عمومی: چند داستان از ملا نصرالدین, قسمت دهم

به نام خداوند جان و خرد , کزین برتر اندیشه بر نگذرد

سلام دوستان عزیز

 

مناره

ملا با يكی از دوستانش وارد شهری شد. از دور مناره های بلند ديده رفيقش پرسيد اين ها

را چگونه ساخته اند؟ ملا گفت برای ساختن آن چاهی كنده ,خاك را روی هم تَل مي كنند تا

مناره درست شود.

 

همه حق داريد

در زمان قضاوت ملا شخصی نزد او آمده دعوائی طرح كرده و طوری قضيه را بيان نمود كه

كاملاً خود را محق جلوه داد. پس از بيان مطلب از ملا پرسيد رأی شما در اين باب چيست؟

ملا گفت حق داريد. روز ديگر طرف دعوا آمده قضيه را طوری برای ملا شرح داد كه طرفش

زور گفته و او مظلوم واقع شده و در آخر رأی ملا را پرسيد.

ملا گفت شما را در اين قضيه محق مي دانم، پس از رفتن آن ها زن ملا كه از پشت در هر دو

موضوع را شنيده بود. گفت ملا اين چه قسم قضاوتی بود. صحيح است كه من قاضی نيستم،

ولی لا اقل زن قاضی كه هستم و تا اندازه ای اين چيزها را مي دانم. تو به مدعی مي گوئی

حق داری و به مدعی عليه هم حق مي دهي؟ عاقبت اين كار به كجا خواهد رسيد؟

ملا با كمال خونسردی گفت: صحيح است زن عزيزم تو هم حق داري.

 

اصلاح اغلاط

وقتی قدغن شده بود كسی اسلحه حمل نكند، روزی ملا در كوچه مي رفت و از زير جبه اش كارد

بلندی نمايان بود. عسس ها او را گرفته پيش داروغه بردند و او غضبناك به ملا گفت مگر

قدغن را نشنيدی كه نبايد با خود اسلحه حمل كرد؟ ملا جواب داد اشتباه نكنيد. اين

اسلحه نيست اين را برای تصحيح اغلاط كتاب به مدرسه مي برم. داروغه را غضب بيشتر شده

گفت حالا مي خواهی مرا دست بيندازی؟ ملا گفت عجب شوخی نمي كنم.

بعضی غلط ها هست كه با كارد خيلی بزرگ تر و تيزتر از اين هم نمي شود آن را تصحيح نمود.

 

مال فقير

ملا با چند نفر به مهمانی دعوت شده بودند. همه در گوشه ای نشسته قندرون مي جويدند.

در اين ضمن ميزبان خبر داد ناهار حاضر است. چون سر سفره نشستند، ملا قندرون را از

دهان بيرون آورده به نوك دماغش چسبانيد و به خوردن ناهار مشغول شد. مهمانان گفتند

چرا چنين كردي؟ گفت صلاح اين است كه مال آدم فقير هميشه جلو چشمش باشد.

 

ساكت كردن كشتي

ملا در كشتی بادی سفر مي كرد. بين راه دريا طوفانی شد و نزديك بود كشتی غرق شود.

كشتيبانان به سر تيرها رفتند كه بادبان ها را فرود آورند.

ملا فرياد زد مسلمانان اين كشتی از ته مي جنبد شما مي خواهيد از سر ساكتش كنيد؟

 

دعا نمودن ملا

ملا از شخصی طلب داشت. برای وصول آن رفت ولی هرچه اصرار كرد چيزی وصول نشد. در موقع

برگشتن گرسنگی كاملاً به او فشار آورد. چشمش به دكان نانوائی افتاد كه نان های تازه

و سفيد را روی هم چيده بودند. نزديك بود ضعف كند. كمی ايستاده بلند گفت خدايا تو مي دانی

كه از فلانی چقدر طلب دارم و امروز با زحمت زياد برای وصول آن رفتم نداد. باز هم

عالمی كه الآن يك شاهی به جيب ندارم و از گرسنگی بي طاقت شده ام خدايا چند سكه از پول

من از آن شخص گرفته به اين نانوا بده در عوض يك نان كه من از اين نانوا خورده ام.

به محض گفتن اين جملات، دست برده يك نان برداشته با عجله شروع كرد به خوردن. نانوا

كه حال او را ديد و سخنان او را شنيد، گفت نوش جانت بفرما برو پول نمي خواهم.

 

مادرزن ملا

برای ملا خبر آوردند مادر زنت كنار رودخانه رخت مي شست، پايش لغزيده به رودخانه افتاد.

هنوز هم جسد او پيدا نشده. ملا فوراً كنار رودخانه رفته و به سمتی كه آب مي آمد

سربالا شروع به گشتن نمود. گفتند عجب آب كسی را سربالا نمي برد. لابد با جريان آب،

سرازير رفته. ملا گفت شما مادرزن مرا نمي شناختيد. چند سال است من با او معاشرم همه

كارش به خلاف است و به عكس مي كند. يقين در رودخانه هم سربالا رفته است.

 

ادای تكليف واجب است

ملا عازم مسافرت بود. دوستانش برای مسخرگی جلو راه آمده او را از رفتن منع كرده گفتند:

چرا به خود زحمت سفرهای مختصر را مي دهي؟ با اين كه ممكن است يك دفعه به سفر بزرگ يعنی

سفر آخرت بروي. شب گذشته خواب ديده ايم كه تو مرده ای و حالا برای انجام كفن و دفن

تو حاضر شده ايم. ملا هرچه اصرار كرد كه كار واجب دارم و آن روز را معافش دارند، به

جائی نرسيد و به زور او را از قاطر پایين كشيده به تابوت گذاشتند و به مسجد بردند.

اتفاقاً برای يكی از آنان كار فوری پيش آمد. شخصی پی او آمده اصرار كرد كه هرچه

زودتر برای انجام كارش برود. آن شخص چون در صدد رفتن برآمد، ساير دوستان يقه ی او را

گرفته گفتند تا مراسم كفن و دفن ملا تمام نشود هيچ كس نبايد از اينجا تكان بخورد.

هرچه او با دوستان مشاجره و اصرار نمود به جائی نرسيد. در اين اثنا ملا از تابوت

برخاسته نشسته گفت بی خود اصرار نكن كار من از تو واجب تر بود ولی چاره ای نيست.

بايد مطيع تكاليف بود.

 

اشتباه در عسل

يكی از قضات زمان ملا بدون گرفتن رشوه كاری صورت نمي داد و مرتباً حق را با رشوه ناحق

مينمود. اتفاقاً وقتی ملا محتاج شد سندش را قاضی تصديق نمايد، چندين روز آمد و رفت

كرده نتيجه نگرفت تا اين كه روزی ظرفی از عسل برداشته به خدمت قاضی رفت و با دادن آن،

سند را به امضاء رسانيده برگشت. فردای آن روز كه ديگری كوزه قيماقی برای قاضی تعارف

آورده بود، قاضی دستور داد عسل را بياورند تا مقداری از آن تناول كند. چون سر كوزه

را باز كردند، ديدند محتوی آن يك بند انگشت عسل و باقی خاك است. قاضی كه از گول خوردن

خود كاملاً خشمگين شده بود، نوكرش را فرستاد كه به هر نحو است سند را از ملا گرفته بياورد.

نوكر پس از تجسس زياد ملا را يافته گفت قاضی عرض كرد در سند شما اشتباهی رخ داده آن

را برای اصلاح نزد من بياوريد. ملا گفت خدمت قاضی سلام رسانيده بگوئيد اشتباه در سند

نبود در عسل بود.

 

حلوا

در مجلسی صحبت حلوا پيش آمد. ملا گفت مدتی است آرزوی خوردن حلوا به دل من مانده است.

گفتند چرا نمي پزي؟ گفت هر وقت آرد حاضر مي شود، روغن نيست. روغن كه پيدا شد، شكر نيست.

گفتند تا حال نشده كه هر سه حاضر شود؟ گفت چرا آن وقت من نبوده ام.

 

ادامه دارد….

درباره سعید

اینجانب سعید صادقانی نابینای مطلق متولد سوم   آذر ماه سال 1358 و  ساکن شهر اصفهان هستم  تا مقطع پیش دانشگاهی در رشته ادبیات و  علوم انسانی ادامه تحصیل داده ام   دوره   ابتدایی را در مدارس عادی و  دوره راهنمایی را در مجتمع آموزشی ابابصیر و   دوره دبیرستان را در دبیرستان حنایی نژاد که در منطقه سکونتم است  گذراندم و  مقطع پیش دانشگاهی را در دبیرستان هاتف واقع در میدان قدس اصفهان  به اتمام رساندم من علاقه زیادی به علوم فناوری دارم به همین خاطر گواهینامه دوره مهارت های پایه 1  و  2  I  c  d  l   را از فنی حرفه ای نیز اخذ نموده ام  و یکی از سایت های مورد علاقه ام همین سایت گوش کن است و  از آن زیاد استفاده کرده ام و  از طرف خودم و  تمام مخاطبان علاقه مند به این سایت از زحمات زیاد شما مدیران عزیز تشکر می کنم
این نوشته در اجتماعی, داستان و حکایت, طنز ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 Responses to عمومی: چند داستان از ملا نصرالدین, قسمت دهم

  1. 1
    محمد هادی احمدی says:

    سلام خیلی عالی بود ممنون.

  2. 2
    مسافر says:

    سلام خدمت شما, از مطلبی که به اشتراک گذاردید سپاس.

  3. 3
    پریسا says:

    سلام. داستان های ملا خیلی قشنگن! لطفا ادامه!
    پیروز باشید!

  4. 4
    ابراهیم says:

    سلام زیبا بودن ممنونم پیروز باشید

  5. 5
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! من از خواندن داستانهای که میگذاری خیلی لذت میبرم، راستی چرا جواب کامنتهای پستهایت را نمیدهی؟ با تشکر فراوان از پستهای زیبایت!

دیدگاهتان را بنویسید