شاه و شاهباز

در شبي تاريك و در خوابي گران،
در تب و در خويش و در غفلت نهان،

 

در سكوتِ خيسِ شامی بي سحر،
در دلِ بشكسته و مژگانِ تر،

 

در عذابِ سوزِشِ زخمي كهن،
در شكستِ بي صداي بغضِ من،

 

در حصارِ سايه هاي گُنگ و مات،
در مرورِ اشكبارِ خاطرات،

 

در بهار و عشق و اخلاص و حضور،
بال هاي سبزِ شاهينی صبور.

 

بر فرازِ آفتاب و آسمان،
در پناهِ دادخواهِ مهربان،

 

عاشقِ پرواز و لبخند و صفا،
هم صداي همرهانِ با وفا،

 

از وجودش روزِ دشمن تار بود،
خستگي در پيشِ چشمش خوار بود.

 

از زمين تا آسمان پَر مي گرفت،
ماجراي عشق، از سر مي گرفت.

 

فارغ از خاك و حصار و دام بود،
در حضورش خصمِ ما ناكام بود.

 

تا فرازِ آسمان ها مي پريد،
عاشق و بي باك و تنها مي پريد.

 

حلقه ی عشق و صفا در گوش داشت،
پرچمِ توفيقِ حق بر دوش داشت.

 

در ميانِ هم گِنان ممتاز بود،
عاشق و دل داده ی پرواز بود.

 

بال هايش صد نشان از تير داشت،
جايِ زخمِ نيزه و شمشير داشت.

 

دشمنِ اندوه و شام و بند بود،
پيكِ مهر و شادي و لبخند بود.

 

سينه اي از ناكسي ها تنگ داشت،
با شب و با شب پَرَستان جنگ داشت.

 

ليك شيطان حاضر و آگاه بود،
دستِ شب با خصمِ ما همراه بود.

 

خصمِ دون انديشه ی تدبير كرد،
روحِ شاهِ عشق را تسخير كرد.

 

دستِ شيطانِ درون در كار شد،
شه به خشمِ خويشتن بيمار شد.

 

از سرِ خشم و شرر، آواز داد،
تيري از قلبِ كمان پرواز داد.

 

تير سويِ آسمان پرواز كرد،
قلبِ شاهين را به پيكان ناز كرد.

 

ردِّ سرخي بر كشيد از خونِ پاك،
از فرازِ آسمان تا قلبِ خاك.

 

باز گفتا كين مرامِ شاه نيست،
فتنه ی ديو است و شه، آگاه نيست.

 

اِي مَلِك! من يار و همراهِ تو ام،
هم زبانِ گاه و بي گاهِ تو ام.

 

اين منم، پرورده ی دستانِ تو،
اين منم، باليده در دامانِ تو.

 

آشناي آرزو مندت منم،
هم صدا با اشك و لبخندت منم.

 

از جواني دل به مهرت داده ام،
سر به خاكِ درگهت بنهاده ام.

 

بود دستِ مهربانت بر سرم،
دادي از لطف و كَرَم بال و پرَم.

 

پادشاها! من هوادارِ تو ام،
عاشق و خواهنده و يارِ تو ام.

 

ليك دل ها را پريشان مي كني،
صد هزاران ديده گريان مي كني.

 

پادشاها! يارِ اهريمن مباش،
با من و با همرهان دشمن مباش.

 

پادشاها! تكيه بر ديوان مكن،
گوش بر نمّاميِ شيطان مكن.

 

اِي شه از خوابِ گران بيدار شو،
با دلِ زخمينِ ياران يار شو.

 

ديده ی تاريكبين را خار باش،
مرهمِ زخمِ دلِ بيمار باش.

 

زنگِ نخوت را ز قلبت پاك كن،
خشم و كبر و عُجب را در خاك كن.

 

اِي مَلِك! بر گفته هايم گوش دار،
پند و عبرت گير و در خاطر سپار.

 

گفت شاهَنشَه، كه نابودش كنيد!،
برفروزيد آتش و دودش كنيد!.

 

ما نهادِ خصم را نشناختيم،
سينه ی شه باز را بگداختيم.

 

نيزه و پيكان و شمشير و خدنگ،
تيغ و تير و تركش و بارانِ سنگ.

 

شاهباز از جورِ ما دلگير شد،
از سماء و از پريدن سير شد.

 

از جفاي نارفيقان خسته شد،
بال هاي پر توانش بسته شد.

 

قلبش از نامهرباني ها شكست،
رفت و روي شاخه ی بيدي نشست.

 

بيد گفتا، كِي تو شاهِ آسمان!،
شاهبازِ پاك بازِ خسته جان!.

 

من درختي خسته و آزرده ام،
زخم ها از روزگاران خورده ام.

 

در جهان از روزگارانِ كهن،
نيست شاخي ناتوان چون شاخِ من.

 

ديده ام را باد، گريان مي كند،
شاخ سارم را پريشان مي كند.

 

ناتوان و خسته و خونين دلم،
بي قرار و عاجز و بي حاصلم.

 

اِي تو خوش پروازِ زرين پَر هما!،
نيست ما را تابِ اِجلالِ شما.

 

شاهباز آرام و غمگين پَر گشود،
رو به خاكِ سردِ تاكستان نمود.

 

بي كس و بي هم زبان و خسته بود،
زار و خون آلود و پَر بشكسته بود.

 

تاك، آغوش از برايش باز كرد،
بال هاي خسته اش را ناز كرد.

 

مهربان شهباز را در بر گرفت،
جانِ بيمارش به زيرِ پَر گرفت.

 

باز رفت و كنجِ آغوشش نشست،
ديده بر دنياي بي سامان بِبَست.

 

آهي از اعماقِ روحش بر كشيد،
بالِ خون آلود را بر سر كشيد.

 

پاك شد اين قصه از دل هاي ما،
شاهباز عشق، رفت از يادها.

 

مهرش از قلبِ رفيقان پاك شد،
خاك از اشكِ آسمان نمناك شد.

 

عاقبت، چون شب سحر گه تار شد،
بازِ خوش پروازِ ما بيمار شد.

 

ديدگانِ تيره را بر هم نهاد،
خسته و خاموش، در بستر فتاد.

 

تاك، اندوهي گران بر دوش داشت،
جاني از درد و تَعَب مدهوش داشت.

 

بانگ زد، كِي نارفيقانِ زبون!،
همرهانِ شامِ تار و خصمِ دون!.

 

اِي حَبيبانِ صِديقِ اهرمن!،
قلبتان سرد و سيه چون شامِ من!.

 

اِي كلاغانِ سيه كردارِ مست!،
ناكَسانِ تيره روزِ شب پرست!.

 

اِي عروسك هاي گُنگ و كور و كر!،
دشمنانِ نور و خورشيد و سحر!.

 

اِي سخن پردازهاي بي وفا!،
اِي هوادارانِ تزوير و ريا!.

 

اِي دغل هاي زمان! وايِ شما!،
ننگ بر نامردمي هاي شما!.

 

اِي سيه بازانِ گمراهِ زمين!،
مَرحَبا بر همرهي تان! آفرين!.

 

آفرين بر بالِ بي پروازتان!،
مَرحَبا بر دستِ سنگ اندازتان!.

 

مَرحَبا بر تيرِ زهر آگينتان!،
مَرحَبا بر نيزه ی خونينتان!.

 

مَرحَبا بر ناسپاسي هايتان!،
دعوي و حق ناشناسي هايتان!.

 

مَرحَبا بر چشمِ ظاهربينتان!،
مَرحَبا بر دعويِ نَنگينِتان!.

 

مژده تان بادا كه دشمن شاد شد،
يادِ مهر و هم دلي بر باد شد.

 

سينه ی عشاق، از غم چاك شد،
عشق و پرواز و محبت خاك شد.

 

شام گه تار است، نفرين بر شما!،
عشق بيمار است، نفرين بر شما!.

 

زود گويِ معرفت را باختيد،
شاهبازِ عشق را بنواختيد.

 

شاهبازِ عشق، زخمينِ جفاست،
در غمِ فقدانِ ايمان و وفاست.

 

اين گنه كار است، رسوايش كنيد!،
خوش نشينيد و تماشايش كنيد!.

 

جرمش اين باشد كه دل دارِ شماست!،
هم صدا و هم دل و يارِ شماست!.

 

رفت با وي تا ثريا نامتان!،
دستِ پيروزش گرفتي كامتان!.

 

نيك حقش را به جاي آورده ايد!،
با خود و با قلبِ او بد كرده ايد!.

 

بر دلِ پاكش جفا بنموده ايد،
بال هايش را به خون آلوده ايد.

 

نيك رسمِ همرهي آموختيد،
سينه اش از بي وفايي سوختيد.

 

واي بر حالِ پريشانِ شما!،
اين شما وين حكمِ وجدانِ شما.

 

حرف هاي تاك، چون شمشير بود،
آسمانِ شهرِ ما دلگير بود.

 

قلب ها در سوز و حسرت مي نشست،
بغض ها آرام و غمگين مي شكست.

 

با دلي خونين و چشمي اشكبار،
همرهان رفتند بر بالينِ يار.

 

دل فگار و ديده ها پر آب بود،
همرهِ بيمارِ ما در خواب بود.

 

شِكوِه اي از درد و بيماري نداشت،
خوابِ او گويي كه بيداري نداشت.

 

ديده نگشود و نظر بر ما نكرد،
شِكوِه اي از بي وفايي ها نكرد.

 

از شب و از خونِ پَر هايش نگفت،
از غم و از قلبِ تنهايش نگفت.

 

از سكوتش قلبِ ياران ريش بود،
خجلت و دردم ز گفتن بيش بود.

 

ما كنون از دل دعايش مي كنيم،
خسته و گريان صدايش مي كنيم.

 

كِي سَرايت بر فرازِ آسمان!،
همرهِ پرواز خواهِ مهربان!.

 

اِي پيامِ سبزِ اخلاص و حضور!،
اِي بلند آوازه شاهينِ صبور!.

 

اِي سبك بالِ بلند آوازِ ما!،
اِي تو خوش پروازِ بي پروازِ ما!.

 

اِي حبيبِ آستانِ شاهِ عشق!،
پيشگامِ پر توانِ راهِ عشق!.

 

ديده از اين خوابِ سنگين باز كن،
باز، عزمِ خنده و پرواز كن.

 

خيز و از دل هاي ما آگاه شو،
باز هم با همرهان همراه شو.

 

خصم را بي قدر و بي مقدار كن،
قصه ی پرواز را تكرار كن.

 

خيز و اشكِ سرخِ گل ها را ببين،
ديده بگشا محنتِ ما را ببين.

 

بين كه دل ها در غمت بي تاب شد،
قلب ها از درد و حسرت، آب شد.

 

ليك، او بيمار و تنها خفته است،
فارغ از سوزِ دلِ ما خفته است.

 

مي نخواهد هيچ دستي بر سرش،
مي نبيند همرهان بر بَستَرَش.

 

مي نداند حالِ زارِ همرهان،
مي نبيند گريه هاي آسمان.

 

آي، هم پروازهاي با وفا!،
دوستانِ مردي و مهر و صفا!.

 

اِي شما نوشيدگانِ زهرِ عشق!،
اِي هَزارانِ غمينِ شهرِ عشق!.

 

ما و برف و باد و كولاك و خزان،
شامگاهی تيره و اشكي نهان.

 

شاهباز از پَر زدن وا مانده است،
در سكوتِ خويش، تنها مانده است.

 

آتشي در اين دلِ ويران گرفت،
قصه ی شهباز و شه، پايان گرفت.

 

پریسا

 

درباره پریسا

سلام به همگی. من پریسام. نابینای مطلق و مبتلا به بیماریِ آر پی که رفته رفته بیناییم رو گرفت و تموم شد. گاهی شلوغم، پیش تر ها بیشتر شلوغ بودم ولی الان ها دیگه نه خیلی، همیشه پر حرفم، اگر مواظب نباشم دلم و حس و حالم کار دستم میده، کمی بیشتر یاد می گیرم که مواظب تر باشم، راحت می خندم، گریه هم می کنم ولی دوستش ندارم، این اواخر عاشق سکوت های همراه لبخندم و ترجیح میدم در جهان واقعی جهان صدا ها و صحبت های از هر جنسی و هر مدلی توی حال و هوای بی صدای طلاییه خودم باشم، زندگی رو، خدا رو و همه شما رو خیلی دوست دارم! ایام به کام همگی!
این نوشته در داستان و حکایت, شعر ارسال و , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

25 پاسخ به شاه و شاهباز

  1. 1

    واقعا این شعر از ‌پریسای خودمونه!!! افرین بر تو باد و حقا که پروین زمانه بودن زیبنده توست‌

    • 1.1
      پریسا says:

      سلام عمو جان. شرمندم می کنید عمو. پروین! من! چند لحظه هست نشستم دارم فکر می کنم باید چه کلمه ای بگم چیزی به نظرم نمیاد. پس همون لفظ تکراری. ممنونم. ممنونم از حضور با ارزش و محبت همیشگی شما عمو جان.
      پاینده باشید!

  2. 2
    s313 says:

    سلام پریسا جون عالیه عالیه عالی بود . چرا پستاتون کم شده . عزیزم منتظر پست بعدیتم . شاد باشید

    • 2.1
      پریسا says:

      سلام دوست من. از احوالات چه خبر؟ رو به راهه دیگه مگه نه؟ جز جواب مثبت باقیش پذیرفته نمی شود خخخ! پست هام هم خوب آخه محله گناه داره گفتم۱خورده در آرامش باشه ببین الان۱دونه زدم از بس دراز بود کلا صفحه ترکید داره بهم فحش میده. حالا تصور کن زیاد هم پست بزنم تمامش هم این مدلی. خخخ دیگه توضیح نمیدم خخخ. اما من همین مدلی پر حرف همچنان هستم. اگر غیبت هام زیادی طولانی بشه دلتنگ میشم. واسه هوای محله، واسه فضاش، واسه همه شما ها که اینهمه با محبتید. ممنونم از حضور عزیزت.
      شاد باشی تا همیشه!

  3. 3
    خورشید خانم says:

    سلام پریسا.
    داستان جالبی بود در قالب شعر.
    زیبا و طولانی.
    موفق و شاد باشی

  4. 4
    مهرناز صفایی says:

    سلام به پریسای عزیزم. بسیار عالی و واقعا زیبا بود. ممنون. خوش باشی.

  5. 5
    ریحان ریحان says:

    سلام پریسای عزیز
    قشنگ بود.
    اما یه پیشنهاد.البته ببخشید من تخصصی در شعر و شاعری ندارم! حتی ذوق درست حسابی در این زمینه هم ندارم! خخخ
    راستش نمیدونم چجوری بگم! خب الان تعدادی از شعرهاتون رو که خوندم همش در یه سبکه یه ریتم را داره. یه ذره تکراری شده به نظرم! کاش در سرودن شعر در قالبهای دیگر هم طبع آزمایی میکردین.موفق باشین.

    • 5.1
      پریسا says:

      سلام ریحان جان. ببین خاطرت جمع باور کن من هم تخصصی ندارم. به خدا بحث تعارف نیست من واقعا از شاعری چیزی نمی دونم الان اگر۱کسی بیاد از سبک و شیوه بپرسه عین بچه کلاس اولی وا می مونم. راست میگم. این ها که می بینی می نویسم همین طوری میاد. این یکی هم، … چی بگم! اومدش دیگه! خخخ به روی چشم سعی می کنم اما تردید دارم به جایی برسه. ممنونم که هستی دوست من!
      پیروز باشی!

  6. 6
    مهدی 313 says:

    سلام پریسا خانم
    مثل همیشه زیبا و مفهومی. قابل تقدیر است

  7. 7
    پسر پاییز says:

    کاش از جنس جنون بال و پری بود مرا مثل سیمرغ از اینجا سفری بود مرا از همان کوچه که سر میشکند دیوارش باز در حالت مستی گذری بود مرا

  8. 8
    حمیدرضا آب روشن says:

    سلام قالبش و چینش کلماتش قشنگ بود ولی راستش من معنیش رو نفهمیدم دقیقا ااشاره به چی بود؟ ولی هر چی بود فکر میکنم این دفعه از زندگی شخصیت نبود شکلک تعجب و یه دهن وا مونده خخخخ

    • 8.1
      پریسا says:

      سلام حمیدرضا. اشاره به هیچ چی نبود من دلم داستان نوشتن خواست و شعر نوشتن و پست زدن. این۳تا با هم قاطی شدن حاصل جمعشون این مدلی در اومد. نه از زندگی شخصیم نبود کلا از هیچ چی نبود جز هوای شعر و داستان و پست در محله و، … هیچ چی دیگه همین۳تا.
      ممنونم که هستی. و ممنونم از نگاه مثبتت.
      پیروز باشی!

  9. 9
    ابراهیم says:

    سلام برو کنار چرا وسط کوچه ایستادی سر راه ملت رو گرفتی
    بیخود صبر نکن من نمیگم قشنگ بود
    میگم عالی بود
    خوب ظاهرا نمیری کنار شکلک بازم هولش دادم داخل حوز نمیدونم خونه ی کی بود این اطراف تنها این حوز بود که مجبوری هولش دادم اونجا تا بتونم خودمو برسونم خونه
    تا صاحب حوز پیدا نشده و پریسا هم به خودش نیومده بپرم برم

    • 9.1
      پریسا says:

      سلام ابراهیم. ببین یعنی امکان نداره از خونت بگذرم باید بطری کشت کنم حالا منو خیس می کنی آیا؟ سر تا پا حوزی شدم به جان خودم بین تکی تکی آجر های محله رو بگردم گیرت میارم میندازمت داخل حوز وسط میدون محله.
      زود باش بیا اینجا ببینم حالا۳تا دفتر از اون بزرگ بزرگ هاش رو تا صبح فردا باید پر کنی و با خط ریز تمامش رو در تعریف از من و نوشتن هام و وجنات قلمم جوهر پاشی کنی تا حالت جا بیاد. میگه نمیگم قشنگ بود انگار دست خودشه! دهه! خخخ میمیرم واسه این مدل کامنت نوشتن ها! دلم تنگ شده بود خخخ آخ جون!
      ابراهیم! خوشحالم که هستی! ممنون!
      همیشه شاد باشی!

  10. 10

    سلام
    خیییلییی زیبا بود! تا حدی که منِ بی اطلاع از شعر و ادبیات هم از خوندنش لذت بردم!
    آفرین بر شما و استعدادتون
    می خوام از این پست استفاده کنم و یه اجازه ازتون بگیرم
    آیا اجازه دارم شعر های شما رو تو کانال کانون فانوس که مربوط به نابینایان دانشگاه شیراز هست
    با اسم خودتون و ذکر منبع منتشر کنم؟

    • 10.1
      پریسا says:

      سلام جناب شریفیه بزرگوار. اختیار دارید اینهمه خودتون رو دسته کم نگیرید. احساس داشتن اطلاعات نمی خواد. دل می خواد و بس. مطمئن باشید من هم اطلاعات ادبیم از بس کمه به حساب نمیاد. فقط گاهی دلم میگه دستم می نویسه. در مورد کانال سروش هم ممنون میشم اگر در صورت انتشار شبه شعر هام در اونجا آدرس سایت گوش کن رو به عنوان منبع زیرش بزنید. تا همین جا هم ممنونم از اینهمه لطف که به بی سر و ته نوشت های من دارید. واقعا ممنونم. از ته دل!
      پیروز باشید!

  11. 11
    علاء الدین says:

    سلام!
    امروز هم که من نمی‌خواستم به قالب مثنوی گیر بدم، خانم ریحان زحمتشو کشیدند. اما این یکی واقعاً قالب مثنوی مناسبش بود. البته این نظر شخصیمه، نه نظر یه فرد کارشناس در ادبیات. قشنگ بود و خواستنی.
    منو ببخشید که نمی‌تونم بدون اشکال رد بشم. واقعیتش نمی‌تونم از کنار دوستانم بگذرم و اشکالی که به نظرم میاد رو یادآوری نکنم. بدونید که قصدم کمک به شما و دیگر دوستانه. این همه حرف زدم که بگم، واژه‌هایی مثل می‌‌نخواهد، می‌نبیند و می‌نداند دیگه تقریباً جایگاهی در زبان فارسی امروز ندارند. بهتره در چنین مواردی خودتونو به دست جبر وزن نسپارید.

    • 11.1
      پریسا says:

      سلام دوست عزیز. شما ایرادم رو برام گفتید و این عالیه. اصلا یکی از دلایل اشتراک گذاری های من همینه. کلی هم ممنونم از شما و از ریحان جان. اما این چندتا کلمه خخخ واقعا چیزی جاشون پیدا نکردم مجبور شدم وگرنه کل بیت باید عوض می شد و مهارت نداشته من بیشتر از این نمی کشید. باز هم ممنونم به خاطر توصیه ها و تذکر های با ارزش و بسیار ممنونم که هستید و کمک می کنید تا بیشتر و بهتر یاد بگیرم.
      همیشه شاد باشید!

  12. 12
    ابراهیم says:

    راستی نمیخوام ریا بشه
    من و تو نداریم که
    دیگه لطفا شعرای من رو کش نرو و با اسم خودت نزن اینجا وگرنه …..
    من رفتم یه لیوان آب بخورم و شعرامو مخفی کنم
    راستی سلام خوابم میاد حسش نیست برگردم اون بالا سلام کنم

  13. 13
    وحید says:

    سلام پریسا.
    احساس می کنم یک داستان رو در قالب شعر نوشتی. نمی دونم شاید هم اشتباه می کنم. ولی شدیدا لایکت می کنم و احسنت بر قلمت.
    با اجازت در گروه تلگرام دوستان خودم و با اسم خودت کپی می کنم.
    بازم ممنونم از شعر خوب و قشنگت که به دل نشست.
    همیشه شاد باشی دوست عزیز من.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

+ fifteen = sixteen