اتفاقهای مختلف من در سال 95

سلااام بچهها. چطورید؟ خوبید؟ خوش میگذره. دلم برا همه تون تنگ شده بود. خودمم نمیدونم چرا هی یه چیزی پیش میاد که از محله دور میشم. الان 6 ماهه که یه جایی نزدیک مدرسه اجاره کردم و تا هفته پیش اینترنت نداشتم. بعدم که شست و شو و رفت و روب و پخت و پذ که وقت برا آدم نمیذاره که به دوستاش سر بزنه. امیدوارم که دیگه بینمون فاصله نیفته.راستش تو این مدت چنتا مطلب مهم و جالب وجود داشت که میخواستم یه پست بزنم و درباره شون توضیح بدم. مثل خونه گرفتنم و شرایط کاریم و برخورد قشنگ یه گلفروش با بچههای نابینا و برخورد تحقیر آمیز نماینده مجلس با دانشآموزای نابینا و…
همونطور که گفتم شیش ماهه بخاطر دوری راه مدرسه و رسیدن به استقلال یه خونه نزدیک مدرسه اجاره کردم. خب یه قدم به استقلال نزدیکتر شدم و یه جورایی بزرگتر شدم. خیلی حس خوبیه که تو یه چاردیواری که متعلق به خودمه اونجوری که دوس دارم، زندگی میکنم. سختیهایی هم داره اما در مقابل حس استقلال و توانایی و غرور و… که بهم میده می ارزه. امیدوارم این اتفاق خوب به زودی برای شما هم بیفته. خب من معتقدم ما نابیناها باید این دوره رو تجربه کنیم. یعنی لازمه قبل از ازدواج این کارو کرده باشیم.
من تو این مدت خراب کاریهایی هم کردم که بهتون نمیگم.
.
.
.
نه بزار یکی دوتاش رو بگم.
یه روز بشقاب رو گذاشتم روی گاز غذا بکشم بعد کاری برام پیش اومد کارمو انجام دادم و برگشتم دیدم حسابی داغ شده. نگاه کردم دیدم زیرش گاز روشنه. فکر کردم که چجوری سردش کنم. به عقل نداشتم رسید که روش آب بریزم. آب ریختم و بشقاب ترکید. تا دو هفته تیکه هاشو تو آشپزخونه پیدا می کردم. یه بار دم کنی رو گذاشتم روی قابلمه ی کوچیکی که داشتم، تا برنج دم بکشه. نقطه بعد از یک دقیقه صدای آتیش شنیدم. رفتم دیدم دم کنی آتیش گرفته در کمتر از یک ثانیه گازو خاموش کردم و فلکه شو بستم بعد دیدم شلنگ گاز سوخته. ولی خدایی اینا بزرگترین خرابکاری هام بودن.
امسال شرایط کاریم خیلی بهتر شده و تونستم جایگاه خودم رو بین دو تا همکارآم پیدا کنم و عملاً درسهای فارسی املا، انشا، جمله سازی و هنر با منه. خدا رو شکر خوب تونستم از پسش بر بیام. و بیشتر مشکلات بچه ها توی این درس ها رو برطرف کنم. البته کارهای پرورشی نسبتا خوبی هم انجام دادم که این رضایت رو بیشتر کرده. با همکار بینام همفکری های زیادی دارم روش مون خیلی نزدیک به همه و تو تدریس از هم انتقاد می‌کنیم و به هم پیشنهاد میدیم. اینه که الان اصلا حاضر نیستم از این مدرسه برم. چون برعکس سال اول و تا حدودی دوم که فکر میکردم حضورم هیچ فایده ای نداره، احساس میکنم وجودم لازمه.
یه بار تصمیم گرفتیم بخاطر آشنایی بچهها با گلهای مختلف ببریمشون گلفروشی. همکارم با گلفروشی که سر کوچه مدرسه بود صحبت کرد و دسته جمعید رفتیم اونجا و گلفروش با صبر و حوصله سه چار نوع گل رو به بچهها نشون داد. اونم چجوری! اول یه گل مصنوعی میآورد و بچهها پشت سر هم اون رو لمس میکردن. بعد برای آشنا شدن با بوی اون گل، واقعیش رو هم میآورد تا بچهها با بوی اونم آشنا بشن. این وسط یه گل هم خراب شد. گلفروش خسارت گل رو قبول نکرد. بعد بهش گفتیم ما چنتا گل مصنوعی میبریم تا بچهها رو با شکل گلهای دیگه آشنا کنیم. گفت: لازم نیست. هر وقت خواستید بیاریدشون. وقتی ازش تشکر کردیم، گفت شما کار مهمی کردید که بچهها رو آوردید و من وظیفم رو انجام دادم. این مرد برخورد بسیار گرم و صبورانه ای داشت و ما رو تحت تاثیر قرار داد. واقعا که خودشم گل بود.
یه روز برای افتتاح انجمن (اگه اشتباه نکنم)معلولین ذهنی از گروه سرود کانون نابینایان شهرک بهارستان دعوت شده بود. اکثر اعضای این گروه دانشآموز بودن. این بچهها و خانواده شون بیشتر از 4 ساعت بخاطر نماینده مردم شهرک بهارستان، الاف شدن. بعد از سرود خوندن این گروه، ایشون به هر کدوم از بچهها هزار تومن داد. تنها کاری که با همکاری پدر یکی از بچهها تونستیم انجام بدیم، بازتاب این مساله تو دو سه تا روزنامه که گمونم مال همون منطقه هستن، بود.
خب تو سال گذشته اتفاقهای مختلفی برای من افتاد. از جمله فوت چارتا از عزیزانم که تو یه پست دیگه گفتم و استقلالم که اینجا گفتم و چنتا مسافرت خوب که در این مقال نگنجد. و من حوصله نوشتنش رو ندارم. بخدا خسته شدم. پس بیخیال این سرگذشت میشم و پستم رو به پایان میرسونم.
.
.
.
خُدافِظ شما…

درباره یکی از شما

به نام حق و حقیقت. سلام به دوستای دوست داشتنیم. من عباس منتخب یگانه هستم. متولد اسفند61 . پنج سالم بود که پدر مادرم متوجه شدن چشمام داره روز به روز ضعیفتر میشه. تا شیش ماه برای درمان من به این بیمارستان و اون بیمارستان میرفتن. ولی دکترا نمیتونستن تشخیص بِدَن. و برای این که کم نیارن میگفتن عقبموندس. تا این که دکتر خلعتبری متوجه شد یه غده رو عصب چشم راستمه و باید هرچه زودتر عمل بشه. ایشون گفتن اگه سه ماه زودتر تشخیص داده میشد، بَچّتون بینایی کاملشو به دست می آورد و اگه 10 روز دیگه می آوردینَش خودش از دست میرفت. خلاصه عملم کردن و غده رو در اوردن. ولی اون غده عصب چشم راستمو کاملا له کرده بود و به عصب چشم چپَم هم آسیب رسونده بود. یعنی الان فقط چشم چپَم یه کم میبینه. و به چنتا بیماری دیگه هم مبتلا شدم که اینجا مجال بیانش نیست. مثل همه عاشقها نفهمیدم از کی عاشق شعر و ادبیات شدم. و عاشق موسیقی سنتی هم هستم. آثار سعدی رو خیلی دوست دارم. سال 89 تو آزمون آموزش پرورش شرکت کردم و بعد از قبولی برای مصاحبه منو فرستادن ناکجا آباد برای گزینش هم رفتم. وقتی رفتم که نتیجه رو بگیرم مسوول مربوط گشت و گفت نتیجه استخدامت نامعلومه. بعد از کلی رفت و آمد به ادارات مختلف فهمیدم که به خاطر معلولیت مَنو نپذیرفتن در حالی که تو همه مراحل امتیاز لازمو گرفته بودم. نامه سه درصد رو هم از بهزیستی برده بودم. اون موقع هرچی رفتم دنبالش به نتیجه نرسیدم. سال 92 یه آشنا پیدا کردم و مُشکِلَمو بهش گفتم و ایشون منو معرفی کرد به معاون فنی اداره وقتی رفتم اداره متوجه شدم که دارن کار بچههای نابینا رو درست میکنن. مسوول سه در صد منو فرستاد آموزش پرورش شهرستانهای تهران. خلاصه مدتهای زیاد رفتم دنبالش و بارها و بارها زنگ زدم تا این که اردیبهشت 93 بهم زنگ زدن که برای گزینش برم اداره. گزینش هم رد شدم و با اعتراض و میانجی گری آشنامون تونستم وارد بشم و از اول مهر 93 آموزگار مدرسه گلستان شدم. البته اونجا هم سرگردانم و کلاس مشخصی بهم ندادن. به هر حال الان راضیم. اومدم اینجا که تجربه‌هامو با شما تقسیم کنم و از تجربههای شما هم استفاده کنم. خوشحالم که با شما دوست و همسایه شدم. امیدوارم همسایه خوبی براتون باشم. کسایی که با من همسلیقن یا همینجوری میخوان با من ارتباط داشته باشن. اسکایپ من montakhabyeganeh هست و ایمیلم montakhabyeganeh@gmail.com شماره تماسم 09192261989 اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد. باقی همه بیهودگی و بی ثمری بود.
این نوشته در صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

29 Responses to اتفاقهای مختلف من در سال 95

  1. 1

    سلام و درود یکی از اونا خوشحالم حال دلت خوبه امیدوارم حالت پایدار باشه‎!‎

  2. 2
    یکی از شما says:

    سلام. خیلی مرسی. امیدوارم حال تو هم همیشه خوب باشه.

  3. 3
    عدسی بشاشadasi says:

    درود!
    خب خیلی خوشحال شدم که دوباره اینجا آقای تنبل حواس پرت را دیدم خخخخخخخخهاهاهاهاهاهاها
    بسیار کارهای جالبی میکنی
    آفرین کوچولوی عزیز من که هنرمند خوب و قابلی هستی…
    راستی حالا که به پستت رسیدم دستی روی میز کامی جونم کشیدم و از اون اتکلان یادگاری که روی میز کنار اسپیکر گذاشته بودم و بعضیا میامدند و یه پیسی به خودشون میزدند و بوشو امتحان میکردند خبری نیست…
    راستی به نظر تو پیس پیسی تو کجا رفته است که پیداش نیست…
    حالا فقط بگو کی قراره بیایی پیس پیسیتو ببری یا شیری یا خری یا گاوی یا زنبوری یا ماری یا عقربی یا هرچیزی مثل ببری خخخخخ…
    راستی امشب ما چهارتا اکوار هستیم که نخوابیدیم و حالا من تنها بیدارم و اون ستا مثل خرگوش خوابیدند خخخخ!

    • 3.1
      یکی از شما says:

      درود بر خودت. ٍ! تتنبل چیه! کوچولو کیه! دفه آخرت باشه با من اینجوری حرف میزنی ها!
      من چمیدونم چ بلایی سرش اوردی. حتمابیام. تو پاشو بیا پیشم. یکی بلند کرده برده. من دیگه عمرا هههههه خیلی بامزه ای!

      خب خوش بگذره بهتون. من اگه بودم، بیدار میموندم تا صبح

  4. 4

    درود عباس. خوبییییی. خوشحالم که اومدی. امیدوارم همیشه حالت خوب باشه و هر روزم به سمت استقلال بیشتر قدمفرسایی کنی. پیروز باااشی.

  5. 5
    بهار خانم says:

    سلام اووومم خخخ عجب خراب کاااریااایی
    خخخ لایک بر شما و همکاراتون و گلفروووش
    و تاسف واسه آخریه موفق باشید بیشتر حضور داشته باشید در محله

  6. 6

    سلام و درود بر آقای یگانه.
    در مورد استقلالتون که خوشحالم. ولی عواقبش خوبه گسترده تر از این نشده! امیدوارم خسارتش در همین حد مالی باقی بمونه خخخ.
    آقای گلفروش هم که دمشون گرم. هم فکر خوبی داشتن و هم معرفت خوبی.
    اون نماینده ی مجلس این دو تای بالا رو اصلا نداشتن! شما هم کار پسندیده ای کردید. تا می‌تونید آبروش رو ببرید خخخ.
    در پایان هم آرزوی موفقیت در کار و راحتی در زندگیتون رو دارم.
    پیروز باشید.

    • 6.1
      یکی از شما says:

      سلام علی رضا.
      اره واقعا. خدا کنه بدتر از این نشه.
      آره کارش درست بود. رو من تاثیر گذاشت.
      والا من میخواستم عکس از زمانی که به بچهها پول میده داشته باشم که همه جا منتشرش کنم که متاسفانه کسی نداشت.
      مرسی امیدوارم تو هم تو همه مراحل زندگیت موفق باشی.

  7. 7
    فرشته says:

    درود بر یکی از ما،
    از استقلالتون خیلی خوشحالم و از این که دوباره به جمعمون پیوستید خوشحالتر،
    همیشه مستقل و موفق و سربلند و شااااااااد باشید.

  8. 8
    کامبیز says:

    عباس من حال ندارم بخونم.
    فردا اگه حسش بود میخونم.
    راستی میشه از خونه مجردیت استفاده بهینه کرد؟

  9. 9
    سعید says:

    درود یکی از ما اول بگو ببینم با مدیر چه کردی و بعدشم بگو هنوز تو کلاس و مدرسه موزیک گوش میکنی یا ترکش کردی خیلی خوشحالم که همه امور رو به بهبودیست..

    • 9.1
      یکی از شما says:

      سلام. با مدیر هیچ. کاری به کارش ندارم. البته ایشون هنوز اصرار دارن که من تو کلاس هیچ کاری نمیکنم و میخوابم. اما هیچ اهمیتی نداره. نه دیگه خودم ترانه میخونم برا بچهها. بعضی وقتا هم اونا میخونن.
      مرسی. امیدوارم همه امور شما هم رو به بهبودی باشه.

  10. 10
    پریسا says:

    سلام یکی از ما! ایول خوب جایی رسیدم میگم که من چندین تا سؤال دارم بذار بپرسم خخخ! نه بابا در نرو خوب حالا20تاش رو هم واسه خاطر تو نمی پرسم میرم سراغ60تای دیگهش! شکلک بسیار شریر خخخ!
    یکی از ما با روی بشقاب آتیشی آب ریختی؟ به جان خودم جنس خراب کاری هات کپی از کوچیک کوچیک های خودمه. هیبت خراب کاری هات به مال من نمی رسه که1دفعه یادم رفت درپوش دمکنی پیچ رو صاف گذاشتم روی گاز روشن و رفتم دنبال نمی دونم چی! وایی خدا ترسناک بود داخل آشپزخونه4شنبه سوری راه انداخته بودم! یادمه1دفعه دیگه هم حال و حواس درست درمون نداشتم1دونه دیگ فسقلی گذاشتم داخلش روغن ریختم خیر سرم نیمرو درست کنم کلا یادم رفت بعدش دیدم روی گاز صدای ضرب تیریک تیریک میاد! خدا به دادم رسید اون روز خیلی ترسیدم! تصور کن چنان حواسم پرت بود که بوی سوختگی و دود خونه رو برداشت من نفهمیدم. خدا واسه کسی نخواد حواس پرتی های ایام سپری شدهم رو! خلاصه دلت قوی باشه از خودت خراب کار تر هم هست. باقیش رو نمیگم که آبروم بیشتر از این نره! در مورد4دیواری اختیاری چنان باهات موافقم که توضیح نداره. قلمرو شخصی بهشته حتی اگر1وجب باشه. همین اندازه که بدونی بین این دیوار ها هر مدلی دلت بخواد میشه باشی انگار تمام دنیا به کامته. این حس رو خیلی خیلی دوستش دارم خیلی!
    با این توصیف96رو حسابی مثبت شروع کردی. ایول! مطمئنم مثبت هم ادامهش میدی. شبیه خودم! بزن بریم ببینیم آخر96کی بیشتر مثبت جمع می کنه! ایشالا جفتمون مساوی بشیم! ایول به گلفروش! اون آقاهه که پول داد هم اگر از دستم حرصی نشی و نشید به نظرم بی معرفت نبود فقط نا آگاه بود. به شدت نمی دونست. از بینشش، تفکرش و آگاهیش فقط همین بر می اومد! بهش خورده نگیر! کاش بیشتر بدونه و آگاه تر بشه! خوب حالا بریم سر سؤال های من! خخخ شوخی کردم بلند شو! آقا من در رفتم1کسی بیاد حال یکی از ما رو جا بیاره من فرار می کنم کوچه های بالایی یکی از ما می بینمت یوهوووو شاد باشی!

    • 10.1
      کامبیز says:

      پریسا من امروز غیبتت رو کردم. امیدوارم ببخشی.
      البته چیز مهمی نبود ولی عذاب وجدان نمیذاره بخوابم.

    • 10.2
      یکی از شما says:

      وااای خدا! یکی بیاد منو از دست این پریسا راحت کنه. من اصلا پستای تو رو نخوندم از وبلاگتم خبر ندارم. بیخیال شو.
      خخخخخخخخخخخخخ از دست تو! خدا بهت رحم کرد ها! ولی من نفهمیدم (درپوش دمکنی پیچ) یعنی چی. حههههههههه خخخخخخخخخخ منم یه بار هولحولکی غذا کشیدم تو ظرف و رفتم مدرسه. برگشتم دیدم در قابلمه رو گذاشتم رو گاز آتیش گازم روشنه ولی با شعله کم. خخخخ قشنگ سیاه شده بود. سه چار بار ساییدمش. ولی هنوز 10% دره سیاهه. خخخخخخخخخ آره به خودم امیدوار شدم. نه بگو یه کم بخندیم.
      آره این حس خیلی دوست داشتنیه. هرچی جلوتر میرم بیشتر حسش میکنم و بیشتر ازش بهره میبرم و بیشتر دوسش دارم.
      آره پس چی! البته من از آبان 95 مستقل شدم. آفرین مثبت پیش برو. منم هستم.
      پریسا بات موافقم از رو ناآگاهی بود. ولی همش نه. مگه میشه آدم انقد ندونه. بعدم اینکه ما حق نداریم نادون بمونیم. تازه ما از رییس بهزیستی اونجا هم خواستیم که با ما همکاری کنه. ولی متاسفانه نکرد و گفت ایشون اون پول رو برای تبرک دادن.
      ِِِ! شروع نکن دیگه! من حالم سر جاشه. راستی مرسیت که اومدی و نظر دادی و انرژی دادی بهم.

  11. 11

    برو بچه. برو. برو اتاقتو مرتب کن بیچاره. برو کله کدو.

  12. 12
    مهدی 313 says:

    sسلام و عرض ادب
    خیلی سرگذشت پر فراز و نشیبی داشتید. اینکه ماها بتونیم کارهای خودمون را انجام دهیم بهترین کار است و اینکه بقیه بفهمند ما نیاز به ترحم نداریم مهترین کار. منتظر بقیه پست هات هستم. موفق و شاد و پیروز باشید

  13. 13
    سارای says:

    سلام بر یکی از ما
    تبریک فراوان برای خونه و کار و استقلال و زندگی جدید
    براتون آرزوی موفقیت دارم.
    معلمی خیلی خوبه خیلی.آفرین به شما.

  14. 14
    بانو. says:

    سلام بر آقا معلم و یکی از مای گرامی
    بابت رضایت شغلی تون و حس مفید بودن تون بسی بسیار خوشحالم, اون آقای گل فروش هم که جدا حقیقتا انسان به معنای واقعی بودند و با گل نشستن گل شون کرده …. در مورد جناب نماینده حرفی برای گفتن ندارم هوووچ و هوووچ……
    و خوش به حالتون خونه مستقل و استقلال ولی من تنبلم حال غذا پختن ندارم خخخخخ
    راستی اجاره خونه تهران گرون هست آیا؟

    • 14.1
      یکی از شما says:

      سلام بانو. خوشحالم که خوشحالی. بله واقعا گل بود. بله خخخخخ
      استقلال خیلی خوبه ولی باید این سختیهاشم به جون خرید.
      اجاره بله حساااابی! پول پیش 50 60 میلیون به بالا. اجاره هم 500 هزار به بالا. یعنی الان دیگه راحت ماهی یه ملیون اجاره میگیرن. عادی شده. ولی من اطراف تهران گرفتم. خیلی از تهران فاصله داره. اینجا 10 ملیون به بالا پیدا میشه.
      مرسی که اومدی.

دیدگاهتان را بنویسید