سایه های مرگ، پسران نشاندار: فصل چهارم، نطقه زمانی هشتم

فصل چهارم، «بخش آروین»
منطقه زماني هشتم: پليس ورّاج

ـ آمريکا ـ نيويورک ـ ساعت به وقت محلّي هفت و سي دقيقه صبح روز پنج شنبه
از خواب پريد. براي چند لحظه با چشم‌هايي گشاده شده به سقف اتاق خيره شد بعد آهسته خودش را تکاني داد و برلبه ی تخت نشست. اوّلين دکمه پيراهنش را باز کرد. احساس خفقان و گرما مي‌کرد. شايد اين احساس که نشأت گرفته از هيجان و اضطراب مي‌بود مربوط به خوابش مي‌شد. گرچه خواب وحشتناکي نديده بود ولي آنچه که در خواب ديده بود او را آزار مي‌داد. چند نفس پياپي عميق و آهسته و منظم کشيد تا به آرامش برسد. سپس سعي کرد به ياد آورد چه چيزي در خواب ديده بود. ذهنش را بازبيني کرد و سريع‌تر از آنچه که انتظار داشت فهميد!

خواب مربوط به آبتين مي‌شد. او را در خواب ديده بود با لباس زندانيان و همچنين دستبند به دست و پا. چند نفر ديگر هم در کنار او بودند ولي آن‌ها را به خوبي نتوانسته بود ببيند. در هاله‌اي از سياهي و تيرگي قرار داشتند. آروين در خوابش فقط آبتين را به وضوح ديد که آن چند نفر تلاش مي‌کردند او را به جايي ببرند. بألاخره او را سوار بر صندلي عقب ماشيني کردند. آبتين در همان حال مي‌لرزيد ولي چيزي که باعث شده بود آروين از ديدن اين خواب آزار ببيند چهره‌ي درهم و افسرده آبتين بود. براي چند لحظه‌اي در همان حالت خواب احساس کرد که آبتين مثل خودش خشک و غمگين شده است! و هنگاميکه احساس کرد برادر قسم خورده‌اش در حال شکستن است، لب باز کرد و زمزمه وار او را صدا کرد. آبتين در خواب گفته بود:«آروين. تو کجايي پسر؟ تو برادر3 Period»

همان لحظه که کلمه برادر را از زبان آبتين شنيد از خواب پريد. امّا حسي هم اينک به او مي‌گفت که آبتين مي‌خواسته به او بگويد«تو برادر بزرگتر من هستي. من به کمک تو احتياج دارم!»
نفس عميقي کشيد و از کنکاش خاطراتش فهميد هيچ گاه آبتين از ته قلب او را برادر بزرگ خودش نمي‌دانست. حتي از به زبان آوردن اين موضوع امتناع هم مي‌کرد، ولي در خوابي که ديده بود عميقاً احساس مي‌کرد که آبتين قلباً ايمان دارد او برادر بزرگش است و به کمکش نياز دارد!

بلند شد و به آن سوي تخت رفت. چمدانش را که ديشب فرشيد همه ی‌ محتويات آن را بيرون کشيد و پخش کرده بود و او آن‌ها را دوباره مرتب کرده بود را از زير تخت بيرون کشيد. آن را باز کرد و عکس خودش و آبتين را که بر روي سایر محتويات داخل آن بود، برداشت. چمدان را نبسته به زير تخت هل داد و براي بار دوّم بر لبه ی تخت نشست. به عکس خيره شد. با اين کار فرضيه‌اي در ذهنش جان گرفت. به خودش گفت:«شايد چون ديشب به فکر آبتين بودم و بيش از اندازه به اين عکس نگاه کردم، خواب آبتين رو ديدم.»
امّا سريع اين فرضيه را رد کرد. اين فرضيه چيزي نبود که قلبش آن را باور داشته باشد. حس عميقي به او مي‌گفت «آبتين توخطره و به کمکت نياز داره!» در همين افکار بود که صدايي افکارش را پاره کرد. به سمت صدا چرخيد. صداي لرزش گوشي همراهش بود که نگاه او را به سمت جيب کتش که از انتهاي تخت آن را آويزان کرده بود معطوف ساخت. با کمي دراز شدن گوشي همراهش را برداشت ولي قبل از آنکه پاسخ دهد عکس را در جيب داخل کت گذاشت و سپس به صفحه نمايشگر همراه خيره شد. حرف «پ» به صورت بزرگ خودنمايي مي‌کرد. پدربزرگش بود، بنابراين دکمه پاسخ رافشرد.

ـ از دیروز بعدازظهر تا حالا منتظرم که بهم زنگ بزنی.
قبل از اينکه بتواند کلمه الو را بگويد پدربزرگش با لحني تقريباً عصباني او را مورد سرزنش قرار داد.
براي اينکه کمي از عصبانيّتش را بکاهد گفت:«سلام پدربزرگ.»
ـ سلام نوه‌ي عزيزم!
مکثي به وجود آمد ولي بعد از آنکه کيکاووس آرتيماني به ياد آورد چرا چند لحظه پيش عصباني بوده گفت:‌«ميشه بهم بگي چرا ديروز بعد از ظهر بهم زنگ نزدي؟ فکر مي‌کردم وقتي مي رسي نيويورک بهم زنگ مي‌زني؟»
آروين با لحني که بي‌شباهت به کنايه نبود گفت:«چون فکر کردم خلبان اون جِت زودتر از من به شما زنگ مي‌زنه!»
کيکاووس آرتيماني متوجه شد نتوانسته است اين موضوع را از نوه‌ش پنهان کند. گفت:«اگه من چنين درخواستي رو از خلبان کردم، به خاطر اين بود که نگران تو بودم و هستم.»
ـ حال من خوبه پدربزرگ.
ـ ولي من تمام شب و بيدار بودم و نتونستم بخوابم فقط به خاطر اينکه نگران تو بودم و منتظر تلفن تو!
ـ معذرت مي‌خوام! ديشب3 Period ديشب3 Period
خواست ماجراي آشنايي با فرشيد را براي پدربزرگش بازگوکند امّا در لحظه‌اي تصميمش عوض شد و ترجيح داد اين اتفاق مثل يه راز موقتاً در سينه اش بماند.
ـ ديشب چي آروين؟
ـ دیشب3 Period
ـ ديشب يادت رفت بهم زنگ بزني؟ تو اين رو مي‌خواستي؟!
ـ متأسفم.
خيلي ساده و خشک تأسفش را بيان کرد و شايد همين دليلي بود که نتوانست آتش خشم پدربزرگش را خاموش کند.
ـ رفتن تو به اين سفر يه اشتباه بزرگ بود.
ـ اين سفر ضروري بود.
ـ تو بيش از اندازه لجوج و سرسختي! نمي‌دونم اين اخلاق تو به کدوم يکي از خاندان آرتيماني, رفته؟ تو بايد صبر مي‌کردي تا راه حل‌هاي بهتر و انتخاب مي‌کرديم؟
ـ اين بهترين راه حل بود.
کيکاووس آرتيماني داد زد:«نيست! اين بهترين راه حل نيست. اگر بود من اين قدر دچار نگراني و اضطراب نمي‌شدم.»
آروين با مکث جواب داد:«پدربزرگ ما درباره اين موضوع حرف زديم و به توافق رسيديم.»
جوابي نشنيد و قبل از آنکه اجازه دهد پدربزرگش جوابي را مهيا کند، با لحني که اميدوار بود پدربزرگش را از نگراني دور کند ادامه داد:«شايد امروز همه چيز تموم بشه.»
ـ يعني مي‌خواهي بگي تا حالا اون رو نديدي؟
آروين همزمان با نگاه کردن به ساعت مچي‌اش جواب داد:«تقريباً دو ساعت ديگه زمان ملاقات با زنداني‌هاست.»
ـ خوب گوش کن آروين. وقتي رفتي اونجا اگه اون مردک طلب پول کرد هر چي که خواست بهش بده. اون کارت اعتباري‌اي که مخصوص آمريکاست و قبل از سفر بهت دادم و هنوز داري؟
ـ دارم.
ـ خيلي خوبه. اگه پول زياد خواست بهم زنگ بزن. تو کمتر از چند ثانيه هرچه قدر که نياز داري رو برات مي‌ريزم. باشه آروين؟
ـ باشه3 Period چشم پدربزرگ!
ـ خوبه نوه عزيزم! حالا بهم بگو کجاي نيويورک هستي؟
ـ فکر کنم منطقه هارلم(Harlem).
صداي فرياد کيکاووس آرتيماني از تلفن همراه آروين پخش شد.
ـ هارلم؟ منطقه سياه پوست ها؟ تو چرا نرفتي به يه منطقه مناسب و در شأنت؟ آروين به پدربزرگش نگفت که از راننده خواست تا او را به يه منطقه ساده و فقيرنشين بياورد امّا جوابي داد که دروغ هم نبود!
ـ چون اينجا به زندان بلک استار نزديک تره!
ـ اون منطقه امن نيست آروين. بايد مي‌رفتي به منهتن و اونجا به يه هتل خوب مي‌رفتي. تو3 Period تو الان تو کدوم هتلي؟
ـ من تو يه پانسيون اتاق گرفته‌ام.
ـ پانسيون؟
ـ بله.
ـ آروين تو مي‌دوني که من فقط آسايش و آرامش تو رو مي‌خوام. پس به حرفم گوش بده. اون منطقه، منطقه امني نيست. به خاطر يه بيست دلاري ناقابل اونجا آدم مي‌کشند! هرچه زودتر برو به منهتن يه هتل پنج ستاره پيدا کن و اونجا بمون. تو اين کار رو مي‌کني؟ آره آروين؟
آروين جواب نداد. در حقيقت در ذهنش اين گونه به پدربزرگش پاسخ داد «تمام عمرم تو ناز و نعمت بزرگ شدم. حالا که يه سال بيشتر به پايان عمرم نمونده، اهمّيّتي نمي‌دم رو تشک پر قو بخوابم يا يه تخت فنري زهوار در رفته!»
گرچه آروين جواب نداد ولي پدربزرگش هم اصراري به شنيدن جواب خواهشش نکرد. شايد کيکاووس آرتيماني آن سوي خط با فاصله هزاران کيلومتر دريافته بود که نوه‌اش لجوج و سر سخت است و تمايل چنداني براي عملي کردن خواهش او ندارد! نکته‌اي که خودش چند دقيه پيش به آن اذعان کرده بود.

پس از چند لحظه سکوت کيکاووس آرتيماني با لحني سرد و مأيوس از پشت خط گفت:«فکر کنم بهتره خداحافظي کنيم.»
ولي آروين ساده گفت:«آبتين.»
ـ چي؟ صداتو خوب نشنيدم.
مي‌دانست پدربزرگش خيلي خوب فهميده است او از چه کسي حرف مي‌زند ولي باز تکرار کرد:«آبتين3 Period براي آبتين اتفاقي افتاده؟»
ـ تو از کجا مي‌دوني؟
ـ پس درست حدس زدم براي اون يه اتفاقي افتاده.
ـ خودت و نگران نکن. چيز مهمي نيست. حال اون پسرک خوبه.
ـ برام بگو پدربزرگ. چه اتفاقي براش افتاده؟
ـ هيچ وقت نتونستم درک کنم نوه‌ي من چرا اينقدر به اين پسرک دل بسته! امّا حالا که اصرار مي‌کني بهت مي‌گم. (با کمي مکث ادامه داد) دستگير شده بود3 Period توسط پليس. يکي از سرگردهاي پليس تا اونجا که مي‌شد بهش اتهام زده بود. اوضاع اون پسرک خيلي خراب بود. طوري که هر لحظه امکان داشت سرش بره بالاي دار.

ـ براي چي؟
ـ احتمالاً اون پسرک نظاره‌گر جنگ ميان ديوها و پري‌ها بوده. احدي مي‌گفت تو اعترافاتش گفته ملکه پريان رو ديده و جون اون رو نجات داده. هر چند که پليس حرف شو باور نکرده و با دليل اينکه اثر انگشتش روي يکي از ميخ پرتاب کن‌ها بوده، اون رو مظنون اصلي چهارده قتل معرفي کرده3 Period عکس اين پسرک تو روزنامه‌ها پر شده. امّا نياز نيست تو خودتو نگران کني. ديشب آرش موفق شد اون رو از زندان فراري بده. حالا هم حالش کاملاً خوبه.

ـ پيش شماست؟!
ـ نه. نمي‌تونم بذارم بياد اينجا. به آرش گفتم چند روزي ازش مراقبت کنه. اگه پاي اون به اينجا برسه نمي‌تونم جواب پليس‌ها رو بدم. ديروز بعد از اينکه تو سوار هواپيما شدي پليس‌ها اومدند اينجا. انگار پسرک به پليس‌ها گفته بوده تو مي‌توني اظهارات اون رو تأييد کني. پسرک بي‌شعور! نبايد پاي تو رو وسط مي‌کشيد.

امّا آروين بدون در نظر گرفتن دشنامي که پدربزرگش به آبتين داد گفت:«به من قول دادي ازش مراقبت کني، پدربزرگ.»
ـ من سر قولم هستم. لازم نيست به خاطر اين پسرک نگران باشي.(مکث کوتاهي حاکم شد و بعد از آن کيکاووس آرتيماني با لحني که انگار ناخواسته است ادامه داد) پسر بد شانسيه. ديروز مادرش تصادف کرد و کشته شد. نامزدش هم که, همراه مادرش بود از مرگ حتمي نجات پيدا کرد ولي رفته تو کما.
آروين به ياد خوابش افتاد. حالا مي‌فهميد چرا در آن خواب احساس کرده بود که آبتين مي‌خواهد او را برادر بزرگش خطاب کند و از او کمک بگيرد. او تقريباً در اين دنيا هيچ کس را ندارد جزء او و نامزدش که در کما رفته است! صداي کيکاووس آرتيماني او را به خود آورد.
ـ هنوز گوشي دست هست آروين؟
ـ بله3 Period بله.
ـ خوبه. فردا باز هم بهت زنگ مي‌زنم3 Period همين موقع! بعيد مي‌دونم تو اشتياقي براي زنگ زدن به پدربزرگت داشته باشي! مراقب خودت باش.
ـ خداحافظ پدربزرگ!
ـ خداحافظ نوه‌ي عزيزم!
امّا هنوز به طور کامل تلفن قطع نشده بود که در اتاق باز شد و فرشيد ناگهاني وارد اتاق شد. امّا آروين که انتظار نداشت که در اتاقش چنين بي‌موقع باز شود مدافعانه بلند شد و حالت حمله را به خود گرفت. ولي برعکس او فرشيد که در ذهنش نتوانسته بود خاطره‌ي لگدي که ديشب آروين به او زده بود را به اين زودي فراموش کند، با آنکه در دستش دو ليوان قهوه و يک پاکت کاغذي بود به طور غريزي به عقب رفت و داد زد:«تو که نمي‌خواهي من و بزني؟!»

آروين وقتي متوجه شد او فرشيد است نفسي بيرون داد و آهسته گفت‌:«بيا تو.»
و خودش هم بر روي تخت نشست.
فرشيد با قدمي کوتاه پا داخل اتاق گذاشت و همان طور که در را پشت سرش مي‌بست گفت:‌«تو عادت کردي هر کي رو می بيني بهش حمله کني؟»
گرچه آروين خونسرد بود و قصد نداشت جواب او را بدهد ولي با خودش فکر کرد ممکن است اين اتفاق دفعه بعد هم تکرار شود. پس متذکرانه گفت:«دفعه بعد خواستي وارد اتاق بشي اوّل در بزن.»
فرشيد ابتدا کنار آروين روي تخت نشست ـ و همان موقع آروين متوجه شد تن او کت سياهي شبيه به کت خودش است که نو به نظر مي‌رسد ـ سپس گفت:«خوب من فکر کردم حالا که من و تو برادرهاي هم هستيم بايد يه سري از قواعد زائد، مثل هر چيزي که برادرها رعايت نمي‌کنند رو حذف کنيم3 Period تعارفات معمولي و الکي و از اين حرف‌ها. مخصوصاً من که برادر بزرگ تو هستم ديگه بايد اجازه داشته باشم بدون در زدن3 Period»

آروين به تندي به او نگاه کرد.
فرشيد هم که منظور او را از اين نگاه کردن فهميد سريع حرفش را اصلاح کرد و گفت:«خيلي خُب! اگه تو اين طور مي‌خواهي من حرفي ندارم. از اين به بعد در مي‌زنم. به جان چنگيز خان!3 Period حالا اين رو بگير و بخور و بفهم چه برادر خوبي داري که رفته برات صبحونه خريده. حال مي‌کني؟»
يکي از ليوان‌هاي يکبار مصرف ولي تا کله پر از قهوه را به آروين داد. بر روي ليوان تا آنجا که امکان داشت تبليغ يک شرکت نوشابه سازي را با رنگ قرمز و سياه کرده بودند. خوشبختانه قهوه داغ بود و اين براي آروين خوشايند بود. لبي به قهوه زد. بيش از آنچه که فکر مي‌کرد داغ و البته تلخ بود.
فرشيد گفت:«صبح که از خواب بلند شدم گفتم چه طور يه چرخي بزنم. از پله‌ها که مي‌اومدم پائين مري نکبت رو ديدم. با اون چشم‌هاي تهوع آورش خيره شده بود بهم. مي‌دونستم مشکلش چيه. پول کرايه اتاق و مي‌خواست. من هم براش اِفه اومدم و هزار دلاري‌اي که ديشب بهم دادي رو بهش نشون دادم و گفتم پول خورد داري؟ امّا اون خود شيفته حالت بي‌تفاوت به خودش گرفت. انگار تا حالا ده تا اسکناس هزار دلاري رو با هم ديده.
مطمئنم نديده. قسم به چنگيز و اهل و عيالش! ولي مي‌دوني از چي سوختم. از اينکه خيلي خونسرد کله‌شو به مفهوم نه تکون داد که انگار داره يه ده دلاري مي‌بينه. من هم حسابي مايه شدم. بهش گفتم تا پول رو خورد نکنم از کرايه خبري نيست. (با خنده ادامه داد) حالشو گرفتم. وقتي داشتم از پانسيون مي‌رفتم بيرون احساس کردم داره خودشو از حسودي مي‌خوره. خيلي حال داد.»

آروين خيلي خوب به حرف‌هاي فرشيد گوش نمي‌داد. حتي يکبار در وسط حرف زدن فرشيد به اين فکر کرد اگر همين حالا آبتين پيش او بود بیشتر ساکت مي‌ماند تا حرف بزند. اکثر اوقاتي که در زندان آبتين به آروين مي‌رسيد يا بالعکس خيلي زياد با هم حرف نمي‌زدند حتي گاهي اوقات ساعت‌ها مي‌گذشت و آن دو بدون هيچ حرفي در کنار يکديگر مي‌نشستند. البته به استثناء روزهايي که آبتين بي اندازه شاد بود. آن موقع بيشتر از خيال بافي‌ها و روياهايش مي‌گفت. درست مثل روزي که در زندان با مهسا عقد کرد!

فرشيد بدون توجه به اينکه آروين تمايل چنداني به شنيدن حرف‌هاي او ندارد ادامه داد:‌»خلاصه رفتم يه خيابون نسبتاً شيک. از پشت ويترين يکي از مغازه‌ها اين کت رو ديدم. (با دست کتش را نشان داد.) همون لحظه فهميدم اين دقيقاً شبيه به کت توست. به خودم گفتم برادرهاي واقعي عين هم اند، پس چرا کت من شبيه به کت آروين نباشه. بي‌خيال همه دنيا رفتم تو مغازه خريدمش3 Period شصت و هفت دلار!3 Period مي‌فهمي؟ شصت و هفت دلار پول شو دادم. راستي کت تو چند مي‌ارزه؟»

آروین زمزمه, وار جواب داد:«تقريباً همون قيمت.»
گرچه وقتي درست فکر کرد به ياد آورد همراه با شلواري که با کت گرفت کمتر از نود هزار تومن يعني تقريباً نود دلار پرداخت و به خاطر همين دو سه دست کت و شلوار ارزان قيمتي که خريده بود پدربزرگش او را مورد سرزنش قرار داد.
فرشيد پس از شنيدن جواب آروين با هيجان گفت:«عالي شد!حالا ديگه فرق زيادي بين من و تو نيست. حالا راستي راستی مي‌تونيم همديگر و برادر صدا کنيم. البته برادر خيلي رسميه. بهتره بهم بگيم داداش. تو به من بگو داداش بزرگه، من هم به تو مي‌گم داداش کوچيکه! عاليه نه؟»
آروين به جاي جواب دادن جرعه‌اي از قهوه‌اش را نوشيد که حالا کمي براي خوردن به دماي مناسبي رسيده بود.
فرشيد چند لحظه صبر کرد تا جواب مد نظرش را بشنود ولي وقتي سکوت آروين را ديد و شنيد، اخمي کرد ولي نااميد نشد و ادامه داد:«تو راه برگشت گفتم صبحونه بخرم. اوّل گفتم سوسيس بخرم ولي با خودم گفتم تو عادت نداري صبحونه سوسيس آب پز شده بخوري. بعد گفتم ذرت با شير صبحونه بدي هم نيست.
تقريباً همه آمريکايي‌ها، اين صبحونه محبّوب شونه، ولي باز گفتم براي کسي که تازه از ايران اومده و هنوز تو فکر نون و پنير و چايي شيرينه اين صبحونه اصلاً برات خوب نيست. آخر تصميم گرفتم قهوه و چند تا دونه دونات (پيراشکي) بخرم.»

و وقتي کلمه پیراشکی را بر زبان آورد تازه به ياد آورد که بايد پاکت کاغذي را به طرف آروين بگيرد و تعارفي کند.
همين کار را هم کرد و گفت:«برادر، اين هم يه نوع صبحونه تو آمريکاست. میشه گفت تقريباً شبيه همون نون پنير و چايي شيرين خودمونه.»
آروين يکي از چهار پيراشکي حلقوي شکل را برداشت و گازي به آن زد. با آنکه قبلاً تجربه خوردن چنين صبحانه‌اي را نداشت ولي چندان هم از آن بدش نيامد. وقتي هم که کامل پيراشکي را با نصف قهوه‌اش خورد و همان طور که پيراشکي ديگري را بر مي‌داشت خطاب به فرشيد گفت:«تو که فقط براي آوردن صبحونه به اينجا نيومدي؟»
فرشيد با دهن پر گفت:«چي؟»
امّا آروين در عوض تکرار سؤالش پرسشگرانه به چشم‌هاي او خيره شد. همين براي فرشيد کافي بود تا به ياد آورد که آروين چه چیزی از او پرسيده بود.
او گفت:‌»آهان فهميدم3 Period نه. يعني مي‌خواستم باهات حرف بزنم.»
آروين با سکوتش به او فهماند که منتظر شنيدن حرف اوست.
فرشيد هم ادامه داد:«ببين تو ديروز تقريباً همه چيز رو خلاصه شدم بهم گفتي3 Period از پدربزرگت، از ملکه پريان و ديوها و دروازه ساز. همين طور گفتي يه بيماري عجيب داري که تنها راه درمانش پيدا کردن دستبندي است به نام دستبند عقيق سرخ. درسته؟»
آروين فقط سری به تأييد تکان داد.
امّا اين فرشيد را راضي نکرد و اعتراض کنان گفت:«حداقل يه آره خرج کن، اميدوار بشم.»
آروين نه چندان راضي گفت:«‌آره.»
فرشيد هم ادامه داد:«خُب تو گفتي براي ديدن جمعه اومدي نيويورک. چون اون پيرمرده يعني دروازه ساز اين رو بهت گفته، درسته؟
ـ آره.
ـ امّا تو يه نکته رو فکر کنم فراموش کردي؟
نکته بينانه به آروين نگاه کرد و گفت:«از دروازه ساز نپرسيدي جمعه چه شکلي هست؟ پيره؟
جوونه؟ چه قيافه‌اي داره؟»
آروين به فکر فرو رفت. حق با فرشيد بود. به اين موضوع فکر نکرده بود.
فرشيد هم که گويا مي‌دانست آروين به اين نکته پي برده است ادامه داد:«ببين آروين اگه تو الان يه درخواست از مري داشته باشي از اون جايي که رگ خواب شو مي‌دوني سريع يه خانوم می‌ندازي بالا. اون هم خواسته تو رو بدون هيچ کم و کاست و البته غر زدني انجام مي‌ده. ولي من و تو هيچي از جمعه نمي‌دونيم. اصلاً اون چرا بايد حاضر بشه اون چيزي رو که تو مي‌خواهي بهت بگه. اون پشت ميله‌هاي زندانه و دست تو هم بهش نمي‌رسه که اگر نگفت بتوني تهديدش کني يا کلکش و بکني!»

جملات فرشيد دل شوره آروين را بيشتر کرد. نگران بود و اميدش کمتر از آن چيزي شده بود که انتظارش را داشت. حرف‌هاي فرشيد کاملاً درست بود. جمعه چرا بايد در مورد محلّ اختفاء دستبند عقيق به او حرفي بزند؟ اگر حرفي هم مي زد کليد قفل دهان او فقط پول بود يا چيز ديگري؟ نمي‌دانست امّا به ياد آورد او براي فهميدن همين موضوع به نيويورک آمده است و همين جمله را در جواب فرشيد داد:«تا زماني که به ملاقاتش نريم، نمی تونیم به جواب این سؤال برسیم!»

فرشيد که انتظار واکنش بيشتري از او داشت سري تکان داد و گفت:«تو بيش از اندازه خونسردي. حداقل يه خورد عصباني بشو تا قبول کنم تو با یه ربات فرق داري!»
آروين اهمّیّت نداد که فرشيد هم لقب او را به اين زودي حدس زده است. قهوه‌اش را تا آخر خورد و آنچه از پيراشکي برايش باقي مانده بود را در دهانش گذاشت. همين که آن را جوئيد و قورت داد خطاب به فرشيد گفت:«من فقط بايد دعا کنم که جمعه يه انسان خوب باشه و مي‌تونه درک کنه که من از اين بيماري دارم رنج, مي‌کشم.»
فرشيد که ناراحت و عصباني شده بود گفت:«دعا مي‌کنم نه دعا مي‌کنيم. من يه برادر بي‌غيرت براي تو نيستم. دوست دارم امروز همه چيز تموم بشه و تو زودتر از اوني که فکرش رو مي‌کني برگردي ايران. مي‌فهمي؟حاضرم جون مو بدم تا تو اون دستبند رو بدست بياري. من بهت کمک مي‌کنم داداش کوچيکه. تو نبايد نگران باشي.»
فرشيد بيش از اندازه احساساتي و عصباني شده بود. طوريکه از عصبانيّت صورتش به سرخي مي‌گرائيد. حتي هنگامي که حرف مي‌زد نصف باقي مانده پيراشکي‌اش از فرط عصبانيّت بر کف اتاق افتاد. با اين وجود او سعي کرده بود دو جمله‌اي آخرش را بدون همراهي عصبانيّت ادا کند.
سکوت پس از آنکه فرشيد باقي مانده پيراشکي افتاده بر روي کف اتاق را برداشت و يک ضرب آن را درون سطل آشغال گوشه اتاق انداخت، حاکم شد. امّا خيلي طول نکشيد تا خود فرشيد اين سکوت را بشکند. گفت:«اي کاش حداقل مي‌دونستيم اين جمعه اهل کدوم کشوره. فکر کنم افغاني‌ها اسم بچّه‌هاشون رو جمعه مي‌ذارند ولي من چند تا عرب مي‌شناسم که تو منهتن يه رستوران دارند. فاميلي‌شون جمعه است. حالا اين جمعه افغانيه يا عرب؟»

آروين جوابي براي اين سؤال نداشت و سعي هم نکرد تا جوابي بدهد. بلکه ترجيح داد تا ساعت نه يعني زماني که قرار بود به سمت زندان به راه بيفتد در سکوت و آرامش به آنچه که قرار بود برايش اتفاق بيفتد فکر کند. با خونسرد ذاتي‌اي که داشت کمي بر دلشوره و نگراني‌اش فائق آمد امّا نتوانست به طور کامل درونش را از نگراني تهي کند. تا او به سمت زندان نمي‌رفت و جمعه را نمي‌ديد اين نگراني به طور حتم با او بود!

ساعت که نه شد از اتاق بيرون آمدند و همان طور که از پانسيون خارج مي‌شدند کليد اتاق‌ها را به مري بازگردانند. ابتداي چهار راه هم سوار بر تاکسي شدند و از راننده تاکسي خواستند آن‌ها را به زندان بلک استار ببرد و هنگامي که از تاکسي زرد رنگ خارج مي‌شدند، دقيقاً روبروي زندان بلک استار قرار داشتند.
آروين کرايه تاکسي را پرداخت و همين که تاکسي از آن‌ها فاصله گرفت نگاهش ابتدا معطوف ساختمان زندان شد که با سنگ‌هاي سياه خودنمايي مي‌کرد. کمي قديمي به نظر مي‌رسيد. مثل آن بود که حداقل سی سال از زمان ساختنش گذشته باشد ولي هنگامي که نگاهش را از ساختمان زندان گرفت، به مردان و زناني خيره شد که جلوي درب ورودي زندان ايستاده بودند. يک مأمور زندان هم جلوي در ايستاده بود.در بسته بود و آن‌ها هم منتظر بودند تا در باز شود و به ملاقات عزيزانشان بروند.

دو مرد و يک زن سفيد پوست در سمت راست مأمور زندان و دو زن و دو نوجوان سياه پوست در سمت چپ او ايستاده بودند. بعضي از آن‌ها چيزهايي را در دست داشتند که احتمالاً قرار بود به فرد مورد نظرشان در زندان بدهند. درست مثل دو نوجوان سياه پوست که تي شرت گشاد با شلوار لي پوشيده بودند و زنجيري از گردن شان آويزان کرده بودند. حالت موهاي شان به شکل خاصّی بافته بودند. رديفي پر از مو و رديفي تهي از مو. کنار دست شان دختري ايستاده بود که حدود بيست و يکي دو سال داشت.

پيرزن سياه پوست و چاقي که آن طرف آن دو نوجوان ايستاده بود به مأمور زندان اعتراضي کرد امّا مأمور زندان در کمال خونسردي ساعت مچي‌اش را به او نشان داد. گويا هنوز ساعت به ده نرسيده بود.
آروين هم به ساعت مچي‌اش نگاه کرد. پنج دقيقه به ده بود. خطاب به فرشيد که گويا بي‌ميل نبود که به جمع منتظرين ورود به زندان بپيوندد گفت:«بهتره چند دقيقه همين جا صبر کنيم تا در باز بشه.»
آن‌ها روبه روي در زندان، آن سوي خيابان بودند و فرشيد نتوانست درک کند چرا آروين نمي‌خواهد به آن طرف برود ولي حرفي نزد و اعتراضي نکرد و سعي کرد همانند او همان جا منتظر بماند.
دختر جوان سياه پوست که انتظار، کمي او را بي‌تاب کرده بود به سمت چپش يعني دقيقاً پنجاه متر آن سوتر نگاه کرد و فرياد زد:«جاش (Josh)3 Period جاش3 Period بيا اينجا.»
چشم‌هاي آروين به همان سمت رفت. پسرکي چهارده بیست و پنج ساله ایی را ديد که ناشيانه پشت سطل سياه پلاستيکي مشغول کاري بود. همين که خواهرش او را صدا کرد. ترس به وجودش راه پيدا کرد و شش لول نقره‌اي رنگي که در دستش بود را به زمين انداخت. خواهرش دوباره او را مورد خطاب قرار داد و گفت:«جاش با توام3 Period بيا اينجا.»
جاش ترسيده بود. از ترس و از روي غريزه و البته با سراسيمگي پايش را به شش لول زد و آن را به زير سطل زباله هل داد. اسلحه دقيقاً کنار چرخ سطل زباله جاي گرفت. بعد جاش با ترس بيشتري به اطراف خيره شد و ابتدا هم به آروين و فرشيد نگاه کرد. امّا آروين سريع تر از او نگاهش را گرفت و به زمين چشم دوخت.

جاش که فکر مي‌کرد کسي متوجه کار او نشده است دوان دوان به سوي خواهرش دويد.
وقتي به خواهرش رسيد، خواهرش سرزنش کنان به او گفت:«مگه بهت نگفتم جايي, نرو؟»
جاش که از لحن خواهرش عصباني و ناراحت شده بود گفت:«با من اين طوري حرف نزن! تو مامان نيستي!»
خواهرش نگاهي غضب آلود به او کرد ولي حرفي نزد.
پس از چند لحظه مأموري که کنار در ايستاده بود نگاهي به ساعت مچي‌اش انداخت. وقتي که اطمينان حاصل کرد ساعت ده شده است. دستش را به طرف شانه‌اش برد و بي‌سيم روي آن را فشرد و گفت:«در رو باز کن هنري(Henry).»
در باز شد و منتظرين يک به يک و آهسته وارد زندان شدند.
امّا قبل از اينکه فرشيد به راه بيفتد آروين خطاب به او گفت:«بهتره چند دقيقه ديگه منتظر بمونيم تا اونها کارشون رو انجام بدهند.»
با چشم به ملاقات کنندگان اشاره کرد.
فرشيد که از اين صبر آروين نمي‌توانست نتيجه‌اي بگيرد گفت:«تو بيش از حد داري احتياط مي‌کني.»
آروين از لحن او نتيجه گرفت که فرشيد راضي شده است به صبر کردن ولي با آنکه سعي مي‌کرد چهره‌اش را خونسرد نشان بدهد اضطراب را در اعماق وجودش حس مي‌کرد. گرچه ممکن بود صبر بر اين اضطراب بيفزايد ولي نمي‌خواست عجولانه و دست پاچه اين کار را انجام دهد. با اين اوصاف قصد داشت به ملاقاتش با جمعه فکر کند.
اين اضطراب آورتر بود. در عوض نصف ذهنش را معطوف شش لول کرد. شش لول به درستي زير سطل زباله پنهان نشده بود. از آن فاصله آروين گوشه‌ي اسلحه را مي‌ديد. او کار با اسلحه را به خوبي بلد بود. در حقیقت می توان گفت او کار با اسلحه‌هاي سبک را به خوبي بلد بود و به نوعي حرفه‌اي به شمار مي‌رفت. اين حرف مبالغه يا دروغ نبود. از چهار پنج سالگي علاقه عجيبي به اسلحه پيدا کرد و يکي دو سال بعد اسلحه واقعي بدست گرفت و تا همين سه سال پيش در باغ‌هاي پدربزرگش با اسلحه شيک مي‌کرد و هر چيزي را که به نظر جالب مي‌آمد به طرفش شليک مي‌کرد!

صداي فرشيد او را به خود آورد. فرشيد گفت:«هنوز وقتش نشده؟»
آروين نگاهي به ساعت مچي‌اش انداخت. شش دقيقه از ده گذشته بود و احتمالاً اين زمان مناسبي بود تا ملاقات کنندگان بتوانند به ملاقات عزيزانشان بروند! گفت:«چرا وقتشه.»
امّا قبل از اينکه فرشيد حرکت کند با دست مانع او شد و ادامه داد:«بهتر تو اينجا بموني؟»
فرشيد متعجب پرسيد:«چي؟ چي کار کنم؟ اينجا بمونم؟»
آروين گفت:«بهتره من فقط برم به ملاقات جمعه.»
امّا فرشيد با ناراحتي گفت:«تو به من اعتماد نداري، درسته؟»
ـ من به تو اعتماد دارم.
ـ نداري! اگه داشتي مي‌گذاشتي من هم با تو بيام.
ـ من به برادرهاي خودم بيشتر از پدربزرگم اعتماد دارم.
آروين جمله‌اي را گفت که حقيقت داشت و براي آنکه اثر جمله‌اش با پرسش سؤالي محو نشود، محکم و جدي در چشم‌هاي فرشيد نگاه کرد و با همين نگاه به او فهماند که از تصميمش منصرف نشده است.
فرشيد با دلخوري گفت:«برو ديگه. چرا داري من و نگاه مي‌کني؟»
آروين به راه افتاد امّا زمزمه‌هاي فرشيد را مي‌شنيد که احتمالاً داشت به جان چنگيز خان يا مادرش قسم مي‌خورد و جمله‌اي هم به قسم‌اش مي‌افزود!
آرام و آهسته از کنار مأمور جلوي در گذشت و وارد اتاقي شد که ابعادي متوسط شکل داست که سه مأمور ديگر در آن مشغول کاري بودند. يکي از مأموران کنار در دیگری که دقيقاً روبه روي دري بود که او از آن وارد شده بود و يکي ديگر پشت ميز رايانه‌ مشغول به کار با آن بود که او هم در فاصله‌ي کمي از دري قرار داشت که سمت راست آروين بود و آخرين مأمور مرد ميانسالي بود که پشت پيش خوان قرار داشت.

آروين به طرف او رفت و همان مرد گفت:«مي‌تونم کمکت کنم مرد جوان؟»
آروين خيلي ساده جواب داد:«بله.»
مرد قبل از اينکه آروين حرفي ديگري بزند گفت:«بذار حدس بزنم. براي ملاقات اومدي. مي‌تونم کارت شناسايي تو ببينم؟»
آروين با تکان دادن سر، دست در جيب داخلي کتش کرد و گذرنامه‌اش را بعد از بيرون آوردن تحويل او داد.
مرد نگاهي به گذرنامه انداخت و همزمان گفت:«الکس ريچاردز 3 Period هوووم. تو تبعه انگليسي؟»
آروين گفت:«بله3 Period قربان.»
وقتي کلمه بله را گفت به ياد آورد در جايي خوانده است که انگليسي‌ها مردماني مؤدب هستند امّا وقتي کلمه قربان را ادا کرد به ياد آورد در جايي ديگري خوانده است که نوجوانان انگليسي بد زبان ترين نوجوانان در اروپا هستند! براي يک لحظه از اين اشتباه عصباني شد چون احساس مي‌کرد ناشيانه عمل کرده است امّا با کمي شانس متوجه شد آن مأمور متوجه اين موضوع، نه تنها نشده است بلکه لبخندي هم بر لب گذاشت و پس از چند لحظه کارتابي را که بر روي آن فرمي قرار داشت همراه با خودکار به سوي او گرفت و گفت:«لطفاً مشخصات کامل تو، همراه با آدرس محلّ اقامت تو بنويس.»

آروين اطاعت کرد و با گرفتن فرم شروع به نوشتن کرد.
امّا مرد ادامه داد:«براي اوّلين باره که برای ملاقات میایی به این زندان. نه؟»
ـ بله. همين طوره.
ـ من چهره‌هاي ملاقات کنندگان را مي‌شناسم. حالا, مرد جوان بهم بگو اومدي اينجا کي و ببيني؟»
آروين دست از نوشتن برداشت و گفت:«جمعه.»
امّا به همان سادگي‌اي که گفت باعث نشد تا آن مأمور بتواند به سادگي آن را هضم کند. خشکش زد، با چشم‌هايي که از تعجب بيرون زده بود. او به آروين خيره شد. پس از چند لحظه به سختي گفت:«گفتي3 Period گفتي جمعه؟»
ـ بله.
ـ مي‌تونم بپرسم تو با اون چه نسبتي داري؟
آروين سعي کرد صادقانه جواب دهد. بنابراين گفت:‌»اومدم اينجا تا ببينمش. چون فکر مي‌کنم مي‌تونه به چند تا سؤالم جواب بده.»
گرچه مأمور سعي کرده بود تعجب را از صورتش بزدايد ولي هنوز در لحنش اثري باقي مانده بود. گفت:«فقط همين؟»
ـ بله.
با لبخندي تصنعي گفت:«اوه که اين طور. باشه مرد جوان به پر کردن فرم ادامه بده تا من برگردم.»
اين را گفت و به سوي آن مردي رفت که پشت ميز رايانه نشسته بود. چند لحظه با هم پچ پچ کردند و وقتي او هم نگاهي به گذرنامه آروين انداخت، شک برانگيز و متعجب به آروين خيره شد.
آن مأمور پس از چند لحظه گذرنامه آروين را از مأمور اوّلي گرفت و از دري که سمت راست قرار داشت خارج شد. مأمور اوّلي هم به سمت آروين بازگشت و گفت:«خب مرد جوان فرم رو پر کردي؟»
آروين به فرم نگاه کرد فقط يک امضاء کم داشت. امضاءیي زد و آن را تحويل مأمور داد.
مأمور هم نگاهي به آن کرد و گفت:«مي‌دونم که هزاران مايل و طي کردي تا به نيويورک برسي و شايد هم تازه از هواپيما پیاده شده باشي امّا براي ملاقات با جمعه بايد کمي صبر داشته باشي. مي‌شه ازت خواهش کنم چند دقيقه رو اون صندلي‌ها بشيني؟»

با انگشت اشاره دست راستش به چهار صندلي پلاستيکي که پشت سر آروين قرار داشت اشاره کرد. آروين در جواب خواهش او سري تکان داد و به سمت صندلي‌ها رفت و بر روي يکي از آن‌ها نشست. گرچه حس خوبي از اين رفتارها نداشت. احساس مي‌کرد موضوع مهمي در پيش است که مأمور دوّم گذرنامه او را گرفت و با خود برد. براي يک لحظه فکر کرد شايد آن‌ها متوجه تقلبي بودن گذرنامه‌اش شده‌اند. اگر حدس او واقعيت پيدا مي‌کرد بي‌نهايت براي او گران تمام مي‌شد. حداقل بازداشت و زنداني شدن اتفاقاتي بود که براي او به طور حتم رخ مي‌داد. امّا وقتي درست فکر کرد فهميد آن‌ها متوجه گذرنامه تقلبي او نشده‌اند. چرا که زماني که حرف از جمعه زد، تعجب مأمور اوّلي و بعداً مأمور دوّمي برانگيخته شد. برايش قابل درک نبود که چرا بايد به انتظار بنشيند ولي چاره ديگري هم نداشت. صبر تنها راه حلي بود که در پيش پاي او قرار داشت.

ثانيه‌ها و دقيقه‌ها گذشتند تا اينکه از نصف يک ساعت گذشتند. در اين مدّت آروين سعي مي‌کرد خونسردانه بنشيند، هر چند که نيم نگاه‌هاي مأمور اوّلي را که او را هر چند دقيقه يک بار از نظر مي‌گذراند را مي‌توانست حس کند!
امّا پس از نيم ساعت مأمور دوّم هم از همان دري که خارج شده بود بازگشت و به سمت مأمور اوّلي رفت. در گوش او پچ پچي کرد و سريع خودش را کناري کشاند امّا قبل از اين کار گذرنامه آروين را به دست مأمور اوّلي سپرد.
مأمور اوّلي لبخند ساختگي‌اي را به سوي آروين پرت کرد و خطاب به او گفت:«آقاي ريچاردز از اينکه مجبور شديد چند دقيقه‌اي صبر کنيد معذرت مي‌خوام. امّا خوشبختانه همه چيز مرتبه.»
آروين که از روي صندلي بلند شده بود و به سمت او رفته بود بقيه حرف‌هاي او را از فاصله سی سانتي متري او شنيد.
ـ مي‌تونم ازتون بپرسم شما قصد داريد محل ملاقاتتون در مکان عمومي باشه يا خصوصي؟
سؤال عجيبي بود ولي آروين جواب داد:«خصوصي3 Period لطفاً.»
فکر کرد هرچه قدر دورش خلوت باشد براي او بهتر است.
مأمور اوّل با دست آروين را به سوي مأمور دوّمي راهنمايي کرد و گفت:«خواهش مي‌کنم همراه با ستوان کلي (Kelly) بريد.»
آروين بدون هيچ حرفي به طرف ستوان کلي رفت. ستوان کلي هم به دري اشاره کرد که خودش چند لحظه پيش از آن وارد شده بود. هر دو از در عبور کردند و به پله‌هايي رسيدند که در سمت راست شان در داشت. پله‌ها را يکي يکي پيمودند و وقتي به پايان رسيدند ستوان کلي در سمت راست را نشان داد و همان طور که آن را باز مي‌کرد گفت:«خواهش مي‌کنم چند دقيقه منتظر بمونيد.»
آروين وارد اتاق شد و سري به تأييد حرف او تکان داد امّا قبل از اينکه ستوان کلي از جلوي ديدگان او محو شود چهره او را به خاطر سپرد. مردي با قدي متوسط، شانه‌هايي پهن،‌ صورتي بيضي شکل و موهايي جو گندمي کوتاه. گرچه چشمان ريزي هم داشت!
وارد اتاق شد. چيز خاصّي نديد جزء يک ميز کوچک، همراه با دو صندلي و ديوارهاي تازه رنگ شده. امّا همين که نگاهش بي‌اختيار به سقف اتاق افتاد کنار دو مهتابي روشن، چيزي را ديد که شبيه به حباب لامپ‌هاي ديواري بود. امّا آنقدر آگاه بود که بداند آن جسم بي‌نهايت شبيه به لامپ‌هاي تزئيني، حباب يک لامپ نيست بلکه مخفي کننده دوربيني است, که او را زير نظر گرفته بود.
زير لب زمزمه کرد:«جايي که دوربين باشه ميکروفن مخفي هم هست!» با اين ديدگاه و اين فکر از تصميمي که گرفته بود پشيمان شد. چون از ديدگاه او اتاق براي ملاقات ناامن‌تر از سالن عمومي ملاقات بود! پس از چند دقيقه‌اي که سر پا ايستاد و منتظر ماند، در اتاق باز شد. ستوان کلي همراه با مردي دستبند زده وارد اتاق شد.
لباس آبي کم رنگي به تن داشت که احتمالاً لباس مخصوص زنداني‌ها بود. صورتش به قهوه‌اي تيره گرايش داشت و با چشم‌هايي ريز و بادامي شکل و البته سري که از ته تراشيده بود. بر روي چانه‌اش هم مقداري ريش داشت، که يکي در ميان در آمده و يکي در ميان هم سياه و سفيد بود. درست مثل سبيل‌هايش که البته خيلي کوتاه‌تر از ريش‌هايش بود. اين‌ها مشخصات فردي بود که نامش جمعه بود. کسي که آروين به خاطر گرفتن جواب يک پرسش هزاران کيلومتر را طي کرده بود تا او را ببيند.

جمعه هم هنگام ورود با قيافه‌اي متعجب و البته حيران به آروين نگاه مي‌کرد. شايد منتظر ديدن هر کسي به جزء نوجواني که روبه رويش ايستاده بود، را داشت.
ستوان کلي به او کمک کرد تا بر روي صندلي بنشيند و پس از آنکه او را نشاند به آروين نگاه کرد و گفت:«فقط پنج دقيقه وقت داريد.»
آروين سري تکان داد و وقتي ستوان کلي از اتاق بيرون رفت و در را پشت سرش بست، پشت ميز نشست. براي چند لحظه به قيافه جمعه که احتمالاً سنّي در حدود شصت سال را داشت نگاه کرد. البته اميدوار بود که سنّش را به درستي تخمين زده باشد. چون به ياد مي‌آورد دروازه ساز برعکس ظاهرش طول عمر طولاني‌تري داشت و ممکن بود جمعه هم دست کمي از او نداشته باشد!
پس از چند لحظه بر روي ميز خم شد. تا آنجا که امکان داشت خودش را به جمعه نزديک کرد بعد زمزمه وار گفت:«مي‌شه خواهش کنم فقط به صورت زمزمه حرف بزنيم. احتمالاً دارند به حرفامون گوش مي‌کنند!»
آروين به فارسي حرف زد. زيرا جمعه افغاني بود و مي‌توانست زبان فارسي را بفهمد امّا جمعه پس از خواهش آروين هيچ حرکتي نکرد و بدون آنکه تکان بخورد به او خيره شده بود! آروين براي لحظاتي فکر کرد ممکن است گوش جمعه سنگين باشد و مشکل شنوايي داشته باشد يا او در آمريکا به دنيا آمده و اصلاً فارسي بلد نباشد بنابراين با حالتي نااميد سعي کرد جمله‌اش را کمي بلندتر تکرار کند امّا قبل از اينکه موفق شود جمعه به سوي او خم شد و به فارسي زمزمه کرد:«تو کي هستي؟»
اميد به آروين بازگشت. او فهميد جمعه حتي لهجه هم ندارد. درست مثل کسي که سال‌ها در ايران زندگي کرده باشد، سؤالش را پرسيد. بنابراين آروين سريع جواب او را داد و گفت:«اسم من آروينه. از ايران اومدم.»
ـ من سال‌ها تو ايران زندگي کردم!
آروين مي‌دانست وقت کمي دارد بنابراين يک راست سر اصل قضيه رفت و گفت:«من از طرف دروازه ساز ميام. اون به من گفت تو مي‌توني مشکل من رو حل کني.»
جمعه ابرويي بالا انداخت و گفت:«دروازه ساز؟ تو اون رو مي‌شناسي؟»
آروين گفت:«فقط يه بار ديدمش. اون هم تو رو به من معرفي کرد.»
ـ حالا مشکل تو چيه؟
ـ دروازه ساز به من گفت تو مي‌دوني دستبند عقيق سرخ کجاست.
جمعه ناگهان صاف نشست. طوري در فکر فرو رفت که انگار دارد خاطرات هزار سال پيشش را مرور مي‌کند. پس از گذشت لحظاتي دوباره به طرف آروين خم شد و گفت:«من تنها کسي هستم که تو اين دنيا مي‌دونم دستبند عقيق سرخ کجاست!»
آروين حرف او را تأييد کرد و گفت:«بله. اين رو مي‌دونم3 Period من به اون دستبند نياز دارم. ازت مي‌خوام به من بگي الان اون دستبند کجاست؟»
جمعه لبخند معناداري زد و گفت:«من مي‌تونم به تو بگم اون دستبند کجاست!»
يک قسمت از مغز آروين در سرش فرياد زد:«همه چيز داره درست مي‌شه. تو مي‌توني به زودي برگردي خونه!» امّا وقتي که جمعه حرفش را ادامه داد خوشحالي دروني آروين محو شد.
جمعه ادامه داد:«امّا اين تو هستي که بايد متقاعدم کني تا جاي دستبند رو بهت بگم.»
براي چند لحظه مغز آروين از کار افتاد. بايد متقاعدش می کرد؟ امّا چه طوري؟ بي‌اختيار نگاهش به دست چپش افتاد. فکري به سرش زد. کمي آستين کتش را عقب زد و مچ دستش را نشان جمعه داد. امّا قبل از آنکه اجازه دهد جمعه مچ دست او را ببيند دست راستش را مثل سايه بان بالاي آن قرار داد. نمي‌خواست آن‌ها که او را زير نظر گرفته‌اند هم شاهد اين نشان باشند!

گفت:«اين تو رو متقاعد مي‌کنه؟»
جمعه چشمانش را باريک کرد. تقريباً حيرت زده شده بود و با صدايي فراتر از زمزمه گفت:«نشان هلال سياه!»

آروين به زمزمه پاسخ داد:«بله. اين همون نشاني هست که ملکه پريان و متقاعد کرد تا از دروازه ساز بخواهد به من کمک کنه. دروازه ساز هم تو رو به من معرفي کرد. به عنوان آخرين راه پیش پام!»
جمعه نگاهش را از نشان سیاه گرفت وگفت:«تو به خاطر چي دستبند عقيق سرخ و مي‌خواهي؟ مگه نمي‌دوني مرگ مثل سايه دنبالت مياد؟»
آروين صادقه جواب داد:«فعلاً هم مثل سايه دنبالمه!3 Period من به بيماري نادري مبتلا هستم که باعث شده بيشتر از یه سال ديگه زنده نمونم.»
جمعه سري تکان داد و گفت:«اين نشان و اين جمله من رو متقاعد مي‌کنه!»
لبخند بر لب‌هاي آروين نشست امّا همين که آستين کتش را بر روي مچ دست چپش کشيد، لحن جمعه عوض شد. گفت:«امّا نصف ذهن مو متقاعد کرده. براي نصف ديگه ذهنم چه دليلي داري؟»
زمان داشت مي‌گذشت و آروين با بهانه‌هاي بيشتري از جمعه روبه رو مي‌شد. سريع گفت:«هرچه قدر که بخواهي بهت پول مي‌دم. فقط کافيه لب باز کني!»
جمعه حکيمانه خنديد و زمزمه وارتر از آروين گفت:«پول براي زنداني که مجبوره تا آخر عمرش تو زندان بمونه ارزشي نداره. تو نصف راه و براي متقاعد کردن من برداشتي امّا نصف ديگه راه، يه آزمون عملي داره و کسي که نشان هلال سياه رو داره مطمئناً شهامت انجام اين کار رو هم داره. گرچه تو قبلاً خودتو به آب و آتيش زدي! جالبه نه؟»
مغز آروين قفل کرده بود و فقط چشم‌هايش به لب‌هاي جمعه دوخته شده بود. منتظر بود او خواسته‌اش را بگويد.
گفت:«هر چيزي بهايي داره. اگه دوست داري بدوني دستبند عقيق سرخ کجاست چرا يه کاري نمي‌کني تا لباس‌هامون هم رنگ بشه؟!»
سکوت برقرار شد. يک ثانيه، دو ثانيه، ده ثانيه. نه! شايد بيست ثانيه اين سکوت ادامه داشت تا اينکه جمعه سکوت را با خنده‌اش شکاند و گفت‌:«زماني بهت مي‌گم که تو رو پشت ميله‌هاي اين زندان ببينم. چه براي يه روز، چرا براي صد روز!»
لبخند ديگري تحويل آروين مات و مبهوت شده داد. بعد بلند شد و با صداي بلندي به زبان انگليسي گفت:«ستوان کلي من رو برگردون به سلولم.»
در اتاق باز شد. ستوان کلي وارد شد و به طرف جمعه که حالا ايستاده بود رفت. نيم نگاهي به آروين انداخت و همزمان سعي کرد جمعه را با خود از اتاق بيرون ببرد. امّا هنوز از اتاق خارج نشده بودند که جمعه برگشت و با صداي بلند و البته به زبان انگليسي خطاب به آروين گفت:«يادت نره همشهري، هيچ چيز قطعي نيست!»
از اتاق خارج شدند، در حاليکه آروين جمله آخر او را براي خود تکرار مي‌کرد «هيچ چيز قطعي نيست.» اين چه معنايي مي‌داد؟ پي بردن به معنايش براي آروين سخت نبود. خيلي زود دريافت حتي اگر بتواند به پشت ميله‌هاي اين زندان همچون يک زنداني برود باز هم احتمال دارد که جمعه شرط ديگري براي او بگذارد!
از خشم دندان بر روي دندان مي‌سائيد. رگ شقيقه‌اش از فرط عصبانيّت باد کرده بود و همين طور پره‌هاي بيني‌اش. آروين همچون يک گاو نر خشمگين نفس مي‌کشيد. بلند و توأم با عصبانيّت. امّا مي‌دانست عصبانيّت او را به راه حلّي راهنمايي نمي‌کند پس سعي کرد باز خونسردي‌اش را حفظ کند. آرام شد و سعي کرد در آرامش فکر کند. امّا آن زماني که در اتاق بود اين آرامش به او رجوع نمي‌کرد. پس اوّلين کار براي به دست آوردن آرامش اين بود که از اتاق خارج شود. خارج هم شد. سريع و با قدم‌هاي بلند. از پله‌ها هم به همين نحو پائين آمد و همين که در را باز کرد پايش را به اتاقي گذاشت که سي و چند دقيقه پيش اوّلين قدمش را براي ورود به زندان داخل آن گذاشته بود.
قبل از اينکه بيرون برود. مأموري که ابتدا به او فرم داده بود او را صدا کرد و گفت:«آقاي3 Period ريچاردز؟!»
آروين برگشت و به او نگاه کرد.
او ادامه داد:«گذرنامه‌تون.»
و با دست گذرنامه را در هوا تکان داد.
آروين به سوي او رفت. گذرنامه را گرفت. بدون آنکه تشکري کند و يا قرباني بگويد! هنوز نتوانسته بود درصد قابل توجهي از عصبانيّتش را بکاهد. پايش را از زندان بيرون گذاشت و همين که دو سه قدم دور شد، سه نفس عميق پشت سر هم کشيد.
امّا فرشيد که آن سوي خیابان منتظر بيرون آمدن او بود با ديدن آروين به سمت او حرکت کرد. همين که به او رسيد گفت:«داشتي باهاش صبحونه مي‌خوردي که اينقدر لِفتش دادي؟!»
امّا وقتي متوجه چهره عصباني آروين شد کنايه را کنار گذاشت و نگران پرسيد:«نگفت؟3 Period اون بهت نگفت. نه؟»
آروين به او نگاه کرد و سعي کرد با يکي دو جمله خلاصه آنچه که او بايد مي‌دانست را به او بگويد. گفت:«چرا مي‌گه، ولي به اين شرط که من رو پشت ميله‌هاي اين زندون ببينه3 Period البته شايد.»
فرشيد با ناباوري داد زد:«چي؟ اون به تو چي گفت؟»
امّا حواس و نگاه آروين به فرشيد نبود که بخواهد بار ديگر حرفش را تکرار کند. به جای او به پنجاه متر آن طرف‌تر، به سطل سياه زباله ‌که پشت سر آن جاش ايستاده بود، نگاه مي‌کرد. بدون درنگ به راه افتاد تا خودش را به او برساند.
فرشيد که گيج و منگ شده بود به آروين که هر لحظه از او دور و دورتر مي‌شد گفت‌:«تو داري کجا مي‌ري؟»
امّا آروين برنامه‌اي براي جواب دادن به او نداشت. برنامه او رسيدن به جاش بود. رسيد. درست در زماني که جاش, خم شده بود تا شش لول را از زير سطل پلاستيکي سياه رنگ بيرون بياورد، از بالاي سر او گفت:«اسلحه قشنگي يه. اين طور نيست جاش؟!»
جاش ترسيد. يک صداي ناخواسته هر کس را مي‌ترساند. اسلحه از دست او افتاد و خودش هم با ترس قدمي به عقب برداشت. امّا هنگامي که ترسش کمي ريخت گفت:«تو ديگه کي هستي؟»
همان موقع هم فرشيد به آن‌ها رسيد. اعتراض کنان گفت:«تو چرا به حرف من3 Period»
امّا آروين با بالا آوردن دستش او را ساکت کرد. در عوض با يک چشم به جاش نگاه کرد و با چشم ديگر به اسلحه. گفت:«تو اهل معامله هستي؟»
همزمان با پرسش سؤال يکي از پاهايش را بر روي شش لول گذاشت.
جاش يّکه خود بود. آروين اين را مي‌دانست و باز هم مي‌دانست که مغز او قادر به تحليل در چنين شرايطي نيست امّا جاش به هر سختي‌اي که بود گفت:«من چرا بايد با تو معامله کنم؟!» او هم با يک چشم به اسلحه نگاه مي‌کرد و با چشم ديگر به آروين!
آروين به سادگي به او گفت:«مي‌دونم اين اسلحه قاچاقه و گواهي خريده نداره. و اين رو هم مي‌دونم خواهرت، مادرت و احتمالاً پدرت که تو زندانه، نمي‌دونند تو يه اسلحه از جنس قاچاق داري3 Period داشت يادم مي‌رفت مأموري که پشت سرمون هست رو از قلم انداختم! پنجاه دلار جاش!4 Period اين قيمت خوبي براي اين شش لول به همراه چند تا گلوله است.»
دهان فرشيد از تعجب بازماند. امّا قادر به واکنش نبود. گويا مغز او هم نمي‌توانست شرايط را تحليل کند.
جاش که بر ترسش افزوده شده بود گفت:«هي مرد! من نمي‌خوام با تو هيچ معامله‌اي داشته باشم. پس پاتو از روي اون اسلحه بردار، مي‌فهمي؟»
فرشيد که توانسته بود زبانش را پيدا کند گفت:«اين چه کاري که تو 3 Period»
امّا اين بار با نگاه غضب آلود آروين ساکت شد.
آروين رو کرد به جاش. همزمان کيف جيبي‌اش را بيرون آورد و پنجاه دلار را از داخل آن بيرون کشيد و به طرف جاش گرفت گفت:«يا اين پول رو مي‌گيري و بي‌خيال اسلحه مي‌شي يا به زور ازت مي‌گيرم و بعد از یه کتک مفصل، زنگ مي‌زنم به خواهرت تا اون هم تو رو از کتک خوردن بي‌نصيب نذاره!»
گرچه آروين تهديد مي‌کرد ولي لحن صدايش بيشتر خشک بود تا تهديد کننده امّا با اين اوصاف اثرش را بر جاش گذاشت. با لرز و کمي ترس دستش را به طرف دست آروين که به سوي او دراز کرده بود، دراز کرد. همين که اسکناس را لمس کرد ناگهان آن را کشيد امّا قبل از آنکه بتواند دوان دوان از آروين دور شود، آروين مچ دست او را گرفت و گفت:«گلوله.»
جاش تقلا کنان پرخاشگري کرد و گفت:«ولم کن عوضي. تو اسلحه گلوله هست.»
امّا آروين بايد مطمئن مي‌شد. پايش را از روي اسلحه برداشت. با تيز بيني به آن خيره شد. چند گلوله که انتهايشان به رنگ مسي شباهت داشت، مي‌ديد امّا باز هم جاش را ول نکرد. طوري که صداي فرشيد هم در آمد. با عصبانيّت داد زد:«ولش کن آروين اين داره سکته مي‌کنه.»
حق با فرشيد بود. جاش حسابي ترسيده بود. گويا اين ترس بيش از حدش به خاطر اين بود که فکر مي‌کرد قرار است آروين او را کتک بزند!
امّا آروين بدون توجه به اخطار فرشيد و ترس جاش پرسيد:«بهم بگو فاصله اوّلين کلانتري با اينجا چه قدره؟»
جاش که اين جمله آروين کمکي نکرده بود تا ترسش کم شود فرياد زد:«تو مي‌خواهي چه کار کني؟»
آروين فهميد که بايد به او اطمينان خاطر بدهد که نمي‌خواهد او را پيش هيچ پليسي ببرد. پس با لحني که سعي مي‌کرد اعتماد آفرين باشد گفت:«کاري به تو ندارم. بهم بگو اين اطراف کلانتري هست يا نه؟ اون وقت مي‌ذارم بري؟»
جاش آب دهانش را با صداي بلندي قورت داد و گفت:«خيابون هالي(Hally) يکي هست. با اينجا فاصله زيادي نداره3 Period (فرياد زد) بذار برم عوضي!»
آروين مچ دست او را ول کرد امّا از آنجا که جاش بيش از حد در حال تقلا بود بر زمين خورد، امّا سريع و هراسان بلند شد و دوان دوان تا آنجا که مي‌توانست از آروين که براي او حکم ديو خوفناکي را پيدا کرده بود، دور شد!
فرشيد که تا آن لحظه بيش از اندازه خويشتن داري و سکوت کرده بود با عصبانيّت داد زد:«تو کله ت مغز نيست؟ زورت به يه بچّه رسيده؟ جمعه به تو چی گفته که ديوونه3 Period»
امّا حرفش را همزمان با خم شدن آروين براي برداشتن اسلحه، خورد. نکته‌اي را فهميده بود. انگاه تازه فهميده بود که چرا آروين اسلحه را از جاش خريده بود. همين که او بلند شد، بازويش را گرفت و گفت:«صبر کن ببينم. تو که قصد نداري3 Period»
حيّرت عاملي بود که نگذاشت حرفش را کامل بزند.
آروين هم بازويش را از دست او جدا کرد و با قيافه‌اي که کمي خونسرد شده بود، نگاهي به اسلحه انداخت. دريافت چهار گلوله در اسلحه تازه خريداری شده‌اش وجود دارد. با کمي رضايت اسلحه را پشت کمرش قرار داد و کتش را هم بر روي آن گذاشت.
فرشيد از اين رفتارهاي سرد آروين عصباني‌تر شد ولي سعي کرد آرام صحبت کند. گفت:«هي پسر تو ديونه شدي. نمي‌دوني داري چي کار مي‌کني.»
آروين نگاه ساده‌اي به او انداخت و گفت:«چند هزار کيلومتر رو طي نکردم تا دست رد به سينه‌ام بخوره.»
و پشت به فرشيد کرد و به سوي انتهاي خيابان به راه افتاد. اولويّت برنامه او پيدا کردن خيابان‌ هالي بود.
فرشيد در عين گيجي و عصبانيت به دنبال او راه افتاد. حتي چند قدم هم از آروين جلو زد و همان طور که مي‌چرخيد تا عقب عقب راه برود و هم با آروين حرف بزند. گفت:«نمي‌دونستم تو تا اين حد کله خري! به من گوش کن آروين. سرقت مسلحانه اصلاً روش خوبي نيست! ممکنه محکوم به پنج سال زندان بشي. ديونگي نکن پسر.»
امّا همزمان با حرف زدن فرشيد، آروين زير لب زمزمه مي‌کرد:«متأسفم پدربزرگ! که راه‌ حل‌ّ بهتري نداشتم. رفتارم با اون پسر دور از اخلاق بود!»
با اين وجود آروين آنچه را که فرشيد گفته بود را شنيد. به او گفت:«من پنج سال وقت ندارم. يک سال نهايت وقتي هست که مي‌تونم داشته باشم.»
فرشيد که فکر مي‌کرد آروين بر سر عقل آمده با شور گفت:«آره پسره درستش همينه. فکر دزدي مسلحانه رو بايد از سرت بيرون کني.»
آروين هم که متوجه شده بود فرشيد منظور او را به درستي نفهميده است بار ديگر تکرار کرد:«من نمي‌خوام سرقت مسلحانه انجام بدم.»
ولي فرشيد که احساس مي‌کرد بر او اثر گذاشته است، باز با هيجاني آشکار و البته ترغيب کننده گفت:«خوبه. اين عاليه. جدي دارم مي‌گم. تو قادري از اين کارها نکني. الان تو دقيقاً تو ريل درست زندگي داري حرکت مي‌کني چون مي‌دوني هر مشکلي يه راه حلّي داره.»
ديگر اعصاب آروين داشت از دست او خورد مي‌شد. نمي‌توانست او را با اين لحن گفتار تحمّل کند. هنوز هم نتوانسته بود عصبانيّتي که جمعه براي او باقي گذاشته بود را در خودش هضم کند و حرف‌هاي فرشيد هم او را بيشتر عصباني مي‌کرد. آروين عصباني شد! خشمش از کوره در رفت و ناگهان يقه کت فرشيد را که همچنان عقب عقب مي‌رفت را گرفت و محکم او را به ديوار کنار پياده رو چسباند و با عصبانيّت گفت:«چند هزار کيلومتر رو نيومدم که يکي مثل تو يا اون جمعه بهم بفهمونند، نمي‌تونم به هدفم برسم.
اگه ويکتور لوستينگ (Victor Losting) تونست برج ايفل رو به يه آدم ناباهوش بفروشه، آروين آرتيماني هم انقدر عرضه داره که براي يه هفته يا حداکثر يه ماه کاري کنه که بفرستنش به زندان بلک استار! تو هم گوشاتو خوب باز کن. نقشه من اينه؛ مي‌رم به کلانتري تو خيابون هالي. اسلحه رو تحويل يه مأمور مي‌دم و مي‌گم قاچاقي خريدم. من و زنداني مي‌کنند. حداکثر شش ماه امّا به خاطر همکاري با پليس تخفيف مي‌گيرم. حبسم مي‌شه يک ماه. امّا قبل از رفتن به زندان، تو حلق يه وکيل ده هزار دلار فرو مي‌کنم تا من رو به زندان بلک استار بفرستند. حداکثر يک ماه قراره برم تو زندان نه پنج سال!»

فرشيد را رها کرد و پس از چند لحظه نگاه کردن به او به راهش ادامه داد. حالا فرشيد هم مي‌دانست مقصد بعدي آروين، کلانتري واقع در خيابان هالي بود امّا فرشيد همین که توانست خودش را جمع و جور کند دوباره به دنبال آروين به راه افتاد. وقتي به او رسيد با لحني عصبي گفت:‌«تو نمي‌دوني زندان هاي آمريکا چه طوريه.
زندان‌هاي ايران نيست که وقتي زنداني‌ها به هم مي‌رسند، ديوان حافظ براي هم رو کنند و فال بگيرند و ببينند حافظ کي بهشون مژده آزادي مي‌ده! اينجا آمريکاست مثل اينکه نمي‌دوني تو چه کشوري پا گذاشتي؟ بذار بهت بگم زندوني‌هاي اينجا چه جوري‌اند. يه مشت خلافکار و قاچاقچي و تبهکاراند که صد تاي عثمامه بن لادن رو مي‌ذارند تو جيبشون. وقتي هم که بهم مي‌رسند هر چي هفت تير و اسلحه و بازوکا دارند رو بهم نشون مي‌دن. مي‌فهمي؟! خون از چشماشون مي‌باره. من و تو اگه يه هفته قاطي اون‌ها باشيم زنده بيرون بر نمي‌گرديم. شنيدي من چي گفتم؟ زنده بيرون بر نمي‌گرديم!»
وقتي که فرشيد با نهايت عصبانيّت جملاتش را به پايان برد به انتهاي خيابان رسيده بودند. در آن لحظه هم آروين به تابلوهاي کوچک راهنما نگاه مي‌کرد تا نام خيابان‌ هالي را بر روي آن‌ها بيابد و البته خيلي هم زود يافت. به سمت چپ پيچيد. درست به همان سمتي که تابلو اشاره کرده بود با اين حال اين باعث نشد تا جواب فرشيد را ندهد. جواب داد و البته اين بار با کمي خونسردي به او گفت:«تو مجبور نيستي با من بيايي. من هم اسلحه‌مو رو شقيقه تو نگذاشتم!»
آروين با خونسردي جواب داد. زيرا به ياد آرود فرشيد برادر قسم خورده اوست و او هيچ وقت سعي نکرده بود با برادر قسم خورده‌اش آبتين با لحن عصبانيّت صحبت کند. بلکه هميشه سعي کرده بود اصل برادري را رعايت کند! امّا جوابي که او به فرشيد داد باعث نشد تا او هم مثل آروين خونسرد شود. بلکه با او با ته مانده عصبانيّتش گفت:«عاليه! فوق العاده است! هر ثانيه که مي‌گذره بيشتر شبيه آمريکايي‌ها, مي‌شي. انگار با اين مردم خو گرفتي! تو نمي‌فهمي که من به فکر تواَم؟ اين رو نمي‌توني درک کني؟ اين راه حلّي که تو انتخاب کردي احمقانه‌س!»

امّا باز آروين حرفي را زد که چند لحظه پيش براي او تکرار کرده بود گفت:«اسلحه من رو شقيقه تو نيست.»
بألاخره فرشيد از کوره در رفت و پرخاشگرانه فرياد کشيد:«لعنتي بي‌شعور! فکر کردي فقط خودت شهامت داري. اگه اون نمي‌دونم چي چي لوستينگ تونست برج ايفل رو بفروشه من هم اينقدر عرضه دارم که با تو بيام به زندان بلک استار تا به اون قسمي که خورده بودم عمل کنم. من برادر بزرگ توام پس من بايد از تو حمايت کنم! مي‌فهمي پسره لجوج يک دنده؟!»

آروين ايستاد. فکر نمي‌کرد اينقدر مجذوب و اثر گذار باشد که بتواند ظرف چند دقيقه و با چند جمله نظر فرشيد را عوض کند! گرچه هنگامي که ايستاد، فرشيد که در آن لحظه از خشم و عصبانيّت به خودش مي‌لرزيد از ترس قدمي به عقب برداشت! برادر بزرگ آروين محسوب مي‌شد امّا دليلي وجود نداشت تا از او حتي هنگام خونسردي و آرام بودنش نترسد. به هر حال يکبار مزه کتک خوردن از آروين را چشيده بود. ولي آروين به اصل برادري‌اش پاي بند بود! پس از چند لحظه مکث ته خنده‌اي زد و گفت:«احساس مي‌کنم داراي جاي آبتين رو مي‌گيري!»

فرشيد خنديد. گرچه معلوم نبود واقعاً مي‌خندد يا تصنعي ولي گفت:«آره3 Periodآره3 Period من از آبتين بهترم3 Period حالا اين آبتين که گفتي کيه؟!»
آروين به راه رفتن ادامه داد و زمزمه کرد:«مهم نيست.»
و فرشيد هم که همان طور کنار او راه مي‌رفت دست‌هايش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت:«خدايا به تو پناه مي‌برم و از تو طلب صبر مي‌کنم و اين حماقت را به بزرگواري خودت بر من ببخش!»
گويا تازه فهميده بود که چند لحظه پيش چه حرف‌هايي را با عصبانيّت گفته است! پس از آنکه دعايش را خواند رو به آروين کرد و با عجز و لابه گفت:«آروين تو رو به چنگيز خان، تو رو به هلاکو خان، تو رو به کوروش کبير، تو رو به اسکندر مقدوني، قسم! رفتيم کلانتري يه کاري کن که بيشتر از يه هفته نيفتيم زندان . من بيشتر از يه هفته تحمل اون زندان رو ندارم. رحم کن آروين!»

قيافه فرشيد طوري بود که بيشتر به کساني مي‌خورد که ادا در مي‌آورند تا واقعاً التماس کنند ولي آروين باز آب پاکي را روي دست او ريخت و گفت:«تو هنوز مجبور نيستي بيایي. مي‌توني برگردي به پانسيون. اونقدر هم پول داري که بتوني تا چند هفته يه زندگي آروم رو بگذروني.»

لحن آروين باعث شد تا به فرشيد بر بخورد. او گفت:«رُبات، آدم آهني، ماشين کوکي. خواهشاً يه طوري حرف بزن که بقيه فکر نکنند من ترسيدم! اگه بخواهي همه جای این شهر بمب گذاری کنی مشکلي نيست! فقط بهم بگو نقشه‌ت چيه؟»
آروين به سادگي و به آرامي جواب او را داد و گفت:«لازم نيست تو چيزي بگي. هر چيزی رو که من گفتم و تأييد کن!»
فرشيد وقتي ديد آروين به همين مقدار توضيح بعد از آن همه داد و فرياد و التماسش قناعت کرده است با ناراحتي گفت:«فقط همين؟!نمي‌خواهي وقتي رسيديم اونجا من نخ سوزن برادرم و شروع کنم به دوختن لب‌هام؟!»
حق با فرشيد بود. اگر آروين اجمالاً به او توضيحي نمي‌داد ممکن بود او هر آنچه را که او رشته کرده را پنبه کند! بنابراين گفت:‌»خوب گوش کن فرشيد چون دو بار تکرار نمي‌کنم. وقتي رسيديم اونجا من اسلحه را تحويل مي‌دهم. بعد ما بازداشت مي‌شيم و آماده بازجويي مي‌شیم. خريد يه اسلحه قاچاقي توسط دو نفر مثل من و تو جرم بزرگي تو آمريکا نيست. پس سعي مي‌کنند سريع پرونده رو ببندند. براي اينکه حرف مون دو تا نشه کافيه بگيم اسلحه رو دونفري براي تفريح خريديم. از یه مرد سفيد پوست هيکلي که يه سوئي شرت کلاه دار پوشيده بود و کلاه هم رو سرش گذاشته و عينک دودي زده بود.»

فرشيد وسط حرف آروين پريد و گفت:«از کجا خريدمش؟ بايد يه جارو بگيم يا نه؟»
آروين گفت:«بگو از نزديکي زندان. حدود ساعت ده صبح امروز. مأموري که جلوي در ورودي زندان ايستاده بود مي‌تونه حرف‌هاي ما رو تأييد کنه.»
فرشيد سري تکان داد و به متلک گفت:«عاليه. جدي مي‌گم. تو هميشه اين طوري يعني با گفتن چهار تا جمله ميري زندان؟ چه طوره بگيم وقتي اسلحه رو به پنجاه دلار خريديم يه دفعه متحول شديم و شرمسار. حالا هم اومديم خودمون رو تحويل بديم! چون دوست نداريم يه قاتل بشيم!3 Period آه خدا جون اين افکار عالي چرا تو سر من خطور نمي‌کنه؟!»

اگرچه لحن تمسخرآميز فرشيد در مورد نقشه او کمي آروين را ناراحت کرد ولي او معتقد بود اگر همين نقشه ساده و به نظر فرشيد تمسخرآميز به درستي اجرا شود مي‌تواند راه گشاي آن‌ها باشد. البته به شرط آنکه او سوتي ندهد!
با نگاه آروين به آن سوي خيابان درست بر تابلويي که بر روي آن حک شده بود «خيابان هالي» او و هم فرشيد فهميدند به مقصدشان دارند نزديک مي‌شوند. پس سعي کردند, از خيابان فعلي عبور کنند تا به خيابان هالي وارد شوند. امّا هنگاميکه به نيمه عرض خيابان رسيدند اِستشن سياه رنگي از کنار آن‌ها به آرامي عبور کرد امّا چيزي که که باعث شد نظر آروين به آن ماشين بيفتد طرز نگاه راننده که عينک دودي بر چشم داشت بود.
طوري نگاه مي‌کرد که انگار آن‌ها را زير نظر گرفته! ولي هنگاميکه آن ماشين و راننده‌اش از آن‌ها فاصله گرفت و آروين و فرشيد وارد خيابان هالي شدند، او هم اين شک را از ذهنش پاک کرد يا حداقل سعي کرد پاک کند! تابلو کلانتري از سی متري پیدا بود و اين فاصله در حدود یک دقيقه و البته در سکوت طي شد. ولی هنگاميکه يکي دو متر بيشتر با در ورودي کلانتري فاصله نداشتند فرشيد ايستاد و در همان حال که قصد حرف زدن داشت دست آروين را گرفت تا او هم بايستد. سپس گفت:«اين براي آخرين باره که دارم ازت خواهش مي‌کنم3 Period يه هفته بيشتر نشه. تو داغي و نمي‌دوني تو زندان‌هاي آمريکا چه خبره. خواهش مي‌کنم.»

آروين ترس را در وجود فرشيد مي‌ديد. حس مي‌کرد او علي رقم اعلامش چندان تمايلي براي زنداني شدن ندارد و به عبارت صحيح‌تر پتانسيل لازم در بدن و افکار او وجود نداره. امّا اين دليلي نشد تا از گفتن جواب استاندارد مورد نظرش طفره رود. او گفت:«برگرد به پانسيون فرشيد. راه من و تو3 Period»
فرشيد با اخم حرف او را بريد و گفت:«نمي‌خواد بگي راه من و تو يکي نيست. اتفاقاً هست! من فقط خواستم بهت يادآوري کنم. اصلاً يه قسمت نقشه بايد عوض بشه. من مي‌تونم نقش يه لال رو بازي که کنم که فقط بلده با تکون دادن سرش حرف تو رو تأييد کنه. هر خالي بندي‌اي که داشتي خودت رو کن. حالا هم با هم ديگه مي‌ريم تو. اگه يکبار ديگه بهم بگي برگرد با دست‌هاي خودم خفت مي‌کنم.»

اگرچه فرشيد طوري حرف زد که براي آروين باور پذير باشد ولي آروين مطمئن نبود مي‌تواند با کمک او نقشه‌اش را بي‌عيب و نقص عملي کند. با اين حال تا زماني که وارد کلانتري نمي‌شد نمي‌توانست به اين موضوع پي ببرد! خطر را پذيرفت و با فرشيد وارد کلانتري شد!
ابتدا طبق عادتش همه جا و همه افراد درون کلانتري را از نظر گذراند. تعداد پليس‌ها زياد نبودند. يک زن که موهايش را همچون مردان کوتاه کرده بود و پشت پيش خواني از جنس چوب بلوط ايستاده بود، دو مرد يکي سياه پوست که با چند متر فاصله در پشت ميزي در حال خواندن روزنامه بود و ديگري سفيد پوست که چند متر آن طرف‌تر از مرد اوّلي پشت ميز ديگري با رايانه کار مي‌کرد و در نهايت در سمت چپ او اتاقي پيش ساخته وجود داشت با کرکره‌هايي سبز که دو مرد ديگر درون آن مشغول صحبت کردن و قهوه خوردن بودند و آروين احتمال مي‌داد يکي از آن‌ها کلانتر و ديگري معاونش باشد. صداي زن پشت پيش خوان آن‌ها را به خود جلب کرد.

زن با لحن سردي گفت:«اگه اومديد گزارش يه سرقت يا يه کيف قاپي رو بديد بايد اين فرم را پر کنيد!»
و همان طور که حرف مي‌زد کارتابي از زير پيش خوان در آورد که بر روي آن فرمي قرار داشت!
آروين و فرشيد به او نزديک شدند امّا اين باعث نشد تا آروين سريع آنچه را که مد نظرش بود را بر زبان آورد. بلکه کمي درنگ کرد تا جملاتي که مناسب نقشه‌اش بود را بتواند در مغزش آماده سازد ولي اين صبر او خوشايند پليس زن نشد. او با کمي اوقات تلخي گفت:«چرا ماتت برده؟ فرم رو بگير و پُرش کن3 Period با توام. نکنه تا اسم من رو ندوني حرف نمي‌زني؟! خيلي خُب اسم من سارا (Sara) است! حالا پُرش مي‌کني يا نه؟»
آروين نگاهي به فرم انداخت و سعي کرد مؤدبانه حرف بزند. او گفت:«معذرت مي‌خوام خانوم. من براي کار ديگه‌اي به اينجا اومدم.»
سارا باز به سردي گفت:«خب بگو. بگو کارت چيه؟»
آروين ابتدا شش لول را از پشت کمرش بيرون آورد ولي آن را همان لحظه نشان سارا نداد چون احتمال مي‌داد ممکن است او وحشت کند. همان طور که اسلحه را کنار پايش نگه مي‌داشت. گفت:«من و دوستم اومديم تا به يه جرم که مرتکب شديم اعتراف کنيم.» اسلحه را آرام بالا آورد و ادامه داد:«خواهش مي‌کنم خانوم نترسيد3 Period ما اين اسلحه رو از يه مردي که اسلحه‌هاي غير قانوني مي‌فروخت خريديم. امّا حالا از کارمون پشيمونيم!»

اسلحه را خيلي آرام بر روي پيش خوان گذاشت و سريع هم دستش را عقب برد. منتظر واکنش از سوي آن سه پليس بود. امّا دو پليس مرد هيچ عکس العملی نشان نداند، در حقيقت طوري سرم گرم بودند ـ با آنکه آروين مطمئن بود صدايش به گوش آن‌ها رسيده ـ که انگار چيزي نمي‌شنوند! امّا سارا با چشم‌هايي که به شش لول خشک شده بود، مي‌نگريست ولي او هم پس از چند لحظه کوتاه به خنده افتاد و گفت:«اومدي اينجا وقت منو بگيري؟ خب تو تنها کسي نيستي که اسلحه غيرقانوني داره. من هم دارم. ايناهاش!»
همزمان با حرف زدن دست بر زير پيش خوان برد. کلتي را بيرون آورد و کنار شش لول آروين گذاشت و با, اشاره به اسلحه‌ايي که به کمرش بسته بود ادامه داد:«اين رو که مي‌بيني اسلحه مخصوص پليسه. زماني که اينجام به کمرم هست ولي اين يکي (به اسلحه روي پيش خوان اشاره کرد) هميشه همراه منه. با اينکه اجازه دارم از اسلحه پليس تحت هر شرايطي استفاده کنم! تو و دوستت هم بهتره برگرديد خونتونو درس‌هاي دبيرستانتون رو بخونيد. نه من و نه هيچ کدوم از همکارم حوصله رسيدگي به اين جور کارها رو نداريم3 Period امّا صبر کن.
من به تو و دوستت يه کمک کردم حالا شماها به من کمک کنيد (به جلو خم شد و تا آنجا که مي‌توانست دهانش را به گوش‌هاي آروين و فرشيد نزديک کرد و ادامه داد) اون دو نفر را مي‌بينيد. اون اوّلي که داره روزنامه مي‌خونه اسمش ديويده (David) و اون يکي که داره بازي مي‌کنه اسمش لري (Lary) است. دو تايي‌شون يه خورده به من علاقه دارند. بهم پيشنهاد دوستي خارج از محدوده ساعت کاري دادند. امّا من مي‌خوام يکي‌شون رو انتخاب کنم. مي‌دونيد که از وقتي بحران اقتصادي شروع شده، ازدواج اصلاً مقرون به صرفه نيست. خب شعار ما آمريکاي‌ها اينکه هيچ چيزي با اهمّيّت‌تر از اقتصاد نيست! اين جور دوستي‌ها هم کم هزينه‌ست و هم يه نوع ازدواج غير رسمي به حساب مياد!3 Period از صبح تا حالا دارم فکر مي‌کنم با ديويد باشم يا با لري. مي‌شه يه خورده بهم کمک کنيد؟!»

آب از دهان فرشيد راه افتاد و بدون فکر گفت:«من جکم و اين الکس.»
سارا شانه‌اي بالا انداخت و گفت:«باشه. کمي بهتر شد3 Period ببين الکس من دارم تو و هم چنين دوست تو درک مي‌کنم. شماها واقعاً‌ مي‌تونيد الگو باشيد. اين رو دارم جدي مي‌گم ولي مي‌خوام به حرف من هم کمي گوش کنيد. يه اسلحه بدون مجوز مشکلي ايجاد نمي‌کنه. شماها بايد همراه خودتون يه اسلحه داشته باشيد. خب ما تو جنگ با تروريست‌ها هستيم پس طبيعي به نظر مي‌رسه که اون‌ها هر لحظه دوست داشته باشند به ما حمله کنند3 Period تو خيابون3 Period تو هواپيما3 Period تو فرودگاه يا هر جاي ديگه. ما بايد توانايي دفاع از خودمون رو داشته باشيم. درسته الکس؟»

آروين جواب نداد.
سارا هم با بي‌اهمّيّت جلوه اين موضوع رو کرد به فرشيد و از او پرسيد:«تو با من موافقي جک؟!»
فرشيد همين که سارا او را مورد خطاب قرار داد بي‌تاب شد و سريع گفت:«بله سارا! تو واقعاً زن فهميده و وطن پرستي هستي. تو مي‌توني مثل يه خواهر بزرگ‌تر3 Period»
آروين حرف او را بريد و گفت:«اگه بگيم از ايران اومديم چي؟»
او داشت تمام تلاشش را به کار مي‌بست تا به زندان بيفتد!
ولي عکس العمل سارا چيزي نبود که او انتظارش را داشت. در حقيقت سارا ابتدا متحيّرانه به آروين خيره شد. فرشيد هم از اين سؤال و گفته او ترسيده بود ولي سارا بلند خنديد و همان طور گفت:«ايران کجاست؟ ايالت پنجاه و سوم آمريکا؟!»
همکاران او يعني ديويد و لري هم با صداي بلندي خنديدند. وقتي خنده‌هايشان پايان یافت، لري با ته مانده خنده‌اش گفت:«حسابي حال کردم سارا! امروز ناهار مهمون مني!»
امّا اين پيشنهاد او اصلاً‌ به مذاق ديويد خوش نيامد. با اخم و ترش رويي خطاب به لري گفت:«فرصت طلب لعنتي؟»
و زير لب فحشي به او داد.
سارا هم رو کرد به آروين و فرشيد، بعد گفت:«چه بد زمونه‌اي شده! يه روزي اينجا شش تا اکيپ ويژه وجود داشت تا با تبهکارها و خلافکارها مبارزه کنيم امّا حالا ديگه خلافکاري‌ نيست که پي گيرش باشيم (باز کارتابي از زير پيش خوان بيرون آورد و همان طور که نشان مي‌داد ادامه داد) نگاه کنيد اين نشون مي‌ده طي دوماه گذشته دويست مميز سه دهم درصد سرقت مسلحانه از بانک‌ها رو به کاهش بوده. به زبان ساده ديگه بانکي نمونده تا سرقت ازش بشه. تا همين حالا دویست و پنج و هفت تا بانک ورشکسته شده‌اند.»

ديويد وسط حرف او پريد و متفکرانه گفت:«اشتباه کردي سارا! دویست و پنجاه و هشت تا بانک! ديروز هم يکي ديگه ورشکسته شده. تو روزنامه نوشته.»
و براي تصديق حرفش روزنامه را نشان داد.
سارا هم با ناراحتي گفت:«پناه بر مسيح! آخرين بانکي که سارقين مسلح چشم اميدشون رو بهش بسته بودند هم ورشکسته شد. حالا اون‌ها از کجا بايد خرج زندگي‌شون رو در بيارند؟ از اون بدتر فردا ما رو هم اخراج مي‌کنند. وقتي خلافکار نيست پليس به چه دردي مي‌خورده؟»
امّا قبل از اينکه فرشيد با او ابزار همدردي کند، لري فرياد زد:«رفتم مرحله بعد خداي من. ديديد بألاخره تونستم؟»
سارا نگاهش به او جلب شد و با تشر گفت:«هي لري. يادت باشه وقتي سوختي قائمکي بازي نکني‌ها؟ بعدش نوبت منه.»
لري سري تکان داد و با هيجان بازي گفت:«مطمئن باش.»
سارا رو کرد به آروين و فرشيد و گفت:«من چي داشتم مي‌گفتم؟!»
فرشيد سريع پاسخ داد:«مي‌گفتيد وقتي خلافکار نيست پليس به چه دردي مي‌خوره؟»
سارا هم سري به تأييد حرف او تکان داد و همان طور که براي بار سوم کارتابي را از, زير پيش خوان بيرون مي‌کشيد و آن را نشان آن دو مي‌داد گفت:«اين يکي رو نگاه کنيد. صد و پنجاه و شش مميز شش دهم درصد کاهش. اين يعني فاجعه! اين يعني اينکه به اين ميزان دزدي از فروشگاه‌هاي طي دو ماه گذشته کاسته شده. آخه چه طوري دزدي کنه؟ وقتي پول نيست، وقتي مردم کمتر خريد مي‌کنند، دزد وجود نداره! اون فروشگاهي هم که هنوز مي‌فروشه صاحبش صد تا سگ و صد تا تفنگ بدست گذاشته جلوي فروشگاهش تا کسي فکر دزدي نکنه. با اين شرايط کي مغز خر خورده تا بره دزدي؟»

صداي زنگ تلفن باعث شد سارا حرفش را قطع کند تا بلکه آروين از اين موهبت ناگهاني استفاده کند و نفس راحتي از پرچانگي او بکشد! کم کم داشت ديوانه مي‌شد. اصلاً فکر نمي‌کرد چنين شود.
همين که سارا به تلفن جواب داد رو کرد به فرشيد و پرسيد:«داشتم چي مي‌گفتم جک؟!»
فرشيد همان طور که آروين انتظار داشت سريع جواب داد:«فکر کنم مي‌گفتيد با اين شرايط کي مغز خر خورده تا بره دزدي.»
سارا با تأييد حرف او گفت:«آره3 Period آره3 Period همين رو داشتم مي‌گفتم. حالا شماها هم ديگه اينجا نايستيد. رئيس ممکنه گير بده. بريد خونتون. ولي اگر خيلي دوست داريد تجربه بازداشت شدن رو داشته باشيد صد دلار بديد تا سه روز مهمون ما تو بازداشتگاه باشيد البته با صبحانه و ناهار و شام!»
آروين اصلاً امروز را روز شانسش نمي‌ديد. از پرچانگي اين زن سردرد گرفته بود. دستش را دراز کرد و شش لول را برداشت امّا سارا حرفي زد که باعث شد او فکر بيرون رفتن از کلانتري را از سرش خارج کند.
سارا در ادامه پرچانگي‌اش گفت:«ولي اگه خيلي دوست داريد بريد زندان و تجربه زندان رفتن رو هم پيدا کنيد، درست مثل پولدارهايي که نمي‌تونند با پولشون چي کار کنند، مي‌تونيد بريد پيش رئيس زندان بلک استار. از وقتي بحران اقتصادي اومده براي اينکه مأموراشو اخراج نکنه، پولدارها رو داره خر مي‌کنه. چند صد دلاره مي‌گيره و اجازه مي‌ده يکي دو شب تو زندان مثل زنداني‌ها زندگي کني. چه طرح احمقانه‌اي؟ این طور نیست؟ نمي‌دونم تا حالا کسي تو اون زندان رفته يا نه؟ شماها هم اگه خيلي احمق هستيد مي‌تونيد اين کار و بکنيد!»

آروين و فرشيد بهم زُل زده بودند. از وجودشان خوشحالي جاري شده بود. مخصوصاً فرشيد که آشکارا لبخند هم مي‌زد. مثل سحر شده‌ها خواستند از کلانتري بيرون بروند امّا سارا آن‌ها را مورد خطاب قرار داد و با عصبانيت گفت:«کجا؟»
فرشيد پاسخ داد:«چي و کجا؟»
سارا عصباني‌تر شد و گفت:«اگه تا حالا رفته بوديد پيش مشاوره تا يه راه حل بهتون بده، کلّ پول‌هاي جيب تون رو بايد بهش مي‌داديد. نکنه سهم ما رو فراموش کرديد؟ (با چشم به همکارانش هم اشاره کرد.) مي‌شه نفري بيست دلار!»
لري باز فرياد زد:«سهم من مال تو سارا!»
فرصت طلبانه حرفش را گفت امّا ديويد هم که خودش را در بد وضعيتي مي‌ديد سريع با دست پاچگي گفت:«مال من هم3 Period مال من هم همين طور3 Period سارا.»
آروين در حين بذل و بخشش آن دو نفر، ابتدا اسلحه را پشت کمرش قرار داد سپس کيف جيبي‌اش را بيرون آورد و با رضايت تمام صد دلاري‌اي را از آن بيرون کشيد و همان طور که آن را به دست سارا مي‌داد گفت:«بقيه‌اش باشه پول شام امشب تون!»
راه حلّي که سارا پيش پاي او گذاشته بود او را از درون بي‌نهايت اميدوار کرده بود. سارا صد دلاري را گرفت و رو کرد به همکارانش و با تمسخر گفت:«هي بچّه‌ها اين دو تا هم انگار از اون پولدارهاي احمق هستند.»
آن دو با صداي بلند درست مثل سارا خنديدند.
وقتي خنده‌شان تمام شد لري که سوخته بود فحشي داد.
سارا که عصباني شد فرياد زد:«تو به من فحش دادي؟»
لري سريع سري چرخاند و گفت:«من؟ اونم به تو؟ نه. نه. با اون پسره بودم. اون باعث شد که بسوزم.»
انگشتش را به طرف آروين نشانه رفت.
سارا آرام شد و رو کرد به آروين و فرشيد امّا قبل از اينکه چيزي بگويد فرشيد به او گفت:«سارا تو از ما یه راه حل خواستي؟»
با چشم به ديويد و لري اشاره کرد.
سارا که متوجه شد گفت:«آره… آره.»
فرشيد ادامه داد:«اگه نظر من رو مي‌خواهي اين دو تا رو ول کن. برو پيش کلانتر. خودتو تو دل اون جا بده. اون حتماً پولداره. نه؟»
فرشيد آهسته حرفش را زد ولي باعث شد تا سارا با لحني که آغشته به تفکر و حيّرت بود بگويد:«من چه قدر احمقم. اون يه خونه داره که مال خودشه ولي من رو ممکنه هر لحظه به خاطر قسط‌هاي عقب افتاده بانک از خونم بندازند بيرون!»
فرشيد بدون مطلعي آنچه را که آماده کرده بود را به او گفت:‌«آره سارا. اگه باهاش ازدواج کني مي‌تونه کلکشو بکني و صاحب خونه بشي!»
سارا مثل مبهوت شده‌ها گفت:‌«آره. حق با توست. چرا به فکر خودم نرسید؟!»
فرشيد قبل از اينکه او از بهت و فکر بيرون بيايد صد دلاري را از دستش کشيد و گفت:«اگه پيش مشاوره رفته بودي بايد تمام پول‌هاي جيب تو, مي‌دادي. من با انصاف ترم!»
و قبل از اينکه سارا بتواند واکنشي از خود نشان بدهد آروين و فرشيد از کلانتري بيرون رفته بودند.
فرشيد همين که ديد چند متری از کلانتري فاصله دارند خطاب به آروين گفت:«من فقط به خاطر تو چنين راه حلّي رو بهش گفتم. مطمئنم کلانتر به خاطر پر حرفیش یه کاری می کنه تا خود سارا با دستای خودش، خودکشی کنه! مگی نه نگاه کن.»
آروين فکر مي‌کرد او بايد اين فکر را بر زبان می آورد تا فرشيد که مجذوب سارا شده بود!
فرشيد صد دلاري را به طرف آروين گرفت و گفت:«اگه پادشاه باشي باز هم يه روز پولات تموم مي‌شه. اين طوري ول خرجي نکن اون هم تو يه کشور که براي تو غريبه است.»
آروين پول را نگرفت و گفت:«پيش خودت باشه. من بهش احتياجي ندارم.»
امّا فرشيد تعارف او را رد کرد و گفت:«بگيرش من هنوز نتونستم اون هزار دلار رو خرج کنم!»
آروين پول را گرفت و بدون اهمّيّت درون جيبش گذاشت. گرچه به خاطر گفته‌هاي سارا حاضر بود به او هزار دلار بدهد! چون براي او ملاک پول نبود، بلکه رسيدن به هدف از همه چيز مهم‌تر و ارجح‌تر بود.
فرشيد که خوشحال و راضي به نظر مي‌رسيد گفت:«حالا بايد بريم زندان؟»
آروين سري به نفي تکان داد و گفت:«حالا نه. فردا.»
فرشيد خوشحال‌تر شد. شايد پيش خودش فکر مي‌کرد امروز نمي‌تواند نقش يک زنداني را بازي کند و احتمالاً فردا روز بهتري براي او خواهد بود! امّا آروين از آن جهت اين حرف را زد که نمي‌خواست همانند اين نقشه‌ايي که کشيده بود عمل کند.
شايد براي ورود به زندان مانعي پيش پايش قرار مي‌گرفت که او فکر آن را نکرده بود. پس بايد بر مي‌گشت به پانسيون و هر آنچه را که احتمال مي‌داد فردا برايش اتفاق بيفتد را بررسي و پيش بيني کند! البته از ياد نبرده بود که ساعتي مي‌شد که از وقت خوردن قرصش گذشته است. با خود عهد بست اوّلين کاري که بعد از ورود به پانسيون انجام دهد خوردن قرصش باشد!

با این وجود قبل از اینکه سوار تاکسی شوند فرشید پرسید:«راستی ویکتور لوستینگ چه طوری برج ایفل و فروخته بود؟»
آروین با آنکه هوش فردی همچون لوستینگ را تحسین می کرد امّا علاقه ای به تعریف کردن داستان او نداشت.

درباره امیر حسین سید الحسینی

سلام من امیرحسین سید الحسینی هستم. مترجم زبان انگلیسی. برای ارتباط با من میتونید از طریق ایمیل اقدام کنید aariyagroup@gmail.com
این نوشته در داستان و حکایت ارسال و برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 Responses to سایه های مرگ، پسران نشاندار: فصل چهارم، نطقه زمانی هشتم

  1. 1
  2. 2
    گوشه نشین says:

    سلام و تشکر جالبست لطفاً ادامه بدهید..

دیدگاهتان را بنویسید