درد و دلهای یک رهگذر

سلام بر بچه محلای عزیز اص قصد طنز نوشتن ندارم. قصد نصیحت ندارم. فقط و فقط میخوام درد و دل کنم. جونم برادون بگه که ما ورداشدیم همینطور که کار میکردیم هدفون گذاشدیم تو گوشمون و هلک و هولوک رفدیم تیم تاک برا کنفرانس. چیچی بود؟ آشنایی دختر پسرای نابینا و دوس شدنشون و از این دس حرفا. بچا که حرف میزدن یه خاطره ای هی تو کله م میپیچید و باعث میشد دلم بلرزه. که خدایا بگمش؟ نگمش؟ گفتنش بچا رو ناراحت میکنه؟ عصبانی میشن؟ شلاقم میزنن؟ کبودم میکنن؟ چیکار کنم خدایا؟ بگم یا نگم؟ اص گفتنش درسته؟ غلطه؟ چیکار کنم پس؟ بعد تصمیم گرفتم پست بزنم. نهایتش

خب تا اینجای پست رو که خوندید، اگه به نظرتون جالب بود و خواستید ادامه اش رو بخونید، با نام کاربری وارد محله بشید یا به سادگی نام نویسی کنید.

درباره رهگذر

نقاشم. زود خسته میشم. زود حوصلم سر میره. زود ناامید میشم. زود ناراحت میشم. زود شاد میشم. زود گشنه میشم، زود سیر میشم. بی اعصابم. بی صبرم. بی حوصله ام. بی حواسم. بی دقتم و بینام. تموم زندگیم به نقاشی گذشته و امیدوارم بقیه شم به نقاشی بگذره. گویندگی رو هم دوس دارم و فعلا تا وقتی حنجره و اعصابم یاری میده در خدمت دوستان نابینا هستم. اهل شبکه های اجتماعی نیستم و معمولاً دوستای اهل شبکه ها ازم بدشون میاد و میگن که چه آدم مزخرفی هستی و مغروری و از این دس حرفا که خب منم اعتراضی به گفته هاشون ندارم. بذار راحت باشن. یکی دیگه از ایراداتی که همه بهم میگیرن اینه که خیلی با بقیه قاطی نمیشم و همیشه یه دیوار بتونی اطرافم هس که باعث آزار دوستانه. خخخخخخ. خب اینهم بخاطر اینه که من بشدت خانواده محورم و اهل رفیق بازی نیستم. همه چیز و همه کَسَم و همه خوشیهام و خوش گذرونیهام در جمع خانواده ست. دوستیهام خیلی محدوده. مثلاً نشستن و یه لیوان چای با پدر و مادرم خوردن رو ترجیح میدم به سینما و پارک و جنگل و مسافرت و دریا و زیارت... در ضمن مجرد هم هستم. با این اخلاقای گندی که دارم خب معلومه که باس مجرد باشم. هاهاهاهاهاههاهاهاهاهاها... اینهمه عیب شمردی واس خودت هنرش نیز بگوی... و اما هنرهام: بسیار روابط اجتماعی قوی دارم و زود با همه پسرخاله میشم. هدف زندگیم رو کمک به دیگران میدونم و تا بشه کوتاهی نمیکنم. خیلی گستاخم و بسیار شوخ طبع. اگر حواسمو جم کنم و آدم باشم موشکافانه و دقیق میتونم مسائل و رفتارهای آدما را بررسی کنم. البته اگه حوصله شو داشته باشم. در ضمن خیلی کم عصبانی میشم. شاید سالی یکبار اونم گاهی سالها ممکنه بگذره و من عصبانی نشم. اهل دعوا و مرافعه هم نیستم. از کسی ناراحت بشم دیلیت... خودمو اذیت نمیکنم برم موهاشا چنگ بزنم و پنجولش بکشم. راحت کاتش میکنم و تموم. خخخخخ شخصیت من توی این سایت یک شخصیت تقریباً مشنگه که باید اعتراف کنم که با دنیای حقیقی من خیلی فاصله داره، من در دنیای حقیقی اینی نیستم که اینجام.
این نوشته در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی, طنز ارسال و , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاه‌ها بسته هستند.