لطفا دهه شصتی و دهه هفتادی هایی که دنبال مرور خاطراتشون هستن بفرمایید داخل ،البته اگر دهه های بعدی حتی نودی ها هم خواستن تشریف بیارند خوشحال میشم

سلام به همه عزیزان هم نوع ،امیدوارم حال همگی وقت خوندن این پست خوب باشه یا خوب بشه !.
من از بچگی عاشق کارتون های زیبای دوران کودکیم بودم ، یه نکته رو یادم رفت بعضی از دوستان دوست داشتن با من بیشتر آشنا بشن !پس لطفا بعد از خوندن این پست به شناسنامه من هم یه سر بزنید . خب ادامه!

تا به این سن هم که رسیدم دیوونه وار عاشق همون کارتون های قدیمی هستم و خیلی هاشون رو به صورت کامل جمع آوری کردم ، مثلا فوتبالیست های ۱و۲ ،آن شرلی ،رامکال ،دو قلوهای افسانه ای ،،خواهران کوچک ، و …

خب دوست داشتم که بگم اگر عزیزان هم نوع خودم مایل هستن سری به گذشته بزنند من حاضر هستم به صورت دنباله دار و اصلا اگر مجتبی جان این افتخار رو به بنده بدن بشم مسؤول پخش صوتی کارتون در این محله زیبا
و مثل گذشته ها که انتظار جمعه ها و یا روز های پخش یکی از کارتون های مورد علاقه مون رو می کشیدیم ،من هم بشم تلویزیون صوتی محله و برای پخش براتون کارتون بذارم ؟ و قسمت قسمت پخش بشن این کارتون ها .
راستی یادم رفت که این رو بگم ،اگر دوستان خاطراتی هم دارن در خصوص کارتونی و ،یا اتفاق جالبی بعد از پخش اون برنامه داره تو کامنتش بنویسه |مثلا خوده من بعد از پخش یکی از قسمت های فوتبالیست ها که سوباسا در زدن شوت چرخشی مهارت کافی پیدا کرده بود ! رفتم تو کوچه و در حالی که کفش های اِستُک دار هایی که جلوشون سفت بودن تو پام بود بچه ها رو جمع کردم برای بازی فوتبال و خودم هم تو نقش سوبا بد طور فرو رفتم ، وسط های بازی اومدم یعنی شوت چرخشی بزنم !که دیدم کفشم زود تر از توپ از پام در رفت و خورد تو صورت دروازبان و توپه هم به راحتی و آروم وارد گل شد !
و از اون به بعد وقتی اون کفش ها پام بود بچه ها می گفتن یا چند بار باید بند هر لنگه کفشت رو گره محکم بزنی وگرنه بازی نمی کنیم باهات !

پس تو کامنت ها دوست دارم نظرات شما رو در این مورد بدونم.
ایام به کام عزیزان

درباره شادمهر

با سلام و عرض ادب خدمت هم نوعان
شادمهر هستم در 19بهمن 1361به دنیا اومدم و دوران کودکی تا 20سالگیم رو در یک خونه ویلایی در یکی از کوچه های با صفا و پُر شور منطقه شرکت نفت یکی از شهر های نفت خیز گذراندم
از سن 7سالگی مشغول به یاد گیری کیبورد یا همان اُرگ شدم و از سن 12سالگی گروه اُرکستری رو برای شادیه مجالس مردُم پایه ریزی کردم و باعث افتخارم هست که بخشی از شاد کردن جشن های هم وطنانم به عهده من هست و تا به امروز هم ادامه پیدا کرده
چندین گروه کنسرتی هم یا به عنوان نوازنده و یا رهبر گروه درشان حضور داشتم که همگی اجرا ها موفق بودن. که یکی از اجرا ها که سال 1377بود بنام گروه المان که خاننده گروه هم داریوش بود که در برنامه استیج سال 1395در شبکه منو تو شرکت داشت و یکی از نوازنده های گیتار گروه هم در حال حاضر برای کنسرت های جناب ستار و شادمهر عقیلی گیتار باس میزنه . و این دو دوست همکار هم اکنون ساکن آلمان هستن

از سال 1380هم فروشگاه لوازم موسیقیم رو دایر کردم و نمایندگی چندین شرکت معتبر رو هم دارم و از اوایل سال بعدش هم با چند شرکت برای اصلاح چندین ضعف در کیبورد های در حال تولید همکاری داشتم که این هم کاری ها ادامه پیدا کرد تا در سال 1394با شرکت وارد کننده یاماها هم کاریمون زیاد تر شد که با تیمی که مستقیم با شرکت یاماها ژاپن در ارتباط بود حضور داشتم و این افتخار نسیبم شد که تعدادی از ریتم های فابریک بخش ایرانی کیبورد psr-a3000 یاماها رو من ساختم

در سال 1384هم در آموزشگاه آبنوس در شیراز زیره نظر استاد شهامت جاوید به یادگیری پیانو پرداختم و در سال 1386هم استدیو ای راه اندازی کردم و کارهای آهنگ سازی و تنظیم رو هم در لیست فعالیت هام گنجاندم

من از سن10سالگی دوچار بیماری rp شدم ولی تا سن 26سالگی به صورت معمولی همه جا میرفتم دوچرخه سواری و مُتُر سیکلت و ماشین سواری می کردم و در فوتبال گُل کوچیک گُلر بودم و زمین چمن هم پست دفاع ولی کم کم بیناییم تحلیل رفت و از 2سال پیش تا به امروز پیشرفت بیماریم به ترز عجیبی شدت پیدا کرد و از مرکز چشمام دیدم بسیار کم شده
به علت این که هم بازی های من در کودکی بچه های اینگلیسی و آمریکایی و هندی و پاکستانی بودن و در محیط رشدم شبیح به آداب اروپایی ها بزرگ شدم و زندگی کردم دختر و پسر ها رو به یه دید میبینم در واقع هر دو برای من یکسان هستن و سعی میکنم جنسیت برای هم کاری و دوستی سالم و طرز بر خوردم تبئیز آمیز نباشه و تا اونجا که از دستم بر بیاد کمک کنم و محبت بورزم

چند بار هم فرصت برام فراهم شد برای خروج از کشور که دو بارش برای اجرا موسیقی در دبی در سال های 1378و 1380بود و یک بار هم تا مصاحبه در سفارت آلمان در سال 1393 به قصد اقامت رسید ولی رد شدم با وجود داشتن دعوت نامه
و فعلا شرایطش پیش نیامده چون هم چنان قصد خروج دارم چون از لحاض شغلی آینده درخشانی رو در دورنمای بیرون از ایران برای خودم در شرکت های تولید کننده کیبورد میبینم
در حال حاضر هم غمی بزرگ و دردناک به ضرب دشنه ای که با نامردی زده شده در کنج قلبم خانه کرده گذران زندگی می کنم
و افتخار میکنم که در جمع شما بزرگواران و هم نوعان خوبم هستم

راه های ارتباط با من
s19fakhri@gmail
,09177420145 هستش

این نوشته در اطلاع رسانی, خاطره, صحبت های خودمونی, صوتی, کودکان و نونهالان ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

46 پاسخ به لطفا دهه شصتی و دهه هفتادی هایی که دنبال مرور خاطراتشون هستن بفرمایید داخل ،البته اگر دهه های بعدی حتی نودی ها هم خواستن تشریف بیارند خوشحال میشم

  1. 1

    سلام و روزتون بخیر. من واسه فروخته شدن پاریکال که همون الاغ پِرین بود ساعت ها اشک ریختم، بابابزرگم وقتی این حالت رو دید گفت اینکه پاریکالو خرید کاش میومد اینم می خرید و راحت می شدیم از دستش. اما متأسفانه کسی منو نخرید و اونا هم ناراحت موندند از دستم.

  2. 2
    Mehdi rajabi says:

    دُروووووووودِ فراوان به شادمهرِ هنرمند. من اصلا از کودکی کارتون باز نبودم. ولی آنه شرلی رو دنبال میکردم و الآنم بَدَم نمیاد داشته باشمش. شناس‌نامت رو هم خوندم. منم مثلِ خودت تو دوستی اصلا جنسیت‌گرا نیستم. ولی این موضوع درکش برا خیلی از افراد مشکله واسه همینم گاهی بعضی‌ها از رفتارِ امثالِ ما سو برداشت میکنن شوربختانه. راستی ی سوال تو حوزه ی کاریت داشتم. من چند وقته ی گیتار خریدم. هنوز دارم از سیمای خودش استفاده میکنم که اصتلاحاً میگن سیمِ تست. میخواستم نظرت رو راجع به تعویضِ سیم بپرسم. با توجه به اینکه من مبتدی‌ام اصلا پیشنهاد میدی سیمای گیتارم رو عوض کنم یا نیازی نیست. و اینکه اگه قرار باشه عوض کنم چ سیمی رو پیشنهاد میدی و قیمت ها چه جوریاس. آخآخ چقدر پرحرفی کردم!!! شرمنده.

    • 2.1
      شادمهر says:

      سلام مهدی عزیزم خوبی
      آنه واقعا کارتن زیبایی بود من رو مسخره میکردن که چرا کارتن دخترانه نگاه میکنی و منم اهمیت نمی دادم
      در خصوص جنسیت هم من خیلی راحت میرفتم دم در خونه همسایه و در میزدم بابا شون در رو که باز می کرد می گفتم سیمین هستش اونم خیلی ساده صدا میزد سیمین بیا شادمهر کارت داره جالب اینجا بود که اون وقت من ۱۸ساله و سیمین هم ۲۱ساله بود ،من از القاب مثله خواهر و برادرم خیلی بدم میاد به نظر من همه انسانیم و فقط ظاهر جسم هستش که فرق داره که اونم یه نوع تکامل هستش که در کناره هم به وجود میاد
      و اگر دیدگاه همه این جور میشد این قدر تبعیض به وجود نمیومد
      در خصوص گیتارت هم با شماره تلفن تو شناسنامه که گذاشتم تماس بگیر که هم صدای گرمت رو بشنوم و هم راهنمایت کنم

  3. 3
    پریسا says:

    سلام. آخ جون سینما دیروز! مدیر بیا اجازهش رو بده! بلیط هم می خوادش آیا؟ نمیشه من یواشکی بی بلیط بیام پشت صندلی ها مجانی تماشا کنم آیا؟
    من که مشتریه سینما محله میشم اگر دایر بشه.
    راستی شناسنامه شما رو تازه امروز خوندم. در دوستی و عدم جنسیت گرایی در دوستی شبیه من هستید. گاهی جنسیت دوست هام رو یادم میره. به خدا راست میگم واقعا یادم میره طرف از جنس خودم هست یا نه. بهم میگن این مدلی نباش همه شبیه خودت نیستن شبیه تو فکر نمی کنن نگاهت رو عوض کن ولی من واقعیتش نه می خوام نه می تونم. واقعا این چیز ها به نظرم خیلی قابل تأمل نیستن. بیخیال همین طوریش هم کلی کامنتم دراز میشه. کیبورد چه قدر دلم می خواد یاد بگیرم بزنم. یعنی می زدم. بعدش دستم آسیب دید و دیگه نزدم و الان چند ساله که نمی زنم. نه دلم میاد کیبوردم رو بفروشم نه جایی هست که بهم یاد بدنش. کلاس پیانو هم می رفتم ولی خخخ استاد می گفت باید انگشت های خاص رو روی کلید های خاص بزنم و من درست در محضر استاد اشتباه می زدم و خلاصه دیگه نرفتم. واقعیتش کیبورد زدن رو به پیانو زدن ترجیح میدم مدل کلاس پیانو هم بهانه شد که دیگه نرفتم. الان هم گیر دادم۱جایی رو پیدا کنم اول ترتیب کلید های کیبوردم رو دوباره یادم بده چون فراموششون کردم. درضمن، امیدوارم بتونید برید به شرط اینکه واسه گیر کردگان این داخل که خیال رفتن دارن و نمیشه هم دعا کنید. اولیش خودم خخخ! چه قدر من حرف می زنم! چیکار کنم تقصیر شناسنامه شما بود وگرنه من که اصلا صدام در نمیاد کی دیده من داخل محله بتونم۲دقیقه پشت سر هم حرف بزنم از بس کم حرفم خخخ! اوخ الان سقف میاد روی سرم من فعلا فرار می کنم تا دفعات بعد.
    میگم! من کارتون می خوام!
    همیشه شاد باشید!

    • 3.1
      شادمهر says:

      سلام به پریسا جان و هنرمند ،بابا شما ماشالله همه فن حریف هستین که !در خصوص سینما نه بلیت نمی خواد شما بگیرید شما رو از پشت گیت میگم رد کنند و اصلا بیایید اتاق کنترُل همون جا مدیر پخش بشید و هر چی دوست داشتین بزارین برای پخش منم میرم به فروشگاهم برسم نظرتون چیه ؟
      در خصوص تبعیض جنسی هم فقط مواظب باشید چون برخی هستن چه دختر و چه پسر سوع استفاده می کنن از امثال ماها
      و دیگه “کی گفته که شما حرف میزدین من که از اول تا حالا شما رو مشغول به خوردن آب زرشک دیدم
      شما هم بگید کی بود کی بود من نبودم
      مرسی که هستی

  4. 4

    درود. والا من نع کارتون باز بودم و نع هم علاقه ای داشتم.
    بیشتر آب بازی و گِل بازی میکردیم با بچه ها. و چون او موقع عشایر بودیم, واس همینم بیشتر مواقع کودکیم با خر یا همون الاغ و اسب سواری میگذشت. آخ که چه کیفی میداد خداییش.
    میرفتیم لب رودخونه سنگ مینداختیم تو آب.
    گاهی هم, ماهی میگرفتیم و کلاً که یاد بچگیهام به خیر.

  5. 5

    سلام. شناسنامه ی توپی بود.
    در مورد کارتونها هم به نظرم ایده ی خوبی هست. فقط قبلاً محمد هاشمی و زهرا سلامی خیلی کارتون اینجا گذاشتن. با بچه های مدیریت هماهنگ باشید که یه وقت دوباره کاری نشه.
    از آشنایی بیشتر باهات خوشحال شدم.
    موفق باشی.

    • 5.1
      شادمهر says:

      سلام شهروز جان شما نسبت به من لطف دارین
      ممنون از اینکه اطلاع دادین در خصوص این که قبلا عزیزانی کارتن گذاشتن در محله حتما هماهنگ میشم با کادر محله اگر تائید بشه این کار

  6. 6
    بانو. says:

    سلام بر جناب شادمهر موسیقی دان جنوبی شکلک من قبلا شناس نامه تون رو خوندم)*)
    و اما خب قبلن ها خانم نگار بودند فکر کنم لینک برنامه کودک ها رو تو محله گذاشتند و توی آرشیو محله داریمشون…..
    منم عاااااشق برنامه کودک بودم و هستم و خواهم بود خخخخخخخ خاطره هم که همه کودکی و نو جوونی و جوونی و احتمالا پیری من با برنامه کودک عجینه خب نمی دونم الآن یادم نیست خب شکلک بعدی اگه چیز با مزه ای یادم اومد بر می گردم شکلک بیچاره دروازه بان تون خخخخخ

    • 6.1
      شادمهر says:

      سلام به بانو خانم بهمنی
      بله یادم بود که در یک ماه متولد شدیم ،از تذکر شما هم متشکرم .
      و کارتن اطمینان داشته باشین که من پیر هم بشم کارتن های دهه شصت رو نگاه می کنم و از من جدا نمیشن امیدوارم شما هم این جور بمونید

  7. 7
    امین مسافرتی says:

    درود بر استاد شادمهر.
    من هم به بعضی کارتون ها تو بچگی علاقه داشتم. قطعا خالی از لطف نیست که گذشته ها رو زنده کنیم.
    با داریوش هم که همکاری داشتین! پس دیگه حرفی برای گفتن باقی نمیمونه. موفق باشید.

    • 7.1
      امین مسافرتی says:

      شادمهر جان سلام مجدد.
      آقا یه وقت خدای نکرده منظورم رو بد برداشت نکنی از اینکه گفتم حرفی برای گفتن باقی نمیمونه.
      منظورم این بود که همکاری با خواننده ی بزرگی مثل داریوش افتخار بزرگیه که نصیب شما شده.
      چون تجربه هایی اینچنین زیاد برام پیش اومده که از حرفم برداشت بد شده گفتم این نکته رو به شما هم بگم که یه وقت ناراحتی پیش نیاد.

      • 7.1.1
        شادمهر says:

        سلام امین اقای گُل
        خوش حالم که مورد استقبال شما قرار گرفت
        عزیزم من کجا و استادی کجا ، نیازی نبود توضیح بدی پیامت وازه و روشن بود و ممنون از محبتت دوسته خوبم

  8. 8
    علاء الدین says:

    سلام!
    بچگی‌هام دوتا کارتونو خیلی دوست داشتم. یکی «وروجک و آقای نجار» و یکی هم «شهر مورچه‌ها». البته «فوتبالیست‌ها» و، «پسر شجاع»، «الستون و ولستون» و چندتا کارتون دیگه هم بود که دنبال می‌کردم، ولی این دوتا به نظرم کمتر ازشون یاد میشه.

  9. 9
    سیمرغ says:

    سلام یادش به خیر وقتی فوتبالیسها رو میدیدیم چنان جو گیر میشدیم که وسطِ کوچه شروع میکردیم برگردون زدن به سبکِ خالیبندیِ فوتبالیستا موقعه پایین اومدنم رو آسوالت فورود می اومدیم همیشه سر تا تهمون زخم و زیلی بود شلوارا و خَخَخَخَ خشتکها هم که دیگه نگو پاره پوره صبح تا شب ماماما در حالِ وسله پینه کردنِ شلوارها بودن شاید باورتون نشه من شاید تنها کسی تو دنیا باشم که هنوز گاهی فیفا ۹۸ بازی میکنه اونم به عشقِ باتیس دوتا زُلا کلایوِرت بِبِتُ کارتونا هم که همشون بر عکسِ کارتونای الآن آلی بودند یِ زمان بَجور عاشقِ مری پاپینز شده بودم خَخَخََََخَخَخَ

    • 9.1
      شادمهر says:

      سلام سیمرغ جان
      اسمت من رو یاده یکی از قسمت های جالب سندباد انداخت که روی دوش یه سیمرغ از دست یه عالمه مار فرار کرد
      کلی خندیدم به خاطره باحالت و ، یه نکته ما یه نخ و سوزن بیرون قایم کرده بودیم و به محز پاره شدن میدوختیم شلوار رو و بعد میرفتیم به خونه

  10. 10
    سارای سارای says:

    سلام
    من بچگیم خیلی کارتون نگاه میکردم ولی کارتون خیلی نمیدادا خخخ
    باق باق دیبیدی باق باق دیبیدی خخخ
    خدایا از همون یکی دوساعت کارتون هم گاهی چون همزمان با خواب بعدازظهر بابام بود محروم میشدیم خخخ
    یه تلویزیون ۲در داشتیم اولا که پایه هم داشت درش بسته میشد سیاه سفید بود
    اونو که من فقط توی انباری دیدمش و باهاش بازی میکردیم چون به سن من نرسید خراب شد
    بعدش یه تلویزیون زرد داشتیم اونم سیاه سفید بود
    شبکه یک بود با شبکه دو
    بابام که میخواست بخوابه ما تلویزیون نگاه می کردیم میومد خاموش می کرد با یه روسری بقچه میکرد و میذاشت بالای کمد
    ما میموندیمو حسرت کارتونها و گاهی چند روز تلویزیون بالای کمد میموند تا بابام بخواد اخبار نگاه کنه
    هاهاهاها
    اون وقتا بابام بیشتر رادیو گوش میداد زیاد اهل اینکه بخواد اخبارو از تلویزیون دنبال کنه نبود و پای ثابت قصه های شبی بود که رادیو پخش میکرد و ما هم همیشه باهاش قصه های شب و گوش میدادیم
    از کارتونهای بچگیم کارتون هاکلبریفین قسمت آخرش یادم میاد که عروسی خواهرم بود و کل عروسی ناراحت بودم چرا نذاشتن بمونم هاکلبریفینو ببینم خخخخ
    بعد یه قسمت پرین هم که بابابزرگش میفهمه اولاری همون پرین هست عروسی دختر داییم بود من نرفتم عروسی موندم پرینو نگاه کردم خخخ
    بعدش با یه واکمن کوچیک روی یکی از نوارترانه هایی که داداشم داشت اون قسمتو برای خواهرام ضبط کردم تا بشنون
    یادم میاد خودم چندین بار نشستم اون قسمتشو گوش دادم
    من نه دهه شصتی بیدم نه هفتادی نه هشتادی نه نودی هاها
    ولی دلم خواست بیام که اومدم ههههههههه

    • 10.1
      شادمهر says:

      سلام به بانوی آذربایجان
      خیلی خوب کاری کردین که تشریف آوردین
      خاطراتتون دقیقا من رو یاد خونه داعیم و خالم میندازه داعیم تازه عروسی کرده بود و ما مداوم میرفتیم خونشون و دقیقا یه تلویزیون زردی داشتن با کوچک ترین شیتنت ما برداشته میشد و یه جمعه در حصرت میماندیم

      و خونه خالم اینا هم یکی از همون تلویزیون در دار ها داشتن که یادمه فیلم موضوع ترس رو روی اون تلویزیون میدیدم وقتی خونشون بودیم و بعد شد زیر رختخوابی تا به امروز
      و حالا که مادر بزرگم رحمت خدا رفت چون از اون خونه می خان برن صحبت فروشش رو شنیدم

  11. 11
    شاگرد جدید says:

    سلام بر شما جناب شادمهر گرامی. چقدر عالی که قراره واسمون کارتون بذارید. من عاشق آنه و بچه های کوه آلپ بودم. کارتون حنا دختری در مزرعه هم خیلی دوست داشتم. مامانم همیشه میگفت من اسم تو رو از روی اسم یکی از نقشهای کارتون حنا دختری در مزرعه انتخاب کردم. آها راستی مهاجران و بابا لنگ درازم عالی بودن. واقعا یادش بخیر. واااای عاشق پرگوییای آنه بودم که ماریلا رو حسابی کلافه میکرد. خییییلی خوب بود. ی چیز جالب من همیشه سرپرست گویندگان نثرالله متقالچی رو فکر میکردم میگه نثرالله منقارچی. یادمه زمانی که رفتم برای گذروندن دوره های گویندگی اونجا فهمیدم که فامیل این بنده خدا چیه. بعدم فهمیدم خیلیا مثل من فکر میکردن. راستی بهتون تبریک میگم بخاطر روحیه موسیقیطلبتون. کاش منم میتونستم اونطوری که دلم میخواست موسیقی رو ادامه میدادم ولی حیف که نشد. واستون آرزوی موفقیت دارم خصوصا در زمینه موسیقی. منتظر کارتونای خاطره انگیزتون هستیم

    • 11.1
      شادمهر says:

      سلام به شما شاگرد جدید
      چه قدر جالب عاکثر این کارتن ها رو دارم ، منم مثل شما اسم سرپرست گویندگان رو همون طور اشتباه میشنیدم و وقتی کارتن رو کامل گیر اوردم و دوباره نگاهش کردم فهمیدم .
      بسیار آلی هستش یعنی شما در زمینه گویندگی در حال حاضر فعال هستین ؟ و ممنون از آرزوهای قشنگتون برای من امیدوارم شما هم موفق باشین

      • 11.1.1
        شاگرد جدید says:

        نه متأسفانه. خیلی تلاش کردم ولی به جایی نرسید الان فعلا ترجیح دادم سرمو گرم رشته تحصیلیم کنم. اینقدر بی انگیزه شدم که حتی وقتی بهم پیشنهاد اجرا میشه دیگه از ته دل خوشحال نمیشم. برای به جایی رسیدن در عرصه هنر خیییییلی بیش از اینا باید صبوری کرد شاید من به اندازه کافی صبور نبودم.

        • شادمهر says:

          نمی خوام بی دلیل بگم درکتون می کنم چون میشه ریا
          و امید واهی هم نمیدم بهتون
          ولی یه سوال خودتون تا چه حد به این کار علاقه داشتین ایا گذرا بود یا قلبی
          و در نهایت میگم اگر هر کاری که از دستم بربیاد دریغ ندارم برای هم نوع بسته به توانم
          و در اخر هم اضافه کنم که صلاح صلاحه خودش هست و بس

  12. 12
    میرهادی says:

    سلام به آقای شادمهر عزیز. امیدوارم همیشه خوب باشید.
    فکر کنم طرح کارتون هفتگی هم نستالژیکه هم باعث میشه محله یه بخش ثابت پر طرفدار داشته باشه. بنا بر این پیشنهاد میکنم مدیرای خوب محله (با وجود حضور مجموعه کارتونهای آرشیوی روی محله) بهش توجه کنن.
    من ایکیو سان رو خیلی دوس داشتم؛، فقط وسطش از جایی که میرفت نقاشی نشون میداد و همش موزیک و افکت بود اعصابم خورد میشه؛ مبثر پنج ساله رو هم دوس داشتم؛ و البته گوریل انگوری. از این سه تا هم بذارید برامون لطفا.
    ببخشید زیاد حرف زدم. برقرار باشید و کارهای خوب در زمینه ی شاد کردن مردم بکنید و همیشه شاد باشید.

    • 12.1
      شادمهر says:

      درود جناب میرهادی عزیز
      بله واقعا اون نقاشی های وسط ایکی یوسان عصاب فولادی می طلبید ريا،
      نفرمایید چرا پر حرفی ؟لذت بردم از کامنتت ممنون از اینکه هستی

  13. 13
    کامبیز کامبیز says:

    سلام عزیزم.
    من اومدم بگم دوستت دارم.
    هنوز خسته مسافرتم.
    بعد براتون خاطره مینویسم یا با خرید ویس ریکوردر پودکست میذارم

    • 13.1
      شادمهر says:

      سلام به رفیق عزیز و شفیقم اسمت رو که جاوز خوند خیلی خوش حال شدم صدای گرمت رو هم تو فایل صوتی شنیدم
      راستی سفر خوش گذشت ؟
      قرار بود چندتا داستان صوتی وحشت ناک به من بدی خبری نشد کامبیز جان ؟
      به هر حال همین که هستی و سلامت خدارو شُکر

  14. 14
    غزل غزل says:

    سلام شادمهر.
    وای که عاشق کارتونم، اونم قدیمیش. صبحا ساعت ۹ به عشق دیدن کارتونای قشنگ بیدار میشدم و ساعت ۵ عصر باز به همین عشق تلویزیون رو روشن میکردم. کار عالی ای میکنی و من مشتری ثابت پستات خواهم بود!

    • 14.1
      شادمهر says:

      سلام به غزل خانم حال و احوال چطوره ؟دقیقا مثله من !
      جالب اینجا این هستش که من میرفتم تو تلویزیون ممی نشستم هی مامان بابام هم داد و بیداد که فردا دیگه چشمات نمیبینه ها ،
      منم میگفتم نه هواسم هستش !!!
      خیلی خوش حال شدم از دیدن کامنتت زنده باشی

  15. 15
    دختر نیلگون says:

    سلام. این عاااالیه. وقتی شش سالم بود پرین رو خیلی دوست داشتم چون فکر میکردم اسمش با اسم من شباهت داره. وقتی دوازده سالم بود شدیدا دوست داشتم شخصیت آن شرلی رو داشته باشم. انقدر دوستش داشتم که اسم عروسک تپلی رو که پدر و مادرم برام از مکه اوردن و اتفاقا هنوزم توی ویترین اتاقم هستش گذاشتم آنه. وقتی چهارده سالم بود من و دختر خاله هشت سالم بچه های آلپ دنبال میکردیم. من شدیدا از آنت که انقدر لوسین رو اذیت میکرد متنفر بودم و با لوسین تنها شدیدا همدردی میکردم ولی دختر خاله ام شدیدا از اون تنفر داشت و عاشق آهران کوچک همون زنان کوچک بود؟ من اول رمانش رو خوندم و بعدا کارتونش البته نصفه و نیمه دیدم. میشه لطفا نظرتون درباره شخصیت اون چهارتا بگید و بگید کدوم یکی براتون جالب تر بود؟ دوست دارم بدونم.نت بود و همیشه سر اون موضوع با هم بحث میکردیم. اتفاقا اونم اسم عروسکش آنت گذاشت. راستی منظورتون از خوا

    • 15.1
      شادمهر says:

      سلام دختر خانم نیلگون خوب هستین ؟
      من آنه رو به خاطر یه رنگی و صداقتش دوست داشتم رویا پردازی هام با بچه های کوه آلپ شکل می گرفت ،و از خواهران کوچک معنی خانواده گرم و صمیمی داشتن رو اموختم

  16. 16
    سالی سوبا says:

    سلام کی میخواست شوت چرخشی ی من و بزنه مجتبی آماده باش برید کنار بروووو ممنون جناب شادمهر یکی دستم و بگیره میخام از نیروم استفاده کنم انشا الله این کارتونها رو بذارید ممنووووون

  17. 17
    سالی سوبا says:

    خاهش میکنم مدیران بذارند این کارتونها پخش بشه

  18. 18
    وحید says:

    سلام به شادمهر عزیز.
    عجب شناسنامه ماهی بود. واقعا خوش به حالت که با داریوش همکاری داشتی. ارگ هم خیلی دوست دارم یاد بگیرم.
    در مورد کارتون هم که باید بگم من شدیداا کارتون دوست داشتم. مثل پسر کوهستان، فوتبالیست ها، ملوان زبل، کارآگاه گجت، خونه مادربزرگ، پرین، تام و جری، پلنگ صورتی و خیلی کارتون های دیگه که واقعا دنبالشون می کردم.
    همیشه شاد باشی.
    ارادت

    • 18.1
      شادمهر says:

      سلام وحید آقای با مرام و عزیز حالت چطوره دوست خوبم ؟
      شما نسبت به من لطف فراوون داری ،جالبه حسابی هم که کارتن باز هستی انگار ؟

      سپاس از این جا بودنت خوش باشی

  19. 19
    سالی سوبا says:

    واکی واکاشی کاکرو اشنایدر حف نر آمدند

  20. 20
    مرجان says:

    سلام جناب واقعن از ته قلبم به شما احسنت میگم امیدوارم در همه ی مراحل زندگی موفق باشید.

  21. 21
    Miss_bahari_joon says:

    سلام خخخخ مرسیییی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

76 − = sixty nine