مشکلات یه دانشآموز کمبینا

یادداشتی که از کودکی کمبینا کلاس چهارم دبستان رسیده است را عینا برای شما درج می کنم.

شروع یادداشت:

سلام

من یه پسر کمبینام و کلاس چهارمم. مشکلی که دارم اینه که هوا که تاریک میشه هیچو نمیتونم ببینم و انگار اصلا نمی بینم خب این خیلی بده مثلا وقتی میرم خونه ی دوستم توی فضای بسته که نور نیست تا چشام عادت کنه طول می کشه برای اینکه کسی نفهمه نمی بینم یه کنار بی حرکت می ایستم تا چشام عادت کنه مامان دوستم بهم میگه چرا نمیشینی میگم امروز همه جا نشسته بودم خسته شدم فعلا اینجوری راحتترم ولی خودم میدونم دارم روغ میگم چون میخوام کسی نفهمه چشام طول میکشن به نور عادت کنن بعدش میرم میشینم ولی اگه فضا خیلی تاریکتر باشه مثلا شبا خیلی بدتره و راهی بلد نیستم که وقتی چشام کار نمی کنن این مشکلو حلش کنم.

یبار دیگه مثلا بابای دوستم اومد ولی من چون ندیدمش بهش سلام نکردم و لبخند نزدم فکر کرد من چیزیمه یا ازش ناراحتم ولی نبودم مشکل این بود که ندیدمش ولی خجالت کشیدم بگم ندیدمش گفتم حواسم نبود ولی از اون روز به بعد باهام یجوری شده یا مثلا ایستگاه اتبوس که هستم بر می گردم از مدرسه از یکی می پرسم رو این اتوبوس چی نوشته چون از دور میاد نمیتونم درست بخونم توی چشام میبینه که منم میبینم ولی نمیدونه چقدر میگه مگه کوری نمیدونم بش بگم هسم یا نیستم خیلی اوضاع بیریخت میشه هم آدم خجالت میکشه هم اون حق داره هم من می ترسم یعنی مثلا دوستم که کامل نورم نمیبینه قشنگ عصا داره همه میدونن تکلیفشون باش مشخصه ولی من چون هیچی ندارم همه فکر می کنند میتونم ببینم ولی منم یجوری دیدم ناقصه نمیدونم اینا رو چیکار کنم که ضایع نشم مثلا توروی دوستام.

گاهی با خودم میگم یعنی همه که چشاشون ضعیفه اینجوری مشکلاتو دارن یا فقط من اینجوری مشکلاتو دارم یا چی

پایان یادداشت.

اکنون اگر کسی هم سن این بچه است یا پدر یا مادر یا معلم کودک کمبیناست یا شخصی خودش کمبیناست و نظری در خصوص راه حل های پیش روی این کودک دارد، بنویسد تا همه استفاده کنند.

درباره مجتبی خادمی

مجتبی خادمی.
متولد 7 بهمن 66.
دارای مدرک کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی از دانشگاه
اصفهان.
ارزیاب مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب.
گرداننده محله نابینایان.
مدرس علوم کامپیوتر و زبان انگلیسی.
طراح وب.
برنامه نویس.
مجری برنامه های رادیویی.
آشنا به راه اندازی و استفاده از چاپگر های خط بینایی و بریل.
دوره پیش دبستانی را در مدرسه کمتوانان ذهنی بصیرت زرین شهر گذراندم.
دوره های دبستان و راهنمایی را در مجتمع آموزشی ابابصیر اصفهان.
پایه اول دبیرستان را در دبیرستان غیر انتفاعی محمد باقر زرین شهر.
پایه های دوم و سوم هنرستان را در رشته کامپیوتر در هنرستان ملا صدرا.
مقطع کاردانی کامپیوتر را در دانشگاه های آزاد مبارکه و دولتی شهرکرد.
و مقطع کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی را در دانشگاه اصفهان گذراندم.
همزمان، در انجمن موج نور نابینایان، به عنوان مسئول تولید محتوا، مؤلف کتب صوتی ویژه نابینایان، صدابردار، مسئول کنترل کیفی مواد آموزشی، پاسخگو به پرسش های کامپیوتری نابینایان، طراح سامانه تلفن گویا، مدرس کلاس های آموزش رایانه و مسیر یابی ویژه نابینایان، مدرس دوره های تربیت مربی آموزش رایانه به نابینایان، و تحلیلگر نیاز های آموزشی نابینایان در خانه ریاضیات مشغول به خدمت شدم.
در ادامه، به عنوان اپراتور در مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب مشغول بودم و اکنون در مقام ارزیاب در تیم پایش عملکرد در گروه صنعتی انتخاب خدمت می کنم.
از دوران کودکی، مخارج زندگی و تحصیل را شخصا
به عهده گرفتم و به سختی فراهم کردم.
در دوران دبیرستان، اولین رساله ی گویا در ایران از آیتالله مکارم شیرازی را به کمک خواهرم و روحانی محل، تهیه کردم و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع کردم.
در همان دوران، اولین مجموعه ی آموزشی بازی های کامپیوتری ویژه نابینایان را تولید و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع نمودم.
در دوران نوجوانی، اولین بازی رایانه ای ویژه نابینایان به زبان فارسی با نام دو در جنگل را طراحی کردم و توسعه دادم.
به ترجمه و دوبله ی بازی های رایانه ای محبوب نابینایان از جمله تخت گاز و شو‌دان جهت استفاده ی نابینایان این مرز و بوم مبادرت ورزیده ام.
اولین کتابچه ی راهنمای آموزش رایانه به کودکان نابینا را طراحی کردم و توسعه دادم.
در دوران دانشجویی، اولین، پر بازدید ترین و پر محتواترین سایت ویژه نابینایان ایران با نام گوشکن را تأسیس کردم.
همواره در سایتم سه شعار آموزش، استقلال و تفریح نابینایان را دنبال کرده و در جهت سوق دادن نابینایان به سمت این سه هدف، اقدام به ضبط آموزش های مختلف، تولید و ترجمه ی مقالات مرتبط و تشویق دیگران به انجام نظیر این کار ها نموده ام.
تهیه کننده و مجری یکی از پر شنونده ترین برنامه های اولین رادیوی اینترنتی نابینایان ایران (که تعطیل شده) بودم.
همیشه از مصاحبه های آگاهی بخش با رسانه ها از جمله برنامه به روز شبکه سوم سیما به عنوان یکی از کارشناسان فاوا و نابینایان استقبال کرده ام.
به دلیل تجربه ی تدریس موفق به دانش آموزان، همواره با استقبال والدین کودکان و نوجوانان جهت تدریس روبرو بوده ام.
از تألیفاتم می توانم به کتاب آموزش نرم افزار آماری SPSS به اتفاق استاد ندا همتپور اشاره کنم.
یکی از مهمترین نرم افزار های مسیریابی نابینایان را با نام نزدیک یاب به همراه دفترچه راهنمای استفاده، جهت کمک به استقلال نابینایان در رفت و آمد، ترجمه کردم و به رایگان در سطح بین المللی برای تمام فارسی زبانان منتشر نمودم.
در حال حاضر، رویای امکان سفر به استان های محروم جهت همسان سازی سطح آموزشی و پرورشی کودکان محروم با کودکان کلان شهر ها را در ذهن می پرورانم.

این نوشته در آموزش, اجتماعی, صحبت های خودمونی, کودکان و نونهالان ارسال و , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

18 پاسخ به مشکلات یه دانشآموز کمبینا

  1. 1
    maliwerdi says:

    سلام! اتفاقا من برعکسم! شبها خیلی بهتر میبینم روزها اصلا نمیبینم! ولی همیشه چه شب چه روز چه با همراه و چه بی همراه عصا دستم میگیرم! من گمان میکنم حتی اگر من از عصا استفاده نکنم و الکی الکی عصا دست بگیرم حد اقل اقلش اینه که دیگران میفهمند که بالاخره من اگه مطلق نباشم با آسیب بینایی هستم!

    • 1.1
      maliwerdi says:

      بنابر این خیلی از مشکلات رو نخواهم داشت و یا اگر داشته باشم نسبتا کمتر خودنمایی میکنه! حتی خیلی اوقات پیش اومده بی احتیاطی هایی از جانب من رخ داده ولیچون دیگران عصا رو دستم دیدند هیچ مشکلی پیش نیومده! مثل همین چند شب پیش که داشتم توی پارک قدم میزدم و فقط عصا به صورت دکوری دستم بود و ازش هیچ استفاده ای نمیکردم که متأسفانه یه دوچرخه دقیقا زیر نور پارک بود من هم که گفتم توی نور اصلا نمیبینم خوردم بهش و دوچرخه خورد زمین! ولی صاحبش تا عصا رو دستم دید نه تنها ناراحت نشد کلی هم معذرت خواهی کرد که ببخشید سد راهتون شد و غیره! حالا مدالم رو بده بیاد طلاااااا

  2. 2

    درود
    تا جایی که من متوجه شدم، توی کشور‌های پیشرفته یه نوع عصا هست که فکر می‌کنم بهش می‌گن ID cane که اینطور افراد صرفا برای اینکه مشکل بیناییشون مشخص باشه حمل می‌کنن. کوچیک و غیر قابل استفادست، فقط برای نمایشه. این دوست ما اگه خجالتش رو از عصا بذاره کنار و یه معمولی هم حد اقل شبا دست بگیره مشکلش حل می‌شه. اما فکر می‌کنم براش کار سختی باشه. من الآن که هر روز با عصا بیرون می‌رم نمی‌تونم بفهمم چرا وقتی نوجوون بودم اینقدر از عصا خجالت می‌کشیدم. همینطور فکر می‌کنم بهتره با افراد صادق باشه. مثلا اگه به پدر دوستش واقعیت رو می‌گفت از دستش ناراحت نمی‌شد. خلاصه این دوست عزیزمون باید این رو متوجه بشه که کمبینا بودم گناه یا جرم نیست. این قضیه می‌تونه خیلی خطرناک باشه در آینده. مثلا ماشین‌ها و موتور‌ها به هوای اینکه می‌بینه با احتیاط حرکت نمی‌کنن و ممکنه زیر بگیرنش.

  3. 3
    ندا says:

    سلام آقای خادمی!
    من یه پست درباره انتخاب خط افراد کمبینا برای انتشار گذاشتم اما بلاکه نمیدونم چرا؟ از بیست شهریور تا حالا منتشر نشده. بازم نمیدونم چرا؟ یه ایمیلم زدم که جواب کلی بهش داده شده. میشه اگه مراحل گذاشتن پست رو اشتباه رفتم؛ بهم بگید تا درستش کنم؟
    اینجا نوشتم چون درباره کمبیناها بود.

  4. 4
    ندا says:

    بازم سلام! مخصوصا سلام به دانشآموز گل و یادداشتش!
    دختر گلم پسر عزیزم! همیشه خودت باش. سعی نکن برای هیچکس حتی خودت نقش بازی کنی. اگه مامانت بچه سالم میخواد؛ گناه تو نیست. سعی کن فقط فقط خودت باشی. تو وقتی یه قهرمان واقعی هستی که خودت باشی. تو کمبینایی اینو هم خودت بپذیر و هم به مامان بابات یاد بده که قبول کنند تو کمبینایی. اگه به بازی کردن نقش یه بینا ادامه بدی؛ باید تا آخر عمرت نقش بازی کنی. اگه ادای آدمای بینا رو در بیاری؛ باید تا آخر عمرت واسه زنت بچت همکارت و همه و همه ادا دربیاری. این جوری، هیچ وقت نمیتونی خودت باشی. تو بچگی، بازیات کوچیکن و میتونی راحت نقش بازی کنی. مخفی کردن کمبینایی تو بچگی آسونه. اما وقتی بزرگ شدی بازیا سخت میشن اون وقت باید خودتو لِه کنی؛ تا بتونی یه درصد نقش بازی کنی. تازه، بیناها که میبینند تو درست نقشتو بازی نمیکنی؛ و میخوای خودتو به عنوان بینا جا بزنی؛ میگن: فلانی مثل کبکه سرشو زیر برف کرده؛ خودش که دیگرانو نمیبینه؛ فکر میکنه دیگرانم نمیبیننش.

  5. 5
    سعید شریفی says:

    درود مجتبی
    من خودم یه کم بینا هستم که تا چند سال پیش عصا دست نمی گرفتم
    چون نپذیرفته بودم که من ضعف بینایی دارم.
    این دوستمون و افراد مثل این فرد، باید اول خودشون قبول داشته باشن که ضعف بینایی زیادی دارن.
    اون وقت هست که می تونن بدون خجالت این مشکلشون رو با بقیه هم مطرح بکنن
    تا ضمن کم کردن فشار روانیشون، بتونن راحت تر تو جامعه رفتار کنن.

  6. 6

    درود. ضمن لایک کامنت دوستان, باید بگم که تنها راه مبارزه با این مشکل, اول پذیرششه, و بعدشم خجالت رو کنار گذاشتنه و عصا دست گرفتنه.
    خیییلییی درد بدیه, چون نه اینوری هستی و نه هم اونوری.
    پَ اگه بیناییت قابل اطمینان نیست و واقعاً کمه, یا مطمئنی در آینده میتونه کمتر یا به کلی اَ بین بره, خودتو واس اون موقع آماده کن و خودتو تو زمره ی نابیناها بدون نه بیناها.
    وقتی خودتو نابینا بدونی, او وقته که دیه به این بینایی کمت هم هیچ اتکایی نمیکنی و هیچ اعتماد و اطمینانی هم بهش نداری..
    ایجوری, علاوه بر یاد گیری فوتو فنهای نابیکوری, خودتو واس بعدها واسه مشکلات احتمالی هم آماده میکنی.
    ولی خو, من قصد نصیحت ندارم, چرا که هیچ فایده ای هم ندارد.

  7. 7

    سلام به شما دانشآموز گل، از اونجایی که من هم کمبینام و شبها خوب نمیبینم میتونم راحت بهت بگم چ کار باید بکنی.
    ۱- توی خونه دوستان و آشنایان خجالت نکش و بگو من مشکل آر-پی دارم و نور کم باشه منم کم میبینم
    ۲- توی خیابون باید حتما از عصا استفاده کنی،
    خجالتم بزار کنار که من هر چی کشیدم از همین خجالت بود.

  8. 8
    رعد بارانی رعد بارانی says:

    پسر خوب منم ام اس دارم. گاهی اوقات عدم تعادل دارم و باید برم ی جای تاریک و ساکت دراز بکشم بلکم حالم بهتر بشه. قبلنا که سعی در پنهان کردن بیماریم داشتم محل کار ی دفعه سر گیجه میومد سراغم . بعدها یکی از دوستانم بهم گفت کارات شبیه معتادا بود . گاهی قیافت زرد و بی حال و لرزش دست داشتی و چشاتو میبستی و گاهی هم خیلی پر انرژی و خندون و فعال . البته پنهان کاری من باعث شده بود که همکارم اینجوری فک کنه خخخ اگر که از همون اول میگفتم و مخفی کاری نمیکردم خیلی بهتر بود . الان هر وقت حس کنم حالم بده اصلا سر کار نمیرم ههههه
    تو هم زرنگ باش و با افتخار بگو من نابینا هستم . به پیر به پیغمبر هیچ فرد بینایی با دیدن عصا دست کسی با تحقیر به صاحب عصا نگاه نمی کنه. حتی اگر شیک و پیک باشه به بقیه میگه یاد بگیرید ازش هههه

  9. 9
    مریم شیبانی says:

    سلام
    آخی درکش می‌کنم. منم یه روزائی همین شرایطو داشتم ولی من هیچ وقت مشکلمو قایم نکردم.
    اگه می‌خوای اتوبوسو بخونی و نمی‌بینی بگو آقا ببخشید یا خانم ببخشید من کم بینام و نمی‌تونم بالای اتوبوسو بخونم می‌شه کمکم کنید؟
    بهتره اینجور وقتا که می‌خوای کمک بگیری از یک آدم عاقل و بالغ سوال کنی. بهتره از پسر بچه‌ها و پسرای نو جوان سوال نکنی اونا شیطونند و ممکنه باعث آزارت بشند.
    به فامیل و دوست و آشنا هم مشکلتو بگو. چرا خجالت می‌کشی. ببین هر چی سنت بگذره ممکنه بینائیت کم‌تر بشه زودتر بگو خودتو راحت کن
    حالا یه عصائی هم بذار تو کیفت. چی می‌شه مگه؟
    یه وقتائی یواشکی لازمت شد درش میاری استفاده می‌کنی
    بعد شاید اصلا خوشتم اومد یواشکیو تبدیلش کردی به علنی
    تو که تو شهر بزرگی کی تو رو می‌شناسه بابا!
    ببین من توی یه شهر خیلی کوچیک زندگی می‌کنم و منم مشکلم از شب شروع شد
    الآن نه که بخوام همه جا عصا داشته باشم ولی سعی می‌کنم برش دارم یه جاهائی به کارم اومده
    موفق باشی کوچولو

  10. 10
    s313 says:

    سلام به دانش آموز خوبمون به قول پسر خاله ی کلاه قرمزی نترس نترس نترس بچه جون برو برو برو بازم به میدون خخخخ اینم گفتم برای اینکه شاد بشی آقاپسر گل یا دختر خانم نازنین . شاید زیاد تجربه نداشته باشم ولی تنها راهنمایی که میتونم بهت بکنم اینه که فقط خودت باش سعی نکن به بقیه یه کس دیگه را معرفی کنی اینجوری خودت ضربه میبینی. هرجا هستی موفق باشی

  11. 11
    سجاد نبی لو says:

    سلام به شما دانش آموز گرامی داشتم دیپلم می گرفتم بیماری آر پی اومده بود سراغم که من نه اسمش رو می دونستم نه متوجه مشکل بیناییم بودم تاریکی تو فضا های سر پوشیده همونطور که خودت گفتی باید کمی صبر میکردی تا درست بشه چشمهات ندیدن تو نور شدید نور کم و خلاصه داستان داشتم مثل شما که نمی تونستی بگی چرا که مثل بقیه داشتی دیپلم از دبیرستان عادی میگرفتی امتحان ریاضی بود که شماره صندلی بهم دادن شماره رو به زور پیدا کردم و وقتی ورقه رو گذاشتند جلو روم خط هاش رو ندیدم صندلی من تو نور شدید بود به مراقب گفتم اینجا نور داره من مشکل دارم میشه برم یک جای دیگه بشینم گفت می خواهی تقلب کنی فکر کردی من بوقم گفتم نه بابا جام رو عوض کرد و تا آخر سر وایستاد بالا سرم و رفتنی گفت نتونستی ها ها ها من هم چیزی نگفتم و رفتم مشکلاتم شروع شده بود شما هم فکر کنم آر پی داری من به هزار زحمت تونستم خودم رو ثابت کنم که مشکل بینایی دارم اولبرو موسسه آر پی چشم مشکل چشمت رو بفهم بعد شروع کن همون طور که دوستان گفتند اطلاع رسانی کن عصا بگیر هر چند نخواهی استفاده کنی برو تو جمع نابیناها که یک روزی میری این راه نرفته رو خودت باش این راهی که ما ظرف چند سال بعد رفتیم تو با سرعت برو به نفعت هست و خجالت و غیره رو بی خیال از خانواده شروع کن اونا خودشون به بقیه میگن نگران نباش الان من نابینای مطلقم و خوب نمیشه کاریش کرد هر چه زود تر بهتر موفق باشی

  12. 12
    سیمرغ says:

    سلام آقا پسرِ عزیز دختر خانومِ گلِ گلاب مشکلِ تو دقیقن مشکلِ من تو دورانِ بچه گیمِ من از خودم از خانواده از اهالیِ کوچه از همه خجالت میکشیدم که یه نیمه بینام تکلیفم با خودم روشن نبود میبینم یا نمیبینم خیلی وقتها هیچ مشکلی پیش نمیومد اما گاهیَم که با تمامِ سعیی که میکردم که مشکلی پیش نیاد اما گاهی دوچارِ بّجور درده سر میشدم از بدِ هادسه هیچ کس هم من رو راهنمایی نکرد چه خانواده چه تو مدرسه میترسیدم با کسی مشکلم رو مترح کنم تو حالا موقعیتت خیلی با من و اَمساله من فرق میکنه اشخاصِ زیادی هستند که میتونند راهنماییت کنند زمانی که بیرون میری به خصوص شبها عصا رو همراهِ خودت داشته باش سعی کن جهت یابیت رو بدونِ دیدن تقویت کنی ممکنِ مثلِ من کم کم قسمتِ عمده ای یا تمامِ بیناییت رو در سالهای آینده از دست بِدی اعتمادِ به نفث رمزِ کارِ پس سعی کن اعتمادِ به نفثت رو تقویت کنی معذرت میخام هیچ وقت راهنمای خوبی نبودم کامنتهای همین پست رو دنبال کن از تجربیاتِ این پیره مردا و پیر زَنایِ لت و پار چیزای زیادی دست گیرت میشه موفق باشی

  13. 13
    مهدی 313 says:

    سلام. این دوران رو منهم تجربه کردم. با این تفاوت که خجالت نمی کشیدم و کم بینایی یا مشکل بینایی ام را بیان می کردم. فکر کنم این موضوع به خانواده بیشتر برمی گردد. اینکه آیا فرزند را برای قبول و پذیرش این مشکل آماده کرده اند یا سعی در پاک کردن صورت مسئله دارند. نکته ای اساسی را منتشر کردین که احتیاج به مشاوره و فرهنگ سازی برای این شخص و خانواده و صد البته جامعه دارد.
    سپاس و تشکر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

one + 4 =