیرون کردن .
و خمیازه ای بزرگ می کشد .
الهام : [ناراحت] هی بابا . نوبت ما نشه ؟
سکوتی برقرار می شود . او متوجه می شود حمید خوابش برده .
الهام : [آرام] شب بخیر …
و دیگر چیزی نمی گوید. چشمهایش را می بندد. صدای آرش شنیده می شود. صداهایی از خود در می آورد.
آرش : بی بی بو بو با با ب ب تو تو تی تی … بی بی بو بو
حمید : [ با صدای خواب آلود ] آرش ! بخواب بابایی .
آرش : من کار دارم .
الهام : هه ! آقا کار دارن . بگیر بخواب کاری نداری .
آرش : [ تاکید بیشتر ] چرا کار دارم .
اما الهام و حمید دیگر چیزی نمی گویند و چند لحظه نگذشته که صدای خروپف حمید بالا می رود . آرش چشمهایش باز است و اطرافش را می پاید . چند نفس عمیق می کشد و با انگشت هایش بازی می کند .
آرش : یک … دو … سه … شیش … پنج … ده …
صدای آرش حمید را کلافه می کند. حمید در جایش جابجا می شود و با صدایی بلندتر از قبل آرش را خطاب می کند.
حمید : آرش بخوااااااب .
آرش : [ بی تفاوت ] شیش … یک … دو … سه … هشت … سه …
الهام کلافه سرش را بالا می آورد و با اخم و جدیت خاصی به آرش می نگرد .
الهام : بخواب دیگه . منو کشتی امروز .
و دوباره از خستگی سرش را روی بالش می گذارد .
آرش : [ طلبکارانه ] خب کارم تموم شد می خوابم .
لحظاتی سکوت برقرار می شود . آرش چشمهایش شیطنت بار می چرخد . آمبولانسش را از کنار سرش برمی دارد . آن را روی تخت و دیوار می کشد و باز سروصدا .
آرش : قام قام … بیییییییب .
حمید در جایش می غلتد .
حمید : [ کاملا عصبانی ولی آرام ] خانم بخوابونش .
الهام کلافه سرش را بالا می آورد . سعی می کند آرام باشد . ماشین را از دست او می گیرد و مجدد آن را بالای سر آرش می گذارد . او را که در جایش نشسته مجدد می خواباند . پتو روی او می کشد و همزمان با او مهربان حرف می زند و نوازشش می کند.
الهام : پسر نازم ! بخواب صبح که رفتیم بیرون سر حال باشی عزیزم .
آرش : میریم خونه مامان جون اینا ؟؟؟
الهام : نه …
آرش : خونه مامان جون پایینیه ؟
الهام : نه عزیزم . بابایی دعوات می کنه ها ! بخواب .
آرش : [با لحنی معصومانه و شیرین ] آخه من کار دارم …
الهام : [ لبخندی مظلومانه ] آخه تو چیکار داری فسقلی ؟
و به چشمهای او خیره می شود . ولی آرش چیزی نمی گوید و با صدای بلند می خندد و دست می زند و پتو را کنار می زند . الهام کلافه اخم می کند و به آرش با حالت عصبانیت که چشمها می خواهد از حدقه دربیاید به او نگاه می کند .
الهام : بدون سروصدا کارت رو بکن .
آرش : باشه . قول .
لحظاتی سکوت برقرار می شود . چشمها بسته و ظاهرا همه خواب که آرش چشمهایش را باز می کند . زیر لب آرام شعر می خواند .
آرش : تاپ تاپو اندر تاپو تو تاپ خونه برنج خونه …. هر چی گفتم کم بخوور
حمید کلافه می نشیند . به آرش می نگرد . سعی می کند آرام باشد .
حمید : اگه بخوابی فردا می برمت پارک .
آرش : [خوشحال می نشیند] پارک خوشگله ؟
حمید : آره . همونکه چرخ و فلک داره . پس بخواب .
سکوتی برقرار می شود که حمید فکر می کند آرش خوابیده . با خیال راحت می خوابد که باز آرش چشمهایش را باز می کند . لبهایش تکان می خورد و دوباره صدای شعر خواندنش شنیده می شود .
آرش : ی توپ قل قلی دارم سرخ و سفید و آبیه … میزنم زمین هوا نمیره
در همین موقع صدای آژیر دزدگیر ماشینی شنیده می شود . الهام اخم کرده سرش را بالا می آورد و به آرش می نگرد .
الهام : واااای … صدای چیه ؟ [سکوت] آقا دزده اومده [آرش با کنجکاوی خاصی گوش می دهد و ساکت می شود] زود بخواب تا آقا پلیسه بیاد دزده رو ببره.
آرش چشمهایش را می بندد . الهام سرش را مثل بی هوش ها روی بالش می گذارد .
چند لحظه ای می گذرد و آرش مجدد چشمهایش را باز می کند . دستهایش را در هوا می چرخاند و صدای هواپیما در می آورد .
آرش : هووووووووو هااااااااااا …. ییییییییییییییییییییییی . بووووووووفففففففففففف .
که لحظه ای صدایش خیلی بلند می شود . ناگهان حمید برمی خیزد و کاملا عصبانی به سمت تخت آرش می رود و محکم روی دستهای او می زند .
حمید : چرا اذیت می کنی پسر بد !!! حتما باید بزنمت ؟ هان ؟
آرش لحظه ای بهت زده به او می نگرد و شروع به گریه کردن می کند .
حمید : ساکت ! بخواب تا دوباره نزدمت .
الهام : [ کلافه در جایش می غلتد ] حقته .
حمید کلافه به سمت جایش می رود . اشکهای آرش مثل گلوله های برف از چشمهای قشنگش جاریست .
الهام سرش را بالا می آورد و لحظه ای با چشمان نیمه باز به آرش می نگرد . با دیدن اشکهای او انگار دلش ریش ریش شده باشد سریع برمی خیزد و در جایش می نشیند . آرش را در آغوش می گیرد و اشکهای او را پاک می کند و نوازشش می کند . به حمید می نگرد .
الهام : َبَچس . اینقد محکم می زنیش ؟
حمید : [ پشت به آنها می کند ] یواش زدمش .
الهام : [ به چشمهای آرش می نگرد ] فدای چشمهای قشنگت بشم چرا اینقدر شیطونی می کنی ؟
آرش : من شیطونی نمی کنم که .
الهام به آرش می نگرد . آرش بعد از لحظه ای تامل به الهام می نگرد .
آرش : آبو می خوام .
با این حرف الهام خودش را روی تخت و بالش می اندازد .
حمید : پیییییعه [ خطاب به الهام ] پاشو براش آب بیار.
الهام : آب نمی خواد . بخوابین .
آرش : چرا آبو می خوام .
الهام : من خستم . نا ندارم . خودت پاشو .
حمید : منم خستم . ولش کن .
آرش : آآآآآآآآآآآآآآآآآآآابووووووو .
الهام : [ عصبی ] پاشو دیگه حمید !!!
حمید کلافه بر می خیزد و با عصبانیت راه می رود . از اتاق بیرون می رود . صدای لیوان و پارچ شنیده می شود . آرش هم با آمبولانسش بازی می کند که حمید با همان هیجان خاص و کلافگی وارد اتاق می شود. لیوان را بدست آرش میدهد.
حمید : بیا .
حمید خود را در جایش مثل جنازه ها پرت می کند . آرش با ولع خاصی آب می نوشد که صدای جرعه های نوشیدن آن هم شنیده می شود . آب خوردنش تمام می شود و لیوان را پایین تختش می گذارد . الهام نیم نگاهی به او می اندازد .
الهام : [ کاملا بی رمق و خسته ] کار دیگه ای ندارین آقا کوچولو ؟
آرش : نه .
الهام : پس شب بخیر .
آرش در جایش دراز می کشد و الهام در همان حال که دراز کشیده روی او پتو می کشد . ظاهرا همه چیز خوب است که آرش سریع چشمهایش را باز می کند و روی تختش می نشیند . عجله دارد .
آرش : مامانی مامانی ! پی پی دارم . داره می ریزه .
الهام کلافه و عصبی سریع برمی خیزد و دست آرش را می گیرد و با خود از اتاق بیرون می برد .
الهام : کشتی ما رو . چ وقت اینکاراس تو هم ؟؟؟؟ زود باش تا خرابکاری نکردی .
صدای آواز خواندن آرش در دستشویی شنیده می شود . حمید کلافه در جایش چپ و راست می شود . او بالش را روی سرش می گذارد و صدای آواز خواندن آرش بلندتر .
حمید : خانم !!! بهش بگو ساکت باشه .

بعد از لحظاتی
الهام با آرش وارد اتاق می شوند . الهام دیگر کاملا کلافه است . آرش را روی تختش می گذارد و سر جایش می خوابد . حمید می نشیند و به الهام می نگرد . هر دو خمیازه می کشند . با ایما و اشاره با هم حرف می زنند که با آرش چه کنند و الهام شانه هایش را به عنوان مستاصل بودن و اینکه نمی داند چه کند بالا می اندازد . حمید به آرش که در تختش نشسته و به آنها نگاه می کند می نگرد .
حمید : دیگه کاری نداری بابا ؟ بخوابیم ؟؟؟
آرش : [ اخم می کند و با لحنی کودکانه و شیرین ] من که کار دارم .
حمید و الهام مستاصل بهم می نگرند .
حمید : [ انگار فکری به سرش خورده و آرام ] میگم بیا خودمون رو ب خواب بزنیم ببینیم چیکار داره . شاید زود خوابش ببره و ما هم ب آرزومون برسیم .
الهام بعد از لحظه ای سر تایید تکان می دهد . حمید هم سر تایید تکان می دهد .
الهام : آرش مامان ! ما خوابیدیم . سروصدا نکن و کارت رو هم انجام بده.
آرش : باشه .
الهام و حمید پشت به هم می خوابند . آرش با خود بازی می کند که طبق قبل با سروصدا همراه است . لحظاتی می گذرد و آرش با شیطنت خاصی در جایش می نشیند . به پدر و مادرش می نگرد . سکوتی بر پا می شود . الهام زیر چشمی او را زیر نظر دارد .
آرش از روی مادرش روی تخت آنها می رود و وسط آنها می نشیند . به الهام می نگرد . بعد به حمید می نگرد . چشمها و دهانشان را وارسی می کند .
آرش : [ به آرامی با خود حرف می زند ] بابایی …… مامانی …. خوابیدن …
صدای نفسهایش در فضا می پیچد . کارهایش با سروصدا همراه است . او پتویی را که اول کار کنار زده و زیر پاهای الهام و حمید است را به زحمت فراوان بالا می کشد . اول از قسمت حمید شروع می کند و آن را می خواهد روی حمید بکشد . حمید گاهی خنده اش می گیرد و به آرش کمک می کند که سریع تر این کار را انجام دهد . او کمک می کند و پتو را روی خود می اندازد .
بعد به سمت پتوی سمت مادرش می رود . با زحمت فراوان می خواهد آن را بالا بکشد که تا نیمی اش قبلا بالا آمده . الهام خنده اش می گیرد .
از صدای خنده او آرش لحظه ای دست از کار می کشد و به آن دو می نگرد . آن دو برای اینکه او شک نکند جابجا می شوند و رو بهم با کمی فاصله می خوابند و چشمهایشان را می بندند . آرش کارش را دنبال می کند و پتو را می خواهد کامل روی مادرش بکشد . الهام کمکش می کند و پتو را سریع روی خود می اندازد . آرش لبخندی می زند و مجدد به والدینش می نگرد . خمیازه ای می کشد . سرش را به سر الهام نزدیک می کند و گونه او را می بوسد . بعد سرش را به گونه حمید نزدیک می کند و گونه او را می بوسد . هر دو را خطاب قرار میدهد.
آرش : خواب خوب ببینین . شب خوش .
بعد از روی مادرش به سمت تختش می رود . بالش کوچکش را برمی دارد و مجدد از روی الهام با سروصدای فراوان که صدای هواپیما در می آورد وسط والدینش روی تخت می رود و بالشش را بین بالش آن دو می گذارد . زیر پتو می رود و پتو را روی خود می کشد . خمیازه ای می کشد و در کمتر از لحظه ای چشمهایش بسته و غرق خواب می شود و تصویر روی چهره آرش که آرام خوابیده محو می شود و صدای خروپف حمید نیز شنیده می شود .

پایان ….

این متن کوتاه برای یک اثر ۱۰ دقیقه ای در یک تک سکانس نوشته شده است . باشد که مورد پسند دوستان قرار گیرد . یا علی

درباره مهدی 313

مهدی بهرامی راد هستم . متولد 9 اردیبهشت 1359 . اصلیتم اصفهانی است ولی بخاطر شغل پدرم در تهران به دنیا آمدم . پدرم درجه دار نیرو هوایی است و بخاطر شغل او , شهرهای مختلفی بودم . مثل تهران , بابلسر , بندر جاسک , هاشم آباد و از سال 74 ساکن اصفهانیم .
از همان کودکی متوجه شدم آرپی دارم و کمی با بقیه فرق می کنم . یکی از برادرهایم نیز مثل من است . هنرستان را در خیابان احمد آباد اصفهان در هنرستان محمد منتظری در رشته کامپیوتر گذراندم . آن موقع دومین دوره رشته کامپیوتر در اصفهان بودیم . کاردانی را هم در سال 78 از آموزشکده شهرکرد گرفتم . در دانشگاه آزاد نجف آباد برای کارشناسی مشغول شدم ولی به دلایلی آن را رها کردم و به بازار کار روی آوردم . مغازه ای به راه انداختم و حدود 9 سال مشغول فروش کامپیوتر , لپتاپ و تجهیزات آن نمودم . تا اینکه در سال 90 بدلیل مشکلاتی خاص مجبور به تعطیلی مغازه شدم .
از کودکی به نوشتن و داستان نویسی علاقه داشتم . کتاب زیاد می خواندم . از رمان گرفته تا کتابهای فلسفی , کشاورزی , علمی , تاریخی , با ربط و بی ربط . می خوندم و می نوشتم . در مسابقه های داستان نویسی مدارس شرکت می کردم و جوایزی را می ربودم که در آن هم حق و ناحق هایی بوجود می آمد ولی نوشتن را رها نکردم . اولین رمانم را سال 78 نوشتم . به دنبال چاپش رفتم ولی بخاطر نداشتن رزومه و اعتبار باید خودم هزینه چاپش را می دادم . پس رمان نویسی را موقتا رها کردم . در کنار کار متوجه شدم علاقه شدیدی به فیلم دارم و نوشتنم را در آن راستا تنظیم کردم . دوره فیلمنامه نویسی مرحوم احمد بیگدلی رو رفتم و چند کتاب خوندم . یک دوره مکاتبه ای هم با حوزه هنری تهران گذروندم و تقریبا متوجه شدم که چه کار باید بکنم . اولین داستانم را سال 88 فیلمنامه کردم آنهم بعد از یک سال و نیم تحقیق . یک فیلمنامه علمی که بخاطرش مصاحبه ها کردم و کتابهایی گاها ششصد صفحه ای یا چند جلدی خوندم . به محض ارائه به سازمانی که آنهم با تلاش خودم یافتمش استقبال شد . تهیه کننده و کارگردان انتخاب شد . کار پیش تولید خوب پیش می رفت که به بحران اقتصادی سال 89 و تحریم ها برخورد کردیم و بودجه فیلم باقالی شد . خخخ
کار به بهانه های مختلف عقب افتاد تا دو سال پیش که مدیر آن سازمان تغییر کرد و او هم کار باب میلش نبود . کلا همه جا همه چی سلیقه ایه .
طی این سالها چند فیلمنامه دیگر نوشتم و ارائه میدادم به افرادی که می شناختم . گاهی پیش می رفت و گاهی در نطفه خفه میشد . ولی باز می نوشتم .
سال 91 با یکی از دوستان بعد از تحقیقی مفصل فیلمنامه مباهله پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با مسیحیان نجران را نوشتم که همزمان شد با فیلم اهانت آمیز که در آن موقع سروصدا کرده بود و اعتراض هایی بوجود آورده بود . مرحوم فرج الله سلحشور و داریوش بحرانی آمادگی خود را برای ساخت این فیلم اعلام کردند . ولی به بهانه بودجه [چون کار سنگینی بود ] کار اجرایی نشد ولی بعدها متوجه شدم شعارهای مسوولین ظاهرنمایی ای بیش نیست .
طی این سالها به عنوان فیلمنامه نویس و منتقد , در بعضی گروههای هنری اصفهان و تهران شناخته شده ام . با اینکه هنوز نوشته ای از فیلمنامه هایم تولید نشده ولی بعنوان مشاور فیلمنامه در بعضی کارها انتخاب می شوم و متن هایی را برای اصلاح و نظر یا بازنویسی برایم می فرستند .
از اواخر سال 89 بیماری آرپی ام با روند تندی شروع به پیشرفت کرد و خیلی در کارهایم اختلال بوجود آورد . در کمتر از یکسال به جایی رسیدم که فقط نور می دیدم . نه چهره ای تشخیص میدادم و نه می توانستم تنها به جایی بروم . اولش دیگران کمکم می کردند ولی به مرور خسته گی و کلافه گی را در لحن و رفتارشان حس می کردم . پس گوشه گیر تر شدم و خود را با نوشته هایم سرگرم می کردم .
و اما اکنون خوشحالم با این محله آشنا شدم . بچه هایی از جنس خودم . مثل خودم که همدیگر رو می فهمیم . تجربه های یکسان و حرفهای قابل ملموس داریم . تلاش می کنیم و به خودمان متکی هستیم . هنوز می نویسم و رمان دومم را مدتی پیش تمام کردم و منتظر جواب چند ناشر هستم که ببینم چاپ می کنند یا نه . البته از خدایشان است چون طرح داستان رو می دونند چیه . با عصا به جاهای مختلف میرم و منتظر دیگران نیستم .
و آینده از آن ماست . موفق و پیروز باشید
راههای ارتباطی :
09386722122
ایمیل : Mahdi.bahrami.rad@gmail.com

این نوشته در اجتماعی, خاطره, داستان و حکایت, روانشناسی, صحبت های خودمونی, فیلم های توضیح دار, کودکان و نونهالان, گزارش ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

33 پاسخ به خاطره اولین حضور من در یک جشنواره فیلمنامه نویسی و منحل شدن آن به همراه متن فیلمنامه. مدیر مواظب باش

  1. 1
    پریسا says:

    سلام. چه قدر از دست این فسقلی حرصم گرفت و بعدش چه قدر دلم سوخت واسش! واقعا گاهی چه قدر تلخه از یاد رفتنِ توقع های کوچیک و معصوم این فرشته های خاکی! خیلی قشنگ بود. من از فیلمنامه چیزی سرم نمیشه ولی موضوعش و پیشبردش واقعا از نظرم قشنگ بود! منتظر بعدی هاش هستم!
    شاد باشید!

    • 1.1
      مهدی 313 says:

      سلام پریسا خانم
      هر کی میخونه این دو حس متضاد رو تجربه میکنه. صبر نکردن و زود قضاوت کردن در مورد دیگران بخصوص کودکان که واقعا معصومند و شیطنت هاشونم شیرین و اگه دل به دلشون بدیم شادی آورِ. ممنون از حضور سبزتون . موفق و پیروز باشید

  2. 2
    کامبیز کامبیز says:

    سلام عالی بود ولی چندتا ایراد به حمید به عنوان یک مرد وارد است که بعدا به خودت میگم

  3. 3

    سلااااااااااااام!
    بابا ممنووووووووووووون!
    خدا خیرشون بده که باعث شدن بیای اینجا بزاری مام لذت ببریم از فیلمنامه! خووووووب مینویسی! اصلا تا حالا فیلمی ازت منتشر شده؟

  4. 4

    رااااااسی مدیر چرا مواظب باشه؟

  5. 5
    بهار خانم says:

    خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ خخخخخخخخخخخن آییییییی دلم یاد بیخوابیای خوودم فتا م که هی گفته میشه بخوابم خخخ من نمیخوابم خخخخخخخ باحال بود ولی یه چیزی بود حمید باید بگه الهاااااام یا الییییی یا الهام جان یا الهام خانم یا ههههحخخخخ الآن میکشینم آخه همش خانم میگفت مث شاگرد کوچولوها ک خانم میگن بود خخخخ نصفه تونستم بخونم بعدا مزاحم میشم خخخخخخن آی دلم از دسک آرش

    • 5.1
      مهدی 313 says:

      سلام و عرض ادب
      باید به جای آرش شما رو بذارم که این حمید بیا بهار سه ساله رو گوششو بگیره همچی بپیچونه که فوری بخوابه . خخخ خو زود بخواب دختر
      ممنون از حضور سبزتون . موفق و پیروز باشید

  6. 6
    نازنین says:

    سلام
    جالب بود.
    از کارای آرش خندم گرفت. یاد وقتایی افتادم که به زحمت میتونستیم خواهرزادمو بخوابونیم. خیلی سر به سر من مخصوصا میذاشت خخخ. منم که کلا هیچ وقت نمیتونم جلو خندمو بگیرم. هرچی میخواستم خودمو به خواب بزنم، نمیشد که نمیشد! یعنی این خنده همه نقشه رو نقش بر آب میکرد. موفق باشید.

  7. 7

    اصلا همه بدبختیها سر همین نخوابیدن بچه هاااااست خب بچه جون بگیر بخواب نمیگی مردم کار دارن خخخخ. اون وقتایی که ما هم بچه بودیم یادم میاد خیلی سعی میکردند مارو زود بخوابونند کمی هم که سماجت میکردیم دعوامون میکردند. اصلا این نخوابیدن بچهها و بودن بچههای بزرگ تو خونه یه مصیبت اجتماعی شده که متاسفانه کاریشم نمیشه کرد. تقریبا مهدی بطور تلویحی به این معذل اجتماعی اشاره داشتی حالا منظور واقعی خودتو نمیدونم ولی من از منظر خودم نگاه میکنم. خلاصه که اسیر گرگ بیابون بشی ولی اسیر بچه بیخواب نشی خخخخخخ.

    • 7.1
      مهدی 313 says:

      سلام عمو حسین عزیز
      وااای از اون وقتی که خسته برسی خونه و همون موقعم بچه بیدار شده باشه و بازیش گرفته باشه. حتی اگه آویزونشم کنی باید بازی کنی.
      پس آبرومندانه ترین راه اینه که بدون اینکه فیتله پیچ بشیم دربست در خدمتشون باشیم و یه جورایی در حین بازی سرشونو گول بمالیم.
      ممنون از حضور سبزتون . موفق و پاینده باشید

  8. 8
    نازنین says:

    اوه اوه! اینجوری که بچه طفلی به خواب ابدی میره! آخی. پیشاپیش دلم سوخت. خخخ.

  9. 9

    دروووود. مرسی از پست و نظر عمو حسین هم لایک خَخ.

  10. 10
    نازنین says:

    وای یادمه با مدرسه که مشهد میرفتیم. البته من بچه خوب و حرف گوش کنی بودم! ینی اصن چون خیلی خسته میشدم زود هم خوابم میبرد. ولی امان از این شیطونا که دیر میخوابیدند گاهی هم باعث میشدند بقیه دیرتر بتونند بخوابند. اونوقت صبح بیدار کردنشون مصیبتی بود برا خودش خخخ. یادمه یکی از معلمامون مثلا میخواست دعوامون کنه ولی همین خنده که گفدم کارو خراب میکرد خخخ.

    • 10.1
      مهدی 313 says:

      معلومه همون موقعاهم مدیر شیطونی بودین. خخخ
      بیچاره معلمِ خخخ
      اما اینو به تجربه حس کردم که هر وقت دل به دل بچه ها بدیم اونام بیشتر ما رو درک میکنن و موقع خستگی و خواب پوستمونو بیشتر میکنن. خخخ
      بازم ممنون از حضورتون

  11. 11
    مظاهری says:

    خیلی جالب بود. من کامل خوندم.
    واقعا لیاقتشو داشتین. ولی چه کنیم که تمام امور در مملکت ما به همین شکله.
    همین که نا امید نمیشین عالی هست.
    انشا الله به زودی دوباره شرکت کنید و برنده بشید.
    میگم کاش از اینکه چطور یاد گرفتین فیلم نامه بنویسین بیشتر میگفتین. من خیلی علاقه دارم. حتی شما که حرفه ای هستین میتونین مسابقاتی در این قالب تهیه کنید. این طوری ما هم استعدادهامون رو میسنجیم.

    • 11.1
      مهدی 313 says:

      سلام بر خانم مظاهری
      ممنون از نظر لطفتون
      اتفاقا تو فکرش هستم که یکسری آموزش صوتی ضبط کنم و بذارم ولی تو آموزش خیلی می لنگم . مثلا مطالبی که بقیه تو ده جلسه میگنو من تو یکی دو جلسه تموم میکنم. ولی دوست دارم به دیگران یاد بدم
      نویسندگی بویژه داستان کوتاه و فیلمنامه نویسی هم علاقه میخواد و هم صبر و تمرین و برای امثال ما به مرور میتونه منبع درآمد خوبی باشه حالا که اینطور شد یک پست همین الان در این باره می نویسم و منتشر میکنم . شما هم باید همکاری کنین و گرنه غیبت میخورین و اخراج میشین . خخ
      موفق و پیروز باشید

  12. 12

    درووووود مجدد. من یه حل راه واسه مشکلت تو آموزش سراغ دارم. میگم شاید به دردت بخوره.
    حالا که تو آموزش لنگ میزنی, یعنی تو انتقال مطلب مشکل داری, میتونی یه نفریو به عنوان شاگرد انتخاب کنی و با اون آموزشای صوتی رو تهیه کنی.
    ایجوری طرف اینقد سؤال پیچت میکنه که هم همه ی مطالب رو میگی: و هم چیزی جا نمیندازی.
    حتی یه حل راه دیگه ای هم هست که یه کتابیو تهیه کنی و از روی اون آموزش ضبط کنی. پس فکر نکن مشکلت حل راه نداره. شروع کن و بهونه هم نیار. وگرنه کامی میاد گند میزنه به همه ی پستهات.

    • 12.1
      مهدی 313 says:

      سیلام علی جون
      چشششم
      صبح تا حالا دارم نتو میچرخم ولی خبری از کتاب گویای آموزش فیلمنامه نویسی یا یک فیلمنامه صوتی نیافتم . البته خودم یه سی دی دارم ببینم میتونم صوتیش کنم بذارم.مرسی و سپاس

  13. 13
    مظاهری says:

    آخجووووون. من بی صبرانه منتظرم.
    با منبع درآمد هم کاملا موافقم.
    اتفاقا من هم سرعت در آموزش رو میپسندم. و اینکه هر کسی یه روشی داره. هر طور راحتین ضبط کنید. بالاخره کامنتها باز هست میشه اگر کسی سؤالی داره بپرسه. از این لحاظ مشکلی نیست به نظرم. حتی اگر حوصله داشته باشین میتونین آموزشهاتون رو متنی ارائه بدین.

    • 13.1
      مهدی 313 says:

      چششششم
      می خوام اگه کاری هم بکنم اصولی باشه. گروه فیلمنامه نویسی گوش کن. شما هم اولین ثبت نام کننده. هزینه ثبت نام دو میلیون ریال گوش کنی. خخخ . شماره کارت بدم ؟

  14. 14

    سلام
    زیبا بود
    الهی! دلم برا آرش سوخت
    متأسفانه این روزا دیگه پدر و مادرا وقت کمی برای بچه ها میذارن و حرف دل بچه ها رو نمیشنون
    چه معصومانه کارشو انجام داده و خوابیده خخخ خوشم اومد
    بازم اگه همچین نوشته هایی دارید اینجا به اشتراک بذارید
    موفق باشید

  15. 15
    مظاهری says:

    همشهری شوما دیگه چرا حرف اِز پول میزِنیند؟ خخخخخخ.
    شوما که بایِد خوب بدونین اصفانی جونشو میده ولی پول نمیده. هاهاهاهاها

  16. 16
    علاء الدین says:

    سلام آقا مهدی!
    اول، دیگه کم‌کم فکر می‌کردم از محله اسباب‌کشی کردید و رفتید. خوشحالم که برگشتید.
    دوم، علاقه زیادی به مقوله‌هایی مثل فیلم‌نامه‌نویسی دارم. اگه لطف کنید منو به عنوان شاگرد خاص بپذیرید خوشحال میشم.
    سوم، ای کاش بخش دوم آموزش فیلم‌نامه‌نویسی رو جدا می‌ذاشتید تا کسانی که قسمت اولو دریافت کردند به دوباره‌دانلودی مبتلا نشند.
    چهارم، اون فیلم‌نامه‌نویسی مشارکتی یا طرحی شبیه این که داشتید هم فراموش نشه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

+ twenty four = twenty six