درد و دلهای یک رهگذر

سلام بر بچه محلای عزیز اص قصد طنز نوشتن ندارم. قصد نصیحت ندارم. فقط و فقط میخوام درد و دل کنم. جونم برادون بگه که ما ورداشدیم همینطور که کار میکردیم هدفون گذاشدیم تو گوشمون و هلک و هولوک رفدیم تیم تاک برا کنفرانس. چیچی بود؟ آشنایی دختر پسرای نابینا و دوس شدنشون و از این دس حرفا. بچا که حرف میزدن یه خاطره ای هی تو کله م میپیچید و باعث میشد دلم بلرزه. که خدایا بگمش؟ نگمش؟ گفتنش بچا رو ناراحت میکنه؟ عصبانی میشن؟ شلاقم میزنن؟ کبودم میکنن؟ چیکار کنم خدایا؟ بگم یا نگم؟ اص گفتنش درسته؟ غلطه؟ چیکار کنم پس؟ بعد تصمیم گرفتم پست بزنم. نهایتش

خب تا اینجای پست رو که خوندید، اگه به نظرتون جالب بود و خواستید ادامه اش رو بخونید، با نام کاربری وارد محله بشید یا به سادگی نام نویسی کنید.

این نوشته در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی, طنز ارسال و , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاه‌ها بسته هستند.