عمومی: چند داستان از ملا نصرالدین,قسمت پنجم

به نام خدا

 

هوای بهار

شخصی از سردی هوا شكايت كرد. ديگری گفت مردم چقدر ناشكرند تابستان كه مي شود از

گرمی و زمستان ها از سردی هوا شاكی اند و هيچ وقت شكر نمي گذارند.

ملا گفت حق با مردم است. تا به حال كسی از هوای بهار شكايت نموده است؟

 

شهادت دروغ

شخصی به ملا بيست دينار پول داد كه نزد قاضی شهادت بدهد كه صد خروار گندم از

ديگری مي خواهد. چون در محضر قاضی حاضر شدند و آن شخص ادعای خود را بيان نمود،

نوبت شهادت ملا رسيد. گفت: شهادت مي دهم كه اين شخص صد خروار جو از طرف مي خواهد.

قاضی گفت او ادعای گندم مي كند تو شهادت جو مي دهي؟ گفت با من قرار گذاشته شهادت بدهم.

شهادت گندم و جو طی نكرده است.

 

پول دوستي

خسيسی از ملا پرسيد تو هم پول را دوست داري؟

جواب داد آن قدر كه محتاج به مردمان لئيم و بی وجدان نباشم دوست دارم.

 

انبار ملا

از ملا پرسيدند اسرار خود را با كه مي گوئي؟ جواب داد چون سينه ی مردمان انبار من

نيست تا به حال سر خود را به كسی نگفته ام.

 

بستن راه دزد

ملا، بهار كه مي شد هر روز چند درخت در باغچه كاشته شب آنها را بيرون آورده به

اتاق مي برد. سبب پرسيدند گفت: با اين دزدان زياد بهتر است مالم را زير سرم بگذارم

تا خاطر جمع باشم.

 

روزهای اين شهر

ملا وارد شهری شده در بازار تفريح مي كرد. شخصی از او پرسيد امروز چه روزی است؟

گفت: تازه امروز وارد اين شهر شده ام و هنوز روزهای اينجا را بلد نيستم. خوب است

از يك نفر اهل شهر بپرسي.

 

پسر ملا

روزی ملا روی منبر نشست و جمع كثيری منتظر شنيدن موعظه ی او بودند.

ولی ملا هرچه كرد چيزی بخاطرش نرسيد كه بگويد بالاخره گفت مردم شما مي دانيد كه من

در موعظه چقدر سابقه و اطلاع دارم، ولی امروز هرچه فكر كردم، چيزی بخاطرم نرسيد تا

برای شما بگويم.

پسر ملا كه در جمله ی سايرين نشسته بود، برخاسته گفت: بابا حتی از

منبر پائين آمدن هم به خاطرت نرسيد؟

مردم از اين حرف تعجب كرده گفتند حقاً كه پسر ملاست. ملا شكر خدا را بجا آورد كه

به او چنين پسری داده و از منبر به زير آمد.

 

تغيير شكل

روزی افسار الاغ ملا را دزديدند. گوش الاغ را گرفته به خانه برد.

پس از چند روز افسار را در سر الاغ بندری ديده قدری به آن نگاه كرده گفت

سر اين خر مال من است ولی تنه اش به من مربوط نيست.

 

ماهی يونس

ماهيگيران در كنار شطی مشغول صيد ماهی بودند. ملا ايستاده تماشا مي كرد. اتفاقاً

پايش لغزيده ميان تور ماهيگيری افتاد. ماهيگير پرسيد چه مي كني؟ گفت مرا

ماهی يونس فرض كن.

 

گردنبند دادن ملا

ملا هميشه از دست دو زن خود در عذاب بود. روزی برای جلب محبت و راحت بودن از آزار

آنان، دو گردنبند خريده هر يكی را به يكی از آنها داده، اصرار نمود كه آن ديگری

نفهمد، بعد از چند روز باز زنانش تصميم گرفتند او را وادارند اقرار نمايد محبتش به

كدام يك بيشتر است؟ گردنبند بدادش رسيده جواب داد به كسی كه گردنبند داده ام،

بيشتر علاقه دارم و هر دو را راضی كرد. بدون آن كه بدانند كه اين جواب مشكل آنها

را حل نكرده است.

 

چرا نمي خوري

ملا به سفر مي رفت. در اثنای راه دچار راهزنان شده كيسه را به باد داد. وقتی وارد

شهر مقصود شد، پول نداشت و خيلی هم گرسنه و خسته بود.

جلو دكان نانوائی رسيده ايستاد و به تماشای نان مشغول شد و از نانوا پرسيد اين

دكان متعلق به خودت است؟

جواب داد بلي. باز پرسيد راستی تمام اين نان های سفيد و گرم مال تو است؟ نانوا باز

جواب داد: بله همه ی اين ها متعلق به من است. پس دوباره و سه باره پرسيد و همان جواب

بشنيد. در آخر ملا گفت: در اين صورت چرا ايستاده ای و آن ها را نمي خوري؟

 

جوجه های عزادار

خروس ملا مرد. يك تكه پارچه مشكی سوراخ نموده به گردن جوجه ها آويخت.

پرسيدند چرا چنين كردي؟ گفت: جوجه ها برای پدرشان عزادارند.

 

درباره سعید

اینجانب سعید صادقانی نابینای مطلق متولد سوم   آذر ماه سال 1358 و  ساکن شهر اصفهان هستم  تا مقطع پیش دانشگاهی در رشته ادبیات و  علوم انسانی ادامه تحصیل داده ام   دوره   ابتدایی را در مدارس عادی و  دوره راهنمایی را در مجتمع آموزشی ابابصیر و   دوره دبیرستان را در دبیرستان حنایی نژاد که در منطقه سکونتم است  گذراندم و  مقطع پیش دانشگاهی را در دبیرستان هاتف واقع در میدان قدس اصفهان  به اتمام رساندم من علاقه زیادی به علوم فناوری دارم به همین خاطر گواهینامه دوره مهارت های پایه 1  و  2  I  c  d  l   را از فنی حرفه ای نیز اخذ نموده ام  و یکی از سایت های مورد علاقه ام همین سایت گوش کن است و  از آن زیاد استفاده کرده ام و  از طرف خودم و  تمام مخاطبان علاقه مند به این سایت از زحمات زیاد شما مدیران عزیز تشکر می کنم
این نوشته در داستان و حکایت, کودکان و نونهالان ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 Responses to عمومی: چند داستان از ملا نصرالدین,قسمت پنجم

  1. 1
    فرشته says:

    سلاااااام و هزااااارتا لاااایک
    موفق و شاااااد باشید

  2. 2
    پریسا says:

    سلام. روایت های کوتاه هم تفریح دارن هم بعضی هاشون نصیحت و عبرت! دوستشون دارم. ممنون!
    موفق باشید!

  3. 3
  4. 4

    سلاااااااااام ممنوووون خوندم همه رو!

دیدگاهتان را بنویسید