کفش سیندرلا

کلاس دوم ابتدایی بودم. دوستم سمیرا ی جفت کفش پاشنه بلند داشت که وقتی راه میرفت تق تق صدا میکرد. منم دلم میخواست ی کفش داشته باشم که وقتی راه میرم تق تق صدا کنه. مدتی گذشت. قصه سیندرلا رو بارها برام گفته بودن یکی که خیلی اون برام طعریف میکرد دختر خاله ام بود. از اون موقع به بعد دیگه فقط ی کفش پاشنه بلند تق تقی نمیخواستم. من ی جفت کفش شیشه ای مثل کفشهای سیندرلا آرزوم شده بود. بازم ی خورده دیگه گذشت. ی روز گرم تابستونی من و مادرم به خونه عموم رفته بودیم. دختر عموم سمانه که اون روزا هم بازی بودیم و اتفاقا خیلی نسبت به هم احساس رقابت داشتیم گفت دیروز رفتم بازار برا جشن عقد دختر عمه ی جفت کفش قشنگ خریدم. بذار بهت نشون بدم. به کفش ها دست کشیدم. واااای خدا چه قدر خوشگل بودن. پاشنه داشتن و کف اونا طوری شفاف بود که احساس میکردم از شیشه درست شده. انگار همونی بود که همیشه میخواستم. کفش سیندرلا. گفتم مامان من ی کفش مثل کفش سمانه میخوام. گفت نه ولش کن رنگ سرمه ای برا تو قشنگ نیست. سمانه گفت کرم رنگش رو هم داره. گفتم مامان پس همون کرم رنگش برام بگیر. گفت باشه فردا با بابات برو بخرش. اتفاقا زنعموم برا من و سمانه دوتا پیراهن صورتی دوخته بود تا روز جشن عقد دختر عمه بپوشیم. لباسهای ما خیلی قشنگ بود و من خوشحال بودم که با اون کفشا خوشگلیم کامل میشه و میشم مثل سیندرلا. پدر قول داد که فردا قبل از شروع جشن من میبره و اون کفشا رو میخریم. ولی فردا بعد از ظهر هرچی منتظر موندم نیومد. تا اینکه پسر عمه ام که برا کاری اومده بود خونمون گفت بابات امروز خیلی کار داره و فرصت نمیکنه بیاد. زدم زیر گریه. گفتم من نمیرم جشن. مادرم گفت حالا حتما باید اون کفشا رو داشته باشی؟ مگه کفشای خودت چشه؟ گفتم نمیخوام. اگه من اون کفشا رو نداشته باشم سمانه از من خوشگل تر میشه. گفت اصلا اینطور نیست. من آروم نمیشدم. پدرم اومد و وقتی دید گریه کردم گفت من فراموش کرده بودم چرا بهم زنگ نزدی؟ گفتم علی گفت خیلی کار داری و نمیشه بیای. گفت علی بهت دروغ گفته. سوار موتور شدیم و رفتیم و اون کفشا رو خریدیم. آماده شدم تا با مادرم به خونه عمه بریم. کفشای نو رو نپوشیدم تا کثیف نشن و اونجا عوضشون کنم. توی جشن سمانه دستم گرفته بود و دیوارای تزیین شده و سفره عقد رو بهم نشون میداد و منم که خیلی به اینجور چیزا علاقه داشتم با اشتیاق به اونا دست میکشیدم. همه به ما بخاطر لباس و کفش ی جورمون میگفتن دوقولوهای افسانه ای. و اون روز یکی از بهترین روزای دوران کودکی من شد.
حالا که سالهاست از اون ماجرا میگذره وقتی بهش فکر میکنم فقط لبخند میزنم. به اینکه چهقدر آرزوهای دوران کودکی رنگی و قشنگ بود. چهقدر ساده و چهقدر دوست داشتنی. حتی اگه حس حسادت هم وجود داشت خیلی زود فراموش میشد و حسادت های ما اصلا مثل الان نبود که اذیتمون کنه.

درباره دختر نیلگون

پریسا ناسوتی هستم 24 ساله دارای مدرک کارشناسی رشته زبان و ادبیات انگلیسی از دانشگاه اصفهان در حال حاضر شغلی ندارم. نابینای مطلق هستم. پیانو کار میکنم و چند ماهی است نویسندگی را بطور جدی شروع کرده ام.

این نوشته در اجتماعی, خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, کودکان و نونهالان ارسال و برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

22 پاسخ به کفش سیندرلا

  1. 1

    درود. یاد بچگی به خیر.
    یادمه او موقع که بچه بودم یه دختر عموی کوچاکولو داشتم به اسم مهتاب.
    البته الآنم هستشااا.
    این چشاش بادُمی بود.
    یه بار باباش نازش کرد و بهش گفت قربون چشمای بادُمیت برم دخترم.
    او وقت او بچه هم گریه راه انداخته بود که همی الآن من بادام میخوام.
    حالا فک میکنی کی بود. تقریباً نصب شب خَخ.
    بعد فرداش مامانش بهش گفته بود تو اصن چشات بادُمی نیست و او بچه هم باور کرده بود خَخ.
    واقعاً یاد بچگی خیلی خیلی به خیر.
    راااستی مدااال فراموش نشه.
    اووووووول.

  2. 2
    نازنین says:

    سلام
    اتفاقا منم تو بچگیم کفشی که تق تق صدا کنه دوست داشتم، ولی الآن دیگه اصلا با کفش پاشنه بلند نمی تونم راه برم و تعادلم رو حفظ کنم.
    اینطور که معلومه شما و دختر عموتون اصلا نسبت به هم حسود نبودید. حسادت اینه که من نوعی بگم حالا که من فلان چیزو ندارم، فلانی هم نداشته باشه. در صورتی که دختر عموتون شما رو راهنمایی کرده که کفش فروشی کفش کِرِم رنگ که براتون مناسبتر بوده رو هم داشته. شما فقط می خواستی کمتر از دختر عموتون نباشی و صاحب این نوع کفش هم بشی. حس رقابت و حس حسادت کاملا فرق فوکوله گلم.
    خاطرۀ جالبی بود. مشابه اینا برای من هم تو بچگیم اتفاق افتاده. موفق باشی عزیزم.

    • 2.1
      دختر نیلگون says:

      سلام نازنین جان. منم دیگه نمیتونم کفش پاشنه دار بپوشم. هم تعادلم بهم میخوره و هم پاهام درد میگیره. ی دوست دارم که اتفاقا اونم نابینا است پاشنه کفشاش تا حدی بلند و باریکه که مامانم میگه منم جرات نمیکنم اونا رو بپوشم. حق با شماست حسادت با رقابت فرق میکنه. من تو زندگیم زیاد حسرت داشته های دیگران خوردم ولی هیچ وقت آرزو نکردم که اونا هم داشته هاشون از دست بدن حتی اگه ازشون چندان خوشم نیومده باشه.

  3. 3
    غزل غزل says:

    سلام. یاد بچگی بخیر که خوشیهاش ماندگار بود و بدیهاش رفتنی. شاد باشی دختر نیلگون!

  4. 4
    مهدی 313 says:

    سلام. بچه گی کردن در بچه گی عالمی دارد. حیف که الان ظاهرا بزرگ شدیم و گرنه من خیلی دوست دارم هنوز در عالم بچه گی سیر کنم.

  5. 5

    سلام
    قبول دارم حرفتونو. یاد کودکی با همه ی خاطراتش به خیر.
    مرسی بابت پست زیبایی که گذاشتید
    شاد باشید

  6. 6
    ابراهیم says:

    سلام فقط میتونم همراه یه آه کوچولو بگم یاد بچگی بخیر و نوشتتو لایک کنم
    موفق باشی

  7. 7
    رهگذر says:

    حسرتهای بچگیمو یادم انداختی. عجب دورانی داشتم من یکی دیگه. هرگز دلم نمیخواد برگردم به بچگیام. یه دوره ای از زندگیم قبل مدرسه پشت ویترین کفش فروشی می ایستادم و آرزو میکردم. خدایا یه آرزو دارم. یه کفش نو میخوام. مهم نبود سیا باشه سفید باشه زرد باشه. فقط سوراخ نباشه که زمستون بود و سرد.

  8. 8
    پریسا says:

    سلام دختر نیلگون! کفش های به قول اون زمانم تق تقی، اون هم شیشه ای، خدایا چه شبیه بودن رؤیای من و تو! عاشق تق تق کفش ها بودم! حس می کردم اگر جنس کفش از اون شفاف های مخصوص که دست روی کف هاش لیز می خورد نباشه به تق تقی بودنش توهین میشه خخخ! اون زمان دیدم خوب بود ولی جنسی که با لمسم قشنگ نبود رو قبولش نداشتم. بلد نیستم توضیح بدم بچه های نابینا می دونن چی میگم. نازی دختر عموت! چه تصور قشنگ و قشنگ و قشنگی دارم از اون لحظه ای که دست هم رو گرفته بودید و شبیه۲تا فرشته اون دستت رو روی دیوار های تزئین شده می ذاشت تا۲تایی با هم لذت زیبایی ها رو ببرید! این خیلی قشنگه خیلی! اون قدر قشنگه که دلم می خواست می شد دست هام افتخار بغل کردن اون۲تا فرشته با لباس های شبیه به هم رو پیدا می کردن! خاطره قشنگی بود. ممنون از اشتراکش!
    پیروز باشی!

    • 8.1
      دختر نیلگون says:

      سلام پریسا. بله کاملا میفهمم چی میگی. وااای دوتا فرشته. نمیدونی چهقدر از این تشبیه ذوق کردم. کاش منم میتونستم مثل تو همه چیز رو انقدر قشنگ ببینم. ممنون از حضورت

  9. 9
    پسر پاییز says:

    امیدوارم مثل سیندرلا لنگه کفشتونو گم کنین و اونوقت وسط کاخ خوشبختیها پیداش کنین

  10. 10
    وحید says:

    سلام.
    واقعا خاطرات بچگی بخیر.
    ممنون از بابت پست و تبریک بخاطر قلم زیبا و روانتون.
    شاد باشید.

  11. 11
    بانو. says:

    سلام بر سیندرلا صورتی عزیزم
    چقدر دوران کودکی هامون قشنگ بودند, شکلک بانو غرق کودکی هایش می شود و یه جفت کفش آبی آسمونی, دقیقا آسمونی که متأسفانه کف و پاشنه هاش لیز بود و نتونست زیاد بپوشدشون چون یه بار باهاشون لیز خورد ولی هنوز که هنوزه عاشق رنگ آبی اون کفش هاست و خوشحاله که توی زندگیش داشته اون آسمونی ها رو…..
    یه چی بگم بهم نخندی خخخخخ من از بعد اون کفش ها همیشه دوست داشتم هر کفشی می خرم عکسش رو بگیرم و یه کلکسیون از عکس کفش هام درست کنم خخخخخخخخخخ

  12. 12
    علاء الدین says:

    سلام!
    با دخترعموتون چه رقابت دوستانه‌ای داشتید. من هم از اون لحظه‌ای که دست در دست هم توی جشن می‌چرخیدید خیلی لذت بردم. امیدوارم این دوستی خویشاوندی همچنان پایدار باشه.

  13. 13
    شادمهر says:

    سلام جالب بود و فقط میتونم بگم یادت بخیر کودکی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

forty six + = fifty four