برید کنار آن شرلی تخت گاز اومد! فصل های17تا22از جلد4آن شرلی!

سلام به همگی! ای بابا چیه هوارت در اومد خوب تکراری اومدم که اومده باشم خیلی هم خوبه پریسا اینجا پریسا اونجا پریسا همه جا! عه! بابا بذار من بگم بعد جیغ بکش! عجب داستانیه! بچه ها این دفعه جای خودم نیومدم! اولا برید کنار1میز خالی نشونم بدید دستم افتاد! شکلک هرچی روی این میز خوشگله بود با پشت آرنج زدم کنار بیخیال افتضاحی که بالا آوردم1بغل کتاب که روی دستم مونده بود رو ولو کردم روی میز شکلک همه چیز ها ریخت پایین جای آرامش طلب ها خالی1صدای جرنگ جیرینگ ترنگ تارونگی بلند شد که صد رحمت به تشت مسی اوخ عجب افتضاحی شد الان تمام محله رو بیدار می کنه ظهر جمعه ای می ریزن اینجا! اوخ جان دستم سبک شد ولی کلا1محله از شدت سر و صدا سر و ته میشه الان! زود تر بگم و در برم!

یکی بود یکی نبود! یک صبح جمعه ای بود که امروز بود! من سر صبح جمعه ای داشتم واسه خودم به زمین و زمان نق می زدم و حالش رو می بردم که سارا داخل واتساپ بهم پیام داد که آن شرلی واسه محله دلتنگیش شده می خواد هر مدلی هست بیاد دیدنتون! بنده خدا سارا هرچی به گوشش خوند که بابا من اینترنت ندارم وایستا بعدا می فرستمت محله به گوش آنی نرفت که نرفت! خلاصه سارای بی اینترنت یا ضعیفلینترنت که دید آنی به هیچ صراطی مستقیم نیست، دست به واتساپ من شد که بیا به جای من پست آن شرلی رو بزن و واگن های17تا22از جلد4رو برسون به محله. من هم گفتم باشه بفرست بیاد تا بفرستم بره! این وسط سر آپلود فصل هایی که شمردم و ایمیل لینک به من و هماهنگ شدن ما2تا با اینترنت فوق داغون سارا و ماجرا های جانبیش چی بر ما گذشت و چه ها دیدیم بماند! خلاصه آنی داخل فصل های ذکر شده رسید دستم من هم بسته بندی آوردمش خدمت شما تا ماجرا ختم به خیر بشه!

واسه اون هایی که از زبون قاطی و چپ اندر اره ی من سر در نیاوردن عرض کنم خلاصه ی اینهمه پراکنده اینه که سارا این هفته اینترنتش داغونه نشد بیاد فصل های17تا22از جلد4آن شرلی رو بزنه گفت من به جاش پست رو بزنم و لینک ها رو به شما برسونم و من الان به جای سارا اینجام تا مأموریتم رو انجام بدم! این طور که سارا به من گفت اگر اشتباه نکرده باشم، هر هفته2فصل رو می رسوند که با این هفته3هفته میشه که اینترنتش بهش اجازه پست زدن و لینک فرستادن نمیده بنا بر این6فصل رو رسونده به من که میدم خدمتتون!

هیچ چی دیگه تموم شد برید آنی رو بگیریدش تا داخل محله گم نشده و اینجا رو به هم نریخته!

اینجاست!

بچه ها من عجله دارم می خوام برم این فصل ها رو بخونم. شانس آوردید. خوب این هم از این! من رفتم تا دفعه بعد که به1بهانه دیگه داخل1پست دیگه بیام و شلوغ کنم و حالش رو ببرم و حال سکوت طلب های محله رو چیز کنم یعنی جا بیارم یعنی چیزه حالشون رو دیریریم!

بچه ها امروز و هر روزتون به خیر! مثل همیشه،

شاد باشید تا همیشه!

درباره پریسا

سلام به همگی. من پریسام. نابینای مطلق و مبتلا به بیماریِ آر پی که رفته رفته بیناییم رو گرفت و تموم شد. گاهی شلوغم، پیش تر ها بیشتر شلوغ بودم ولی الان ها دیگه نه خیلی، همیشه پر حرفم، اگر مواظب نباشم دلم و حس و حالم کار دستم میده، کمی بیشتر یاد می گیرم که مواظب تر باشم، راحت می خندم، گریه هم می کنم ولی دوستش ندارم، این اواخر عاشق سکوت های همراه لبخندم و ترجیح میدم در جهان واقعی جهان صدا ها و صحبت های از هر جنسی و هر مدلی توی حال و هوای بی صدای طلاییه خودم باشم، زندگی رو، خدا رو و همه شما رو خیلی دوست دارم! ایام به کام همگی!
این نوشته در داستان و حکایت, کتاب, کودکان و نونهالان ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

22 Responses to برید کنار آن شرلی تخت گاز اومد! فصل های17تا22از جلد4آن شرلی!

  1. 1
    محمد رضا خوشی says:

    سلام هایهای
    اگر قشنگه کلش را دان کنم

  2. 2

    سلام پریسا. واقعا دلم برای آنه تنگ میشه. واقعا وقتی دیر میاد دل تنگ میشم. این که این کتاب رو این طوری ذره ذره میخونم نه تنها وقت چندانی از من نمیگیره بلکه لحظات لذت بخشی رو برام پدید میاره. نشد که بگم منم از دست خانم گیپسون حسابی کلافه شده بودم. اما صبر و تدبیرهای آنه اون رو در رسوندنش به هدف که فرستادن پلین به مراسم ازدواج بود یاری کرد.
    داستیمیلر و بیشتر گربه ها رو هم دوست دارم. ماجرای نورا هم خیلی زیبا بود. ساده و راحت.
    امروز بعد از انجام این همه کار خونه می چسبه که بشینم و بقیه کتاب رو ادامه بدم و کمی استراحت کنم. بعد هم برم سراغ درسهام که تمومی نداره. روز چهارشنبه هم امتحان داشتم هم کنفرانس. هر دو رو به سلامتی پشت سر گذاشتم. برای امتحان لپتاپ برده بودم. از ساعت هفت و نیم صبح تا شش غروب از این کلاس به اون کلاس و از این دانشکده به اون دانشکده همین طور به گردنم آویزون بود. فقط در ساعتهای کلاس باهم روی صندلی نفس میکشیدیم. از حرکت لاکپشتی با عصا زیر بارون هم دیگه چیزی نمیگم.

  3. 3
    پریسا says:

    سلام خانم جوادیان بسیار عزیز. چه خبر از هفته و درس و زمان و زندگی! احوال زیتون و همسرش چه طوره! هنوز با ورود همسر جدید سر به سر شما می ذاره؟ آخ که چه قدر دلم می خواد ببینمش! جفتشون رو ببینم! نازشون کنم و با پر های بهشتی و نوک های کوچولوشون بازی کنم! دلم می خواد با زیتون شما رفیق بشم. به نظرم بتونه تحملم کنه!
    کنفرانس. پیش از این ازش متنفر بودم. من در گذشته هرگز کنفرانس دهنده خوبی نبودم. حالا هم نیستم. ولی یکی از چیز هایی که این اواخر عجیب بهش گیر دادم و در حال جنگ باهاشم، سکوتم در جمعیه که ازم انتظار حرف دارن. واقعیتش اوایل به طرز دردناکی سخت بود ولی این اواخر به سرعت داره آسون تر میشه. حالا به نظر خودم اگر پیش بیاد کنفرانس دهنده خیلی بدی نباشم و باز هم به نظر خودم دیگه انتقال دادن هام به بدیه گذشته نیست و ظاهرا دارم انتقال دهنده کمی بهتری میشم. ولی امتحان! این1مورد رو هیچ زمانی دوستش نخواهم داشت. اسمش که میاد حالم میشه شبیه استرس! مهم نیست چه موردی باشه همین که بگن باید در موردش امتحان پس بدم1طور هایی اوضاع خراب میشه و بعد از پشت سر گذاشتن امتحان، حالا هرچی می خواد باشه، احساسی از جنس تولد دوباره پیدا می کنم.
    خانم گیبسون! آخ خدایا هنوز یادم که میاد حرصی میشم. این حتی از من هم نق نقو تره! قابل تحمل نیست این آنی عجب صبوره! کلافه میشم از صبرش!
    گربه ها! خیلی دوستشون دارم. تقریبا همه نهیَم می کنن ولی دست خودم نیست من این پشمالو های بی معرفت لطیف شیطون رو دوست دارم.
    تصور نمی کردم اینهمه از خوندن آنی لذت ببرید. خیال می کردم1کتاب همین طوریه واسه شما! و حالا چه ذوقی کردم که6تا فصلش رو با هم آوردم و چه عشقیه اینکه پیش اومد و به جای سارا من این ها رو آوردم! خوشحالم که آنی و این6تا فصل به شما حس مثبتی دادن! با اجازه نوشتم به حساب خودم!
    آخ جون شما هم شبیه من در مورد لپتاپ خودتون از جان بخشی استفاده می کنید! به جان خودم این از تمام اینترنت گردی های امروزم بهتره! راست میگم! این چیز ها رو من نمی تونم در موردش با کسی حرف بزنم! بهم میگن تو زیادی عجیبی پریسا! ولی لپتاپ واسه من1چیزی شبیه1دوسته. اگر جایی ببرمش و بعد از ایستادن های طولانی1صندلی گیرم بیاد میگم ما2تا با هم نشستیم و خستگی در کردیم. شبیه الان شما! اینکه کسی شبیه شما حتی در گفتار و در این1لحظه هواش با هوای این مدلیم مشترک باشه حسابی مایه خوش به حالیه واسه من!
    بارون و عصا! شاید نباید این رو بگم ولی، … اینهمه حرف زدم این رو هم بگم دیگه! یکی از مواقعی که به شدت به شدت دلم پیاده روی بدون عصا و با خیال راحت و فارغ از ترس زمین خوردن ها و به مانع رسیدن ها رو می خواد، زمان هاییه که بارون میاد. خدایا دلم واسه قدم زدن های بی تردید و بی ترس زیر بارون عجیب تنگ شده! کاش دیروز ها آگاه تر بودم تا بارون ها رو بیشتر زندگی می کردم! حالا بارون که میاد، من هستم و عصا و حرکت لاکپشتی و 1یادش به خیر همراه با1آه عمیق یواشکی که هیچ زمانی اجازه نمیدم کسی بشنودش مگر جایی شبیه اینجا که شاید به اشتباه، اما در کمال صداقت خودم رو لو دادم!
    وایی خداجونم کامنتم از بس طولانی شد روم نمیشه اینتر ارسال رو بزنم! می بینید؟ به من رو که بدی نتیجه میشه این! معذرت می خوام! حرفم اومد باید می زدم دست خودم نبود!
    خوشحالم که این دفعه من جای سارا اومدم و ممنونم که برام حرف زدید و موقعیت گفتن ها رو بهم دادید!
    به امید فردا هایی به رنگ شاد زندگی!

  4. 4
    شادمهر says:

    سلام مرسی از هم کاریتون با سارا خانم و پستتون
    و با حال تر از این ها
    جواب کامنت فاطمه خانم بود
    که خیلی لذت بردم از این صداقت
    این بی آلایشی
    و بدون غرور از دوست داشتن ها صحبت کردن
    من به خودم میبالم که در جمع انسان های خوبی چون شما هستم پریسا خانم

    • 4.1
      پریسا says:

      سلام جناب شادمهر عزیز! غرور مثبت نیست دوست من! هر کسی داشت خاک شد! من ندارم. دردم که بیاد هوار می زنم. شاد که بشم می خندم. دلم که بگیره گریه می کنم. خیالم نیست بذار همه بدونن. دوست که داشته باشم بلند و بی پروا میگم هی ببین! تو واسه من حسابی عزیزی من دوستت دارم! حس و حالم کف دستمه. از چیزی که ذوق کنم باید به همه بگمش. خاطرم که ابری بارونی بشه تدبیر در جوهرم نیست همه می فهمن. جز این نتونستم باشم. بعد از این هم نمی تونم. پیش از این گاهی به خاطر چیزی که هستم از خودم شاکی می شدم. حالا دیگه نمیشم. با تمام این ها، من بین خوب های محله نفر بعد از آخرم. بچه های با معرفت و با صفا اینجا زیادن. خیلی زیاد. کاش شبیهشون بودم!
      ممنونم که هستید دوست من!
      ایام همیشه به کامتون!

  5. 5
    کامبیز says:

    من که دانلود نمیکنم. راستی سلام.
    میدونی چه خبره؟
    کسی توی محله نیست.
    فکر کنم زلزله اومده

    • 5.1
      پریسا says:

      تو ممنوع الدانلودی نباید دانلود کنی!
      راستی علیک سلام. می دونی چه خبره؟ زلزله در کار نیست جمعه اومده! بقیه بیرون از اینترنت گرفتارن. ولی من هستم! عین کرکس بالای سر محله می چرخم! لازم باشه فرود هم میام! پست سریالیت چی شد؟!

  6. 6
    کامبیز says:

    راستی کدوم شرلی دقیقا؟
    آن؟ کدومِ؟

  7. 7
    فروغ says:

    درود به پریسا خانم حاضر و سارا خانم غایب.
    نمیدونم که فصل های چهارده تا شانزده چه وقت منتشر شدن که من از دستشون دادم.
    وای از این که باز مجبور شدم برم کلی سرچ کنم و اون فصل ها رو پیدا کنم عصبی شدم
    به هر حال, متشکرم بخاطر این پست و انتشار فصل های جدید این کتاب محبوب

    • 7.1
      پریسا says:

      سلام به نویسنده خاطراتی از جنس شب! فروغ عزیز من همچنان بی تاب و خودخواهانه منتظر ادامه خاطراتتم. فصل های قبلی چند هفته پیش اومد! سارا منتشرشون کرد. می بخشی که واسه پیدا کردنشون اذیت شدی! امیدوارم پیداشون کرده باشی و امیدوارم از خوندن فصل های گذشته و فصل های امروز لذت ببری!
      پاینده باشی دوست من!

  8. 8
    کامبیز says:

    کامنت دو و سه بدون جواب موندن.

  9. 9
    نیایش says:

    سلااااااام پریسای دزد
    تو روز روشن پستای سارا رو به نام خودت زدی؟؟؟
    اها پس به خاطر همین قضیه بود صبح به سارا میگفتی این کتابات منو دیوونه کردن؟؟؟
    آخ جون!یعنی واقعا آخ
    جون!حرص خوردن پریسایی خییییییلی خوبه
    خخخخ.مرسی عزیزم به خاطر انتشار پست.
    شااااااادتر باااااااشی.

    • 9.1
      پریسا says:

      سلام نیایش! از حرصی شدن من عشق می کنی آیا؟ الان میرم1چیز هایی رو به1افرادی لو میدم سورپرایزت باطل بشه تو حرصی بشی من بخندم! زود باش پول بده بهم وگرنه خخخ! شوخی کردم ولی جدی منتظر باش تا من1زمانی1جایی ببینمت! یعنی دستم بهت برسه کلا تا ابد اسم قلقلک که میاد به خودت می لرزی! حالا ببین کی بهت گفتم!
      قابلی نداشت عزیزکم! سارا هم ایشالا اینترنتش رو به راه میشه خودش میاد! ممنونم که هستی! از طرف خودم و سارا جفتی ممنونم که هستی!
      همیشه شاد باشی!

  10. 10
    مریم شیبانی says:

    سلام
    آفرین به شما و سارا خانم.
    موفق باشید

  11. 11
    احمد عبدالله پور says:

    سلام و درود بر پریسای پر از انرژی و پر نشاط محله
    خوبی یا بهتری آیییییااا
    وااای بازم که این پریسا خانم محله رو گذاشته رو سرش خخخ
    وای بازم آنه و منِ احمد فک کنم وقتی نبه ام به دنیا بیاد وقت کنم اینُ بخونم هنوز جلد اولش رو هم نخوندم تا چه برسه به جلد چهارم
    به هر حال امیدوارم که مشکل نت آنه شرلی گذار محله هم حل بشه و خودشون بتونن این فصول رو در محله آپلود کنند
    به هر حال مرسی از بابت اینکه قبول زحمت کردید و آنه شرلی رو توی محله گذاشتید
    وقتتون خوش و ایام به شاد کامی همچو تعم شربت آلبالو روز و شبتون خوش و خدا نگهدار

    • 11.1
      پریسا says:

      سلام احمد آقای وکیل المحله خودمون! چه خبر از حق و پرونده و موکل و از این چیز ها! شما هم عاقبت زمان پیدا می کنید آنی رو می خونید! فعلا نگهش دارید تا زمانش برسه! عاقبت می رسه! شلوغ کردن های من هم که دیگه جدید نیست کلا در جوهرم نهفته و در محله آشکار میشه و چی دارم میگم بیخیال برم ببینم کجا ها آرومه به همش بریزم!
      ممنون که هستی احمد آقای وکیل المحله!
      همیشه شاد باشی!

  12. 12
    شادمهر says:

    سلام پریسا خانم در این شکی نیستش که شما یکی از خوب های
    خوبان محله هستین
    امیدوارم از خصوصیات خوبی که درباره خودتان گفتین هیچ وقت دور نشید
    و همین جوری بمونید
    البته نه برای هر کسی
    چون بعضی ها لیاقت خوب دیدن و خوب بودن براشون رو ندارند
    دوست هم نوع من

  13. 13
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! خخخخخ من که همه را دانلود کردم و نخوندم….
    حالا هم آخرین نفر هستم که اومدم اینجا و خیلی تعجب کردم که ورپریده این پست را زده خخخ…
    به هر حال من که دان کردم و میتشکرم از اینکه اینجا حضور دارم!

دیدگاهتان را بنویسید