فرصتی برای یک نَفَس

سلام به همه ی هم محلی های خوبم. امیدوارم هر جا که هستین.
دلتون شاد و لباتون خندون باشه.
با پاییز فصل خش خش برگا و نم نم بارون چه می کنین؟
بهتون خوش که می گذره؟
راستشو بخواین خیلی وقت بود نیومده بودم تو محله و دلم خیلی تنگ شده بود. گفتم بیام یه حالی بپرسم ازتون.
خب بلاخره دانشگاهم شروع شد و منم دوستامو که خیلی دلم براشون تنگ شده بود رو دیدم.
راستش این روزا گاهی انقد سرم شلوغ میشه که‌ حتی خیلی چیزارو فراموش می کنم.
ماه مهر برام خیلی زود گذشت. مهری که همیشه واسم طولانی ترین ماه سال بود امسال مثل برق و باد گذشت. حالا چرا زود گذشت الان میگم! چون قراره من به همراه یه سری از دوستام تو آذرماه یه تئاتری رو به روی صحنه ببریم و به خاطر این که سی ام مهر ماه قرار بود باز بینی بشه ما تو مهر سخت مشغول تمرین بودیم. گاهی وقتا حتی تو دو نوبت یعنی هم صبح و هم بعد از ظهر تمرین می کردیم تا بتونیم یه کار خوب رو ارائه بدیم. که بازبین ها کارمون رو قبول کنن و بتونیم به جشنواره راه پیدا کنیم. بلاخره ۳۰ مهر شد و ما از صبح رفتیم که سالن رو واسه اجرا آماده کنیم.
که دیدیم گروهی هم که قراره قبل ما اجرا کنه هم اونجاست. وای من چقد اون روز استرس داشتم. از شانس ما نور سالن مشکل پیدا کرده بود و ما نمی تونستیم به اون زیبایی که می خواستیم از نور استفاده کنیم.
خب گروه اول کارشون تموم شد و نوبت ما رسید. ما رفتیم روی سن. و آماده شدیم.
من خیلی باید دقت می کردم که وقتی راه میرم به دکور برخورد نکنم چون اگه این اتفاق می افتاد زحمت کل گروه به باد می رفت.
صحنه ها یکی یکی پشت هم می گذشتن و من استرسم کمتر می شد. آخه اولین باری بود که یه تئاتر جدی کار می کردم و این یکم برام سخت بود.
بلاخره صحنه ی آخر هم تموم شد. و بعد از تشویق حضاری که اونجا نشسته بودن وسایلمون رو جمع کردیم و برگشتیم خونه هامون. حالا من که فکر می کردم استرسم تموم شده می تونم با خیال راحت به بقیه ی کارام برسم دیدم نه تازه استرسم بیشتر هم شد حالا باید منتظر جواب نتیجه ی بازبینی می موندیم. که ببینیم کار قبول میشه یا نه.
من دو روز بعد اجرا همش منتظر بودم که بچه ها بهم زنگ بزنن و بهم خبر بدن خودمم تو دانشگاه تا وقت آزاد پیدا می کردم زنگ می زدم می پرسیدم.
که بلاخره بعد از ظهر روز سه شنبه یعنی دوم آبان بود که با‌ خبر شدم کارمون قبول شده و خیلی خوشحال شدم. البته این پایان نبود در واقع یه شروع بود تا بتونیم تو جشنواره کارمون رو به بهترین شکل اجرا کنیم.
من به خاطر این که خواستم یکم از حال و هوای اون روز براتون بگم اسم تئاترمون رو برای عنوان پستم انتخاب کردم.
امیدوارم که از پر حرفیام خسته نشده باشین.
موفق،شاد و پیروز باشین

درباره یَلدا

دانشجوی رشته ی روانشناسی مقطع کارشناسی اهل رشت

این نوشته در خاطره, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

20 پاسخ به فرصتی برای یک نَفَس

  1. 1
    گودرز says:

    سلام.
    خیلی پست خوبی بود. امیدوارم موفق باشید.

  2. 2
    ریحان ریحان says:

    سلام یلدا جان. به شما تبریک میگم که کار گروهیتون نتیجه خوبی داشته. موفق باشی

  3. 3

    درود. امیدوارم موفق بشید.

  4. 4
    s313 says:

    سلام یلدا جان مبارک باشه انشا الله خبر شادی بهمون بدی . شاد و موفق باشی یلدا

  5. 5
    پریسا says:

    سلام. آخ از این منتظر موندن ها که خداییش بیچاره می کنه! خدا رو شکر که نتیجه مثبت بود. ایشالا باقیش هم مثبت باشه و خبرهای بهتر و بهتری از ادامه ماجرا بهمون بدی!
    موفق باشی!

  6. 6
    مهدی 313 says:

    سلام و عرض ادب
    ممنون از پست خوبتون. کاش میتونستید نمایشتونو ضبط کنین و تو محله بذارید تا ما هم گوش بدیم و تشویق کنیم.
    موفق و پیروز باشید

  7. 7
    رضا says:

    سلام خدایی منتظر موندن برای یه خبر خیلی سخته. خدا را شکر که موفق شدید. بتبریک میگم خدمتتون.

  8. 8
    وحید says:

    سلام یلدا خانم.
    خوشحالم که نتیجه این انتظار مثبت بوده و امیدوارم که در جشنواره هم موفق باشید.
    بهتون تبریک میگم بخاطر این اتفاق خوب.
    شاد باشید.

  9. 9
    کامبیز کامبیز says:

    آفرین یلدا

  10. 10

    سلام، حتماً یکی از اجراهاتون را ضبط و آپلود بفرمایید تا ما هم بگوشیم و مجازاً تماشاچی تئاترتان باشیم. یا علی.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

+ thirty five = thirty seven