یادداشت هفده اسفند 95

هر روز که به این سایت سر می زنیم، انتظار اطلاعات جدیدی رو داریم. گاهیامون فقط آموزش میخوایم. گاهی فقط دل نوشته. یه عده ی خیلی کمی می گردیم ببینیم کودوم پست حس حاشیه سازیش ملسه. یه عده می گردیم به دنبال اخبار عمومی. یه عده تیتر اخبارو میخونیم ببینیم کجا شام میدن. یه عده دنبال پادکستیم. کلا هر کودوممون به یه عشق و امید و علاقه ای اینجا میاییم. اینکه شکی توش نیست. اما با خودم فکر کردم دیدم آموزش بریل که اینجا هست. آموزش جهتیابی هست. آموزش کامپیوتر هست. آموزش مبایل هست. آموزش موسیقی هست. تجربه هست. خاطره هست. کتاب هست. کلا همون حرف های تکراری دیروز. چیز جدیدی هم پیدا نکردم بگذارم. این شد که رفتم توی فکر موضوعاتی که بشه یه کم باهاشون بخندیم و سرگرم بشیم. البته اینجا بازی مازی هم نداره. یعنی حس می کنم تعداد ما بزرگسال هایی که بازی‌دوست باشیم کمیم و خب دانش آموز ها هم به نظر میرسه حال نمی کنند وسط ما بزرگتر ها بپلکند. شاید واس اینه که گاهی از ما بزرگتر ها حس بزرگتر بازی درآوردن بهمون دست میده و از خودمون میرنجونیمشون. خودمونم بچه که بودیم از آقا بالا سر بدمون میومد. یادتون هست که! نیست؟ البته نه که کلا بچه بدون سوپر وایزر باشه ولی کاری کنیم که حد اقل کنترل شدن رو حس کنند و در حدی آزادی داشته باشند که اینجا رو از خودشون بدونند.

اینا صرفا نظرات شخصیمند که خب درست یا غلط دارم به رشته ی تحریر در میارم. قطعا همیشه هر نظری درست یا اشتباه نیست. چیزی که استاد نقد ادبی خوب یادم داد. همه چی رو خاکستری نگاه کنم. به نظرم مسابقات جام رمضان و شبیهش خیلی کم بین ما نابینایان برگزار میشه. ما باید مسابقه بیشتر داشته باشیم. سرگرمی بیشتر داشته باشیم. شب نشینی ها و قهوه خونه هایی که سیروس و شهروز و ملیسا و دیگران پایه ریزی کردند خوب بود ولی کافی نبود. خب میشه توی همین اتاق چت تست کنیم اگه ظرفیتش جواب بده، به جای کامنت دونی، دوباره شب نشینی ها رو این دفعه توی اتاق گپ و گفت محله راه بندازیم. متوقف شدن‌شون واسه فراهم شدن یه بستر پایدارتر بود. الان اگه این اتاقه جواب جمعیت چندین نفریمون رو بده عالی میشه. قصدم این بود که شبنشینی های محله، غیر از متنی، حتی صوتی و حتی تصویری برگزار بشه. طوری که هر کودوم از ما هم محلی ها با یه اینترنت ساده، بتونیم چه با گوشی مبایل و چه با کامپیوتر، وارد اتاق گپ و گفت صوتی تصویری متنی شب نشینی های محله بشیم و خبری از مزاحم های بیرونی نباشه. طوری که اتاق چند ناظر داشته باشه. دیگه هر کسی فوت کنه برنامه اسمشو مشخص می کنه و میندازیمش بیرون. البته وقتی فقط و فقط هم محلی ها رو توی شب نشینی ها شرکت بدیم، دیگه چون همه گوشکنی هستیم کسی سر به سرمون نمیذاره و اصلا نیاز خاصی هم به کنترل شاید نباشه. دارم تست می کنم ببینم برنامه روی سرور چطوری جواب میده و چقدر پهنای باند براش نیازه. پهنای باندی که الان ما در اختیار داریم، برای هر ماه هزار گیگه. مثلا فرض که صد نفر یا حتی پنجاه نفر بریزیم توی اتاق صوتی، شاید هر ساعتیش کم کم پنج تا ده گیگ پهنای باند بخواد. اگه در ماه تنها صد ساعت درب اتاق ها باز باشه، تمام هزار گیگ ما میپره. حتی واس محله هم کم میاریم. میتونیم هفته ای مثلا پنج تا ده ساعت درب اتاق ها رو باز بذاریم. اگه بخواهیم 24 ساعته باشه، یه پهنای باند بالاتر، شاید حتی یه سرور کاملا اختصاصی بخواهیم که سالیانه چهار و نیم میلیون تومان هزینه داره. اونطوری فایلهامونم از بلاتکلیفی رپید پارس در میان و میشه روی دانلود ها، یه مدیریت قوی داشته باشیم. فعلا که در خیالات مختلفه به سر می برم و مشغول آزمایشم. اگه همچین سرور اختصاصی ای داشته باشیم، حتی میتونیم برای دانش آموز ها و برای خودمون گیم سرور یعنی جایی که بشه بهش وصل شد و آنلاین بازی کرد راه بندازیم. کی میره این همه راهو! اون همه پول کی داره آخه!؟

نه فقط سرور بلکه دلم اردو میخواد. اردو های پر دردسر. اردو های چند روزه. دلم یه ساختمون میخواد. ساختمون گوشکن. دلم انجمن میخواد. بی خیال. فعلا که همه چی رو رواله تا بینیم چی میشه. باید یه شب با هماهنگی قبلی جمع بشیم توی اتاق گفتگوی متنی محله ببینیم همینش اینجا جواب میده یا نمیده. خیلی خوبه که همینجوری خودمو بریزم بیرون. بالاخره چهار نفر ارشادم می کنید هی بهتر میشم. عالیه. همه چی خوبه. از شدت کار به کاردان تبدیل شدم. مثل کلاغ که قار قار میکنه منم کار کار می کنم! ههه

نمیدونم چرا هوس کردم مثل شش سال پیش، مثل یه وبلاگ ساده، این روزا هرچی به ذهنم برسه رو اینجا بگم. هرچند اگه تکراری بشم.

راستی اشکان من اگه از انتقاداتم ناراحت شدی توی برنامه ی شش‌نقطه، واقعا ازت معذرت میخوام. هرکی دیگه هم امسال یا هر وقت باهاش تند رفتم واقعا ازش معذرت میخوام. کامنت های اشکان و حسین آگاهی رو توی پست حمیدرضا حذف یا ویرایش کردم که خب توضیحات مربوطه رو قبلا توی ایمیل واس این دو هم محلی عزیز نوشتم. بالاخره گاهی وقتا مدیریت و ویرایشگری واس خود مام کار جالبی نیست. گاهی مجبور میشیم و شما به دل نگیرید. بگذارید پای هرچی میخواید ولی به دل نگیرید. داوود حسینی شمام یه پیامک نوشتی که یه جور هایی میشد بهتر بنویسی ولی واکنش منم به پیامکت درست نبود که نوشتم به من چه! خخخ. حال می کنید؟ اعترافات پیش کشیش هم اینقدر دقیق نیست که مال من هست. داوود از شمام معذرت. دیگه یادم نیست کی از من دلخوره. هرکی هست خودش دستشو بالا بگیره و برای کنار گذاشتن کدورت ها آماده باشه. نوشتم که کدورتی از من توی دلتون نباشه. بالاخره دم عیده خوب نیست دلامون تکونده نشده و دست نخورده باشن. البته من و اشکان حرفامونو باهم زدیم ولی گفتم موضعم رو اینجا بنویسم که مخفی نمونم. همچنان به اینکه هم شش نقطه و هم گوشکن جای کار واس بهتر شدن و واس همکاری بیشتر دارند معتقدم. خب توی پستی که فعالان بهمن تا اسفند رو معرفی کردم، اشکان ازم خواست تا تجدید نظر کنم. بلکم به قول خودش امیدی برای بازگشت به جاده خاکی از کنده کاری ها باشه. شهروزم توی پست هات گوش کن گفت به حرف های رهگذر بیشتر فکر کنیم. مسعودم دیروز توی پست آنتن تلویزیون همینو گفت. منم فکر کردم دیدم بد هم نمیگن. حالا اینکه چرا خصوصی به اشکان و حسین و باقی دوستان اینا رو نگفتم هم از بچه بودنم سرچشمه میگیره. اینا رو خودم ننوشتم. این پاراگراف آخری رو کودک درونم نوشت. بچه واسش مهم نیست کی چی میگه. هرچی تو دلشه میگه. دیدید مثلا توی یه اتوبوس همه ساکتند یه بچه در میاد میگه مامان چرا اون آقاهه سیبیلاش اون شکلیه و مامانه میزنه توی سر بچه جلوی دهنشو میگیره بهش میگه ساکت؟ دیدید چه راحتند بچه ها؟ یه لحظه اون شکلی شدم. دست خودمم نبود. کودک درونم این روزا شدیدا فعال شده.

دیگه اگه حسش بود برید پی زندگیتون دم در خونه ی منم فوتبال بازی می کنید بکنید فقط مواظب شیشه باشید دیروز زدید با توپ شکستیدش کلی پول شیشه‌بر دادم. این دفعه خسارتمو ازتون سفتی می گیرم. این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیستا!

لذتم نبرید از زندگی. لذتش واسه شماست شیشه جمع کردنش واسه من! خخخ حد اقل یه کم کمتر ببرید

درباره مجتبی خادمی

مجتبی خادمی. متولد 7 بهمن 66. دارای مدرک کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی از دانشگاه اصفهان. ارزیاب مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب. گرداننده اسبق محله نابینایان. مدرس علوم کامپیوتر و زبان انگلیسی. طراح وب. برنامه نویس. مجری برنامه های رادیویی. آشنا به راه اندازی و استفاده از چاپگر های خط بینایی و بریل. دوره پیش دبستانی را در مدرسه کمتوانان ذهنی بصیرت زرین شهر گذراندم. دوره های دبستان و راهنمایی را در مجتمع آموزشی ابابصیر اصفهان. پایه اول دبیرستان را در دبیرستان غیر انتفاعی محمد باقر زرین شهر. پایه های دوم و سوم هنرستان را در رشته کامپیوتر در هنرستان ملا صدرا. مقطع کاردانی کامپیوتر را در دانشگاه های آزاد مبارکه و دولتی شهرکرد. و مقطع کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی را در دانشگاه اصفهان گذراندم. همزمان، در انجمن موج نور نابینایان، به عنوان مسئول تولید محتوا، مؤلف کتب صوتی ویژه نابینایان، صدابردار، مسئول کنترل کیفی مواد آموزشی، پاسخگو به پرسش های کامپیوتری نابینایان، طراح سامانه تلفن گویا، مدرس کلاس های آموزش رایانه و مسیر یابی ویژه نابینایان، مدرس دوره های تربیت مربی آموزش رایانه به نابینایان، و تحلیلگر نیاز های آموزشی نابینایان در خانه ریاضیات مشغول به خدمت شدم. در ادامه، به عنوان اپراتور در مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب مشغول بودم و اکنون در مقام ارزیاب در تیم پایش عملکرد در گروه صنعتی انتخاب خدمت می کنم. از دوران کودکی، مخارج زندگی و تحصیل را شخصا به عهده گرفتم و به سختی فراهم کردم. در دوران دبیرستان، اولین رساله ی گویا در ایران از آیتالله مکارم شیرازی را به کمک خواهرم و روحانی محل، تهیه کردم و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع کردم. در همان دوران، اولین مجموعه ی آموزشی بازی های کامپیوتری ویژه نابینایان را تولید و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع نمودم. در دوران نوجوانی، اولین بازی رایانه ای ویژه نابینایان به زبان فارسی با نام دو در جنگل را طراحی کردم و توسعه دادم. به ترجمه و دوبله ی بازی های رایانه ای محبوب نابینایان از جمله تخت گاز و شو‌دان جهت استفاده ی نابینایان این مرز و بوم مبادرت ورزیده ام. اولین کتابچه ی راهنمای آموزش رایانه به کودکان نابینا را طراحی کردم و توسعه دادم. در دوران دانشجویی، اولین، پر بازدید ترین و پر محتواترین سایت ویژه نابینایان ایران با نام گوشکن را تأسیس کردم. همواره در سایت گوش‌کن، سه شعار آموزش، استقلال و تفریح نابینایان را دنبال کرده و در جهت سوق دادن نابینایان به سمت این سه هدف، اقدام به ضبط آموزش های مختلف، تولید و ترجمه ی مقالات مرتبط و تشویق دیگران به انجام نظیر این کار ها نموده ام. تهیه کننده و مجری یکی از پر شنونده ترین برنامه های اولین رادیوی اینترنتی نابینایان ایران (که تعطیل شده) بودم. همیشه از مصاحبه های آگاهی بخش با رسانه ها از جمله برنامه به روز شبکه سوم سیما به عنوان یکی از کارشناسان فاوا و نابینایان استقبال کرده ام. به دلیل تجربه ی تدریس موفق به دانش آموزان، همواره با استقبال والدین کودکان و نوجوانان جهت تدریس روبرو بوده ام. از تألیفاتم می توانم به کتاب آموزش نرم افزار آماری SPSS به اتفاق استاد ندا همتپور اشاره کنم. یکی از مهمترین نرم افزار های مسیریابی نابینایان را با نام نزدیک یاب به همراه دفترچه راهنمای استفاده، جهت کمک به استقلال نابینایان در رفت و آمد، ترجمه کردم و به رایگان در سطح بین المللی برای تمام فارسی زبانان منتشر نمودم. در حال حاضر، رویای امکان سفر به استان های محروم جهت همسان سازی سطح آموزشی و پرورشی کودکان محروم با کودکان کلان شهر ها را در ذهن می پرورانم. اطلاعات تماس: شماره موبایل شخصی: 09139342943 آدرس ایمیل شخصی: gooshkon2020@gmail.com شناسه اسکایپ: mojtaba1007 شناسه تلگرام: @luckymojy آدرس شناسه تلگرام: https://t.me/luckymojy شماره واتساپ: 09139342943 آدرس وبلاگ شخصی: https://gooshkon.wordpress.com
این نوشته در اجتماعی, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

37 Responses to یادداشت هفده اسفند 95

  1. 1

    این نوشته را به فال نیک میگیرم و امیدوارم که هرکی از هرکی دلخور هست بدون ذره ای دلخوری یا کینه به استقبال سال جدید بره
    بچه ها؛ ما همه اگر صد مشکل جداگونه هم که داشته باشیم یه درد مشترک داریم که این درد؛ باعث میشه که خواسته یا ناخواسته همدیگه را بیشتر درک کنیم
    همگی موفق باشید.

  2. 2
    مهدی 313 says:

    سلام . ضمن دریافت مدال آرزوی موفقیت برای شما و محله دارم . موفق و پیروز باشید

  3. 3
    پریسا says:

    سلام. آقا من من! من! من بهت معترضم پول بده ببخشم.! می دونی چیکار کردی؟ داشتم پروانه می بافتم1عالمه مروارید از چندتا رنگ مختلف داخل چندتا نعلبکی به ترتیب رنگ اینجا کنار دستم بود1دفعه تو اومدی پریدم بخونمت1دفعه یکی از ظرف ها افتاد شکست مروارید هاش همه پخش شدن پریدم خرابکاری رو جمع کنم مبل تکون خورد فرو رفتگیش پرید بالا و کلا زندگی در اطرافم الان داغونه. 2تا نعلبکی داغون کردم، تمام مروارید های رنگیم همه قاطی قاطی قاطی شدن، اینجا پر شده از خورده شیشه و مهره های گرد رنگی که قل می خورن و میرن همه جا، از جمله زیر میز و زیر مبل های تازه دیروز مرتب شده، و پروانه من هم می مونه واسه نمی دونم کی چون دیگه رنگی های زاپاس ندارم اگر هم الان جمعشون کنم چشم بینا اطرافم نیست از هم جداشون کنه! خوب به نظرم این از تمام شکلک هایی که در شبنشینی ها از خودم به یادگار نهادم شکلک تره. خلاصه اینکه تقصیر تو شد من الان این مدلی گیر کردم بیا پول بده بهم وگرنه نمی بخشمت! آخ به جان خودم شکلک داغون شکلک افتضاح شکلک اطرافم شده شبیه نفرین ابلیس شکلک گناه دارم من مروارید هام رو می خوام بقیه پروانهم رو ببافم الان چیییییکااااااار کنم تقصیر مدیره تمامش تقصیر مدیره آیی هواااار تقصیر مدیره تا به جای جارو این دفعه قنداق تفنگ نخورده وسط ملاجم من رفتم اینجا رو جمع کنم!

  4. 4

    سلام منم نظر مهدی رو دارم در پناه حق

  5. 5
    نازنین says:

    سلام
    کلا سعیم اینه کینه ای از کسی به دل نداشته باشم، مگر اینکه مسئله ای پیش بیاد که دلخوریهای گذشته رو دوباره به یادم بیاره و خدای نکرده تازه ترش کنه.
    در مورد محله هم دقیقا همینطوره. البته الآن که دارم مینویسم، از هیچکس دلخور نیستم. فقط گاهی وقتا با دیدن برخی دلخوریها و سوء تفاهمها قدری دلم میگیره. امیدوارم همۀ دلخوریها و کدورتها رفع بشند. چه تو فضای مجازی که محله رو هم شامل میشه، هم تو دنیای حقیقی. بگذریم.
    در مورد اتاق گفتوگوی محله هم: تا اونجا که با شیطنت و شلوغکاری توش متوجه شدم: وقتی تعدادمون زیاد بشه خیلی صفحه به نظر میرسه که سنگین بشه و دیر به دیر رفرش بشه. تعداد پیاما هم که زیاد بشه، منظورم اون وقتی هست که هی پشت سر هم میان صفحه یا هنگ میکنه، یا همینطور که گفتم دیر به دیر رفرش میشه. نمیدونم. شاید هم اشکال از سیستم و امکانات محدود من باشه.
    ها راستی تا اینجام یه کم چغلی کنم دلم خنک شه خخخ. این بچا چون من همکار شمام منو تنهایی مظلوم گیر میکشن اذیتم میکنن! شکلک گریه مث بچه کوچکولو ها خخخ. دعواشون کن! خب. قول دادیا! خخخخ. اصن حالا که اینطور شد میرم مامانمو برا همه دون میارم خخخ.
    خب فعلا ما رفدیم. فقط قبل از رفدنم اینم یه شوت جانانه سمت شیشه. آخیییش شیشه شکستن یعنی صدای ترق توروق و ایناش چه باحاله خخخ.
    فعلا الفراااار.

  6. 6
    پریسا says:

    آخ جون توپ! نازنین پاس بده پاس! بزن این طرف! ایول شووووووت وااایی رفت هوا تا نیومده پایین در بریم فقط خودم می دونم کجا می افته نازنین اگر می دونی به کسی نگی بیا محو بشیم تا دستش بهمون نرسیده!

  7. 7
    بهار خانم says:

    سلام نمیدونم چی بگم نمیدونم ولی خوبه که دلجویی میکنی خوبه ک میگی خوبه ک مینویسی خوبه

    من پره حرفم ولیکن!

  8. 8
  9. 9
    رهگذر says:

    خادمی شب نشینی فکر کی بود؟ نه خداییش شب نشینی فکر کی بود؟ عجبا.
    تو پستای قدیمی میرفدیم شیطونی میکردیم من و ملیسا و پری و سیتی و کاظمیان و طاها و بانو. یه بار یه هویی من گفتم بچه ها بیاید یه پستی داشته باشیم با عنوان شب نشینی تو محله تا توش بشینیم به فک زدن. ملیسا پیگیری کرد و راه افتاد. شهروز کوجا بود؟ ایده من بود. ایده مو دزدیییییدن. آهای هوار یا هواااااااااااااار. بیا اینم مدرکم از تو پست یواشکی لواشکی ملیسا:
    معصوم says:
    شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۴ در ۲۳:۲۵

    من یه چیزی به ذهنم رسید بچا…ممکنه بچه ها تو پیدا کردن آدرس دچار مشکل بشن هر شب…مدیریت که شماها باشین…هرشب سر ساعت ده یک پستی بزنید به اسم شب نشینی…بیایم بشینیم توش فک بزنیم…هان؟اونطوری همه هم میان دیگه…
    یاللی ازم عذربخواه. بچه پررو. هر چی هیچی نیمیگم. فردا ورمیداره میگه اونکه تو هات گوشکون مصاحبه کرد عمه م خدیجه خادمی بود. خخخخخخخخخخخ

  10. 10

    سلاااام!
    آقا مجتبی منم ازت دلخورم! خب بفکر تا بیبینی َ کجا بوده؟
    نتیجه رو اعلام کنیااااااااا!

  11. 11

    سلام. هر سال این وقتا که میشه همه یاد حلالیت گرفتن میفتیم. ولی چهارده فروردین که میشه، بازم میفتیم به جون هم و میزنیم تا جونمون در بیاد. دوباره آخر اسفند همون آش و همون کاسه. بیخیال. من اهل تظاهر نیستم. اگر از کسی ناراحت باشم، به خاطر یه تقویم که هیچ نقشی تو دلیل ناراحتیم نداره دلم صاف نمیشه. مطمئن هم هستم که متقابلاً اگر کسی از من ناراحت باشه، با این چیزها ناراحتیش رفع نمیشه. شاید جوگیر بشیم و یه چیزایی بگیم و مثلاً همو ببخشیم. ولی خیلی زود همین گذشته های بخشیده شده میشن چوب و میشن وسیله برای جنگیدن با هم. البته تا پارسال به این نتیجه نرسیده بودم. ولی الآن دیگه مطمئنم که این دید من درسته.
    پس من نه حلالیت میخوام، نه میخوام کسی ازم حلالیت بخواد.
    موفق باشی.

  12. 12

    سلام بر مجتبی ی عزیز. آقا قبل از اینکه برم سراغ حرفام بگم پیشاپیش اگه کامنتم طولانی میشه عذر میخوام.
    حقیقتش, مدتها بود میخواستم باهات حرف بزنم, مطالبی رو بهت بگم یا برات بنویسم, لذا دنبال بهانه میگشتم تا فرصتی گیرم بیاد تا بگم, تا بنویسم, تا اگه نیاز شد سرم فریاد بزنی, تا اگه صلاح دونستی سرزنشم کنی, و غیره. منتها میدونستم با تماس تلفنی حل نمیشه, قطعاً سرت شلوغه و نمیتونی پاسخگوی تماسی که شاید طولانی هم باشه باشی.
    همینطور که دنبال بهانه میگشتم امروز پستت رو دیدم. گفتم بلاخره بهترین وقته که الآن بگم یا بنویسم.
    اولش بهت بگم که منی که از شش ماهه دوم سال 93 عضو محله شدم, و الآنم خودم رو یه هممحله ای میدونم, البته قبول دارم فعالیتهام خیلی خیلی اندکه و حتی به چشم هم نمیاد اما هستم, اما به محله با نام کاربری خودم وارد میشم و پستهای دوستان رو میخونم و لذت میبرم, حتی در برخی از پستها هم به تناسب ذوقی که از خوندن مطالبش میکنم و به تناسب فرصتی که دارم کامنت میذارم. لذا هستم. حتی این اواخر به واسطه یه سری از مسائل با عمو حسین که از بزرگان محله هستند همصحبت بودم, خلاصه از محله خیلی خیلی راضی هستم.
    اما یه چیزی رو خدا وکیلی بهت بگم که من از خوندن نوشتههات, از خوندن خاطراتت, چه تلخ چه شیرین, از خوندن بقول خودت چرتولوژی هات, از خوندن بقول خودت چرت نوشتههات, بینهایت لذت میبرم.
    با شادیهات شاد میشم, با ناراحتیهات ناراحت میشم, از اینکه میبینم و میخونم که مشکلات افسردت نمیکنه, یا از سرسره لیز خوردند و مشکلات پات عقبت نمیزنه لذت میبرم, از اینکه میبینم با برخی از حواشی و سو برداشتهایی که از نوشتههات میشه خیلی راحت و صریح برخورد میکنی و تمام تلاشت رو میکنی تا به طرف مقابلت بفهمونی که اون برداشتی که شما از کلامم کردی درست نیست خوشم مییاد. و خلاصه باهات همزاد پنداری میکنم.
    مجتبی جان شاید باورت نشه هنوزم که هنوزه من از این پستت که:
    خاطره ی من از خوشگذرانی در بیست فروردین
    خیلی خیلی لذت بردم و میبرم. خخخ یادمه اون روزی که منتشرش کردی چند بار خوندم و چندین بار خندیدم, هنوزم وقتی دلم میگیره این پست رو میخونم و میخندم.
    البته مطالب سایر دوستان هم در نوع خودش زیباست ولی چون این پست اختصاص به شما داره باید حقیقت رو بگم.
    من هر دفعه به سایت میام پستهای اول صفحه رو که مرور میکنم به نویسنده پست هم نگاه میکنم, خخ بجان خودم تا بشنوم فلان پست رو مجتبی خادمی نوشته بی اختیار دستم میره رو enter و پست رو باز میکنم.
    خلاصه خودت و نوشتههات و دنگ و فنگهات رو هزاران بار میلایکم.
    اما مجتبی جان, میخوام همین روند رو ادامه بدی, شادمون کنی و ما رو در ناراحتیهات هم شریک کنی, اما ازت میخوام از غمها, از دغدغه های فکری, حتی شخصیت البته اونهایی که قابل گفتن یا نوشتن هست هم بگی تا مخاطبینت همیشه این تصور رو نکنند که مجتبی خادمی چون خودش میگه لذت ببرید از زندگی و بقول خودش خوشگذرونی میکنه همیشه خوشه و هیچ غمی نداره. میخوام مخاطبت بدونه و درک کنه که بابا! مجتبی خادمی هم یه انسانیه مثل همه ی ما, شاد میشه, ناراحت میشه, گریه میکنه, میخنده, غصه میخوره و و و و.
    خلاصه مجتبی جان خودت که استادی و قطعاً فهمیدی چی میخوام بگم و چی تو ذهنم هست.
    در پایان با قاطعیت میگم که اگه گذرت به استان مازندران یا بلاخص شهر آمل افتاد خودم شخصاً دعوتت میکنم و از محضرت کسب تجربه و کسب شادی و خلاصه اکتساب اندر اکتساب یا خخخ شایدم اکتساب اندر اعتصاب میکنم! خخخ.
    دیگه فعلاً عرضی ندارم خوش باشی تا همیشه.

  13. 13
    رضا وزینی says:

    سلام.
    کامنت آقا شهروز رو لایک میکنم و خودم هم ی چی اضافه.
    ی متنی رو توی واتساپ میخوندم یادش بخیر فکر کنم همین دو 3 ماه پیش بود.
    میگفت که آدما همه کار باهات میکنن و به آخرش که میرسن میگن حلالم کن!
    همین. همین ی کلمه. حلالم کن!
    البته من خودم به شخصه نه از کسی دلگیرم نه چیزی. اینم گفتم که گفته باشم. خوش باشین هاهااا!
    در پرانتز من متن اسلی رو گم کردم. در صورت پیدا کردن میارمش در کامنت جدا گانه میزنمش اینجا پرانتز بسته
    موفق باشین هاهااا!

  14. 14
    قنبر says:

    درود
    آقا اجازه من دستم از خیلی وقته بلنده بلند و شما نمی بینید .من از شما ناراحتم و خیلی دلم گرفته و هیچ وقت هم نمی تونم ببخشمت .اصلا واقعا دوست داری ببخشمت .خوب نگو یادت نیست ،یادته همون روزهائی که با شهروز می تازیدید و رفیق بودید اصلا دلمو شکستید و من هم تصمیم گرفتم نبخشمتون حالا هم که یکی دنبال حلالیت و دیگری فارغ از این نگرش است با زهم نمی بخشمت .آره مجتبی من تو رو نمی بخشم .عصبانی نشو و به فکر حذف این کامنت نباش اگه اینکارو کنی باز هم فرقی نکردی و برای چی بعد از اون هم باید حلالت کنم .اصلا فکر می کنی برای چی به این محله آمدم و دارم استمرارش می دهم برای چی ؟ واسه عاقبت بخیری تو و بقیه مجردها . حالا هم هرگز نمی بخشمت علی رغم اینکه نصورم این است که مزاحم دختر خانمی شدی که با کفش پایه بلند میخ دار بر سرت کوبیده به صراحت می خواهم خودت باشی و بنویسی و قول بدهی که بله جانم رو این پیرمرد رو زمین نگذاری و بری به انتخاب خودت زننننننن بگیری .حالا اگر جوابت نه باشد پاسخ من هم نه است . حالا تو برو حلالیت بگیر بعد من م یدانم با اون شهروز که هنزو هم با یک من شربت هم نمی شه تلخی اش را از بین برد و شیرینش کرد .
    خلاصه کلام هر دو شما و هر آنکسی که بعد از این خواهد آمد دوستداران اصلی و بدون حد و مرز هم هستید و هستیم و قلبهایمان برای یکدیگر می تپد پس بیائیم مانند مجتبی غرورمان را بشکنیم و در جهت رشد وتعالی ضمن ارائه نقطه نظراتمان در تقویت دوستی ها مدد کار یکدیگر باشیم .شهروز لو رفتی و حالا حلال نکن اما قنبر و مجتبی بد ذهنت را بکش و بیا همانند و بسان تمام لحظات خوش و همه همت روزهای خوش زندگی و نگذار تا بعد از 14 فروردین این لحظات فراموش شود .
    زنده باد تمام مردان با غیرت و شجاع سرزمین کهن نابینایان ایران زمین .
    مجتبی دعای آخر شامل مردان مجرد نمی شود .

  15. 15

    دروووووود. امیدوارم این مشکل مالی حل بشه تا خیلی از مشکلات حل بشند.
    راااستی من نه تنها از تو, بلکه از هیچ کسی هیچ کینه ای به دل ندارم. ارادت.

  16. 16

    سلااام.
    این تأسیس انجمن رو که من دو ساله دارم خودم رو میکشم و هی بهت میگم اگه گوش کن میخواد یه قدم پاشو فراتر از چیزی که الان هست بذاره، اگه میخواد وارد مناسبات دولتی و چونه زدن با مسئولین برای حل مشکلات بچه ها بشه، راهی نداره به عنوان یک NGO رسمی ثبت بشه.
    همین و بس.
    در غیر این صورت، همه چیز همینجوری دوره همی باقی میمونه. همین جوری دلی، همین جوری غیر رسمی و بی هویت از نظر چارت سازمانی.
    نه که بد باشه. نه.
    اما با بستر فعلی، دیگه پیشرفت چشمگیر تری قابل تصور نیست.
    ما هم میتونیم نمونه کوچکی از NFB یا AFB با مدل ایرانیش، مطابق با ظرفیت ها و موجودیت خودمون بسازیم.
    اما یه همت بالا میخواد که هر وقت پای عمل میاد وسط، جا میزنیم.
    میترسیم فلانمون کنن. محدودمون کنن و و و.
    ولی خب اینطور نیست. اگه میخوایم بجنگیم، اگه میخوایم برای سرنوشت خودمون بیشتر فعال باشیم، راهی نداریم شناسنامه دار بشیم.
    این شبکه ملی بزرگ که از هر سی استان کشور کاربر داره، چرا نتونه.
    اگه راه در این وادی نذاریم که همین شبکه خوبه. همینجا.
    آنتن رو دست نزن.
    چون پول و امکاناتش نیست بتونیم بیشتر از این چندین پله ارتقاش بدیم.
    نهایتا یکم دیگه بریم جلوتر. بعدش دیگه از توانمون خارجه.

  17. 17
    نازنین says:

    کامنت آقا شهروز قابل تأمله. شخصا در مورد خودم اینو اضافه کنم که یا اصلا نمیبخشم یا اگه ببخشم سعی میکنم طوری باشه که یادآوریش نکنم. برای حلالیت خواستن هم معتقدم اینکه لفظی از هم حلالیت بطلبیم، خوبه ولی کافی نیست. اتفاقا تو آموزه های دینیمون هم هست که علاوه بر حلالیت خواستن باید سعی در جبران گذشته کنیم. البته اینم بگم که اگه بخواییم که خدا زودتر از سر تقصیراتمون بگذره، خودمون هم نسبت به دیگران خوبه که همین رویه رو داشته باشیم و تا جایی که ممکنه سخت نگیریم.

  18. 18
    وحید says:

    سلام.
    اميدوارم كه بين كسي دلخوري نباشه و قدر هم رو بيشتر از قبل بدونيم.
    حلاليت هم بايد از ته دل باشه و آن اشتباه رو جبران كنيم. پس به اميد حلاليت هاي واقعي.
    مرسي از بابت پستت.
    شاد باشي.

  19. 19
    روشنک روشنک says:

    منم دلخورم ازت؛ این از این
    برنامهات برای شب نشینی جالبناکه اما حضور من فراتر از چت متنی نیست اینم از این
    کامنت شهروز خیالم را راحت کرد چون یمدت بود تحت تاثیر بانو داشتم به این نتیجه میرسیدم آدم بدی هستم که نمیتونم کینه ها را فراموش کنم اما کامنت شهروز نشون داد همه مثل خودَمَن خخخخ فقط من از همون اول گفتم نمیبخشم یا اگه ببخشم فراموش نمیکنم اما خو بقیه مدام شعار میدادن که ما عمرا کینه نمیگیریم و دلخوریها را در لحظه فراموش میکنیم الانی خیالم راحت شده همه عین هم هستیم آخیش
    دیگه… هان ساختمان گوش کن هم جالب میشها فک کن!!
    اردو هم عااااالی میشه اگه برقرار بشه
    راستی اینم بگم و برم این امکان ویرایش کامنت چه چیز مزخرفیه کامنت بعد از ویرایش میره تو لیست انتظار خو یا یکاری را درست و درمون انجام بدین یا اصلا انجام ندین این چه بساطیه
    یسوال هم ته ذهنمه حالا توکل بر خدا میگمش نهایتش مدیر کلا شوتم میکنه بیرون خخخ
    این نوشته و اون نوشته آنتن تابلو مقدمه ایی هستن برای مطرح کردن یک موضوعی که احتمالا قراره شر درست کنه و دوباره مثل سونامی محله را بریزه گل هم حالا دقیقا قراره بعدنا بیایی چی بگی که از الان داری بستر سازی میکنی؟؟؟
    فراااااااااااااااار راستکی

  20. 20
    پریسا says:

    خخخ آخ خدا خخخ روشنک یعنی اگر بدونی سر صبحی چه بلایی سرم آوردی با این کامنتت! آخه یکی نیست به من بگه فضول لاکردار واسه چی در حال چیز خوردن میایی کامنت می خونی که نتیجه این بشه آخه! خدایا دارم میمیرم از خنده واسه چی بند نمیاد!

  21. 21
    نازنین says:

    بچا یه سؤال: من تو کامنت شماره پنج از کسی اسم بردم؟ خب اولی که خودش خودشو لو داد! خخخ.
    مدیییییییر کوجایی حقمو از این ظالما بسونی؟ حالا این یکیو دعواش کن، بقیه هم خودشون میان اعتراف میکنند.
    ها در مورد سؤال روشنک هم چرا دروغ بگم؟ منم همین دیدگاهو دارم.

  22. 22
    روشنک روشنک says:

    نازنین بانو من که بیخیالش شدم این بی ادعاس دیگه چیکارش میشه کرد

  23. 23

    سلام
    میگن سالی که نکوست، از بهارش پیداست. اولین کامنت این پست، یه کامنت امیدوار کننده از یه فرد موفق بود:
    نقل قول: “این نوشته را به فال نیک میگیرم و امیدوارم که هرکی از هرکی دلخور هست بدون ذره ای دلخوری یا کینه به استقبال سال جدید بره
    بچه ها؛ ما همه اگر صد مشکل جداگونه هم که داشته باشیم یه درد مشترک داریم که این درد؛ باعث میشه که خواسته یا ناخواسته همدیگه را بیشتر درک کنیم
    همگی موفق باشید”.:پایان نقل قول.
    ممنون از حضورتون توی این پست. هرکی اومد و هرکی نوشت. ممنون.
    به نظرم دنیای هر فرد، محیط هر فرد، نگرشش به دنیا و محیطه.
    تصمیم دارم تلاش کنم نگرشم به اطرافم و اطرافیانم مثبت باشه. خوب باشه. امیدوارانه باشه. انتظار هم دارم اتفاق های خوبی ازش منتج بشه.
    ایشالا در عمل هم حرکت های مثبت توی این محله یواش یواش خودشونو نشون میدن و اگه همکاری باشه، از بعد از عید بریم توی فکر انجمن شدن.
    دم همگیتون گرم. تک تک شمایی که به این کوچه سر زدید و خودتون بودید. شمایی که همگی از فکر خودتون نوشتید و افکار دیگران رو کپی نگرفتید. تک تک کلماتی که خودتون بودید و نوشتید واسم ارزش داره و بازم تأکید می کنم که لذت می برم از هم محلی بودن با شما.

  24. 24

    دروووووود چندین باره. میگم: اول یه پستی در خصوص محاسن و معایب انجمن شدن بزن, بعدش کارشناسهای حقوقی واقعاً این معایب و محاسن رو درست و دقیق تدوین کنند واسه مون و از طرفی اونایی هم که تجربیاتی داشتند به بیان تجربیاتشون بپردازند.
    مشکلاتو بگند. گرفتاریهای قانونی رو که بهشون برخوردند رو بگند. قیدو بندها رو بگند. اون وقت اول کلیات انجمن شدن یا نشدن رو به رفراندوم میذاری تا بینیم چی میشه.
    امیدوارم سال بهتری در انتظار همه مون و محله مون باااشه.
    باز هم میگم. ما چون تو اقلیتیم, اگه از حکومت هم انتقاد کنیم تا جونمون در بیاد, در نهایت که جز تأیید هم دیگه و به نوعی درد دل کردن, نتیجه ی دیگه ای نسیبمون نخواهد شد, چون کسی ما رو به رسمیت نمیشناسه.
    وقتی هم کسی از نظر هر حکومتی در هر جای دنیا هم که میخواد باشه. وقتی به رسمیت شناخته نشه, میتونه اینقد انتقاد کنه تا جونش در بیاد خَخ.
    چاااکریم.

دیدگاهتان را بنویسید