عمومی: ماه عسل و علیخانی! برای تنفر کمی صبر کنید!

«مجري، کسي است که مردم تلويزيون را به خاطر او روشن کنند.» اين جمله را از مجري پيشکسوتي شنيدم و هنوز برايم معتبر است. حداقل در سال هاي اخير، به غير از مهران مديري، رامبد جوان، عادل فردوسي پور و رضا رشيدپور، کس ديگري را سراغ ندارم که مخاطبان در تيراژ گسترده، چشم انتظار شروع برنامه شان باشند مگر يک برنامه و يک مجري؛ راديو هفت و احسان عليخاني.

مورد اول که ديگر نيست و بي مهري و کينه ورزي يکي، دو تا از مديران سيما، همان تيم را در برنامه «صد برگ» شبکه چهار، چندي تاب آورد ولي ديگر رضايت به ادامه کار آن گروه در شبکه شما نداد و حالا مثل خيلي از رانده شدگان تلويزيون، در فضاي مجازي فعالند و در «کافه راديو هفتي ها». اما حکايت مورد دوم، متفاوت است. احسان عليخاني در بسياري از موارد، استثناست.

او تنها کسي است که از مسيري پر سنگلاخ و بي تعارف، پر از زير آب زني و کار شکني، حالا و هنوز از پسِ 12 سال فراز و فرود، رو به روي مخاطبش مي ايستد و خدا را شکر مي کند که هست و «ماه عسلش روي آنتن. عادل و رامبد و مهران هم مسير همواري نيامده اند اما حداقل در «ژانر» و «افراد جايگزين»، با عليخاني تفاوت هاي عمده دارند.

برنامه هاي خنده و طنز و سرگرمي و فوتبال، با برنامه هاي اجتماعي متفاوتند و هيچ برنامه اي محصول گروه هاي اجتماعي تلويزيون نبوده که تا اين اندازه، واکنش برانگيز باشد. انتظارها و گمانه زني ها درباره اين موراد ميزان اهميت «ماه عسل» را روشن تر مي کند: اينکه امسال تيتراژ ابتدايي را چه کسي مي خواند؟

اينکه تيتراژ پاياني به چه کسي سفارش داده شده؟ اينکه امسال ماه عسل با اجرا و تهيه کنندگي عليخاني روي آنتن مي رود يا تهيه کننده و مجري ديگر؟ اينکه رويکرد برنامه با سال هاي قبل متفاوت است يا تعريف، همان تعريف هميشگي است با همان قصه ها و همان طيف آدم ها؟ اينکه چه لطيفه جديدي براي ماه عسل ساخته شده؟ اينکه امسال دکور در چه ابعاد و با چه تِمي است؟ و… آيا اينها حکايت از اهميت نيست؟ اگر نه، لطفا ادامه مطلب را بخوانيد.

گل بي خار، نداريم

منتقدان، ايرادهايي به مجري و خود برنامه مي گيرند که انگار سر تا پاي هر آنچه به آن انتقادي ندارند، يا انتقادي دارند و منتشر نمي کنند، بي عيب است. مسلم است که ماه عسل هم يک برنامه است و عليخاني هم يک آدم، يک مجري؛ با همه عيب ها و حسن ها و توانايي ها و ناتواني ها. بنده هم چشم بسته برنامه اش را و خودش را نمي بينم و با برخي از انتقادها همداستانم. به عنوان نمونه:

* درست است که ادبيات گفتاري هر کسب بايد ويژه خودش باشد و نه کپي، اما بد نيست احسان بانک واژه اش را قوي تر کند و بعد از يک دهه به عبارات تازه تري بينديشد. به جاي تکرار صدها باره «خيلي مخلصيم»، «بنده و رفقا»، «خدا رو صد هزار مرتبه شکر»، «ثانيه هاي طلايي»، «قاب ماه عسل»، «قصه جذاب»، «دوست داشتني»، «مادرم» و چندين اصطلاح ديگر که خودش هم از تکرار مکرر آن باخبر است و با فرار رو به جلو، به جاي يک پلاتوي تازه در ابتداي هر برنامه، مي گويد: «مي دانم تکراري است اما هزار بار ديگر هم اگر بگويم کم است که من و رفقام خيلي خوشحاليم که در اين ثانيه هاي طلايي منتهي به افطار ما رو به منزلتون راه مي ديد و… حتي اين تکرارها در مديريت روند قصه ميهمانان هم هست مثل «بعد چه اتفاقي افتاد؟» و «چه حسي داشتي؟» و «به چي فکر مي کردي؟» و …

* اينکه گاهي اعتماد به نفس زياد، کار دستش مي دهد و با پاهاي باز روي صندلي مي نشيند و صندلي و خودش را به چپ و راست مي چرخاند و از فعل مفرد به جاي جمع در تکلم با ميهمانان استفاده مي کند که بيشتر از آنکه گوياي رفاقت و راحتي باشد، قدري آزارنده و بيرون از قاعده احترام است.

* اينکه گاهي قصه را در گره اصلي و با انبوهي سوال، رها مي کند انگار فقط مي خواسته به همين جا برسد و خودش که راضي شد، بايد بقيه هم راضي باشند و مهم نيست، مخاطب، تشنه «بعد از اين گره» و «يک فرود سيراب کننده بعد از اوج قصه» است.

* اينکه گاهي حواسش به صحبت ميهمان نيست و سوال تکراري مي پرسد مثل پرسش جمع آوري بودجه مجدد توسط نرگس کلباسي در کانادا به مبلغ 45 هزار دلار که حواسش نبود او يک بار توضيح داده است.

* اينکه عجيب بود «تورج نگهبان»، شاعر و ترانه سراي معروف را نمي شناسد- در گفت و گو با پاپا و فري (زوج عاشق)- صادقانه نگفت که نمي شناسد هرچند هيچ گاه ادعاي ادبيات نداشته است.

اين چند مورد، تنها چند مثال است و مي شود نشست و ايراد گرفت و به اين موارد افزود ولي کدام گل بي خاري را سراغ داريد و کدام انساني بَري از کاستي و خطاست؟ پس بايد در قضاوت منصف تر بود.

ماه عسل؛ متنفران

از منتقداني شروع مي کنم که در اکثر مواقع با خشم و خصومتي شديد و گاه حتي آشکار، ماه, عسل را به توزيع غصه و عزاداري مته مي کنند و مثال هايي مي آورم از سال هاي گذشته و امسال: بزرگواري که جامعه شناس است نوشته: «دست کثيفت را از روي سر آن بچه بردار …»، ديگري که شاعري معترض و منتقد است نوشته: «يک چندم پول اين برنامه را به من بدهند آنچنان مردم را مي گريانم که همه کيف کنند»، ديگری نوشته: «اين حجم از سياه نمايي براي چيست» و فرد ديگري: «چرا بايد مجري، بدبختي و بيچارگي ميهمان را آنچنان از دهانش بيرون بکشد که گريه پشت گريه تحويل مخاطب داده شود؟» و … ملاحظه مي فرماييد؟ سويه ديگري در کار نيست. همين يک محور انتقادي است و لاغير. اينکه چرا اين برنامه تماما اشک و آه و سياهي است؟

متنفر عزيز! نمي خواهي گريه کني؟ نبين! مي خواهي بخندي؟ بزن شبکه نسيم! مي خواهي خودت ملت را بگرياني با پول کمتر؟ مثال اين است که عليخاني به تو بگويد اگر از دستگيري و زندان نمي ترسيدم، غزلي هزار بار از غزل تو تندتر عليه اشخاص مهم مي گفتم! خصم بزرگوار! چرا از گفتن فقر ناراحتي؟ خوب بود همه چيز را گل و بلبل نشان مي داد؟ آن موقع خود حضرت عالي نمي گفتي سرش را مثل کبک زير برف کرده؟

مي بينيد؟ در انتقادها که نه، تنفرها، تا اين حد از منطبق خبري نيست.

ماه عسل؛ شيفتگان

خدا به احسان عليخاني خيلي چيزها داده. قد بلند، اندام متناسب، صداي گيرا، صورت پسنديده و … اينکه جمعيت انبوه و عموما تين ايجر، قلب و بوسه و جمله عاشقانه و غش و ضعف برايش ارسال کنند و دورش بگردند، اصلا و ابدا غيرطبيعي نيست، اما آيا ماندگاري و پرمخاطب شدن برنامه او، همين علت ها را دارد و بس؟

ساده انگاري است چنين تصوري. مگر خوشگل و خوش تيپ در سينما و تلويزيون کم داريم؟ همه پرمخاطبند؟ نخير! داده هاي خاوندي به کنار، او هم در همه اين سال ها دست روي دست نگذاشته تا فقط به جذابيت هاي بصري خود، بسنده کند. خوانده، دريافته، تلاش کرده، مقاومت به خرج داده، هوش داشته، ديده، فکر کرده، تيم کار بلدي فراهم آورده، رصد قوي داشته، به ترکيب سوژه ها واقف بوده و …

پس همان قدر که نقدهاي منفي پر از تنفر، از منطق خالي است، شيفتگي هاي احساسي هم از شرح و نقد فني تهي است. اما چگونه بايد منطقي و فني، به «ماه عسل» نگريست و آن را تحليل کرد؟

ماه عسل؛ از ديروز تا امروز

اجراي اين برنامه را سالي به محسن افشاني سپردند که چندي قبل از ماه رمضان آن سال با سريال ترانه مادري در کنار سياوش خيرابي درخشيده بود و کشته مرده پيدا کرده بود ولي در اوايل راه، ۶۰ سازندگان خبردار شد هر چهره و بازيگري «مجري» نمي شود عليخاني رابازگرداندند. اجرا سال ديگري به مرحوم حسن جوهرچي رسيد که حالا دستش از دنيا کوتاه است و قضاوت، انساني نيست. در ماه رمضاني ديگر، سر و کله علي ضياء روي صندلي اجرا پيدا شد که هم «کارما»ي اقدام غير حرفه اي اش را در ادامه اجراهايش پس داد و هم ميزان مخاطبان آن سال، گوياي ريزش عجيب است که بي شک، يکي از عوامل اصلي شکست ماه عسل آن دوره، اجراي ضعيف او بود.

حالا عليخاني با آرامش بيشتر پنج سالي هست که مي داند، ماه عسل مال خود اوست. «ماه عسلي که حتما فکر او و تيم همراهش از حق معنوي مالکيت اين «برند» و اين «لوگو» برخوردارند. در هنگامه اي که تلويزيون اعتبار گذشته را ندارد، در فضاي مجازي، توليد محتوا با خطوط قرمز کمتر، غوغا مي کند، برنامه ها يا جوان مرگ مي شوند يا پولي براي ادامه ندارند، حضور اسپانسرها آنقدر توي حلق و حنجره برنامه است که مخاطب بيشتر با يک «پيام بازرگاني» رو به رو است تا يک «برنامه»، چهره هاي محبوب مردم عطاي تلويزيون را به لقايش بخشيده اند، برنامه سازان کار بلد و مخطاب شناس و صاحبان کارنامه هاي درخشان، مطرودان تلويزيوني هستند و انگار نه انگار دل مردم براي حسين پاکدل و محمدرضا شهيدي فر و اسماعيل مير فخرايي و محمود شهرياري و … تنگ شده و شبکه ها و برنامه هاي ماهواره اي با دست باز، جورواجور خوراک خوش رنگ و لعاب تحويل آنتن مي دهند و مخاطبان را روز به روز به سمت خود مي کشند، اينکه يک برنامه بتواند سال هاي متمادي سرپا بايستد و همراهانش را حفظ کند و اثرگذاري داشته باشد و از خود يک «برند» با هويت بسازد آسان نيست و «ماه عسل» اين سختي را کشيده تا اينگونه باشد!

حالا بماند که کاربران پرشمار فضاي مجازي تا سوژه اي فراگير و پرنفوذ نباشد، برايش جوک نمي سازند و اين يعني، با برنامه اي «مهم» رو به رو هستيم.

حالا بايد پرسيد چرا برنامه اي که سلبريتي هاي رنگارنگ با دنبال کنندگان ميليوني در آن جايي ندارند و از جذابيت هاي متن و حاشيه فوتبال با تماشاگران ميليوني در آن خبري نيست و به جاي عروسک و خواننده و تشويق چي هاي پرتعداد و طنز و جوک و شوخي و قهقهه … به قول منتقدان… ميهمانانش با اشک و, آه و غم و غصه، قصه مي گويند، مخاطبان ميليوني دارد؟

ماه عسل؛ آينه زيست انساني

کيست که در زندگي، غصه را تجربه نکرده باشد؟ کيست که در زندگي، از ته دل نخنديده باشد؟ کيست که اگر خودش نه، ولي در اطرافيانش، گريه ناراحتي را نديده باشد؟ کيست که اندوه دلتنگي را تجربه نکرده باشد؟ کيست که چشم انتظاري را تجربه نکرده باشد؟ کيست که اگر خودش نه، در اطرافيانش، شوق وصال بعد از انتظار را نديده باشد؟ کيست که گريه شادي و اشک شوق نريخته باشد؟ کيست که در اطرافش فروپاشي خانواده اي را به بلاي اعتياد نديده باشد؟ کيست که در خانواده اش موردي از طلاق سراغ نداشته باشد؟ کيست که عاشق نشده باشد؟ و … تا ابد مي شود اين سوال ها را ادامه داد؛ و مگر ماه عسل در تعريف خود، چيزي غير از اين به مخاطب عرضه داشته؟!

* آنها که منتقد اشک و ناله هستند، خودشان يک دي وي دي آماده اند و منتظر يک هم صحبت که «دکمه پلي»شان را بزند و شروع کنند به درددل.

* آنها که منتقد اشک و ناله هستند به همين رسانه- سيما- معترضند که چرا آسيب هاي اجتماعي را نمي بيند يا مي بيند و نمي گويد؟

* آنها که منتقد اشک و ناله هستند، به توقيف فيلم هاي متهم به سياه نمايي معترضند که چرا به فيلم هاي گوياي واقعيات جامعه اجازه پخش نمي دهيد؟

* آنها که منتقد اشک و ناله هستند، از بي شمار قسمت هاي اين برنامه مي گذرند و خودشان را به نديدن مي زنند که سوژه هاي شاد داشته و از شادي ها و شوق هاي مردم روايت کرده.

* آنها که منتقد آه و ناله اند انگار خود و اطرافيان شان از شکم مادر بيرون نيامده تمام قلل پيروزي را فتح کرده اند و هيچ سختي و مشقتي نکشيده و نچشيده اند.

زيست اجتماعي يعني هم خنديدن، هم گريستن، هم فراق و هم وصال، هم جدايي و هم وصلت، هم سقوط و هم صعود و …

زندگي فردي و اجتماعي ما مشحون از احوالات متفاوت و متضادي است که بدون آنها، طبيعت انسان و جوامع انساني، زير علامات سوال بزرگي خواهدرفت. ما وقتي مي توانيم «روز» را معني کنيم که «شب» اساسا وجود داشته باشد. وقتي «سلامتي» اهميت و معنا پيدا مي کند که «بيماري» به سراغ مان بيايد. وقتي «امنيت» قابل تعريف است که «خطر»، گوشه چشم نشان دهد و …

«ماه عسل» برنامه اي بوده، با تعريف «روايت آدم ها از زندگي شان» و اين «زندگي» وقتي معنا و روايتش قابل تعريف مي شود که فراز و فرودهايش غليظ تر و جذاب تر باشد. به همين خاطر است که وقتي دختري 30 ساله- نرگس کلباسي- از انگليس و کانادا به قلب فقر و فلاکت و تهديد به مرگ مي رود تا 500 بچه سياه بخت را به سمت فرداهاي روشن تر ببرد، روايت قصه اش شنيدني و آموزنده است. به هيمن خاطر است که زوجي با 63 سال زندگي مشترک، وقتي در دهه 30 که جاده و پُست هم سر و ساماني نداشته، با هم ارتباط ماهواره اي [هر شب راس ساعت 8 يکي در تبريز و يکي در تهران به ماه نگاه مي کرده اند و از عشق به هم مي گفته اند] داشته اند، روايت عشق شان، آدم را منقلب مي کند.

به همين خاطر است که خواهران زير خط فقر، وقتي به بلندترين سکوهاي جهاني مي رسند و به جدايي 15 ساله خانواده از پدر پايان مي دهند، او را مي بخشند و روي فقر را کم مي کنند، زندگي شان مي شود الگو و ارزشمند براي تعريف. اينها برخي موارد امسال است. کم نبوده روايت هاي باشکوه واقعي- نه تخيل سينمايي- از آدم ها و تحولات زندگي شان در سال هاي قبل؛ چاقوکش و لاتي که با يک سفر کربلا متحول مي شود، عشقي که با قطع نخاع يکي از زوجين فرو که نمي نشيند هيچ، داغ تر هم مي شود، مادر و فرزندي که 36 سال دوري را در «ماه عسل» مُهر پايان مي زنند، معتادي که بعد از ترک، منبع اشتغال و ارتقاي بچه محل هايش مي شود، ورشکسته اي که پايبندي همسرش او را دوباره از خاک سياه بلند مي کند و يک زندگي از هم نمي پاشد، راننده تاکسي اي که فراتر از وظيفه سازماني اش به وضع حمل مادر بارداري کنار خيابان کمک مي کند تا فرزندي به اين دنيا پا بگذارد در شرايطي که مي توانست بي خيال انسانيت بشود و به راحتي مادر و فرزند بميرند، معلمي که فراتر از شغل، زندگي چندين دانش آموزش را متحول و حضيض احتمالي کودکان مستعد و معصومي را به اوجي قطعي نزديک مي کند و …

اينها مگر غير از «زندگي» است؟! آن هم در ارزشمندترين احوالات انساني! به راستي مگر زندگي غير از وصال و بخشش و بخشودن و جدايي و انتظار و جبران و مقاومت و ورشکستگي و دوباره ايستادن و صداقت و اشتباه و اعتياد و بازگشت و طلاق و ازدواج و توبه و خطا و قناعت و صعود و سقوط و تلاش و گذشت و … است.

حالا بهترين هاي اين پارامترها مي شوند قصه هايي واقعي نه دروغ پردازانه و نمايشي و سينمايي و مي آيند روي صندلي ماه عسل. اين، کجايش خيانت به بيت المال و آنتن و مردم و وقت ملت و … است؟!

بزنگاه الهي

از همه اين نوشته ها و گفته ها گذشته، ماه عسل يک تعريف و رويکرد مستتر و آگاهانه ديگر هم در خود نهفته دارد؛ بزنگاه الهي. حتي معدود افرادي که مقيدات مذهبي ضعيفي دارند، در خلوت شخصي خود حتي اگر به «ديدن» احيانا اعتقادي نداشته باشند، به «خدا» حتما «ايمان» دارند.

پاي سفره دلشان که بنشيني، از لحظه يا لحظاتي برايت مي گويند که فقط و فقط دست به دامن خدا شده اد و حاجت گرفته اند. همه ما در «آن» يا «آنات»ي از زندگي، خدا را ديده ايم و دريافته ايم و درک کرده ايم. ميهمانان ماه عسل در روايت بسياري از قصه هايشان به اين بزنگاه مي رسند که «در آن لحظه ديگر فقط خدا را داشتم و ديگر فقط از خدا خواستم که …»

صبر و نفرت

به مجريان مي گويند فقط 4 ثانيه وقت داريد تا مخاطب را نگه داريد و نگذاريد با ريموت، شبکه را عوض کند.

احسان عليخاني يک سال براي اين يک ماه تلاش مي کند، دکوري باشکوه مي سازد، ميهمانان را عموما با رواياتي مرکب حتي با وجود تضاد رو به روي خود و در کنار هم مي نشاند، حواشي بسيار برنامه را مديريت و در بسياري از مواقع تحميل مي کند، خود و تيم همراهش بي خوابي شديدي مي کشند تا همه چيز سر جاي خود باشد، در سه دوره بي مهري شديدي که به او شده را به دل نگرفته و ترديد ندارم که کار را به خداي خود انداخته و دل خوش داشته، خصوصا در سال هاي اخير ميزان احترام به مخاطب را بالاتر برده و پختگي بر جواني اش مي چربد، با هزار و يک مانع دروني و بيروني که بسياري در تلويزيون و ديگر رسانه ها برايش مي تراشند مي جنگد، در هيچ شرايطي براي پرداختن به سوژه کم فروشي نمي کند و فراتر از حد توان به فربه تر کردن روايت توجه دارد، وسواس را در حد اعلي در روند برنامه سازي اش به خرج مي دهد و بسياري از کارهاي ديگر که فقط بايد روي صندلي اجرا و در مقام تهيه کنندگي نشسته و قرار گرفته باشيد تا تجربه و درک کنيد.

با همه اينها و بيشتر از اينها که نگفته آمد، براي تعويض شبکه و نفرت و انتقاد و پرخاش به او و برنامه اش مي شود صبورتر بود و قدري همه جانبه تر انديشيد. هر چند خودش هم خوب مي داند، مخاطب «بي رحم» است.

صفحه ی دانلود تمام قسمت های ماه عسل! توجه. این صفحه هر شب بروز میشود

درباره محمد ملکی

سلام رفقا. من محمد ملکی، متولد مرداد ماه سال ۱۳۷۱، و دارای لیسانس روانشناسی هستم. اگه بخوام از علاقه هام بنویسم، موسیقی اولین چیزیه که شدیدا بهش علاقه دارم. ساز زدن، بهترین لذت منه، و حسابی آرومم میکنه. عاشق امیدم، و با رضا صادقی آروم میشم. دیوونه ی مسافرت رفتنم، و بندر عباس هیچ وقت برام تکراری نمیشه. راه ارتباطی من در مسنجر تلگرام: @mohammad2639 یادتون نره که دوستون دارم
این نوشته در اجتماعی, خاطره, داستان و حکایت, مقاله ها ارسال و , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاه‌ها غیرفعال هستند.