این موتوریه که دمِ عصای همه میخوابه

سلااااااااام به همه.

حالتون چه طوره؟

با هوای پاییزی چی کارا میکنید؟

من که گفتم برم بیرون تو این هوای دو نفره یه قدمی بزنم. البته من فعلاً یه نفرم چون اون یکی نفرم هنوز خونه ی باباشه خخخ.

خب بریم ببینیم چه خبره!

بَهبَه! عجب هوای خوبی! چه قدر قدم زدن خوبه.

شترق.

یا خدا این دیگه چی بود؟

بابا یواش مگه کورییییییی؟ آآآآخ پهلوم! آآآآخ دستم! آآآآخ مُردَم!

خب اولاً کور نه نابینا. دوما! شما کی هستی که فقط صِدات هست و تصویرت نیست. سوماً خب نابینام که عصا دستمه دیگه! پس فکر کردی با این عصا توپ بچه ها رو از درخت میارم پایین؟

مرد حسابی چیچی رو تصویرت نیست؟ من موتور به این گُندِگی رو نمیبینی اینجا دراز به دراز پخش زمین کردی آیا؟ تازه خوابم برده بودااااا! آآآآآخ دارم میمیرم!

ای باباااا! حالا گفتم کیه داره حرف میزنه؟ کلی وقت بود دیگه با چیزی حرفم نشده بود راحت بودمااااا! حالا طلبکارم هستی؟ پیاده رو مگه جای خوابه آخه؟

به من چه! مگه من خودم اومدم تو پیاده رو؟ خب رانندم من رو اینجا گذاشته رفته. من که نمیتونم خودم پاشم برم تو خیابون؟ فکر کنم دنده هام شکسته. دارم تلف میشم خدااااااا!

حالا انقدر کولیبازی در نیار! همچین میگه انگار با دویست تا سرعت زدم بهش. تو همینطوریش صبح تا شب صد بار میزنی به آینه و سپر ماشینا صِداتم در نمیاد. حالا ما یه هول کوچیک بهت دادیم دنده هاتم شکست آیا؟

باباااااااا! چرا تو حرف توی کَلَت نمیره؟ من اختیارم دست کسیه که سوارم شده نه خودم! تو از کجا میدونی وقتی میخورم به ماشینا دردم نمیاد؟ یه جای سالم تو بدن من بدبخت نمونده. الآنم که میبینی دارم درد میکشم به خاطر اینه که دو سه روز پیش صاحبم تو اتوبان لیز خورد افتاد زمین. به جان خودم مرگ رو جلوی چشام دیدم. همچین خوردم زمین که دیگه هیچ شانسی واسه زنده موندن برای خودم نمیدیدم. ولی بالاخره من رو بردن پیش دکتر و یه کم بهم رسید. زنده موندم ولی هنوز درد داشتم که الآنم تو اومدی زدی من رو انداختی زمین. خدایا من رو بکش راحتم کن از دست این آدماااااا!

آخی دلم برات کباب خواست. چیز یعنی کباب شد. خب گناه داشتی که! ولی تقصیر منم نیست. ببین پیشونی منم یه کم زخمی شد. این تلق رو فرمونت گرفت به سرم زخمیش کرد. من که مریض نیستم بزنم تو رو بندازم. خب اینجا پیاده رو هست. اسمش روشه. یعنی محل رفت و آمد عابران پیاده. نه پارکینگ موتور و ماشین و گاری و صندوق میوه و هزارتا چیز دیگه. تو خودت شاید مقصر نباشی. ولی ما هم دلمون پره. یه پیاده رو نیست که از شما موتورها خالی باشه. همه جا هستید. حالا تو که الآن وایستاده بودی. خیلی از همنوعان تو توی پیاده رو ویراژ هم میدن. هیچ کس هم نیست بگه بالای چراغتون ابرو هست. ما شا الله زیادم هستید. سرعت تکثیرتون از حشرات موذی هم زده بالا! اگه مملکت ما تو همه چیز اندازه ی ساخت شماها سرعت داشت الآن تونسته بودیم به جُز زمین پنج شش تا سیاره ی دیگه هم برای زندگی انسان کشف کنیم.

بنده ی خدا این که چیزی نیست. صاحب من تا حالا چند بار از روی پل هوایی هم رد شده.

جااااان؟ چه طوری اونوقت؟

بعضی از این پل هواییها به جای پله شیب دارن. من خیلی وقتها از رو اونا رد شدم رفتم اون طرف خیابون.

اونا که پایینشون میله داره که مثلاً فقط آدم پیاده بتونه ازش رد بشه. تو چه طوری تونستی از بین اونا رد بشی؟

برو بینیم بابا. من بدبخت هنوز خودمم نمیدونم چه طوری از بین این میله ها رد میشم. هرچی حساب میکنم میبینم عرض من از فاصله ی بین دوتا از این میله ها بیشتره. ولی باور کن همچین این صاحب من از بین اینا با من رد میشه که خودمم هنوز به رمز این موفقیت پی نبردم. قانون ریاضیات رو هم این صاحب من تونسته با من به چالش بکشه. همچین راننده ی توانمندی دارم من.

عجب! حالا تو میدونستی این موزائیکهایی که رنگشون فرق میکنه و شکل خط برجسته هستن برای چی هستن که تو گرفتی روشون خوابیدی آیا؟

معلومه که میدونم! تو ما موتورها رو دست کم گرفتیهاااا!

خب بگو ببینم برای چی هستن؟

خب معلومه! برای این که زمستونها که برف میاد، راننده ی ما که با ما میاد تو پیاده رو، از رو اینا بره که لیز نخوره.

واقعا تو فکر میکنی کار این موزائیکا اینه آیا؟

خب آره دیگه؟

واقعاً متأسفم برات. بگیر که اومد.

آآآآآآخ! لاستیکم ترکییییید. خب چرا میزنیییییی؟

به خاطر این که همیشه یادت بمونه که این موزائیکا برای رفت و آمد ما نابیناهاست نه واسه رفت و آمد توی احمق و راننده ی احمقتر از خودت. حالا راه رفتن تو سرت بخوره. دیگه قرار نیست با خیال راحت بگیری روشون بخوابی که من بیام این شکلی بخورم بِهِت. حالا فهمیدی اینا برای چی هستن یا یه جور دیگه بِهِت بفهمونم؟

نه نه نه. به خدا فهمیدم. خودم که هیچی، تمام اجدادم هم فهمیدن. فقط تو نزن.

آفرین موتور خوب! حالا که فهمیدی بلند شو از سر راهم برو کنار میخوام برم دنبال زِندگیم.

خب من که نمیتونم بلند شم! تازه درد هم دارم. آآآآخ.

نکنه توقع داری من بلندت کنم؟

خب چی میشه؟ مگه این شاعرتون نمیگه چو ایستاده ای دست افتاده گیر؟

آهان! تو چو ایستاده ای دست افتاده گیرو بلدی، بعد میگی این موزائیکا رو ساختن که روش لیز نخورییییی؟

خب چی کار کنم؟ این رو یه بار از زبون یه مسافری که صاحبم سوار کرده بود شنیدم. حالا بلندم میکنی یا نه؟

مگه چاره ی دیگه ای هم دارم؟ همچین خودشو ولو کرده وسط پیاده رو که انگار زخم شمشیر خورده. پاشو ببینم.

آآآخ! یوااااااش! بابا درد دارم میفهمیییییی؟ آآآآآخ از فرمونم نگییییر!

پس چی کار کنم؟

با یه دستت فرمونم رو بگیر با اون یکی دستت صندلیم رو بگیر بعد بلندم کن.

خب بیا. چه سنگینم هستیااااااا!

آخییییش دستت درد نکنه. حالا جکَم رو بزن.

جکِت دیگه کجاته؟

همون زیر بین دوتا لاستیکام رو با پات بگردی پیداش میکنی. آهان، یه کم عقبتر، آره خودشه. پاتو بذار پشتش فشارش بده طرف زمین.

خب دیگه چی کار کنم؟

حالا پات رو بر نَدار که در نره. فقط خودمو با دست هول بده به سمت عقب که برم رو جکَم وایستم. آفرین. دیگه حل شد. تو هم خوب بلدیهااااا!

پس چی؟ من تو بچگیم کلی با چندتا از فامیلامون که موتور داشتن موتور سواری کردم. انقدر حواسمو پرت کردی که عصام از دستم افتاد نمیدونم چیکارش کردم.

بذار ببینم کجا انداختیش! این طرف که نیست. یه کم فرمونم رو بِچَرخون ببینم اون کنار نیست؟

بیا ببین.

آهان پیداش کردم. برو سمت راست، حالا برو جلو، جلوتر، یه کم دیگه، آهان همونجاست.

خب من دیگه باید برم.

کجاااا؟ وایستا صاحبم داره میاد تا یه جا بِرِسونمِت.

نمیخوام. خیر سرم اومده بودم قدم بزنم. یه طوری شده که یه قدم زدن هم که حق هر آدمیه تو این مملکت از ما گرفته شده.

نمیدونم چی بگم. از من که کاری برنمیاد. اگه دست خودم بود نه تو پیاده رو میومدم، نه رو پل هوایی میرفتم، نه از بین میله ها رد میشدم، نه تو پیاده رو پارک میشدم. ولی هیچ کدوم اینا دست خودم نیست.

میدونم. اونایی هم که دست خودِشونه وضعشون بدتر از تو نباشه بهتر از تو نیست. خب من دیگه برم. امیدوارم زود دردات خوب بشن.

مرسی. منم امیدوارم زودتر اوضاع بهتر بشه.

زیاد امیدوار نیستم. ولی به هر حال ممنون. خداحافظ.

خداحافظ. راستی مواظب باش چند متر جلوتر یه موتور دیگه هست. نخوری بهش؟

شهروز حسینی

درباره شهروز حسینی

سلام دوستان. من شهروز حسینی، متولد 21 فروردین 1368 در تهران هستم و از همون بدو تولد دیدم که نمیبینم. تحصیلاتم رو تا پیش دانشگاهی در مدرسه ی شهید محبی گذروندم و پیش دانشگاهی رو تلفیقی خوندم. فارغ التحصیل رشته ی فلسفه ی غرب در مقطع کارشناسی از دانشگاه آزاد واحد تهران شمال هستم. صنایع دستی معرق کاری و سفالگری و قالیبافی رو تا حدود زیادی یاد گرفتم. پیانو هم میزنم. سال نود یکی از پایه گذاران کانون نابینایان حس اول در فرهنگسرای معرفت در تهران بودم که به دلیل عدم حمایت لازم از طرف شهرداری منحل شد. اول بهمن نود و پنج، با یکی از همنوعان و هم محله ایهای خودمون، یعنی پریسیما ازدواج کردم.
یه پرسپولیسی 2 آتیشه هستم و غذای مورد علاقه ی من هم فسنجونه. کسایی هم که میخوان از طریق اسکایپ با من در تماس باشن آیدی من اینه.
hosseinishahrooz25
ایمیلم هم هست:
hosseinishahrooz@gmail.com
امیدوارم دوستای خوبی برای هم باشیم.
مواظب خودتون و خوبیهاتون باشید.

این نوشته در اجتماعی, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, طنز ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

60 پاسخ به این موتوریه که دمِ عصای همه میخوابه

  1. 1
    پریسا says:

    سلام. عجایب صنعتی دیدم در این شهر. همیشه موتور به ملت می زد حالا نفر به موتور زد عجب هم زد ها!
    طفلک جفت قهرمان های داستانت! دلم واسه جفتشون گرفت! ولی۱چیزی! ای کاش اجسام گاهی واقعا می تونستن به زبونی که ما بفهمیم حرف بزنن. لازم می شد. شاید اون زمان موتورها به موقع به صاحب هاشون هشدار می دادن و پیاده رو ها هموار تر می شدن!
    موفق باشی!

  2. 2

    سلام عالی بود واقعاً این مشکلی هست که همه ی ما با اون درگیریم! تازه من یهبار داشتم میرفتم یه ماشین از پیادهرو رد شد!
    من نمیدونم چرا واقعاً چیجوری تونست؟ نزدیک بود بزنه شل و پلم کنه! خیابون دقیقاً واسه چیه که این از اینجا رد شد نمیدونم! به هر حال که این مشکل هست و فکر نمیکنم حالا حالاها حل شه! باز هم برای پست ممنون موفق باشید.

  3. 3

    یادم رفت بگم عسام با یکی از این موتورها شهید شد! خخخخخخ! بهزیستی هم که کلاً به هر نابینا سالانه یه عسا میده! که تازه اگه بده! دو سال پیش یکی ازشون گرفتم میزدی زمین تا میشد! عجب اسایی بودا! همینجوری میخواست خورد شه! بیشتر از این سرتون رو درد نمیارم فعلاً بای!

  4. 4
    ابراهیم says:

    سلام عالی و خواندنی
    همیشه این یه مشکل بزرگ بوده
    تو تهران دو سه تا عصامو همین موتور ازم گرفت و بی اینکه رانندش ککشم بگزه میگذاشت و میرفت
    بیشتر باش و شاد باشی

  5. 5
    یاسر کرماجانی says:

    سلام شهروز عزیز. متن زیبا و تأمل بر انگیزی بود البته برای افراد عادی. به نظرم میاد خیلی لازم و شایسته هست که این متن در آستانه روز عصای سفید و با توجه به تصویب قانون مربوط به اون در هیئت وزیران، در سایتهای خبری و فضای مجازی منتشر بشه. مثلاً سایتهای پربازدید خبری همچون تابناک. میزان تولید محتوا در این ارتباط حد اقل توسط خود نابینایان خیلی کمه. ممنون.

    • 5.1

      سلاااااااام یاسر.
      خوبی؟ از این طرفاااا!
      خب کاری نداره که. خودت کپیش کن ببر هرجا دلت میخواد منتشرش کن. فقط اسم گوشکن رو آخرش به عنوان منبع بزنی حله.
      کلی خوشحال شدم اینجا دیدمت. به داوود و بقیه ی خانواده ی خونگرمت هم سلام برسون.
      پیروز باشی.

  6. 6
    پوریا نامدار پوریا نامدار says:

    به به سلام داداش شهروز. هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها. همه چیز دیده بودم اما ندیدم موتور حرف بزنه عالی بود خداییش ایول

  7. 7
    رهگذر says:

    داداش زن داداشم چن هفته پیش داش از خیابون رد میشد یه بچه با موتور اومد زد بش پهنش کرد کف خیابون. خخخخخخخخخخخخخخ. چن شب بیمارستان بود بدبخ. من اگه پسر بودم هیچوق موتوری نمیشدم. خر میخریدم پیتیکو پیتیکو میرفدم دانشگاه و میومدم پیتیکو پیتیکو.
    امضا: رهگذر دوستدار طبیعت

    • 7.1

      سلام عمه. تا جایی که ذهنم یاری میکنه اونی که پیتیکو پیتیکو میکرد اسب بوداااا! برای خر هیچ صدای راه رفتنی تعریف نشده گذاشتن هرکی با خلاقیت خودش تعریفش کنه خخخ.
      به هر حال کار خوبی میکنی. مرسی که هستی.
      موفق باشی.

  8. 8
    کاربر 2017 کاربر 2017 says:

    سلام یه بار یکی از این موتورسوارا اومد داخل پیاده رو از دور داشت با سرعت میومد پیاده رو شلوغ بود. کناری ایستادم با عصا طوری وانمود کردم که انگار دارم راه میرم به طرف اون اومد از من رد بشه کوبید به دیوار خورد زمین تا اومد بمن حرفی بزنه کلی مردم بهش خنیدن و سرزنشش کردن که مگه پیاده رو جای اومدن…

  9. 9

    خَخ. عااالییی بوووود. راااستی چند تا جلوتر یه کامنت هست, بهش جواب بده.

  10. 10
  11. 11
    محمد جواد عسکری بشکانی says:

    سلام.
    شعار من در رفت و آمد این است: «پیاده رو خطر داره، هزارتا درد سر داره.»
    از این رو بیشتر از درازای خیابان میروم، نه از پیاده رو.

  12. 12
    محمد جواد عسکری بشکانی says:

    راستی اگر موتور را انداختی زمین حقش بود، تا خداوند (صاحب)ش بیاید و یک جای حساسش بسوزد.

  13. 13
    رعد بارانی رعد بارانی says:

    اگه با اون عصات دو سه بار محکم میزدی توی سر موتور میفهمید که دنیا دست کیه و اونقدر بلبل زبونی نمی کرد هههه

  14. 14
    وحید says:

    سلام .
    راستی مدل موتورش چی بود؟ سی جی بود یا نه؟ .
    موفق باشید

  15. 15
  16. 16

    سلااام بر همسر نویسنده خودم
وای که چقدر دلتنگ این مدل نوشتنات بودم! خیلی خوب نوشتی مثل همیشه زیبا و دلنشین
بیچاره موتورو چرا زدی؟ اون که نمیتونه با صاحبش حرف بزنه همه که مثل تو از زبان اشیا سر در نمیارن وایمیستادی صاحبش میومد حالشو جا میاوردی خخخ
راستی حواست باشه که حواسم بود که ادامو دراوردی خخخ
بازم برامون بنویس
بااای

  17. 17

    سلام
    آخ گفتید!
    ما هر وقت میریم بیرون, مثلا میخوایم تا چهار راه نور بارون پیاده روی کنیم, هم موتور و هم ماشین سر راه مون پارک شده.
    خیلی جالب بود, کلی خندیدم
    راستی, دلم برای نوشته های شما تنگ شده!

    • 17.1

      سلام خانم کاظمیان.
      مدتها بود ننوشته بودم یه کم از دوران اوجم فاصله گرفتم خخخ. واسه همین خیلی خوب در نیومد. فقط خواستم یه اعلام حضوری کرده باشم.
      به هر حال ممنون از لطف و حضورتون.
      پیروز باشید.

  18. 18
    میرهادی says:

    سلام بر شهروز حسینی. نوشتت خیلی خوب بود. لذت بردم.
    اما موتوریهای محله ی ما منو میشناسن؛ بس که موتوراشونو با پا به هوای اینکه نمیبینم پرت کردم. خیلی حال میده.

  19. 19
    مهدی 313 says:

    سلام شهروز جان
    خیلی حال کردم. ممنون
    تازگی ها ظهرها که از سر کار میرم خونه, وقتی از خیابون رد میشم یک پیک موتوری راه افتاده که راننده هاش موتورهاشونو میذارن تو پیاده رو دقیقا روی همین قسمت موزاییکها. چند باری بدجوری خوردم بهشون و دو سه باری هم موتورها افتادند. چند باری به دفتر پیک تذکر دادم و اونها هم قول همکاری میدن. ولی کو گوش شنوا. با این پستت تصمیم گرفتم از این به بعد به هر موتوری که در مسیرمان پارک شده بزنم و بیندازمش. خخخ
    اما جدی رفتم تو این فکر که حالا که راننده های این پیک موتوری گوش نمیدن, چند باری موتورهاشونو بندازم تا برشون دارن.
    منتظر نوشته های خوبت هستم. موفق و شاد باشی

  20. 20
    احمد عبدالله پور احمد عبدالله پور says:

    سلام شهروز
    خوبی یا چطوری با زندگی متأهلی و از هفت دولت آزاد نبودن
    ببینم بازم تو بیخوابی زده به سرت برداشتی تخیلات نوشتی
    چه قد هم بهش شاخ و برگ دادها یکی نیست بگه از زبون خود موتوره هم بیان فرموده
    به هر حال مرسی داش لذت ببر از عصای موتور نشان یا موتور عصا نشان یا همچین چیزایی
    خب فعلاً تا تکی برو از گردش لذت ببر
    منم برم تا کسی نیومده بزنه خورد خاکشیرم کنه
    ما رفتییییم الفراااار شهروز زی زی
    روزت خوش و خدا نگهدار

  21. 21
    شادمهر says:

    سلام شهروز جان هم جالب بود این گفتگو،هم آموزنده ،و هم تأسف بار برای افرادی که به غیر از خودشون به هیچ کس دیگه اهمیت نمیدن
    برقرار باشی

  22. 22

    درود بر آقا شهروز گرامی. مدتها بود دلم برای این نوع نوشتههات تنگ شده بود. آفرین بر تو و روحیه نکتهسنجیت. پیروز باشی.

    • 22.1

      سلام عمو.
      دیگه انقدر بچه ها تو نوشتن قوی شدن که دوره ی ما به سر رسیده خخخ.
      فقط گفتیم یه حاضری بزنیم وگرنه ما از مود افتاده ایم خخخ.
      به هر حال ممنون از لطف و حضورتون.
      پایدار و برقرار باشید.

  23. 23

    سلام شهروز خوش قلم، چه عجب، افتخار دادی، خیلی وقت بود که دلم هوای دست نوشته های روان شما را کرده بود، راستی، پارسال پست چرخ دستی خاطراتت را دادم به یه بچه به عنوان انشا برد سر کلاس، کلی حال کرده بود. دستت طلا و تنت بی بلا.

  24. 24
    محمد‌قاسم کفیلی says:

    سلام یا شهروز
    آقا موتور رو میندازم, به ماشین لگدهای سهمگین میزنم, یه وقتایی هم اگه ماشین روشن باشه زیر لبی حرفای قشنگ قشنگ نثار راننده میکنم.
    حالا اینا که خوبن پیاده روهای خیابون ما یه جوریه, عرضش اندازه عرض شونه یه بچه اول ابتداییه. واسه همین کلا تو خیابونمون از کنار خیابون میرم. حالا این وسط یکی دو بار هم زدن بهم و منم باهاشون یه کم با متانت و ادب نداشته امد صحبت کردم فهمیدن که باید عصا دیدن برن کنار
    دمت گرم آقا.

    • 24.1

      سلام محمد.
      آره منم یه بار یه ماشین پلیس اومده بود تو پیاده رو پارک کرده بود، منم که فهمیدم خود پلیس توشه کلی بلند بلند غر زدم که اینا خودشونم قانون رو رعایت نمیکنن چه توقعی از مردم دارن و این حرفا خخخ. ولی خوشم اومد طرف پرروتر از این حرفا بود تکون هم نداد ماشینو.
      به هر حال ممنون از حضورت.
      پیروز باشی.

  25. 25
    قنبر says:

    درود
    آخه بچه چرا تنهائی بیرون می آیی ؟ تو که همه اینها رو بهتر از هر کداممان می دانی ! پس قصد خودکشی داشتی که رفتی بیرون .بار آخرت باشه .
    قابل توجه زوج خوشبحت این آقا ، خدارو شکر کن که کنار این بزرگوار نبودی والا این عصا به جای اینکه اینور و اونور پرت می شد با تمام قدرت و بصورت ناجوانمردانه و بنا به استدلال و برهان تمام مردهای عالم و علی الخصوص نوع ایرانی اش بر سر بی گناه شما که سرشار از تقصیر بودید حتما فرود می آمد .وای بر من اسناد بالا دستی و محرمانه و فوق سری را فاش نمودم ولی من بی گناهم همین نویسنده عامدا این نوشته رو نوشت تا خودش را از تنهائی برهاند ولی ما را اغفال نمود .
    اما داستانی تلخ : معلم ریاضی راهنمائی بنده که بعدها همکار و همکلاسی دانشگاه شدیم با هم و اکنون بازنشسته است ، خیلی قشنگ داستانی را بیان میکرد که روزهای اول وقتی دوتائی بیرون می روی اگر شی بسیار کوچک و ناچیز به شریک زندگی ات بخورد مرد هزار ناله سر می دهد که ای کاش به من می خورد و هزاران گونه قصه فداکاری سر می دهد کمی بعد تر مثلا شش ماه بعد کمی آرام تر و اگر پایت به چیزی گیر کرد با نگاه کن و دقت کن قضیه ختم بخیر می شود و خدایا یک سال و کمی بیشتر وقتی اینچنین اتفاقی افتاد کوری مگه ، نمی بینی ، نصف سرت چشم است خوب نگاه کن این چه وضعی است حالا هی این همسر بیچاره بیا بگوید که نابینا است مگه مردش معنی و مفهوم نابینا بودن را در آن موقعیت می فهمد ؟! خدا رو شکر شکر شکر که پریسیما خانه بابا بود .
    حالا شهروز خان هی نگو قنبر مگه داشتیم .حالا داشتیم یا نداشتیم شما که با موتور این بلا را وارد کردی خدا ختم بخیر کند با پل ها و اشجار و در و دیوار مغازه ها رو .بدرود عزیزم .

    • 25.1

      سلام.
      مطمئن باشید من اگر بلایی سر خودم بیاد، اگر بمیرم هم نمیذارم یه مو از سر پریسیما کم بشه. خوشحال میشم از این پس فقط در مورد خود پست اظهار نظر بفرمایید. چون یادم نمیاد هیچ وقت با شما شوخی داشته باشم و همیشه برخوردی رسمی و با احترام با شما داشتم. امیدوارم از من نرنجید ولی من ترجیح میدم خودم روابطم رو با هر کس اینجا تنظیم کنم و در مورد شما هم این موضوع صدق میکنه.
      موفق باشید.

      • 25.1.1
        قنبر says:

        درود
        شهروز جان ، من مطمئن هستم اگر نمی نوشتی باز هم می دانستم که در مردی و مردانگی چیزی کم ندارید . حتم بر شوخی که فرمودید دقیقا باز هم نکته شما مورد تصدیق بنده هم هست و همواره با احترام و ادب بوده رفتار شما و بنده هم اگر مواردی بوده که مورد رنجش شما شده ام به دفعات و مکررا پوزش می طلبم و علی رغم تاکیدات شما هنوز پس زمینه هائی در ذهن شما نقش بسته است که خود م یدانید و بنده هم شما را مختار در اینموارد می دانم .راستش بنده خیلی دیر متوجه شدم و خودت هم خوب میدانی که هیچگونه حتی در مطالب سرکار خانم حضور نداشته ام ولی بواسطه فداکاری ها و استمرار فعالیت های سازنده ایشان و رفتار سرشار از ادب و احترام که در نگارش دیدگاه هایم از خودشان بروز دادند و من نمی شناختمشان و بعدها متوجه شدم این بزرگوار هستند و با باخبر شدن از ازدواج با حضرتعالی بسیار خرسند و خوشحال و مسرور شدم که نمی دانم چطور با شما این مفهوم را برسانم .و با حضور شما به عنوان کاربر در این محله و استمرار فعالیتتان نظری بسیار مناسب و در خور شخصیتتان دارم .همواره توصیه می کنم که متعادل باشید .هر طوری که می خواهید مراوداتتان را با بنده تنظیم بفرمائید و بسیار خرسند هستم اما بحث شوخی بخاطر نگارش شما بود و خوب می دانید که وقتی مطلبی منتشر می شود علاوه بر گرو کشی ها و هجوم طرفداران همواره باید خوانندگان جدید هم رجوع کنند که بعضا نیاز به درج کلمات و جملات از این قبیل که ما دو تا نشده ایم و او … هنوز خانه باباش هستش توانست این داستان شما را جلوه خاص ببخشد و در واقع شما با خوانندگانتان با درج این عبارات خواستید که ارتباط برقرار کنید و همین بس است تا بدانید که بازخورد نوشته شما همانطور که نوشته بودم مرا اغفال نمود و از سوی دیگر همان خوشحالی و خرسندی یکی شدنتان .نویسنده خوبی هستید و مرد بزرگوار و بی نهایت مورد احترام و سرشار از ادب و متانت که قابل وصف نیست .اما مواردی هم مشاهده شد که هنوز از بنده علی رغم تاکیدات شما ناراحت هستید و ممنون که این مطلب را در ن نوشته هایتان به اینجانب ابلاغ نمودید و همینجا ضمن اعلام رضایت از ابلاغ مجدد خواسته شما اعلام میکنم که اینجانب بنده دهات هستم و احترام و ادب روستائی خودم را همواره حفظ می کنم .و اگر شما هم نخواهید بنده هستم و نوشته هایتان را می خوانم و از همه آنچه که می خوانم درس زندگی می گیرم .حتما سعی خواهم کرد در رابطه و موضوع بنویسم و این کامنت بالائی هم همین گونه بوده و قطعا هم شما نمی توانید بدون درج عبارت جذاب و عمومی نوشته هایتان را به زور به خورد مردم بدهید .شوخی داریم ، خنده داریم ، غم داریم ، شادیییی هم فراوان داریم .مجموع اینها زندگی هستند که داریم .
        شهروز ما را ببخش و از ما درگذر و … . تند نرو و کمی هم برای ما بامزه باش .دوستت دارم و به بودنت و ماندنت و متون و داستان های زیبایت افتخار می کنم و سعی می کنم که دیگر مزاحمت نشوم و بدرود دوست جوان من .

  26. 26
    وحید says:

    سلام شهروز جان.
    متأسفانه واقعیت داره و کارشم نمیشه کرد. یعنی ملت هر جا برسند هر چی خواستند رو پارک می کنند. وسط خیابون هم که ماشالله دو تا دو تا هم ماشین کنار هم پارک می کنند و اصلا نمی دونی از این ور بری یا از اون ور خخخخخخخخخخخ
    یعنی خاااااک تو مخ این ملت.
    راستی اون وحید بالایی من نیستمااااا خخخخخخخ
    مرسی برای پست جذابت. این جور نوشته هات رو یه جور خاصی دوست دارم.
    همیشه شاد باشی.

  27. 27

    سلااااااااااااام. چه قدر زیبا، چه قدر عالی. وحشتناک خوشم اومد از این نوشته.
    خنده داشت، آدم رو به فکر فرو می برد، نکاتِ اخلاقی هم که نگو و نپرس.
    اگه اجازه میدین این متن رو با اسمِ خودتون تو گروه های تلگرامی و ایمیلی بفرستم. خیلی تأثیر گذاره آقا شهروز. واقعا آفرین به این همه ذوق و قریحه.
    حسودیم شد خداییش.
    آفرین، صد آفرین، هزار و سیصد آفرین.
    لذت بردم.
    مدت ها بود که تو هیچ پستی کامنت نذاشته بودم ولی این یکی بد جور منو گرفت، ولم نمی کنه، دوست دارم شصتاد صفحه فقط بگم آفرین.
    بازم از این متن ها بنویسین، خیلی خیلی با حالن.
    اتفاقا منم به خاطرِ همین چیزاست که وقتی تنهام، هیچ وقت از تو پیاده رو ها حرکت نمی کنم و این موضوع موردِ اعتراض و سرزنشِ برخی راننده ها و مردم قرار می گیره، منم همیشه جوابم اینه: خیلی پیاده رو های درست و حسابی هم دارین که منو حواله میدین بهشون؟
    خصوصا منطقه ی ما که الی ما شاء الله همه چیز توش هست، از پیکنیک و موتور و جعبه ی میوه بگیر تا ناهمواری های ناتمام و بچه های کوچیکی که والدینشون رها کردن تو پیاده رو.
    همیشه و همه جا شاد باشین.

    • 27.1

      سلام پوریا. خب به این غلظتی که تو گفتی این نوشته خوب نبود و این نشون میده که تو خیلی به من لطف داری. اگر مایلی کپی کنی و جایی منتشرش کنی اشکالی نداره. حتی اسم منم نزدی مهم نیست ولی حق معنوی محله رو فراموش نکن و به عنوان منبع آخرش یا لینکشو بذار یا آدرس خود سایت رو.
      باز هم از لطف بی اندازت سپاسگزارم.
      پیروز باشی.

  28. 28
    علاء الدین says:

    سلام!
    مدتی کمتر از نوشته‌های نمکین شما بهره‌مند می‌شدیم. عنوان مطلب که خودش جالب و جذاب بود. متن هم که از همون نوع طنزهای فاخر که مشکلاتو می‌کنه شکلات و به خورد دیگران می‌ده. راستی بزرگترین مشکل ما عدم مناسب‌سازیه یا عدم فرهنگ‌سازی؟!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

thirty one − twenty five =