حکایت دختران قوچان

در حدود سالهای ۱۳۶۱ و ۱۳۶۲ که کتاب تاریخ مشروطه ی ایران اثر گرانسنگ مرحوم احمد کسروی را خواندم تا به امروز یک موضوع مدام ذهن مرا به خود مشغول کرده بود.
در طی این سالها از خود میپرسیدم که ماجرای فروش دختران قوچانی که در زمان عاصفالدوله که حاکم وقت خراسان بود به ترکمنها چه بوده؟
چرا حکومت وقت هیچ اقدامی برای جلوگیری از این رفتار ظالمانه ی حاکمی که خود بر خراسان گذارده بود نکرده؟
چرا مردم را وا داشته اند که بخاطر پرداخت مالیات و رسومات حکومتی دست به فروش دختران جوان، نوجوان و کودک خود بزنند؟
ولی به جهت نداشتن منابع و بهتر است بگویم بخاطر نبود منابع تاریخی هرگز نتوانستم به این جریان وقوف بیشتری بیابم.
تنها یک تصنیف که از ساخته های مرحوم دهخدا بود را خواندم که به این ماجرا و رنجهای آن دختران اشاره کرده بود و از قول آنان از ملت ایران میخواست که به دادشان برسد.
البته ملت ایران هم هیچگاه به داد آنان نرسید، چون اگر چنین بود آن را در بوق و کرنا میکرد و در تمامی کوی و برزن ها به گوشها میرساند.
در هر حال سالیان سال می اندیشیدم که این ماجرا و به اسیری بردن زنان باشقانلو چه بود؟
آنطور که من در برخی منابع خوانده بودم تعداد دختران قوچانی که به فروش رفته بودن را از ۲۵۰ تا هزار نفر تخمین زده شده بود.
تا چند ماه پیش که کتاب حکایت دختران قوچان را که دکتر افسانه نجم آبادی استاد گروه تاریخ و مطالعات زنان دانشگاه هاروارد منتشر کرده اند را که دانشگاه تهران به صورت صوتی در آورده بود دیدم.
اما آنقدر درگیر کارهای دیگری بودم که نتوانستم به هنگام دریافت این کتاب از سایت دانشگاه تهران آنرا مورد مطالعه قرار دهم.
به اجبار خواندن این کتاب ماند تا چند روز قبل که فرصت کافی بدستم افتاد،
همین که شروع به خواندن آن کردم چنان مجذوب نوع تحقیق این استاد محترم شدم که یک نفس کتاب را تا انتها خواندم.
و بعد از خواندن بار اول تازه به فکر برداشتن یادداشتهای مورد نیازم از آن افتادم.
حتی نخواستم همان بار نخست با یادداشت برداشتن بلعیدن این کتاب را از دست بدهم.
میخواستم با تمام وجود آن را در خود هضم کنم.
بعد از چند ده سال تازه به کتابی دست یافته بودم که یک ماجرای دردناک تاریخی را در خود به تمامی بیان کرده بود.
من همانند باقی ایرانیانی که دلبسته ی تاریخ ایران هستند عادت کرده بودم وقوع انقلاب مشروطه ی ایران را به چند عامل مثل چوب خوردن سه تاجر قند تهران یا پوشیدن لباس روحانیت به وسیله ی موسیو نوز بلژیکی رییس گمرک ایران و شرکت او با همین لباس در یک بالماسکه ی اروپایی در تهران و توزیع عکسهای این حضور در سطح شهر، و کشته شدن دو طلبه در تهران و ساخت بانک استقراضی روسیه در تهران منحصر بدانم و دیگر در پی شناخت عوامل مهمتری نباشم، اما با خواندن این کتاب متوجه میشدم که چقدر در خطا بسر میبردم.
و عوامل مهمتری در کار بوده که توانسته مردم ایران را به سمت یک جنبش همگانی بکشاند، و عواملی که از آنها در بالا نام بردم اگرچه اهمیت داشتند اما عامل مهمتری نیز در کار تحریک جامعه به خواست دگرگونی در ایران عصر قاجاریه هم مطرح بود.
مورخینی که قصد تشریح انقلاب مشروطه را داشتند شاید عامدانه از بیان آن چشم پوشیده باشند.
اما چرا؟
شاید به این دلیل که اعتراف به ناتوانیمان در باز پس گیری نوامیسمان از دست ترکمنها مایه ی سرشکستگی تاریخیمان میشده.
بجز این چیزی به ذهن من نمیرسد.
این کتاب یکی از بهترین کتبی بود که به وسیله ی یک ایرانی نوشته شده که در سالهای اخیر خوانده ام.
گفتنیست که نویسنده ی کتاب مذکور نواده ی شیخ هادی نجم آبادی روحانی اصلاحطلب عصر ناصرالدین شاه قاجار است.
ارزش تاریخی این کتاب بسیار چشمگیر است.
و نمیدانم چرا در جامعه ی ایران چندان مورد توجه اهل فن واقع نشده است.
این کتاب در اوایل دهه ی هفتاد شمسی منتشر شده و ما امروز تازه بعد از این همه سال با همت بخش نابینایان کتابخانه ی مرکزی دانشگاه تهران آن را بصورت فایلهای صوتی در اختیار داریم.
این کتاب کار بسیار درخشان و روشنگرانه ایست که بر بیشماری از نکات تیره و مبهم تاریخ مشروطیت ایران نور آگاهی را میتاباند.
در آخر هم دلم میخواهد تصنیف مرحوم دهخدا را که در این کتاب نیز آمده برای دوستان در اینجا بیاورم که ببینند در آن زمان در جامعه ی ایرانی تا چه میزان با این دختران فروخته شده و دردمند همدردی میشده و هزاران افسوس که ملت و مجلس نوپای ایران هیچ کاری برای رهایی آنان از دست خریدارانشان نتوانست انجام دهد.
متن تصنیف علی اکبر دهخدا که نخستین بار در ستون «چرند و پرند» روزنامه ی صور اسرافیل به چاپ رسیده بود، زبان حال دختران قوچان، بیان نگرانی وی از فراموش شدن دختران قوچان بود:
(کنسرت ایرانی که دختران قوچان در قهوه خانه آواز تفلیس به خواهش روس‌ها و ترکمن‌)‌ها به وزن تصنیف «ای خدا لیلی یار ما نیست» داده‌اند)
دخترها هم آواز:
بزرگان جملگی مست غرورند خدا کسی فکر ما نیست
ز انصاف و مروت سخت دورند خدا کسی فکر ما نیست
رعیت بی‌سواد و گُنگ و کورند خدا کسی فکر ما نیست
هفده و هجده و نوزده و بیست
ای خدا کسی به فکر ما نیست
فلک دیدی به ما آخر چه ها کرد خدا کسی فکر ما نیست
ز خویش و اقربا ما را جدا کرد خدا کسی فکر ما نیست
جفا بیند که با ما این جفا کرد خدا کسی فکر ما نیست
هفده و هجده و نوزده و بیست
ای خدا کسی به فکر ما نیست
گر از کوی وطن مهجور ماندیم خدا کسی فکر ما نیست
وگر از هجر او رنجور ماندیم خدا کسی فکر ما نیست
نپنداری ز عشقش دور ماندیم خدا کسی فکر ما نیست
هفده و هجده و نوزده و بیست
ای خدا کسی به فکر ما نیست
(یک دختر دوازده ساله تنها) :
نفس در سینه ساکت شو که گویی خدا کسی فکر ما نیست
نسیم از کوی ما آورده بویی خدا کسی فکر ما نیست
چه بویی دلکش آنهم از چه کویی خدا کسی فکر ما نیست
هفده و هجده و نوزده و بیست
ای خدا کسی به فکر ما نیست
(دخترها هم آواز) :
نسیم بوم ما بس جانفزا بود خدا کسی فکر ما نیست
هوایش روحبخش و غمزدا بود خدا کسی فکر ما نیست
ولی دردا که هجرش در قفا بود خدا کسی فکر ما نیست
هفده و هجده و نوزده و بیست
ای خدا کسی به فکر ما نیست
مگر مردان ما را خواب برده خدا کسی فکر ما نیست
غیوران وطن را آب برده خدا کسی فکر ما نیست
که اغیار آب از احباب برده خدا کسی فکر ما نیست
هفده و هجده و نوزده و بیست
ای خدا کسی به فکر ما نیست
(دختر دوازده ساله تنها) :
که خواهد برد تا مجلس پیامم خدا کسی فکر ما نیست
که ای دل بُرده ناداده کامم خدا کسی فکر ما نیست
چرا شد محو از یاد تو نامم خدا کسی فکر ما نیست
هفده و هجده و نوزده و بیست
ای خدا کسی به فکر ما نیست
«
(از کتاب «حکایت دختران قوچان»، افسانه نجم‌آبادی، ۱۳۷۴، انتشارات روشنگران)
لازم به توضیح است که شخصی با نام ع خادم ملت هم به استقبال همین تصنیف دهخدا رفت که در متن کتاب آمده اما من دیگر فرصت تبدیل آن را از فایل صوتی به نوشتار نداشتم و آن تصنیف را اینجا نیاوردم.
و اگر خود دوستان محترم بروند و خود کتاب را بشنوند بیشتر از آنچه که من در این چند سطر توضیح دادم خواهند آموخت و بر میزان آگاهیهای تاریخیشان خواهد افزود.

درباره داوود نظری

من داوود نظری متولد 4 فروردین 1342 در تهران هستم. در سن هفت سالگی به علت عملهای نابجا و مکرر نابینا شدم. کارمند بازنشسته ی سازمان صدا و سیما هستم. با توجه به اینکه من با نام حقیقی در اینجا عضویت دارم درباره خودم چیز زیادی ندارم که بگم. چون خیلی از همنوعانم من رو به خوبی میشناسند پس به همین مقدار بسنده میکنم

این نوشته در تاریخ, کتاب, کتاب صوتی ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

9 پاسخ به حکایت دختران قوچان

  1. 1
    لِنا says:

    درود بر شما,بینهایت سپاس از معرفی این کتاب ارزشمند,مشتاق شدم حتما بخونمش,موفق باشید.

  2. 2
    فرهاد حسینپناهی says:

    سلام دستت درد نکنه این کتاب عالی بود

  3. 3
  4. 4
    بیسایه بیسایه says:

    سلام دوست فرهیخته ی من

    بسیار عالی تشکر از معرفی این کتاب وزین اگه زخمت میکشیدید و لینکی جهت دسترسی به این کتاب قرار میدادید خیلی موجبات خرسندی میشد تشکر

  5. 5
    سیمرغ says:

    درود بر شما. اگر لطف میکردید, و کتاب را هم در پست قرار میدادید خیلی عالی میشد.

  6. 6

    سلام
    خیلی کتاب جالبی باید باشه
    ای کاش خود کتاب را هم برامون میذاشتید!
    از اطلاعاتی که بهمون دادید تشکر
    واقعا چقدر دردناک!
    پس غیرت مرد هاشون کجا رفته بود؟
    عجبا!

  7. 7
    داوود نظری says:

    سلام بر دوستان گرامی، اگر من کتاب رو در اینجا قرار ندادم یک دلیل بیشتر نداشت و اون این بود که نمیدونستم که بخش نابینایان کتابخانه ی مرکزی دانشگاه تهران نسبت این عمل من چه واکنشی از خودش نشون خواهد داد.
    شرمنده ی شما هستم.
    اما لینک اون رو که در سایت دانشگاه هست براتون اینجا قرار میدم تا چنانچه عضو این کتابخانه هستید بتونید ازش استفاده کنید.
    http://blind.ut.ac.ir/?page=BookDetail&Id=5329

  8. 8
    مهدی 313 says:

    سلام دوست بزرگوارم
    بسیار سپاس از معرفی و درددلی که نوشتید. حتما حتما گوشش خواهم داد.

  9. 9
    فرشته says:

    با عرض سلام و ادب خدمت استاد بزرگوار جناب نظری.
    ابتدا از اینکه این کتاب ارزشمند رو معرفی کردید بی نهایت متشکرم
    بنا به درخواست دوستان عزیزم بنده لینک کتاب رو اینجا قرار میدم
    http://tb29.Trainbit.com:8080/files/1163742884/v366446F4E596A366D4E6F76517A4949634548314A59436A712B3235526F624C7262685567773431614F6F673D/hekaiate_dokhtarane_ghutschan.zip

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

+ eight = sixteen