ایستگاه آخرِ عزیز

یک شب تا شب
به خانه میرسم و در را باز می کنم: سلام.
ولی مثل همیشه صدای آرش را نمی شنوم که می دوید جلویم و با خوشحالی سلام میکرد. صدای نالانی از اتاق خواب به گوش می رسد که سلام می گوید. صدایی خسته و کم رمق.
به اتاق خواب می روم. در حالیکه عصایم را به چوب لباسی آویزان می کنم صدای خس خس سینه ای عفونت کرده گوشم را آزار می دهد: چی شده خانم؟ نبینم خس خس میکنی؟! سلام.
در صدایش بهم خوردن دندانها بر اثر لرزیدن موج می زند: سسسررررددددمهههه. داااارررم میییلرررزم.
متعجب بالای سرش می روم. لحاف را روی سرش انداخته ژاکت پوشیده. دستم را روی پیشانی اش میگذارم. سرد است. برایم نکته مثبتی است. چون تب ندارد: بلند شو بریم دکتر.
دست من را عقب می زند و لحاف را روی سرش می کشد: برو دستهات رو بشور از راه اومدی کثیفِ.
از حرفش جا می خورم و لبخندی می زنم: تو این حالت به فکر وسواسی؟ لباسهات رو بپوش بریم دکتر.
می خواهم لحاف را کنار بزنم که محکم آن را چنگ می زند: نه نمیام. حالا خوب میشم. کلی کار دارم.
اصرار نمی کنم. چون می دانم وقتی بگوید نمی آید از جایش تکان نمی خورد: چرا اینطوری شدی؟ صبح که خوب بودی.
در همین موقع صدای ناله آرش را از اتاق خوابش می شنوم. نگرانی در دلم موج می زند. صدایی شبیه گریه و ناله. مثل کسی که در خواب ناله بزند: آرش چیش شده؟
به سمت در می روم. منتظر جواب همسرم نمی مانم و یک راست به اتاق آرش می روم. دست می کشم و او را روی تختش میابم. در خواب است و ناله می کند. پتویش را کنار انداخته و بیقرار است. کنارش می نشینم: آرش بابایی! چی شده عزیزم؟
اما نا ندارد حرف بزند. پیشانی اش داغ داغ است. در تب می سوزد. یک لحظه بهم می ریزم: خانم لرز داره. بچه تب و لرز داره. چرا اینجوری شده یکهو؟
سعی می کنم خونسرد باشم: آرش بابا!
آرش در جایش جابجا می شود و می نشیند: بابایی تو مدرسه حالم بد شد. خوردم زمین. بی حال بودم. استفراغ کردم. خانم نیرومند زنگ زد مامانی بیاد دنبالم.
چه گزارش کوتاه و مختصر و مفیدی. تقریبا فهمیدم چه شده. صورتش را نوازش می کنم و دستهایش را می گیرم. گرم و داغ است: دکتر رفتین؟
آرش بی حال روی تختش مجدد می خوابد: می خواستیم بریم اما مامانی حالش بد شد.
برمی خیزم و به آشپزخانه می روم. دست و صورتم را می شویم. کتری را از روی گاز برمی دارم. آب آن را خالی می کنم و تمیز بیرون و درونش را آب می کشم. آن را پر کرده و روی گاز می گذارم و زیرش را روشن می کنم و سریع به اتاق خواب می روم: آرش حالش خوب نیستا. بلند شو تا ببرمتون دکتر.
متوجه شدم اتاق خیلی گرم است: مهدی! خیلی سردمه. ببین هیتر خاموش شده.
خاموش نبود و هر دو المنتش روشن و درجه اش تا آخر بالا است: روشنه. آرش چرا تب کرده؟
جوابی نمی شنوم. حس می کنم همه چیز ریخته بهم. انگار دست و پایم را گم کرده ام: نمی دونم چرا اینجوری شده بچه. از مدرسه زنگ زدن حالش خوب نیس و اصلا نفهمیدم خودمو چجوری رسوندم مدرسه. تو برگشت حس کردم حالم خوب نیست و دارم می لرزم.
کمی گرفته می شوم: حتما لباس گرم نپوشیده بودی.
-: حواسم نبود.
چند نفس عمیق می کشم: پس تاکسی میگیرم آرشو میبرم دکتر.
– : نمی خاد. فردا صبح می برمش پیش دکتر خودش. یادت نیس تشخیص اشتباه دفعه قبل چطور شد
بی رمق و بی حال حرف می زند: از اون دوا علفیات درست کن می خورم حالم خوب میشه.
نمی دانستم بخندم یا دو دستی بزنم توی سرم. همین مانده که همسر دستم بیندازد. ولی راست می گوید. این همه ادعایم می شود. برای این و آن نسخه می پیچم آن وقت نتوانم این بحران را حل کنم؟ آن وقت کامبیز می آید می گوید خاک بر سرت.
به اتاق آرش می روم و تشت کوچکش را از روی رختخوابها برمی دارم. آن را پر از آب می کنم. از کابینتی نمک دریا را در می آورم و یک چنگ نمک داخل آن می ریزم و هم می زنم تا نمک در آب حل شود. کمی هم سرکه داخلش می ریزم.
با تشت کنار تخت آرش می نشینم. گاهی در خواب ناله ای خفیف می کند. دستهایش را می گیرم. همچنان داغ است. از کشوی کمدش حوله ای کوچک و تمیز برمی دارم: آرش بابایی! پاشو بشین روی زمین پاهاتو بذار تو آب.
بی حال می نشیند. از تخت پایین می آید. پاچه های شلوارش را بالا می زنم و پاهایش را در آب می گذارد: وااای. بابایی سررردددده.
آب روی ساق پاهایش می ریزم. لرزش در پاهایش را حس می کنم: الان خوب میشی عزیزم. تحمل کن خب؟
آستین هایش را هم بالا می زنم و با دستهای خیس دستهای نرم و کوچکش را خیس می کنم. کمی می لرزد: بابایی خیییلییی سررررددده.
دلم تاب نمی آورد زجر کشیدنش را ببینم یا حس کنم.کاش خودم تب کرده بودم: تا شب چند بار دیگه باید اینکار رو بکنیم. خب؟ حالا بیا با هم حرف بزنیم بگو ببینم چرا تب کردی؟
سعی می کنم با صحبت حواس آرش را پرت کرده تا سردی آب را زیاد حس نکند. حوله کوچک را با همان آب خیس میکنم و به پیشانی او می گذارمکه صدای قل قل کتری را می شنوم: آرش بابایی! بذار پاهات تو آب باشه تا من بیام.
و دوان دوان به سمت آشپزخانه می رومکه در بین راه محکم به کناره مبل برخورد می کنم. توجهی نمی کنم و فقط کمی انگشت شصت پایم را می مالم. زیر کتری را خاموش می کنم. از کابینت خودم پلاستیک هایی در می آورم و یکی یکی بویشان می کنم. مقداری دارچین, کمی آویشن, کمی نعناع با کمی هل در قوری کوچکی می ریزم و آب جوش را داخل آن می ریزم و همزمان انگشت شصت پایم را به پای دیگرم می مالم که دردش کمی کم شود. بعد قوری را روی کتری گذاشته و زیر آن را روشن می کنم و حسابی کمش می کنم.
آرام تر از قبل کنار تشت و آرش می رسم. در حالیکه پایش درون تشت است خوابش برده. بغلش می کنم و کمی بیقراری و ناله می کند. روی تخت می خوابانمش و تشت را کنار می گذارم.حوله را خیس کرده و روی پیشانی اش می گذارم: بابایی! نکن خوابم میاد.
کمی دستهایش را لمس می کنم. از داغی لحظاتی قبل خبری نیست. با حس رضایت برمی خیزم و کتری چای ساز را پر از آب کرده و روشنش می کنم. صدای داغ شدن آب به آرامی شنیده می شود که همراه است با صدای همسر: مهدی!
از یخچال هفت عدد خرما در کاسه می گذارم و بالای سر همسر می ایستم: بله!
کمی در جایش لول می خورد: چیکار میکنی؟ آشپزخونه رو بهم نریزیا.
لبخندی میزنم: نه. خیالت راحت. بیا این خرماها رو بخور. برای لرز خوبه.
-: نمی تونم بخورم.
کاسه را کنار سر او می گذارم: باید بخوری. زوریه.
صدای خاموش شدن چای ساز را می شنوم. از نزد او می روم. از کشو کیسه آب گرم را در می آورم. در آن را باز می کنم. کتری را برداشته و کنار ظرفشویی می ایستم. آب را آرام داخل کیسه می ریزم. یک لحظه آب روی انگشتهایم می ریزد و حسابی دستم می سوزد. کیسه از دستم رها شده و درون ظرفشویی می افتد. کمی دستم را فوت می کنم و کیسه را برمی دارم. مجدد شروع می کنم و این بار بیشتر مراقبم. لحظاتی آب می ریزم و مجدد لبه کتری را برمی دارم که مطمئن شوم در جای درستی قرار دارد. بالاخره پر می شود. کتری را سر جایش می گذارم و در کیسه آب گرم را که الان حسابی گرم و داغ شده می بندم. نزد همسر برمی گردم: بیا این رو بگیر.
کمی لمس می کنم و کاسه خرماها هنوز دست نخورده: دیگه چی آوردی؟ نمی خوام.
کیسه آب گرم را زیر لحاف برده و به دستهای او چسباندم. انگار انرژی گرفته باشد: وااای دستت درد نکنه. بهترین هدیه. اون یکی رو هم آب گرم کن بیار.
کمی فکر می کنم: اون که سوراخ شد پارسال انداختیمش دور.
افسوس در صدایش موج می زند: خیله خب. مرسی.
فکری به سرم می خورد. با کاسه خرما به آشپزخانه می روم. چند گردو, گردو شکن و بشقابی بزرگ را برمی دارم و گردوها را می شکنم. هسته آن هفت خرما را در می آورم و به جایش مغز گردو می گذارم. هر دویشان طبع گرم دارند و برای کسی که لرز می کند مفید است. بالای سر همسر برمی گردم: بیا خرما با مغز گردو بخور. برات خوبه.
با این حرف دیگر مقاومتی نشا نمی دهد. کاسه را می گیرد و یکی از آنها را در دهانش می گذارد: دستت درد نکنه.
-: خواهش. برم دم کرده ات رو هم آماده کنم.
جعبه کاسنی خشک شده هایی را که مدتی قبل یکی از دوستان بهم داده بود پیدا می کنم. مقداری از آن را در کاسه ای می ریزم و کمی آب به آن اضافه می کنم و کناری می گذارم. دو لیوان برمی دارم. در یکی آب جوش و در دیگری دم کرده می ریزم. با کمی جستجو عسل را هم میابم. در هر کدام یک قاشق غذاخوری عسل می ریزم و هم می زنم.
با لیوان دم کرده کنار همسر برمی گردم. کاسه خالی از خرماها کنار سرش است. لبخند رضایتی می زنم: خانم بیا اینو بگیر.
-: چیه؟
لیوان را روی میز کوچک کنار تخت بالای سر او می گذارم: دم کردس. تا داغه بخور. عسل هم ریختم توش.
جوابی نمی دهد: تا میرمو بیام خورده باشیا. خب؟
-: باشه. وااای که چقققدر سررررده.
با لیوان آب جوش عسل سراغ آرش می روم. دست و سرش داغ است: آرش بابایی! پاشو این شربتو بخور.
آرش بی حال می نشیند: شربتِ چیه؟
و لیوان گرم را از دستم می گیرد: آب جوش عسل.
-: داغه.
-: خوبه برات عزیزم. بخورش.
آرش جرعه جرعه آن را می نوشد. پاهایش داغ است. یادم می آید که دعای نور حضرت زهرا سلام الله علیها مخصوص دفع تب است. شکر خدا حفظش هستم و تا آرش آب جوش عسلش را بخورد سه بار خواندم و بر او دمیدم: بسم الله النور, بسم الله النو النور,بسم الله النور علی نور و الی آخر.
وقتی تمام شد مجدد دست و پاهایش را پاشوره می کنم. نزد همسرم می روم. او هم خوابش برده و لیوان خالی و کاسه را با لیوان آرش به آشپزخانه می برم.
در یخچال از میوه های مفید مثل لیمو شیرین و پرتغال خبری نیست. بدون سروصدا عصایم را برمی دارم و از خانه بیرون می روم و ۴۵ دقیقه بعد با دو کیلو لیمو شیرین, دو کیلو پرتغال و دو کیلو شلغم وارد خانه می شوم. آنها را روی اوپن می گذارم. صدای ناله آرش را می شنوم. عصایم را کنار آنها گذاشته و سریع بالای سر آرش می روم. بدنش داغ است. بیدارش می کنم و با پاشوره و گذاشتن حوله مرطوب روی پیشانی کمی داغی اش پایین می آید. با لمس کردن دستگاه بخور که روی کمد آرش بود را پیدا می کنم. داخلش آب ریخته و کمی مایع اوکالیپتوس به آن اضافه می کنم و داخل اتاق آرش می گذارم. روشنش می کنم و در اتاقش را نیمه باز می گذارم که صدای همسرم را می شنوم: مهدی!!!!
-: جانم! آمدم.
-: کجا بودی؟
-: در خدمت شما بودم. بهتری؟
-: هنوز سردمه. ولی خیلی بهتر شدم.
-: الان بهترم میشی. استراحت کن.
مقداری از شلغم ها را شسته و با آب و نمک داخل قابلمه ای می ریزم. زیرش را روشن می کنم تا به آرامی بپزد. دستگاه آبگیری دستی را هم پیدا می کنم و بعد از شستن تعداد زیادی لیمو شیرین و پرتغال و دو نیم کردن آنها, مشغول آب گرفتن آنها می شوم. دست میوه فروش درد نکند. واقعا آب دار هستند. چهار لیوان معمولی خروجی آن میوه های شسته شده است: بیا خانم برات معجون آوردم.
-: خوابم میاد. بعد می خورم.
-: پس خودم می خورمش.
-: چی هست؟
-: آب پرتغال با لیمو شیرین.
انگار برقی به او وصل کرده باشند سریع می نشیند: از این نمیشه گذشت.
و لیوان را می گیرد. خنده ام گرفته و کنارش می نشینم: بهتری؟
– اوهوم. دیگه مثل قبل نمی لرزم. از اینا نداشتیم؟!
– : رفتم خریدم؟
از تعجبی که در صدایش موج می زند خنده ام می گیرد: جدی!!! کی رفتی خریدی؟
-: خواب بودی.
او جرعه جرعه می نوشد و حس می کنم خیلی خوشش آمده:چقدر چسبید.
-: بازم می خوای؟
و بدون اینکه منتظر حرفش بمانم لیوان را از دستش می گیرم و لحظاتی بعد با لیوانی که نیمی اش پر است نزدش برمی گردم. صدای ناله آرش بی قرارم می کند. سریع با لیوان آبمیوه کنارش می نشینم. هنوز بدنش داغ نیست ولی معلوم است بدنش درد دارد: آرش بابایی! پاشو این آب میوه رو بخور کوچکولوی من.
آرش هم با شنیدن اسم آبمیوه می نشیند. کسی نمی تواند جلوی آبمیوه طبیعی مقاومت کند: کجا بوده بابایی.
-: برات خریدم نازنازکم.
و سریع آن را می خورد: بازم می خوام.
-: یک خورده دیگه هست اونم مال توه.
و بقیه آبمیوه رو هم برایش می آورم. بعد از نوشیدن آن مجدد پاشوره اش می کنم و دراز می کشد. از داغی ساعاتی قبل خبری نیست.
نفس عمیقی می کشم.روی مبل می نشینم و به فکر می روم. دستهایم را از خستگی کِش می آورم و با صدایآرش که روبرویم ایستاده به خود می آیم: بابایی بو میاد.
یک لحظه گیج و منگم. به ساعت می نگرم. حدود یک ساعت و نیم است که روی مبل خوابم برده و بوی شلغم ها که کمی ته گرفته به مشام می رسد. دستهای آرش را می گیرم. هنوز گرم است: خوبی بابایی؟ بهتری؟
-: رفتم دستشویی دیدم بو سوختنی میاد.
سریع بالای سر شلغم ها می روم و زیرش را خاموش می کنم. در قابلمه را برمی دارم. تمام آب بخار شده ولی نسوخته اند. دستم می سوزد: شلغم می خوای آرش؟
-: نه. خوابم میاد.
و به اتاقش می رود که صدای همسرم را می شنوم: این بوی چیه؟ آشپزخونه رو گند نزنی؟
-: نه! شلغما یه خورده ته گرفته. الان برات میارم بخوری جون بگیری.
پارچه ای تمیز برمی دارم. کاسنی ها آب را جذب کرده و دیگر حالت خشک ندارند. کاسنی ها را روی پارچه می ریزم که نمشان گرفته شود. بعد مشغول پوست کندن شلغم های داغ می شوم.چند تایش را برای خانم و چند تای دیگرش را برای آرش می برم. آرش با بد قلقی می خورد ولی با بازی و حرف زدند کمی از شلغم ها را می خورد. مجدد پاشوره اش می کنم و کمی می لرز که با صدای بلند همسر در جایم خشکم می زند: وااای مهههدددییی! این چه وضعشه؟ یه روز افتادم آشپزخونه رو گند زدی. عصاتو میذاشتی سر جاش. چرا میوه ها رو اوپنه؟ وای اینجا رو. خب این آشغال میوه ها رو میریختی سطل آشغال سینی شو میشستی. چرا رو فرش اینقد پوست گردو ریخته. واااای. خو این قوری رو میشستی میذاشتی سر جاش. این لیوان نشسته ها…
که حرفش قطع می شود. آرش با هیجان خاصی شلغم را می بلعد: بابایی حالا مامانی می کشدت.
خنده ام می گیرد و می بوسمش: نترس عزیزم.
همسر: خدایاااا! قابلممو داغون کردی.
و به اتاق آرش نزد ما می آید و یک پس گردنی می خورم: یه خورده نظم داشته باش مرد.
می خندم: شکر خدا بهتری. داری همون وزیر جنگ ما میشیا.
همسر بالای سر آرش می نشیند. مهربان و ملایم: آرشم خوبی مامانی؟
-: هنوز بی حالم.
-: نباشم عزیزم. منم بی حالم. تا صبح خوب میشیم. خب؟
-: خب.
و برمی خیزد می رود: پاشو لباسهاتو عوض کن مرد.
متوجه می شوم از وقتی از سر کار آمدم هنوز لباسهای بیرون تنم است. برمی خیزم. عصا را از اوپن برمی دارم و به چوب لباسی می گذارم. لباسهایم را عوض می کنم: خانم بیا استراحت کن.
-: باید شام درست کنم.
-: به مامانم گفتم سوپ درست کنه بیاره. بیا استراحت کن.
-باریکلا! زرنگ شدی.
و وارد اتاق می شود. روی تخت می خوابد و لحاف را روی خودش می کشد: وووی سررردهههه.
صدای قاروقور شکمم شنیده می شود: چیزی خوردی؟
-: مثل لباسهام یادم رفت نهار بخورم.
-: حالا مامانت که سوپ آورد یه چیزی بخور.
به آشپزخانه می روم و مجدد آبمیوه می گیرم. طی یک ابداع کمی هم شلغم رنده می کنم و داخل آبمیوه ها می ریزم و مجدد هر دو بیمار استقبال می کنند. خودم هم لیوانی می خورم که واقعا می چسبد.
حدود ساعت هشت شب سوپ می ر سد و در آنها هم شلغم رنده می کنم. هر دو را وادار می کنم که برخیزند و سر میز سوپ بخورند. خودم هم در کاسه سوپ نان خورد کرده و نوش جان می نمایم.
دم کرده دیگری با آویشن و چهار گیاه آماده می کنم که همسر میل می نماید. آرش را آماده خواب می کنم. کاسنی ها را روی گاز استریل می گذارم. دست و پاهای آرش را بعد از پاشوره با روغن بنفشه چرب می کنم. چون روغن بنفشه طبعش سرد است و برای تب خوب. کاسنی ها را به پیشانی آرش می بندم و آن را با یک باند محکم می کنم. مجدد دعای نور حضرت زهرا سلام الله علیها را بر او می خوانم. برای خانم هم روغن بنفشه می برم تا در بینی اش بچکاند تا آبریزشش خوب شود. روغن بنفشه کنجدی برای آب ریزش بینی معجزه می کند. شب قبل از خواب در هر سوراخ قطره ای بچکانید. خیلی خوب است.
خیلی خسته شده ام. آرش گاهی ناله می کند و تصمیم می گیرم شب کنارش بخوابم. پتویی روی زمین پهن می کنم و هر وقت ناله اش را می شنوم برمی خیزم و پاشوره اش می کنم. تا صبح سه چهار بار این کار را کردم. خیلی خوابم می آید. دوست دارم عمیق بخوابم که با شنیدن صدای زنگ گوشی که پنج صبح را اعلام می کند کلافه در جایم می نشینم. دست و پاهای آرش را لمس می کنم. شکر خدا خوب است. از گرمی و داغی خبری نیست. کاسنی ها را از پیشانی اش باز می کنم. بخاطر رفع این حالت خستگی به حمام می روم. عادت دارم هر وقت از حمام بیرون بیایم دست و پاهایم را با روغن سیاه دانه چرب کنم. خیلی خاصیت دارد و سردی را از بدن دور می کند. بخصوص در زمستان که اگر دست و پا سرد شود با مالیدن روغن سیاه دانه سردی کم شده یا از بین می رود.
نماز صبحم را می خوانم. صبحانه را می خورم. هر دو خوب هستند و آرام خوابیده اند. ساعت شش و ده دقیقه مثل هر روز از خانه بیرون می زنم. مرتب خمیازه می کشم. در اتوبوس که می نشینم با دست راننده به خود می آیم که تا ایستگاه آخر خواب بوده ام و راننده: ایستگاه آخره عزیز.

پ ن ۱: واقع شده در ششم آبانماه ۱۳۹۶
پ ن ۲: من و خانواده ام حدود سه سال است هیچ قرص, کپسول, شربت, آمپول, واکسن و دارووی شیمیایی استفاده نکرده ایم و پایمان به داروخانه باز نشده است.

درباره مهدی 313

مهدی بهرامی راد هستم . متولد 9 اردیبهشت 1359 . اصلیتم اصفهانی است ولی بخاطر شغل پدرم در تهران به دنیا آمدم . پدرم درجه دار نیرو هوایی است و بخاطر شغل او , شهرهای مختلفی بودم . مثل تهران , بابلسر , بندر جاسک , هاشم آباد و از سال 74 ساکن اصفهانیم .
از همان کودکی متوجه شدم آرپی دارم و کمی با بقیه فرق می کنم . یکی از برادرهایم نیز مثل من است . هنرستان را در خیابان احمد آباد اصفهان در هنرستان محمد منتظری در رشته کامپیوتر گذراندم . آن موقع دومین دوره رشته کامپیوتر در اصفهان بودیم . کاردانی را هم در سال 78 از آموزشکده شهرکرد گرفتم . در دانشگاه آزاد نجف آباد برای کارشناسی مشغول شدم ولی به دلایلی آن را رها کردم و به بازار کار روی آوردم . مغازه ای به راه انداختم و حدود 9 سال مشغول فروش کامپیوتر , لپتاپ و تجهیزات آن نمودم . تا اینکه در سال 90 بدلیل مشکلاتی خاص مجبور به تعطیلی مغازه شدم .
از کودکی به نوشتن و داستان نویسی علاقه داشتم . کتاب زیاد می خواندم . از رمان گرفته تا کتابهای فلسفی , کشاورزی , علمی , تاریخی , با ربط و بی ربط . می خوندم و می نوشتم . در مسابقه های داستان نویسی مدارس شرکت می کردم و جوایزی را می ربودم که در آن هم حق و ناحق هایی بوجود می آمد ولی نوشتن را رها نکردم . اولین رمانم را سال 78 نوشتم . به دنبال چاپش رفتم ولی بخاطر نداشتن رزومه و اعتبار باید خودم هزینه چاپش را می دادم . پس رمان نویسی را موقتا رها کردم . در کنار کار متوجه شدم علاقه شدیدی به فیلم دارم و نوشتنم را در آن راستا تنظیم کردم . دوره فیلمنامه نویسی مرحوم احمد بیگدلی رو رفتم و چند کتاب خوندم . یک دوره مکاتبه ای هم با حوزه هنری تهران گذروندم و تقریبا متوجه شدم که چه کار باید بکنم . اولین داستانم را سال 88 فیلمنامه کردم آنهم بعد از یک سال و نیم تحقیق . یک فیلمنامه علمی که بخاطرش مصاحبه ها کردم و کتابهایی گاها ششصد صفحه ای یا چند جلدی خوندم . به محض ارائه به سازمانی که آنهم با تلاش خودم یافتمش استقبال شد . تهیه کننده و کارگردان انتخاب شد . کار پیش تولید خوب پیش می رفت که به بحران اقتصادی سال 89 و تحریم ها برخورد کردیم و بودجه فیلم باقالی شد . خخخ
کار به بهانه های مختلف عقب افتاد تا دو سال پیش که مدیر آن سازمان تغییر کرد و او هم کار باب میلش نبود . کلا همه جا همه چی سلیقه ایه .
طی این سالها چند فیلمنامه دیگر نوشتم و ارائه میدادم به افرادی که می شناختم . گاهی پیش می رفت و گاهی در نطفه خفه میشد . ولی باز می نوشتم .
سال 91 با یکی از دوستان بعد از تحقیقی مفصل فیلمنامه مباهله پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با مسیحیان نجران را نوشتم که همزمان شد با فیلم اهانت آمیز که در آن موقع سروصدا کرده بود و اعتراض هایی بوجود آورده بود . مرحوم فرج الله سلحشور و داریوش بحرانی آمادگی خود را برای ساخت این فیلم اعلام کردند . ولی به بهانه بودجه [چون کار سنگینی بود ] کار اجرایی نشد ولی بعدها متوجه شدم شعارهای مسوولین ظاهرنمایی ای بیش نیست .
طی این سالها به عنوان فیلمنامه نویس و منتقد , در بعضی گروههای هنری اصفهان و تهران شناخته شده ام . با اینکه هنوز نوشته ای از فیلمنامه هایم تولید نشده ولی بعنوان مشاور فیلمنامه در بعضی کارها انتخاب می شوم و متن هایی را برای اصلاح و نظر یا بازنویسی برایم می فرستند .
از اواخر سال 89 بیماری آرپی ام با روند تندی شروع به پیشرفت کرد و خیلی در کارهایم اختلال بوجود آورد . در کمتر از یکسال به جایی رسیدم که فقط نور می دیدم . نه چهره ای تشخیص میدادم و نه می توانستم تنها به جایی بروم . اولش دیگران کمکم می کردند ولی به مرور خسته گی و کلافه گی را در لحن و رفتارشان حس می کردم . پس گوشه گیر تر شدم و خود را با نوشته هایم سرگرم می کردم .
و اما اکنون خوشحالم با این محله آشنا شدم . بچه هایی از جنس خودم . مثل خودم که همدیگر رو می فهمیم . تجربه های یکسان و حرفهای قابل ملموس داریم . تلاش می کنیم و به خودمان متکی هستیم . هنوز می نویسم و رمان دومم را مدتی پیش تمام کردم و منتظر جواب چند ناشر هستم که ببینم چاپ می کنند یا نه . البته از خدایشان است چون طرح داستان رو می دونند چیه . با عصا به جاهای مختلف میرم و منتظر دیگران نیستم .
و آینده از آن ماست . موفق و پیروز باشید
راههای ارتباطی :
09386722122
ایمیل : Mahdi.bahrami.rad@gmail.com

این نوشته در اجتماعی, خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, کودکان و نونهالان, گزارش ارسال و , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

58 پاسخ به ایستگاه آخرِ عزیز

  1. 1

    سلام
    خسته نباشید.
    خیلی لذت بردم
    امیدوارم که دیگه حالشون خوب شده باشه.
    ولی شما خیلی کار خوبی کردید که آرش کوچولو را مداوا کردید و همینطور خانمتون را.
    چون تب زیاد بعدش حتما تشنج هست.

    • 1.1
      مهدی 313 says:

      سلام و عرض ادب
      شکر خدا الان خوبه خوبن. حتما اگر تبش بالا میرفت اقدامات اورژانسی انجام میشد. و به دکتر مراجعه میکردم. ممنون از حضورتون و موفق باشید

  2. 2
    ریحان ریحان says:

    سلام
    از خوندنش لذت بردم . ممنون

  3. 3

    درود. عجب پست آموزشی با حالی بودا. لذت بردم. ایول. دمت گرررم. منتظر بعدیاشم.

    • 3.1
      مهدی 313 says:

      سلام و عرض ادب
      ای شیطون. آخرش فهمیدی قصدم آموزش بوده. آموزش به همراه تجربه. منم دیگه از این پستها منتشر نمی کنم تا تو خماری بمونی. خخخ
      موفق و شاد باشی

  4. 4
    مظاهری says:

    خیلی جالب بود. آفرین به همتتون.
    فقط کتری اولیه چقدر زود جوش اومد، خخخخخ.

    انشا الله که بهبودی کامل حاصل بشه.

    • 4.1
      مهدی 313 says:

      سلام و عرض ادب
      اتفاقا زود جوش نیومد. یک خورده گفتگو زن و شوهری پیش اومد که سانسورش کردم و ننوشتمش تا آب جوش اومد.خخخ
      ممنون از حضور ورزشکارانتون. موفق و پیروز در همه میادین باشید

  5. 5
    پریسا says:

    سلام. از اون متن هایی بود که به خوندنش حسابی می ارزید. روون، کامل، حاوی نکته های کارآمدی که بدون تردید واسه هر کسی به کار میاد، و واقعی.
    ممنون بابت اشتراکش.

  6. 6
    پسر پاییز says:

    امشب میخام یک غزل تازه بگم واسه چشای نازت سلام حج میتی خبی دادا چیکا میکونی آرش حالش خبه مشتاقی دیدار سلام به بِچا برسون

  7. 7
    علی اصغر حسنپور says:

    درود. وقت بخیر. بسیار عالی و زیبا نوشتید.
    این واقعا عالیه که شما سه ساله از هیچ دارویی استفاده نکردید. ما که یه کم صدامون میگیره یا حس میکنیم داریم مریض میشیم. به سوی قرص آداکس کلد میریم
    به نظر شما چه داروی گیاهی برای رفع سردرد خوبه؟
    گاهی اوقات سردرد زیاد میگیرم و مجبورم یا کودیین یا ژلوفن بخورم

    • 7.1
      مهدی 313 says:

      سلام و عرض ادب خدمت جناب حسنپور عزیز
      آقا قدم رنجه فرمودین به کوچه ما سری زدین. خیلی خوشحالمون کردین.
      اما سر درد شما: از چند چیز می تونه باشه. از خستگی, از چربی خون بالا, از سودا و سردی ها. نیم ساعت قبل تا نیم ساعت بعد از غذا نوشیدنی و مایعات نخور. یک روز در میان دم کرده استخودوس با یک قاشق عسل بخور. از عطاری روغن بنفشه پای کنجد بگیر و هفته ای دوبار در بینی بچکان. مدتی از غذاهای سردی دوری کن مثل ماهی, مرغ و غذاهای رستورانی و آماده.
      اما وقتی سردردت شروع شد سعی کن اول تحملش کنی و آب جوش عسل بخور و کمی روغن کنجد روی شقیقه هایت بمال. قبل از خواب هم روغن بنفشه کنجدی را استفاده کن. ممنون که سر زدید و موفق و پیروز باشید

  8. 8

    سلام.
    عجب بابای خوبی خخخ!
    خداییش هوس کردم مریض شم.
    به خصوص آیتم آب میوه هاش خیلی خوب بود.
    در کل اگه آمپول در کار نباشه زمان سرما خوردن خیلی خوش میگذره خخخ.
    خیلی خیلی عالی بود.
    موفق باشید.

    • 8.1
      مهدی 313 says:

      سلام شهروز جان
      آره قسمت آبمیوه هاش عالی بود فقط مچ دستم داغون شد. خخخ
      یه بدی دیگه که داره طرف بد عادت میشه و مرتب الکی خودشو به بی حالی میزنه که براش آبمیوه بگیری. و اونوقت مگه میتونی نگیری. خخخ
      ممنون از حضور پر مهرت. فقط مواظب باش سرما نخوری که میندازن گردن ما و این پست نا چیز و اثبات بی گناهی کار حضرت فیل است. خخخ
      موفق و پیروز باشی

  9. 9
    امین مسافرتی says:

    درود بر آقای بهرامی عزیز.
    درود بر شما که تونستید یک تنه از پس انجام این عملیات پیچیده و نفس گیر بر بیایید.
    تو خونه ی شما از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو میشه با بند بند وجود حس کرد خخخ.
    بسیار از سبک نوشتنتون خوشم اومد.
    امیدوارم حال آرش کوچولو و همسرتون هم خوب شده باشه.
    ولی یه چیزی بد جور ذهنم رو مشغول کرده. این که آرش و مادرش حالشون در یک روز بد شده باشه به نظر خودتون کمی مشکوک نیست؟؟؟
    شاد باشید.

    • 9.1
      مهدی 313 says:

      سلام امین جان
      تو خونه ما پرنده پیدا نمیشه و در حال رایزنی با وزیر جنگ هستیم که یک جفت پرنده کوچولو به این بند بند خانه اضافه کنیم. خخخ
      مریضی همسر بخاطر بی موالاتی خودش بوده. وقتی از مدرسه تماس میگیرن که آرش حالش خوب نیس ایشون تازه از حمام بیرون آمده بودن و هول کرده و بدون اینکه لباسهای گرم بپوشند دنبال بچه می روند و اولین بادی که می خورد می چاید و تا وقتی من برسم حسابیب لرز کرده ومی افتد.
      ممنون از اینکه به کوچه ما سر زدین موفق و پیروز باشی

  10. 10
    کاربر 2017 کاربر 2017 says:

    سلام بر شما ای حکیم. حکیم مهدی…. ان شا الله بلا ز شما و خانوادتون دور باد. آقا عجب نوشته ای بود هم آموزش طب سنتی هم آموزش کمک های اولیه هم درس خانواده دوستی… موفق باشید و سلامت…

    • 10.1
      مهدی 313 says:

      سلام کاربر جان
      خوبی انشالله؟ بعله دیگه. اینجوریاس. می تونیم. خخخ
      همین نکات ساده هستش که زندگی ها رو میتونه گرم کنه. و گرنه یک گوشه نشستن و چه کنم چه کنم گفتن کاری از پیش نمیره.
      موفق و کاربر باشید. خخخ

  11. 11
    رعد بارانی رعد بارانی says:

    امون امون از مردها وقتی که بخوان کاری کنن . همه رو به هم میریزن. ولی خیلی آفرین داری که اهل طب سنتی هستی .

    • 11.1
      مهدی 313 says:

      سلام بر رعد بزرگ
      ما مردها به نتیجه و هدف فکر می کنیم و در طول انجام عملیات هر خانه و نظمی را ویران می سازیم و متوجه می شویم هم ویران کرده ایم و هم به نتیجه نرسیده ایم. خخخ

  12. 12
    معصومه رزم‌آهنگ says:

    سلام امیدوارم حال آرش کوچولو و مامانش خوب شده باشه‌ خودا برای هم حفظتون کنه‌ تو کل داستان به این فکر میکردم که کاش من هم برای پدرم مهم بودم کاش کمی دوستم داشت. منم مریض میشدم پس چرا هیچ وقت براش مهم نبود کاش کاش ولش مهم نیست.
    خیلی نوشتتون روان بود و زندگی در نوشتتون جریان داشت. آموزشی هم بود. امیدوارم همیشه از کنار هم بودن لذت ببرید

    خوش بحال آرش

    • 12.1
      مهدی 313 says:

      سلام و عرض ادب خدمت خانم رزم آهنگ
      شکر خدا هر دو شون خوبند. ممنون از همدردی تون
      اما یک نکته
      به این نتیجه رسیدم که اکثر ما نابیناها و کم بیناها خیلی احساسی تر و خانواده دوست تر از افراد سالم هستیم. پدر من هم هیچ وقت وقتی مریض میشدم برایم کاری نمی کرد و فکر کنم اکثر پدرها اینگونه باشند. ولی این دلیل نیست که ما را دوست ندارند. ماهایی که مشکل بینایی داریم خیلی بیشتر بروز احساسات می کنیم و نمود آن در خانواده معلوم است. گو اینکه می بینم همسرم آرش را خیلی دوست دارد ولی بروز احساسات من به بچه بیشتر از اوست و گاهی همین موضوع برای هر دویمان سئوال می شود که من بیشتر بچه را دوست دارم یا او. قطعا هیچ چیز جای مهر مادری را نمی گیرد ولی پدرها قطعا مهرشان به فرزند کمتر از مادر نیست فقط بلد نیستند آن را ابراز کنند.
      ممنون از حضور پر مهرتان. موفق و پیروز باشید

  13. 13

    درود بر شما آقا مهدی. مطالب ارزشمندی یاد گرفتم.
    از صمیم دل خوشحالم که نزد همسر و فرزندتون سربلند هستید.
    حس مفید بودن، تدبیر کردن و مدیریت لحظه ها از ویژگیهایی هستند که انسان رو راضی و خشنود می کنند. امیدوارم همواره سرشار باشید از این ویژگیهای رضایت بخش.

    • 13.1
      مهدی 313 says:

      سلام و عرض ادب خدمت خانم جوادیان, معلم خوب و کوشا
      دقیقا درست گفتید. این حس کنترل موقعیت و استفاده از امکانات برای بهبود اوضاع خیلی لذت بخش است. آنقدر که تحمل همه خستگی ها را آسان می کند.
      ممنون از انرژی مثبتی که بهم دادید و این خیلی برای من ارزش دارد. در ضمن تلاشم را برای آوردن یک جفت پرنده در خانه را مضاعف نموده ام. فکر کنم به زودی به نتیجه برسم و اگر برسم شما در این تلاش نقش بسزایی خواهید داشت.
      موفق و پیروز باشید

  14. 14
    مهرناز صفایی says:

    سلام. زیبا بود و البته آموزنده, خصوصا برای آقایان متاهل و در آستانه تاهل. متشکرم.

    • 14.1
      مهدی 313 says:

      سلام و عرض ادب خدمت خانم صفایی
      ممنون از نظر لطفتون. در مورد آموزنده بودن شما لطف دارید ولی ما آقایونم خیلی دوست داریم مریض بشیم و خانومامون بهمون برسن. خخخ

  15. 15
    محمد جواد عسکری بشکانی says:

    سلام. آفرین بر شما که داروی شیمیایی نمی خورید.
    آیا شما سخنرانیهای حکیم روازاده را شنیده اید؟
    البته نکته ای را باید گفت و آن این است که اگر خواستید آب چند میوه را بگیرید، آن آب را بپزید تا زمان گوارشش یکسان شود.
    در روزگاری که برخی از مردمان به عشق آشغالهای فرنگی مانند پیتزا و با آگاهی از زیانهای آن آشغالها، جان خود و فرزندانشان را فدا می کنند، خواندن چنین نوشته هایی بسیار شاد کننده است.

    • 15.1
      مهدی 313 says:

      سلام محمد جواد جان
      بله. سخنان روازاده, خیر اندیش, دریایی, باقری, تبریزیان و خیلی های دیگر را گوش میدم و تا جاییکه بتوانم و در وسعم باشد عملی می کنم و نتیجه خیلی هایش را هم دیده ام.
      واقعا این انسان چیست و کیست که با اینکه می داند فلان چیز سم است یا فلان ضرر را دارد باز در مصرف بی رویه آن کوشا است. نه تنها کوشا بلکه حریص تر می شود.

  16. 16
    گوشه نشین says:

    سلام و تشکر بسیار عالی بود لذت بردم اما تا حد زیادی استرس زا بود. برای شما دوست عزیز بهترینها را آرزو مندم موفق باشید ..

  17. 17
    علاء الدین says:

    سلام!
    متن قشنگی بود که واقعاً به خوندنش می‌ارزید. حساسیت خانم‌ها رو هم خیلی خوب به تصویر کشیده بودید. برای شما، همسرتون و آرش‌کوچولو و ان‌شاءالله کوچولوهای بعدی آرزوهای روزهای شاد و قشنگ دارم.

  18. 18
    s313 says:

    سلام مهدی عالی بود . خیلی با احساس ، یک روز پر تلاطم را نوشتیدکار خوبی میکنید که این داروهای شیمیایی رو استفاده نمیکنید . خداقوت . شاد باشید

  19. 19
    امین says:

    سلام عزیزم, خداییش خیلی آموزنده بود.
    خیلی چیزا یاد گرفتم ازش.
    قلمتونم خیلی خوب بود به هر حال ممنون

  20. 20
    ابراهیم says:

    سلام به داش مهدی دوست داشتنی خودمون
    عالی بود خیلی عالی
    همیشه موفق باشید

  21. 21
    محمد‌قاسم کفیلی says:

    سلام جناب بهرامی.
    بسیار عالی بود.لذت بردیم حسابی.
    ضمن این که واقعا جالب بود برام چیزایی که استفاده کردید برای تب.چون من همه نوع سرما خوردگی رو با سیر و آب لیمو عسل سر و تهشو هم میآرم.خخخ.
    ارادت.

    • 21.1
      مهدی 313 says:

      سلام محمد قاسم جان
      ممنون از نظر لطفت خوب شنیدی که عالی میدونیش. اون دم کرده دارچین و هل رو برای دفع لرز درست کردم چون گرمند. و گرنه روزهای بعد چند گیاه برای سرماخوردگی استفاده نمودم. سیر و آبلیمو هم خیلی خوب است. اما میوه فروش لیمو ترش تازه نداشت. منم از آبلیموی طبیعی و غیر طبیعی استفاده نمیکنم و خود لیموترش رو آبشو تازه می گیرم و همون موقع مصرف میکنم. ان شالله هیچوقت سرما نخوری. البته گاهی هم بخوری خوبه ها. خخخ
      موفق و پیروز باشید

      • 21.1.1
        محمد جواد عسکری بشکانی says:

        سلام. ببخشید چرا از اب لیموی طبیعی استفاده نی کنید؟ آب لیمو از افتخارات حکیمان ایرانی است و با آن رب لیمو هم می توان ساخت.

        • مهدی 313 says:

          سلامی مجدد
          آب لیموی طبیعی بعد از گذشت یکماه فقط مایعی ترش مزه است و دیگر هیچ خاصیتی ندارد. حکمای قدیم هم به تازه بودن آب لیمو موقع مصرف تاکید بسیاری داشته اند.ولی مسئله رب فرق می کند. چون فرایند تهیه اش و ماندگاری اش نسبت به آب میوه ها متفاوت است.

  22. 22

    سلام خیلی قشنگ و البته جذاب بود! منم مریضی میخوام! خخخخ! واقعا دمتون گرم لذت بردم از این داستان باحال که خودش نشون میده که یه مرد نابینا برای خانوادش میتونه هیچ چیزی کم نذاره!
    خسته نباشی دلآور!

    • 22.1
      مهدی 313 says:

      سلام بر اشکان عزیز تهیه کننده و برنامه ساز و مجری توانمند
      میگما مواظب باش یک وقت با شهروز مریض نشین اونوقت شش نقطه این هفته پخش نمیشه میذارین تقصیر من. خخخ
      ممنون و اینارو نوشتم که یاد بیگیری دادا. موفق و برنامه ساز باشید

  23. 23
    وحید says:

    سلام آقا مهدی عزیز.
    زیبا، دلنشین، آموزنده و محشر بود. واقعا لذت بردم از خوندنش.
    امیدوارم که حال خانمتان و همچنین آرش عزیز نیز بهتر شده باشه و همیشه سلامت باشند.
    مرسی بابت پست خوبت.
    شاد باشی.

  24. 24
    فروغ فروغ says:

    درود به شما. نوشته جالبی بود. موقع خوندن متن یه نکته به نظرم اومد: من فکر می کردم که وقتی ما داریم کتابی می نویسیم باید بنویسیم: پا شویه و نه پا شوره به این خاطر که به طور مثال می نویسیم: می شوید و نه می شورد. می خواستم بپرسم که آیا اشتباه فکر می کردم؟ خوندن این نوشته موجب شد که سر در گم بشم.

    • 24.1
      مهدی 313 says:

      سلام و عرض ادب
      ممنون از نکته بسیار مهمی که یادآور شدید. هم اکنون با سرچی در گوگل محترم, متوجه شدم که پاشویه صحیح است و من سالها پاشوره می نوشتم. امروز آموختم و شما سردرگم نباشید زین پس ما سردرگم خواهیم بود. خخخ
      ممنون که به ما سر زدید و مورد پسند واقع شد. موفق و پیروز باشید. راستی ادامه خاطرات چی شد؟

  25. 25
    بیسایه بیسایه says:

    سلام خیلی عالی و آموزنده و مُفَصَل
    بسیار مرسی تشکر

  26. 26
    شادمهر says:

    درود خدمت یکی از بهترین،دانا ترین،دلسوز ترین،مهربان ترین،بابا و همسر خوب خانواده
    آقا بلا دور باشه امیدوارم سلامتیشون رو به دست آورده باشن هردو
    و خودت هم مهدی جان سلامت باشی

    • 26.1
      مهدی 313 says:

      سلام شادمهر جان
      اووو اینقد هندونه نذار زیر بغلم میفته میترکه حیفه به خدا. خخخ
      ممنون از نظر لطفت. الحمدلله همگی خوبن و امیدوارم شما هم خوب باشید. راستی دو سه روزی است میخوام بهت زنگ بزنم. کتابها را یافتی؟ اگر نیافتی برات بفرستمشون؟

  27. 27
    مهدی ترخانه says:

    سلام بر هم اسم گرامی
    از اینکه چنین داستان پخته و با جزییاتی رو خوندم , خوشحالم .
    با توجه به اینکه واقعی بود , و از همه مهم تر اینکه لابه لایش پُر از آموزش بود اونم از جنس سنتی اش .
    یه چند نکته رو هم من بگم بد نیست .
    واکسن رو حتما و حتما باید انجام بدین , به خصوص برای پسر کوچولوی عزیزتون .
    همون طور که میدونین , , واکسن مقداری میکروب مرده , یا نیمه جون از اون بیماری هست که به سیستم دفاعی بدن ,آموزش از بین بردن اون نوع میکروب رو میده و یه جورایی , مثل مانور های نظامی , برای بالا بردن استعداد های مبارزه با دشمن فرضی هست .
    خوشبختانه که یک جور حافظه در گولبول های سفید یا همون لشگر محافظ خودکار بدن هست که اون آموزش و طرز برخورد رو تا آخر عمر به یاد میسپره .
    همون طور که همه مون در بچگی , فقط یه بار آبله مرغان میگیریم و بس . و این به معنای نبود ویروس آبله در محیط نیست .
    نکته بعد , امسال من نتونستم که به موقع آبلیموی طبیعی ام رو بگیرم برای یکسال , و باید با این پاستوریزه های جعلی که پارسال هم گند شان در اومد سر کنم . که چیزی جز رنگ و اسید و آب یونجه نیست .
    اما فکر کنم بهتر باشه که در صورت وجود , همراه با آب و عسل , چند قطره هم در این محلول , آب لیموی تازه , یا حداقل طبیعی اش رو بچکانین که سرشار از ویتامین c هست .
    لیمو شیرین هم اگه آب گرفته بشه , سریع در معرض هوا تلخ میشه , میشه اون رو هم چهار تیکه کرد و به دهان بیمارمون بگذاریم , به خصوص بچه که کمتر میدونه که چقدر این میوه میتونه بهش کمک کنه , اما از طعم غیر شیرینش شاید ابا کنه و نخوره .
    الانم که آب دهانم از آب پرتغال تازه و همراه با نمک فراوون آب افتاده و نمیدونم که چکار کنم . خخخخ
    هوسمون انداختی .
    همیشه در کنار خانواده , سالم و شاد و سلامت باشی که میدونم با همچین مردی , این تحقق خواهد گرفت .

    • 27.1
      مهدی 313 says:

      سلام مهدی جان
      از حضور و کامنتت خیلی خوشحال شدم. پست فنی ات رو هم خوندم و خیلی حال کردم. میگما پاشو بیا اصفهون کرایتو حساب کنم. خخخ
      آبلیموهای بازار رو که نگو. فکر کنم دو سال پیش بود تو بیست و سی نشون میداد که هفده کارگاه تولید آبلیمو رو بازرسی کرده بودن و تنها چیزی که پیدا نکرده بودن لیمو ترش بود. واقعا چه چیزی به خورد مردم میدن خدا رحم کنه.
      راستی من موقع گرفتن آب لیمو شیرین و پرتغال اونها رو با هم قاطی میکنم. مثلا دو تا پرتغال و یکی لیمو شیرین. اینجوری هم تلخ نمیشه و هم بچه راحت و با میل میخوره.
      ممنون از نکاتی که بیان کردی و موفق و فنی باشی

      • 27.1.1
        محمد جواد عسکری بشکانی says:

        از آنجا که چند میوه را با هم نباید خورد، پیشنهاد می شود که آب میوه ها را بپزید (یعنی بجوشانید) تا زمان گوارشش یکسان شود.
        البته شاید درباره خوردن مرکبات با هم در پزشکی ایرانی استثنایی باشد که من نمی دانم. اگر شما می دانید، مرا نیز آگاه کنید. با سپاس

    • 27.2
      محمد جواد عسکری بشکانی says:

      سلام. هرگز از آبلیموهای کارخانه ای یا بهتر بگویم آب ترش صنعتی نخورید. اگرچه نتوانید آب لیموی طبیعی بیابید.
      دریغ است جان آدم که در راه چنین آشغالهایی از دست برود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

eighty three − = eighty two