عمومی: چند داستان از ملا نصرالدین, قسمت نهم

به نام خداوند دادار پاک, پدیدآور آدم از آب و خاک

سلام دوستان

به قاضی مي رسد

دو همسايه با هم نزاع كرده پيش قاضی آمده هر يك ادعا مي نمودند كه لاشه ی سگ مرده كه

در كوچه افتاده به خانه ی طرف نزديك تر است. و او بايد از كوچه بردارد. اتفاقاً ملا

در محضر قاضی بود. قاضی به او گفت در اين باب عقيده ی شما چيست؟ ملا گفت كوچه

ملأ عام است. به هيچ كدام ربط ندارد. اين

وظيفه ی قاضيست كه بايد لاشه ی سگ را از ميان كوچه بردارد.

 

صابون و كلاغ

روزی زن ملا رخت مي شست. كلاغی صابون را برداشته سر درخت برد. زن ملا را طلبيده گفت:

بيا كلاغ، صابون را برد. ملا با بی اعتنائی گفت اهميت ندارد. تو ميبينی لباس كلاغ

از ما سياه تر است. پس احتياج او به صابون بيشتر است.

 

آب آب آبگوشت

روزی دهقانی برای ملا خرگوشی هديه آورد. ملا پذيرائی مفصلی از او نموده با كمال

رضايت او را راه انداخت.

هفته ی ديگر برادر دهقان نزد ملا آمده خود را معرفی كرد. باز از ملا مهربانی ديده

مهمان او شد. هفته ی بعد چند نفر به خانه ی ملا آمده خود را همسايگان دهقان هديه آورنده

معرفی نمودند. ملا آبگوشتی تهيه نموده آنها را به اسم آبگوشت خرگوش ضيافت كرد.

باز هفته ی ديگر چند نفر به خانه ی او آمده خود را همسايه ی همسايگان دهقان معرفی نمودند.

ملا با كمال ادب آنها را به خانه آورده موقع ناهار، يك كاسه ی بزرگ آب جلو آنها

گذاشت. دهاتي ها متحيرانه به كاسه ی آب نگريستند. ملا گفت: بفرمائيد نوش جان كنيد.

اين آب آب آبگوشت خرگوش است.

 

سبب گريه

روزی ملا با زنش سر سفره نشسته بودند. زن ملا قاشقی از آش داغ كه جلويش بود، به دهان

برد و از بس گرم بود، اشك در چشمش پر شد. ملا سبب گريه اش را پرسيد. زن گفت يادم

آمد كه مرحومه ی مادرم اين آش را خيلی دوست مي داشت. گريه بر من مسلط شد.

بعد ملا شروع به خوردن كرد. اتفاقاً از داغی چشم او هم اشگ آلود شد. اين مرتبه زن

پرسيد شما چرا گريه نموديد؟

ملا گفت من هم به ياد مرحومه مادرت افتادم كه مثل تو دختر بد جنسی را بلای جان من كرد.

 

شوق ملاقات

روزی ملا از خواب برخاسته هنوز لباس نپوشيده بود كه شنيد در كوچه چند نفر سوار عرابه

ای به شهری كه در آنجا آشنايانی داشت، مي روند.

سوار شده با آنها به راه افتاد. نزديك آن شهر كه رسيد، جمعی شنيدند ملا وارد مي شود.

به استقبالش آمده چون او را با لباس زير ديدند، علت را پرسيدند. گفت از بس شوق

ملاقات شما را داشتم، يادم رفت لباس بپوشم.

 

خرگوش فروختن ملا

ملا در باغ مي گشت. اتفاقاً خرگوشی از جلوی او عبور مي كرد. ملا او را گرفته به توبره

انداخت و سرش را بسته به خانه برد. در بين راه فكر مي كرد حيوان به اين قشنگی كه تا به حال من نديده ام، لابد بسيار پر قيمت است و مي شود آن را به دولتمندان به قيمت خوبی فروخت. به خانه رفته به زنش سپرد سر توبره را باز نكند تا او رفته چند نفر پول دار بياورد و آن را نشان داده به قيمت خوب به فروشد. زن ملا پس از بيرون رفتن او به فكر افتاد كه به داند چيزی كه ملا آرزو دارد، به قيمت گزاف بفروشد چيست؟ لذا سر توبره را باز نمود و به محض باز شدن خرگوش بيرون جسته فرار كرد. زن كه چنين ديد، از ترس ملا ظرف جو را برداشته ميان توبره گذاشت و سرش را بست. پس از ساعتی ملا پنج نفر از تجار پول دار را همراه برداشته به خانه آمد و آنها را به اتاق آورد.

پس از نشستن در حالی كه همه را شائق و منتظر ديدن چيز عجيبی نموده بود، توبره را آورده خالی كرد و ظرف جو به وسط اتاق افتاد. ملا كه از حيرت دهانش باز مانده بود، نمي دانست چه بگويد گفت آقايان اين ظرف را اگر سه مرتبه با جو پر كنيم، يك من مي شود.

 

قضاوت ملا

در زمان قضاوت ملا دو نفر به محضر او آمدند. يكی ادعا كرد كه اين شخص در خواب بيست

دينار از من گرفته. حالا پس نمي دهد. ملا طرف را خواسته، بيست دينار از او گرفت و آنها

را به هم زده به صدا آورده با هر صدا مي گفت بگير. اين يك اين دو و به همين ترتيب

تا بيست دفعه پولها را به صدا آورد و به مدعی صدای آن را تحويل داده و عين آن را

هم به صاحبش رد كرده گفت قرض تو ادا شد. او هم پولش را از دست نداد حالا به سلامت

برويد.

 

آتش گرفتن خانه ملا

روزی خانه ی ملا آتش گرفت. يكی از همسايه ها با عجله نزد او رفته گفت چه نشسته ای

خانه ات آتش گرفته زود خود را برسان، و الا پس از چند دقيقه هر چه داری خواهد سوخت.

ملا با كمال خونسردی گفت من كارها را با زنم قسمت نموده و قرار گذاشته ايم كارهای

بيرون را من انجام دهم و كارهای داخلی با او باشد، لذا خوب است زحمت كشيده و اين

خبر را به او دهی تا فكری برای خاموش نمودن آتش بنمايد.

 

لاكپشت گرفتن ملا

ملا مشغول شخم زدن زمين بود. لاكپشتی يافته آن را به طناب بسته به گردنش آويخت.

لاكپشت دست و پا مي زد. ملا گفت برای چه تلاش مي كني، مگر خيال داری شخم زدن ياد بگيري؟

 

تشويش فكر ملا

شب عيد زن ملا خاگينه فراوانی پخته ملا را كه زياد خاگينه دوست مي داشت، كاملاً خوشحال

نمود. بعد از آن كه شام را با لذت تمام خوردند، باقی را برای ناهار فردا گذاشت. در

موقع خواب، فكر باقی خاگينه ها نگذاشت ملا بخوابد. ناچار زنش را بيدار كرده گفت

ای زن تو فكر مرا امشب مشوش كرده ای و خوابم را از بين برده ای بايد چاره ای كرد.

زن گفت چه كنم؟ گفت باقی خاگينه ها را بياور بخورم، بلكه خوابم ببرد. زن گفت مرد

حيا كن تازه غذا خورده اي. بخواب فردا آن را خواهی خورد. ملا با اصرار تمام گفت

تا آن را نياوري، خوابم نميبرد. بالاخره زن ناچار شده باقی خاگينه را آورد ملا با

شتاب تمام آن را خورد و فكرش را راحت نموده خوابيد.

 

ادامه دارد …

درباره سعید

اینجانب سعید صادقانی نابینای مطلق متولد سوم   آذر ماه سال 1358 و  ساکن شهر اصفهان هستم  تا مقطع پیش دانشگاهی در رشته ادبیات و  علوم انسانی ادامه تحصیل داده ام   دوره   ابتدایی را در مدارس عادی و  دوره راهنمایی را در مجتمع آموزشی ابابصیر و   دوره دبیرستان را در دبیرستان حنایی نژاد که در منطقه سکونتم است  گذراندم و  مقطع پیش دانشگاهی را در دبیرستان هاتف واقع در میدان قدس اصفهان  به اتمام رساندم من علاقه زیادی به علوم فناوری دارم به همین خاطر گواهینامه دوره مهارت های پایه 1  و  2  I  c  d  l   را از فنی حرفه ای نیز اخذ نموده ام  و یکی از سایت های مورد علاقه ام همین سایت گوش کن است و  از آن زیاد استفاده کرده ام و  از طرف خودم و  تمام مخاطبان علاقه مند به این سایت از زحمات زیاد شما مدیران عزیز تشکر می کنم
این نوشته در داستان و حکایت, طنز ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

One Response to عمومی: چند داستان از ملا نصرالدین, قسمت نهم

  1. 1

دیدگاهتان را بنویسید