داستانی از دیشب : رهایی . قسمت دوم و آخر . هاهاها فکر کردی سریال نود قسمتی می خوای بخونی . همش دو قسمت بود

داستانی از دیشب : رهایی قسمت دوم و آخر
سلام دوستان عزیزم. از انبوه انبوه و باز هم تاکید میکنم انبوه استقبال شما دوستان از این سریال تشکر میکنم. از الطاف بی حد و حصر شما کمال تشکر را دارم. الان هم در اوج غرور و تکبر و خودبینی نیستم و اگه فکر بکنی هستم خودتی. خخخ
و ادامه ماجرا :

آری. پارسا یک راننده رالی بین المللی , مغرور و از خود راضی و دردسرساز برای دیگران بود. روزی که از آزادراهی می گذشت متوجه می شود در ماشینش بمبی جاسازی شده و اگر سرعتش به کمتر از 150 کیلومتر می رسید منفجر میشد. همچنین اگر با همراهش زنگ میزد یا پنجره را باز می کرد بمب منفجر میشد. شخصی از راه دور او را کنترل می کرد و او به چالشی سخت با خودش مشغول می شود و به زوایای زشت درون خودش پی می برد. پلیس هم بخاطر سرعت زیادش می خواهد جلوی او را بگیرد ولی او حرفه ای است و نمی توانند جلویش را بگیرند. ماموری حرفه ای متوجه دردسری برای او می شود و سعی در کمک کردن به او دارد. پارسا نزدیک شهر می شود و بعد از فهمیدن زشتی های خود تصمیم می گیرد بایستد و می ایستد ولی بمب منفجر نمی شود. ماشینش را وارسی می کنند و بمب را میابند و آن شخص به پارسا تبریک می گوید که از جان گذشته شده. کلید خنثی سازی این بمب صفات عالیه بوده.
عجب روزگاری است. او موفقتر در حال تازاندن ماشینش و ما در حال در جا زدن مثل همیشه. اگر بخواهم داستان تک تک شخصیت ها را بگویم خود مثنوی ده من کاغذ می شود. آنها شادند. خوشحالند. کیک و شیرینی آورده اند. می گویند و می خندند. میوه می خورند آن هم با چه اشتهایی. حالا خوب است همه خرج را خودشان کرده اند و گرنه تو این گرانی جلویشان خجالت می کشیدم.
از آنها فاصله می گیرم. حس می کردم الان شخصیت های فیلمنامه آخرم که همه شان رزمی کار هستند در جشن پیدایشان می شود و دلخور که چرا در جلسه از حقشان زیاد دفاع نکردم. رزمی کارهایی که یک سال با من صمیمی شده بودند از عشقشان و نفرتشان می دانستم و یک وقت می زدند له و لَوَردم می کردند. از آنها فاصله می گیرم. از آن داستان های جذاب و خواندنی دور می شوم. از خانه بیرون می آیم که بزمشان بهم نخورد. از پله ها بالا می روم. به در پشت بام میرسم. در باز است. با تعجب به پشت بام وارد می شوم. حس نمی کنم کسی در پشت بام باشد. در پشت بام را از پشت می بندم که کسی وارد نشود. به سمت زاویه حاد گوشه ای از پشت بام که خلوتگاهم است می روم.
آآآخیییعععش. می نشینم. به آسمان می نگرم. تاریک است. ماه را هم نمی بینم. شاید در آسمان باشد ولی من نمی بینمش. هیچ نقطه نورانی ای نمی بینم. صدایی توجهم را جلب می کند. صدایی شبیه گریه گریه ای آرام و بی صدا. اشکی که جاری است و نمی دانم آیا صدای برخوردش به زمین را هم می شنوم / انگار می شنوم. خدایا این کیست ؟ با خدا درددل می کند. آه می کشد. چه صدای مادرانه ای. شناختمش. او ننجون داستان آش نذریِ. ننجونی که آلزایمر گرفته بود و بچه هاش بخاطر نگهداری ازش دعوا می کردند. نه بخاطر اینکه نگهش دارند. بخاطر اینکه این تکلیف الهی را از سرشان باز کنند. و همه بار به عهده پسر بزرگ افتاده بود. پسری که مادرش را فوق العاده دوست دارد ولی خانواده اش بخاطر دردسرهای این پیرزن صدای اعتراضشان بیشتر و بیشتر و بیشتر می شود. در روزی که همسر پسر بزرگ آش نذری می پزد و همه فامیل جمع می شوند , به تنها کسی که توجه نمی شود ننجون است. مثل یک موجود اضافه با او رفتار می شود و سرش داد می کشند , دعوایش می کنند , اذیت می کنند و البته اذیت هم می شوند و در نهایت در حالیکه همه از خاطرات خوش قدیم تعریف می کنند , مادر را که بهترین خاطره زندگی همه انسانهاست را فراموش می کنند.
برمی خیزم از پشت بام بروم. نمی خواهم خلوتش را بهم بزنم. او هم رازونیازی با خدای خود دارد. چه بگویم به او فقط میدانم سال گذشته از دنیا رفت.
به حیاط میرسم. روی سکوی کنار راه پله می نشینم که با صدای آتنا به خودم می آیم.
-: اینجایی ؟ کلی دنبالت گشتم.
– : چرا اومدی ؟ برو با بقیه خوش باش.
– : من رو چکار به بقیه. با تو معنی پیدا میکنم.
– : من بی معنی ام. در این دنیا معنی خاصی برای من وجود نداره.
– : چرا هست. تو نمی بینی.
– : خودم میدونم نمی بینم.
– : منظورم چیزی که تو فکر کردی نبود.
– : می دونم. خواستم ناراحتت کنم که بری.
– : اگه منو خلق کردی که مشکلی از مشکلاتت حل کنم چرا برم ؟
– : مشکلی از مشکلات منو نمی تونی حل کنی. چون دوستت داشتم خلقت کردم.
– : بخاطر همون دوست داشتن یک خورده امید داشته باش. من رو هم تنها نذار مهدی.
پوزخندی میزنم.
– : حرفم مسخره بود ؟
– : نه. ولی چه امیدی. یکسال زحمت بکش. پاک کن بنویس آخرش هیچ.
– : ماها رو رها کن مهدی.
متعجب به او می نگرم. منظورش را نمی فهمیدم.
– : ببین صدای جشن و شادی بچه ها داره از خونت میاد. تلخ و شیرین. خوب و بد اونها دیگه تموم شدند. شاید قسمتشون نبوده دیده بشن. اما تو تجربه ای خوب داری. به نظر من…
آتنا حرفش را ادامه نمی دهد. واقعا چه می خواهد بگوید.
– : بگو آتنا. گوش میدم.
– : خوبِ. فکر میکردم حرفهای من برات مهم نیست.
– : هم تو مهمی و هم بقیه.
– : اگه مهم بودم من رو تنها نمیذاشتی.
– : تنهایی جزئی لاینفک از سرنوشت من و توِ. آخر داستان اونجوری باید تموم میشد.
– : چرا فکر میکنی همه پایانهای تو خوبن. خب من اون پایان رو دوست ندااارم.
– : سلیقس دیگه. با داد زدنم چیزی درست نمیشه. حرفت رو بگو.
آتنا سکوت می کند. نفس هایش به سختی شنیده می شود. معلوم است مثل من غم دارد. افسوس می خورم.
– : ببین آتنا ! تو در اون داستان فقط قسمت کوچکی از زندگی منو میدونی. هیچی از من نمی دونی. منتظر من نباش.
– : مشکل همینه که فکر میکنی هیچی نمی دونم..بگذریم. ببین داستانهای قبلیت , شخصیت ها , ماجراها همه سطحی , معمولی و به قول خودتون هنری ها عامه پسندند. شاید تا فردا صبح حرف بزنی و منو قانع کنی که چه فلسفه ای درون هر داستانت هست. چی می خواستی بگی و چی نوشتی. ولی قبول کن که عامه پسندی. سبک داری ولی خاص نمی نویسی. ناراحت نشو.
نمی دانم. شاید آتنا راست می گوید. به فکر می روم.
– : ناراحت شدی ؟
– : نه. داشتم فکر میکردم داستان تو هم عامه پسند و معمولیِ. یا واقعا دوستت دارم و دوستم داری ؟
لحظاتی هر دو سکوت می کنیم. سکوتی که در جشن مهمانهایم معنی خاصی میداد. چیزی روی دستم حس کردم. چیزی شبیه پوشه. آن را از آتنا می گیرم. برایم سئوال پیش آمده که این چیست ؟
+-: این ایده داستانهاییِ که گذاشتی یه روزی روشون کار کنی. همون تاپها که به قول خودت میترکونن. تا کی می خوای اینا رو عقب بندازی. وقتت رو روی اینا بذار. روی اینا تلاش کن. روی ما معمولی ها حساب نکن. روی لپتاپت هم جداشون کردم. این پرینتشونِ. روی تک تک اینها حتی شده یک سال وقت بذار. من قول میدم نتیجه میبینی. نتیجه میگیری. تلاش کن. شاید آتنایی بهتر از من بنویسی. اما عجله نکن. ما رو رها کن. برو مهدی. سخته ولی من با خودم کنار میام.
صدایش بغض آلود می شود. می لرزد. دستش هم می لرزد. از لرزش پوشه فهمیدم که دستش هم می لرزد.
– : دروغ گفتم. هیچوقت با خودم کنار نمیام. همه دل داده ها فراغی سخت تا مرگ را تجربه می کنند. تو موفق شو من خوشحال میشم. زندگیتو بساز. من ساخته میشم. حالا برو.
برگه ها و پوشه را در دستهایم فشار می دهد. برمی خیزد. جدیت خاصی در صدایش حس می شود.
– : بلند شو برووو دیگه.
– : هاج و واج به او می نگرم.
– : بی شعور بررووو.
و سریع از پله ها بالا می رود. در را باز می کند و وارد منزلم می شود. صدای هق هقش را وقتی در را می بندد می شنوم. به پوشه می نگرم. آن را به سینه ام فشار می دهم.

با صدایی به خودم می آیم.
– : آقا ! ایستگاهِ آخرِ. دیگه می خوایم بریم پارکینگ اتوبوسرانی وگرنه همینجوری تو شهر می چرخوندمت.
به خودم می آیم. خواب بودم. چه خواب عجیب و غریبی. نه و نیم شب شده. چه مسافت طولانی ای گذشت. دلم نمی خواست بیدار شوم. می خواستم با کلافگی به راننده اعتراض کنم که چرا بیدارم کردید ولی منصرف شدم. می خواهم برخیزم که چیزی را در دستهایم حس می کنم. این چیست ؟ خدایا این یک پوشه است. چه پوشه ای ؟ من که پوشه ای همراه نداشتم. با صد سئوال از اتوبوس پیاده می شوم.
عصایم را بیرون می آورم. قدم زنان در پیاده رو پیش می روم. کجا بروم ؟ خانه ؟ نزد یکی از دوستان ؟ این پوشه چیست ؟ آن را چکار کنم ؟
غرق در افکار خودم را درون یک تاکسی دیدم که به سمت خانه می رود. پوشه را حسابی لمس می کردم. آن را به کناری ام نشان دادم.
– : ببخشین روی این پوشه چیزی نوشته ؟
مرد پوشه را می گیرد. کمی تامل می کند. آن را به دستم می دهد.
– : نوشته ایده های تاپ.

با این حرف تعجب می کنم. یعنی…
یعنی آتنا این را به من داده ؟ آن رویا بود یا واقعیت ؟ هر چه بود معنی اش این است که باید تلاش کنم. این هدیه را قدر میدانم و آن را فرصتی آسمانی میدانم. آن را هرگز از دست نمی دهم. انرژی و شادی مضاعفی درون قلبم حس می کنم. من که این برگه ها را نمی بینم ولی با همان انرژی می خواهم به خانه برسم. به لپتاپم برسم. روشنش کنم ببینم آیا در آن هم لیست  ایده ها که آتنا می گفت جدا کرده هست ؟ باید باشد و من منتظرم که سریع به خانه برسم.

پایان…

درباره مهدی بهرامی راد

متولد 9 اردیبهشت 1359 . ساکن اصفهانم . از همان کودکی متوجه شدم آرپی دارم و کمی با بقیه فرق می کنم. از کودکی به نوشتن و داستان نویسی علاقه داشتم . کتاب زیاد می خواندم . از رمان گرفته تا کتابهای فلسفی , کشاورزی , علمی , تاریخی , با ربط و بی ربط . می خوندم و می نوشتم . اولین رمانم را سال 78 نوشتم . به دنبال چاپش رفتم ولی بخاطر نداشتن رزومه و اعتبار باید خودم هزینه چاپش را می دادم . پس رمان نویسی را موقتا رها کردم . در کنار کار متوجه شدم علاقه شدیدی به فیلم دارم و نوشتنم را در آن راستا تنظیم کردم . دوره فیلمنامه نویسی مرحوم احمد بیگدلی رو رفتم و چند کتاب خوندم . متوجه شدم که چه کار باید بکنم . اولین داستانم را سال 88 فیلمنامه کردم آنهم بعد از یک سال و نیم تحقیق . یک فیلمنامه علمی که بخاطرش مصاحبه ها کردم و کتابهایی گاها ششصد صفحه ای یا چند جلدی خوندم . به محض ارائه به سازمانی که آنهم با تلاش خودم یافتمش استقبال شد . تهیه کننده و کارگردان انتخاب شد . کار پیش تولید خوب پیش می رفت که به بحران اقتصادی سال 89 و تحریم ها برخورد کردیم و بودجه فیلم باقالی شد . خخخ طی این سالها به عنوان فیلمنامه نویس و منتقد , در بعضی گروههای هنری اصفهان و تهران شناخته شده ام . با اینکه هنوز نوشته ای از فیلمنامه هایم تولید نشده ولی بعنوان مشاور فیلمنامه در بعضی کارها انتخاب می شوم و متن هایی را برای اصلاح و نظر یا بازنویسی برایم می فرستند . از اواخر سال 89 بیماری آرپی ام با روند تندی شروع به پیشرفت کرد و خیلی در کارهایم اختلال بوجود آورد . در کمتر از یکسال به جایی رسیدم که فقط نور می دیدم . نه چهره ای تشخیص میدادم و نه می توانستم تنها به جایی بروم . اولش دیگران کمکم می کردند ولی به مرور خسته گی و کلافه گی را در لحن و رفتارشان حس می کردم . پس گوشه گیر تر شدم و خود را با نوشته هایم سرگرم می کردم . و اما اکنون خوشحالم با این محله آشنا شدم . بچه هایی از جنس خودم . مثل خودم که همدیگر رو می فهمیم . تجربه های یکسان و حرفهای قابل ملموس داریم . تلاش می کنیم و به خودمان متکی هستیم . هنوز می نویسم و رمان دومم را مدتی پیش تمام کردم و منتظر جواب چند ناشر هستم که ببینم چاپ می کنند یا نه . البته از خدایشان است چون طرح داستان رو می دونند چیه . با عصا به جاهای مختلف میرم و منتظر دیگران نیستم . و آینده از آن ماست . موفق و پیروز باشید راههای ارتباطی : 09386722122 آی دی تلگرام: @mahdibahramirad لینک کانال پیک شفا که خودم مدیریتش می کنم: @peyk_shafa ایمیل : Mahdi.bahrami.rad@gmail.com کانال خط خطی های مهدی بهرامی راد: @khatkhatiha59
این نوشته در اجتماعی, خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

16 Responses to داستانی از دیشب : رهایی . قسمت دوم و آخر . هاهاها فکر کردی سریال نود قسمتی می خوای بخونی . همش دو قسمت بود

  1. 1
    کامبیز کامبیز says:

    بمب دلت منفجر نشه.
    عالی بود. خوشم اومد

  2. 2

    درود مهدی جان خعععلی زیبا بود ولی نفهمیدم این آتنا سرانجام حقیقی هست یا فقط یه قهرمان داستانه.

  3. 3
    بهار خانم says:

    سلام. عالی ادامه.

  4. 4

    درووووود. زیبا مینویسی پسر. منتظر پستهای بعدی هم هستیم به شدت. لذتیدم. یعنی لذت رو بردم. بهبه.

  5. 5
    مهدی ترخانه says:

    سلام مهدی جان ,
    قلم خوبی داری و داستان قشنگی رو نگاشتی .
    از همه مهم تر , میدونی که به چی علاقه داری و اگه بتونی تمام وقت و به صورت شغل برای خودت در بیاری , میتونم بگم که خوشبخت ترین آدم خواهی شد .
    چون به نظرم , خوشبختی اینه که کار مورد علاقه ات رو انجام بدی و چیزی بهتر از این نیست .
    امید که موفق و روز به روز , موفق تر در کارت بشی .

    • 5.1
      مهدی 313 says:

      سلام مهدی عزیز
      ممنون از لطف پر مهرت . بله سالهاست در موردش تلاش می کنم و باز هم تلاش خواهم کرد .من بعنوان شغل انتخابش کردم ولی اون هنوز منو انتخاب نکرده . خخخ
      موفق و شاد و پیروز باشید

  6. 6
    ریحان says:

    سلام..فکر میکردم بیش از این ها این داستان ادامه داره..!ممنون موفق باشید…

  7. 7
    پریسا says:

    سلام آقا مهدی. یعنی خیال کردید پست شما رو از دست می دادم آیا؟ یعنی به نظر شما می شد من بیام محله اینجا از دستم در بره آیا؟ یعنی شدنی بود که اینجا هیچ چی نگم آیا؟ عمرا!
    من خیال می کردم قصه تکی تکی این قهرمان ها رو می خونم و کلی ذهنم رو صابون زده بودم. تموم شدش که! اگر من بودم قهرمان های نوشته های معمولیم رو دل نداشتم ول کنم. حتی اون هایی که هیچ کسی نخونده رو دوستشون دارم! شاید عجیب باشه! خیالی نیست آخه خیلی ها به من میگن1خورده زیادی عجیبم! من رو بیخیال داستان شما کوتاه ولی قشنگ بود. شما خوب می نویسید! ادامه بدید و با ما به اشتراک بذارید. منتظر بعدیشم!

    • 7.1
      مهدی 313 says:

      سلام پریسا خانم
      خخخ . فکر کردم از دست دادین واقعنیا .
      ممنون از نظر لطفت . نه فراموششون نمی کنم چون دوستشون دارم . دوستشون دارم و باهاشون زندگی کردم . به امید خدا به مرور خلاصه هاشون رو جوری که حوصله بچه ها هم سر نره میذارم . به امید موفقیت همه بچه ها . موفق و پیروز باشید

  8. 8
    بانو. says:

    سلام بر آقا مهدی 313 گرامی
    خب واقعیت من سیستمم مشکل داره پستتون رو سیو کردم بعدی حتما بخونم چون در حال خوندن قسمت اول هم هنگ کرد و نتونستم به آخرش برسم و دیگه کامنت هم نشد بذارم ….
    در کل عااالی می نویسید بی نهایت, هر دو قسمت رو سر فرصت می خونم کامل و اگه لپتاپم اجازه بده باز کامنت میذارم, فقط اومدم بگم بی نهایت عالی می نویسید و راستی سلام و عرض ارادت ما رو هم به خاله بزرگوارتون برسونید متاسفانه سعادت آشنایی با ایشون رو نداشتم من و یه چیزی بگم من تصمیم داشتم برم رشته جدو ولی الآن با عنایت به شکستگی پای خاله شما گمانم خونه کلاغ پر بازی کنم بهتر باشه خخخخ شکلک ترسان و لرزان شدم ولی چه خوبه آدم ورزش های رزمی رو بدونه و بلد باشه واقعا مخصوصا برای ما نابیناها بسیار می تونه مفید باشه ….
    بازم ممنون از نوشته های عالیتون توی محله و همیشه سربلند باشید و سر افراز

    • 8.1
      مهدی 313 says:

      سلام بر بانو خانم محله
      ممنون از نظر لطفتون . بعضی نوشته های شما رو هم خوندم . شما هم خوب می نویسید . در ابراز احساسات درونتون خوب بلدید با واژه ها بازی کنید و اونها رو به کار بگیرید . اگه تمرین کنید به جای کلاغ پر بازی می تونین نویسنده خوبی بشینا . خخخ . شکلک فرار
      ان شالله کامپیوترتونم زودِ زود حالش خوب بشه و با پستها و کامنت های شما خوشحال بشیم .
      سلام شما رو ویژه به خالم میرسونم و میگم یه کلاس خصوصی بدون شکستگی پا براتون بذاره . خخخ . بازم شکلک فرار
      موفق و پیروز باشید

دیدگاهتان را بنویسید