کمی حرف خودمونی و یک فراخوان از دوستان گل گلاب

بسم الله الرحمن الرحیم.
بعد از سلام و ادب و چطورید و خوبید آیا و من بهترم و اوضاعتون چگونه است و اینا میرم سر اصل مطلب.
دیروز یک فیلم کوتاه کمتر از پنج دقیقه ای دیدم و شنیدم. خلاصش این بود: زنی تر گل ور گل در حال گفتگو با مامانشون می خواست بره اون طرف خیابون سوار دویست و ششش بشه که متوجه میشه یک نبین می خواد بره اون طرف و می ترسه رد بشه. خلاصه میره کمکش و می بردش اون طرف که اتفاقا نزدیک ماشینشم هست. اون نبین ضمن تشکر ازش درخواست می کنه تا محلی که در مسیر اون خانمه هست ببردش و اون خانم هم قبول می کنه. در عقب ۲۰۶ رو براش باز می کنه. می خواد راه بیفته که از آیینه می بینه اون نبین کیف حاج خانم رو برداشته. اون خانم هم با کمی تامل از ماشین پیاده میشه و از نبین درخواست می کنه پیاده بشه. یک تاکسی براش می گیره و کرایشم حساب می کنه و راهیش می کنه بره. و در انتها مخاطب می بینه که اون نبین خشمگین چاقویی که در دست دارد را باز و بسته می کند.
بعد از اتمام فیلم با کمی کنکاش فهمیدم که این یک فیلم کوتاه سفارشی از طرف پلیس آگاهی است که هشدار دهد آهای خانما در مسیرهای عبور و مرورتان مراقب نبین نماها باشید که آمار سرقت به این روش در پایتخت و شهر های بزرگ بالا رفته. یعنی بعضی ها خودشان را به نابینایی می زنند و در مسیر خانم هایی که قبلا رصد کرده اند و می دانند ماشینشان را کجا پارک کرده اند قرار می دهند تا به آن سو ببرندشان و و مسیری مثلا یکی دو چهارراه جلوتر را می گویند تا آن خانم او را ببرد. بعد در مسیر چاقو زیر گردن او می گذارند و کیف و جواهرات را می ربایند و دِ برو که رفتیم.
ذهنم مشغول شد. اطلاع رسانی و بالا بردن آگاهی مردم در مورد این جرائم طبیعی است. اما چطور شده تا یک سری نبین نما این کار را کردند فوری کلیپ ساخته شد؟ به خاطر جمعیت هدف بالا؟ به خاطر حفظ امنیت جانی و مالی مردم؟ هیچ چی هیچ چی در مورد جامعه نابینایان و کم بینایان ساخته نمیشه یا اگر هم ساخته میشه ضعیف یا ملکوتیه. حالا هم که یه دونه خوب ساختن یک نبین نمای دزد؟ خب اون کلیپ سفارش دهنده مثل ناجا دارد. آیا بهزیستی یا انجمن ها نمی توانند سفارش چنین کلیپ های کوتاه که در فضای مجازی منتشر بشه و در مورد دغدغه های جامعه نابینایان و کم بینایان صحبت کنه را بدهند؟ یا حتی فیلم هایی که در جشنواره فیلم معلولین تولید شده را در سیما و فضای مجازی پخش کنند که اصلا ببینیم آیا حرفی از دغدغه های ما در آن زده شده که کمی افتخار کنیم فیلمی سودمند و تاثیر گذار ساخته شده و آن را در تلگرام یا واتساپ در گروه های مختلف ارسال کنیم تا ببینند و به فکر بروند.
البته قسمتی از این جریان, به جامعه فرهنگی ما هم برمی گردد. که وقتی دغدغه آنها نیستیم پس چرا تمرکز کنند که بخواهند در مورد ما آثار تاثیرگذار و سودمند تولید کنند؟ به جز بار مالی و دعای ما شاید چیز دیگری نصیب آنها نشود. ولی قطعا در فرهنگ سازی صحیح تاثیر مثبتی خواهد داشت و البته با برنامه ریزی بار مالی هم جبران خواهد شد.
حالا فکری که به سرم زده و توانی که دارم را بیان می کنم. اول اینکه خیلی از کارگردان های جوان و جویای نام دنبال ایده ها و قصه های ناب چند دقیقه ای برای این جشنواره و آن جشنواره, این حوزه و آن حوزه هستند و قطعا اگر داستان خوبی هم در مورد ما ببینند برای تولیدش تلاش می کنند. حالا می خواهم بگویم قطعا و حتما هر کدام از شما یک اتفاق ساده و جالب و جذاب در مورد خودتان و دیگران به خاطر مسئله معلولیتی که داریم, برایتان به وجود آمده. آن را در قالب یک ایده و خاطره کوتاه چند خطی بنویسید. خاطره ای که فکر می کنید اگر به تصویر کشیده شود و دیگران ببینند در نحوه رفتار مسوولین و جامعه با ما تاثیر بگذارد و به مرور موجب یک فرهنگ سازی شود.
کاری که من می توانم بکنم این است که ایده ها و خاطرات جذاب و هدفمند را به صورت فیلمنامه های کوتاه در بیاورم و در اختیار برخی از کارگردان ها که می شناسم قرار دهم شاید نتیجه ای مثبت حاصل شود.
به ذکر یک مثال می پردازم: جوانی نابینا از تاکسی پیاده می شود. مردی دیگر که همراه او پیاده شده چیزی را در دست او قرار می دهد و التماس دعا می گوید. جوان متوجه می شود یک اسکناس است. مرد می خواهد مجدد سوار تاکسی شود که جوان نابینا صدایش می کند. اسکناس را در دستش قرار می دهد و می گوید من گدا نیستم و می رود.

این یک مثال است و قطعا در انتهای آن جمله ای که من به آن مرد گفتم می تواند بهتر باشد. شاید شما جملات و حرفهای جذاب تری در مورد این ایده داشته باشید. پس همین را هم می توانید اصلاح کنید و بیان کنید. یعنی نگران نباشید خاطره تان تکراری باشد. از جمع خاطرات تکراری قسمت های جذابش را جدا می کنیم و یک ایده داستانی ناب در می آوریم. مثلا یکی به آن مرد ناسزا می گوید یا فردی دیگر پول را با خوشحالی در جیبش می گذارد یا فردی دیگر یک تراول روی آن پول می گذارد و به مرد پس می دهد. خخخ

پس در کامنت ها یا در ایمیل منتظر ایده ها, داستان های واقعی و خاطراتتون که مطمئنید در بالا بردن فرهنگ عمومی جامعه تاثیر دارد, هستم. موضوع آزاد است و حتی می تواند از درگیری تان با یک مسوول, از حضورتان در یک مهمانی, از طرز رفتار کودکان(چه کودک بینا چه کودک نابینا و کم بینا ), از مشکلات مادی زندگی, از اختلافاتی که در خانواده به دلیل معلولیت پیش می آید, از رفتار ناصحیح افرادی مثل والدین که طبق آموزه هامون با آنها جروبحث نمی کنیم ولی عقده اش در دلمان می ماند و ده ها موضوع دیگر و حتی از توانگری و توانایی هایتان که دیگران به شگفت آمده اند که آیا از یک معلول بینایی این کار بر می آید؟ خلاصه بنویسید و به بهانه اینکه نوشتن نمی توانم تنبلی نکنید.
خداحافظی نمی کنم چون در کامنتها با هم کار داریم. شاید در دوره بعدی جشنواره فیلم معلولین فیلمنامه های کوتاهی که در اینجا با هم می نویسیم حضور یابند و نوشته ای که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند. ما از تجربه خودمان و انتظاراتمان می نویسیم آن هم در قالب داستانی کوتاه چون خودمان درگیرش هستیم. منتظرما. نرید پیداتون نشه ها!!!!

درباره مهدی بهرامی راد

متولد 9 اردیبهشت 1359 . ساکن اصفهانم . از همان کودکی متوجه شدم آرپی دارم و کمی با بقیه فرق می کنم. از کودکی به نوشتن و داستان نویسی علاقه داشتم . کتاب زیاد می خواندم . از رمان گرفته تا کتابهای فلسفی , کشاورزی , علمی , تاریخی , با ربط و بی ربط . می خوندم و می نوشتم . اولین رمانم را سال 78 نوشتم . به دنبال چاپش رفتم ولی بخاطر نداشتن رزومه و اعتبار باید خودم هزینه چاپش را می دادم . پس رمان نویسی را موقتا رها کردم . در کنار کار متوجه شدم علاقه شدیدی به فیلم دارم و نوشتنم را در آن راستا تنظیم کردم . دوره فیلمنامه نویسی مرحوم احمد بیگدلی رو رفتم و چند کتاب خوندم . متوجه شدم که چه کار باید بکنم . اولین داستانم را سال 88 فیلمنامه کردم آنهم بعد از یک سال و نیم تحقیق . یک فیلمنامه علمی که بخاطرش مصاحبه ها کردم و کتابهایی گاها ششصد صفحه ای یا چند جلدی خوندم . به محض ارائه به سازمانی که آنهم با تلاش خودم یافتمش استقبال شد . تهیه کننده و کارگردان انتخاب شد . کار پیش تولید خوب پیش می رفت که به بحران اقتصادی سال 89 و تحریم ها برخورد کردیم و بودجه فیلم باقالی شد . خخخ طی این سالها به عنوان فیلمنامه نویس و منتقد , در بعضی گروههای هنری اصفهان و تهران شناخته شده ام . با اینکه هنوز نوشته ای از فیلمنامه هایم تولید نشده ولی بعنوان مشاور فیلمنامه در بعضی کارها انتخاب می شوم و متن هایی را برای اصلاح و نظر یا بازنویسی برایم می فرستند . از اواخر سال 89 بیماری آرپی ام با روند تندی شروع به پیشرفت کرد و خیلی در کارهایم اختلال بوجود آورد . در کمتر از یکسال به جایی رسیدم که فقط نور می دیدم . نه چهره ای تشخیص میدادم و نه می توانستم تنها به جایی بروم . اولش دیگران کمکم می کردند ولی به مرور خسته گی و کلافه گی را در لحن و رفتارشان حس می کردم . پس گوشه گیر تر شدم و خود را با نوشته هایم سرگرم می کردم . و اما اکنون خوشحالم با این محله آشنا شدم . بچه هایی از جنس خودم . مثل خودم که همدیگر رو می فهمیم . تجربه های یکسان و حرفهای قابل ملموس داریم . تلاش می کنیم و به خودمان متکی هستیم . هنوز می نویسم و رمان دومم را مدتی پیش تمام کردم و منتظر جواب چند ناشر هستم که ببینم چاپ می کنند یا نه . البته از خدایشان است چون طرح داستان رو می دونند چیه . با عصا به جاهای مختلف میرم و منتظر دیگران نیستم . و آینده از آن ماست . موفق و پیروز باشید راههای ارتباطی : 09386722122 آی دی تلگرام: @mahdibahramirad لینک کانال پیک شفا که خودم مدیریتش می کنم: @peyk_shafa ایمیل : Mahdi.bahrami.rad@gmail.com
این نوشته در اجتماعی, اخبار, اطلاع رسانی, خاطره, داستان و حکایت, روانشناسی, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

28 پاسخ به کمی حرف خودمونی و یک فراخوان از دوستان گل گلاب

  1. 1
    گوشه نشین says:

    سلام و تشکر از گذاشتن این پست اولین نکته ای که به ذهن من رسید این بود که آیا تشخیص نابینا برای ببینها تا این حد مشکلست دوم این که چرا از میان این همه معلول باید فقط برای نابینایایان چنین فیلمی بسازند سوم این که این مسئله دیگر خیلی قدیمی شده است بنظر من نپرداختن به آن بهتر است شاید باز هم آمدم موفق باشید فعلاً خداحافظی ..

    • 1.1
      رعد بارانی رعد بارانی says:

      بله واقعا گاهی مشکله . بعضی از نبین ها چون ظاهر چشماشون هیچ فرقی با ببین ها نداره واقعا سخته . توی اردو با یکیشون رو به رو شدم . گویا از سن ۱۳ سالگی نابینا شده بود وقتی با من حرف میزد کمی بهش مشکوک شدم و دستمو تکون دادم که ببینم عکس العملی نشون میده یا نه . بعد دیدم داره به صحبتاش ادامه میده . خود من هم می تونم به راحتی ادای نبین ها رو در بیارم . ی عصا دست بگیرم و عینک آفتابی هم که بزنم کسی از کجا متوجه میشه

      • 1.1.1
        مهدی 313 says:

        سلام بر رعد دونا
        بحث سوءاستفاده از ماها به کنار, اما انگار واقعا بعضی از دوستان دوست دارند بهشون ترحم بشه و از این ترحم حداکثر استفاده رو می کنن. کلا نمیدونم این حرفم چه ربط به کامنتت داشت. خخخ

    • 1.2
      مهدی 313 says:

      سلام بر گوشه نشین محله. خوبی آیا؟
      ببخشید دیر جواب دادم. ببین من این چیزا حالیم نیست. یه خاطره یا ایده بده بیاد. و حتما بازم بیا. آفرین پسر خوب

  2. 2
    رعد بارانی رعد بارانی says:

    سلام سه بسته صدتایی و ۱۳ تا یکی . خخخخ
    سلام جناب مهدی مهربان و طناز . خدا خیرت بده که کلی شادم کردی و ذهنمو از فکرهای استرس زا دور کردی . خب به ناجا و هر کس دیگه ای حق بده که می خوان مردمو آگاه کنن . اتفاقا خیلی خوب شد . چون معمولا خودم به سمت نبین ها میرم برای کمک ولی هیچ موقع خانمی نابینا و تنها ندیدم .
    دزد های بی وجدان . خدا هدایتتون کنه .

    • 2.1
      مهدی 313 says:

      سلام مجدد بر رعد بزرگ
      خودا هیدایتشون کونه والا. میگما یکی دوتا سه تا چهارتا از اون اتفاقها و خاطراتی که با بچه ها داشتی رو می نوشتی ببینیم کدومش برای ارتقا آگاهی عموم مردم خوبس. اتفاقهایی که خودتون تجربش کردین و موجب شده به فکر برید. منتظرما

  3. 3
    پسر پاییز says:

    خودمونیما بدجوری دارن تو جامعه فیلم سرما نبینها در میارنا هر کاری میخان با ما میکنن ما رو کردن سیبل و همه جوره مارو از جامعه تافته جدا بافته میکنن این از مسعله کار و ازدواج و حقوق شهروندی اون از مسعله فیلم و سریال ای ببینها خیلی بدین بد بد بد قهر قهر تا روز قیامت

    • 3.1
      مهدی 313 says:

      سلام پسرک کوچولوی پاییز. حرص نخور عسیسم
      خوبس من گفتم اتفاقا و خاطره بنویسین که فکر میکنین در بالا بردن سطح آگاهی مردم مفیده. اونوخ میای فُش میدی دادا. خخخ
      ممنون که اومدی. منتظرما. یه چیزی بنویس تو که انبوه اتفاقی

  4. 4

    سلام.
    شاید بهتر باشه برای نابینایان هم پلاک صادر بشه.!؟
    اینطوری طرف شماره پلاک رو برای سامانه نابینا یاب می فرسته و از واقعی بودن نابیناییش مطمین میشه.!
    البته پلیس هم باید مواظب جعل پلاک نیز باشه!

    • 4.1
      مهدی 313 says:

      سلام
      خخخ,خخخ, خخخ
      عالی بودی. یه ایده طنز فوق العاده که چند پهلو به همه متلک میندازه. خیلی خوشم اومد. مرسی
      اما خاطره و ایده و چیزی ننوشتیا. یادم می مونه

  5. 5
    علاء الدین says:

    سلام مهدی‌جان!
    خودم هم به چنین طرحی که در این مطلب پیشنهاد کردی فکر کردم، ولی چون تخصصشو نداشتم به فکر محدود شد. من علاقه‌مندم علاوه‌بر شرکت در چنین فعالیت‌هایی، خودم هم پا به دنیای فیلم‌نامه‌نویسی بذارم. خوشحال میشم اگه تمایل داری با راهنمایی‌هات کم‌کم شروع کنم.

    • 5.1
      مهدی 313 says:

      سلام بر علاء الدین عزیز
      من موافقم. هستم. حله دادا. یک سری مجموعه ایده و طرح جمع می کنیم و یکی یکی می نویسیمشون. حتی می تونی برای جمع آوری و گفتگو و بحث در موردش در تیم تاک جلسه بذاری. من دوست داشتم تو تیم تاک در موردش جلسات منظم بذارم ولی متاسفانه وضعیتم به گونه ای است که شب ها نمی تونم به نت بیام. اگه شما این کار را به انجام دهی خیلی سپاسدارت میشم. ولی ایده ای چیزی نذاشتیا. خخخ
      منتظر خبرتم

  6. 6

    سلام بر مهدی عزیز. تو این زمینه خیلی میشه کارای خوب کرد از جمله کاری که سرکار خانم شبنم غلیخانی سال ۹۳ انجام دادند که من و شهروز هم جزءِ تیم مشاور اون فیلم کوتاه بودیم و در اون یک نابینا که در یه پارکی نشسته بوده و به ساعت لمسی خودش نگاه میکرده متوجه میشه که کودکی رو خطر تهدید میکنه و بلافاصله برای نجات ایشون اقدام میکنه.
    اتفاقا بسیار خوب که ایده هامونو همینجا مطرح کنیم تا بتونیم ازشون کارهای کوتاه بسازیم و چون کسی سراغ ما نمیاد برای پخش چنین کارهایی بد نیست که خودمون اقدام کنیم و از رفت و آمدهایی که با اهالی رسانه داریم استفاده کنیم و سعی کنیم که ساخته هامونو به پخش برسونیم.
    من ایده خودمو هم بدم و بعد برم که خیلی هم دست خالی خودمو نشون نداده باشم. به نظر من بهتر که داستانهای جذاب طراحی کنیم که ضمن اینکه خصوصیات یک زندگی نابینایی رو به خوبی و به دور از شعار و کلیشه نشون میده خط و خطوتی جذاب هم داشته باشه که بیننده بینا و مخاطب عام رو هم جذب کنه.
    مرسی از پست!.

    • 6.1
      مهدی 313 says:

      سلام اشکان جان
      واقعا نوشته ات رو قبول دارم. مدتها بود که به این موضوع فکر می کردم. تلنگر اصلی اش وقتی به ذهنم خورد که پشت صحنه برنامه حالا خورشید رو گذاشتی. وقتی با رضا رشیدپور به استودیو میرفتی و گفتگویی که می کردین به جایی رسیدین که رشیدپور می خواست دستت رو بگیره و تو چند جمله طرز صحیح گرفتن دست رو بهش گفتی که اینجوری هم ما راحتیم هم طرف راهنما. با خودم گفتم این خودش یک نمونه آموزشی عالیه. طرز صحیح راهنمایی و گرفتن دست نابینا. بعضیا انواع روش رو امتحان می کنن و کلی با آدم چپ و راست میشن و کم مونده مثل مخلوط کن ما رو بپیچونن فقط بخاطر اینکه نه ما و نه اونا طرز صحیح گرفتن دست رو بلد نیستیم. این نکات خیلی زیادن و قطعا گروه شما که سالهاست درگیر برنامه سازی هستین از این موضوع ها زیاد تو دست و بالتون هست. پس یه لیست برام بفرست بیاد. خخخ

  7. 7

    سلام
    خب نمیدونم از کجا شروع کنم؟ یا از کدومش براتون بگم!
    از وقتی که فقط یه بچه بودم و خانواده به خاطر نابینایی من بین من و خواهر و برادر تبعیض قایل میشدند؟
    یا از وقتی که میرفتیم مدرسه و بچه ها به خاطر نابینایی مون اذیت مون میکردند؟
    آخه ما از کلاس سوم ابتدایی به مدارس عادی میرفتیم تازه, معلم تلفیقی هم نداشتیم!
    یا از وقتی که با دوستم از خوابگاه اومدیم بیرون و دیگه کاملا مستقل شدیم!
    من خیلی حرف, خاطره, و یا به نوعی درددل دارم که اگر بخوام اینجا بنویسم هم وقت شما را میگیرم و هم خودم تنبلم و حوصلم نمیکشه که مُفَصَل بنویسم.
    خب به یه خاطره از اون وقت ها که بچه بودم, و خانواده به خاطر نابینایی من همیشه تنهام میذاشتند و و تو مهمونی ها نمیبردنم بسنده میکنم.
    البته قبلش این را بگم که من قصد ندارم آبروی خانواده ی خودم را ببرم خیلی هم دوستشون داشتم و دارم و میدونم این مشکلاتی که من داشتم فقط به خاطر فرهنگ غلط جامعه و فرهنگ پایین خانواده بود و مطمئنم که اگر الآن زنده بودند و من هم الآن بچه بودم هیچوقت یه همچین ماجرا هایی برام پیش نمیومد!
    یه روز که مادر و پدرم از خونه رفته بودند بیرون و من را با خواهر کوچیکم تنها گذاشته بودند, بعد از مدتی خواهر کوچیکم خوابش گرفت و خوابید,
    راستی این را هم بگم که من سِنَم حدودا ۹ یا شایدم ۱۰ سال بیشتر نبود
    من خیلی ترسیده بودم آخه اونا عصر که رفته بودند بیرون هنوز نیومده بودند و دیگه ساعت ۹ و نیم شب شده بود!
    منم تلوزیون را روشن کرده بودم و مثلا میخواستم کمی سر خودم را گرم کنم.
    نشسته بودم به تلوزیون گوش میدادم یادم نیست که چه برنامه ای پخش میشد ولی برای این که ترسم کم تر بشه صداشو بلند کرده بودم
    یه دفعه صدای همسایه ی دیوار به دیوار مون را شنیدم که میگفت یعنی داد میزد که کمش کنننن کمش کننن
    وقتی بلند شدم صداش را کم کنم حس کردم یکی مثل خودم نشسته کنار تلوزیون منم افتادم رو زانوش
    خیلی ترسیدم باورتون نمیشه دیگه نفهمیدم چی شد یه دفعه به خودم اومدم دیدم تمام همسایه ها از در و دیوار اومدند تو خونه و چندتاشون هم من را گرفته بودند شنیدم که یکیشون میگفت وقتی اومدم تو خونه دیدم مثل مرغ پرکنده بالا و پایین میپره
    و جیغ میزنه!
    مامانم را هم که خیلی ترسیده بود و حالش بد شده بود داشتند به حالش میاوردند.
    خیلی خجالت کشیده بودم ولی اصلا نفهمیدم چرا اینجور شده بود!
    خب خیلی تو خونه تنها بودم همیشه دلم میخواست منم مثل بقیه تو مهمونی ها شرکت کنم اما علنا به من میگفتند که تو نمیشه بیای چون هم لباس مناسب نداری, و هم اینکه حالا میخواند اونجا هی دلسوزی کنند و بگند چرا اینجوری شده!
    این حرف ها و سر کوفت ها همه یه جا به من فشار اورده بود و باعثش این شد که براتون توضیح دادم!
    از اون شب به بعد مدام به من سرکوفت میزدند که تو آبرومون را بردی خب اگر حوصلت سر رفته بود به ما میگفتی و از این حرف ها.
    در جایی که اگر من میگفتم حوصله ام سر رفته میگفتند غرغر نکن خب باید چیکار کنیم که تو سرت گرم بشه؟
    شاید از اون شب به بعد بود که تصمیم گرفتم توانایی های خودم را نشون بدم و کاری کنم که من را به حساب بیارند و مثلا به نوعی جبران کنم!
    همین کار را هم کردم که اگر حوصله ام اومد یه دفعه براتون مینویسم
    فقط این را هم بگم خانواده از وقتی توانایی های من را دیدند خودشون از برخورد های قبلیشون شرمنده شدند.
    خب ببخشید زیاد نوشتم یا شایدم نباید مینوشتم
    این را نوشتم که اونایی که خانواده هایی دارند که بهشون اهمیت میدند خدا را شُکر کنند و یه وقت خدایی نکرده ناشکری نکنند
    همگی موفق باشید
    من به سبک خودمونی نوشتم اگر بد نوشتم همگی ببخشید.

    • 7.1
      مهدی 313 says:

      سلام بر خانم کاظمیان بزرگوار
      اولین بیست رو به شما میدم که یک خاطره نوشتید. خاطره ای قابل تامل و یک خورده هم ترسناک. موهام موقع خوندن سیخ شد
      اما چنین تجربه ای رو هم من داشتم. البته نه به این صورت ولی جیغ کشیدن و بالا و پایین پریدن از ترس که همه رو جمع کرد رو تجربه کردم. من باید رکوردرم رو بردارم بیام پیشتون و شما تعریف کنید و من ضبط کنم و بعد فرهنگ سازهاشو بنویسم. نکته قابل توجه این است که قسمت اصلی از فرهنگ سازی و بالابردن آگاهی به خانواده معلول برمی گرده. یعنی اونها رو باید بیشتر توجیه کرد و بعد سراغ عامه مردم رفت. نکته ای که شما خوب اشاره کردین. بازم بنویسین . منتظرما

  8. 8
    نازنین says:

    سلام
    یکی از مواردی که باعث شد به خاطرش ضربه بخورم، این بود که چه تو خونه چه تو مدرسه که مثلا مدرسه نابینایی بود، مواردی اتفاق می افتاد که باعث میشد فکر کنم هیچ نقطه مشترکی با دیگران ندارم. به عنوان مثال: یادمه کلاس اول ابتدایی که بودم، میشه گفت تنها نابینای مطلق کلاس بودم. هیچ وقت یادم نمیره که معلممون به دوستان گفتند که دفتر نقاشی و مداد رنگی بیارند و بهم گفتند که شما لازم نیست بیاری. بچه ها زنگ هنر نقاشی می کردند و نقاشیهاشونو به هم دیگه نشون میدادند ولی من تکو تنها با یه تیکه خمیر بازی اشکال تکراری درست میکردم. یادمه انقدر با این خمیر بازی کردم که دیگه حسابی سفت شده بود و یه جورایی خشک و پودر شده میریخت خخخخخ.
    میشه گفت حتی برخی موارد هم بود که معلم البته برخی های دیگه از نابینای مطلق هم مثل یه فردی که به هر حال قدری بینایی داره انتظار داشتند و حتی متأسفانه مقایسه می کردند.

    • 8.1
      مهدی 313 says:

      سلام و دومین بیست رو هم شما ربودین. خخخ
      این خاطره ای که نوشتید از نظر دیداری خیلی روی مخاطب تاثیر می گذارد. همه بچه های کلاس در حال نقاشی کشیدن و شیطنت, و یک کودک تنها در حال خمیر بازی. از کلافگی اش هم می توان نارضایتی اش را حس کرد. اشکال تکراری و با ناراحتی آنها را مُشت کردن. در حال حاضر فکر کنم یک فیلم کوتاه دو دقیقه ای خوب ازش درآورد. فقط یک نتیجه اخلاقی خوب هم باید ازش درآورد. بازم بیاین و بنویسین. منتظرما

  9. 9
    نازنین says:

    در مورد نابینا نما ها به نظرم اشکالی به ناجا نیست. باور کنید و کنیم که معلولیتهای دیگه نما هم وجود داره که حتی ممکنه پلیس به یک معلول واقعی هم شک کنه و دچار سوء ظن بشه. این خاطره که می نویسم خیلی سال پیش حدود بیست سال پیش اتفاق افتاد. بنده خدایی که ناشنوا هم بود تلویزیون خریده بود. تو خیابون یه آشنا رو می بینه و با همون زبون اشاره گرم صحبت کردن میشند که پلیس گمون میکنه دزدند و تعقیبشون میکنه.

  10. 10
    Eagle says:

    درود
    با سپاس از این پست
    بهتره خیلی خودمونو خسته نکنیم. چرا که نه پلیس‌مون از استانداردهای لازم بهره میبره که تونسته باشه چنین فیلمیو از روی تحلیلی درست و اصولی ساخته باشه، و نه جامعه‌مون جهت اصلاح دیدگاه خیلی جای کار داره، فعلا بهتره ببینیم و رد شیم، تا بعدها چه شود. بای.

    • 10.1
      مهدی 313 says:

      آخ جون. جناب مصدق هم به ما سر زدن. خوش اومدی بزرگوار
      سلام
      نظر من کمی, فقط یک خورده کوچولو با نظر شما فرق میکنه. همین که بشه آثاری تولید کرد هر چند چند دقیقه ای و خانواده هایی که تازه عضوی معلول به آنها اضافه می شود این آثار را ببینند, شاید کمی, فقط کمی در ارتباطاتشان با فرد معلول تاثیر مثبتی داشته باشد. تاثیری که یک فیلم داره ماندگارتر و عمیق تر از جلسات آموزشی ای است که سازمانها برای خانواده ها می گذارند و بعد از مدتی فراموش می شود.
      بازم ممنون و منتظرما

  11. 11
    ابراهیم says:

    سلام وای که چه عالی و خاطره ی خانم کاظمیان هم پست رو عالیتر کرده
    خانم کاظمیان خواهشا شما از خاطراتتون بیشتر برامون بگید چون یه پست گذاشته بودید خیلی عالی بود
    داش مهدی والا گیج شدم نمیدونم چی بنویسم حالا اگه نشد اینجا چیزی بگم بهت میزنگم نظرمو میگم
    یه بار با یه کارگردان آشنا شدم تو تهران قرار شد همچین کاری کنه ولی یه مدت که تو سر و کله ی هم زدیم منصرف شد و حالا هم که باهش حرف میزنم میگه بیخیال تو رو خدا من نمیتونم از نابیناها چیزی بسازم

    • 11.1
      مهدی 313 says:

      سلام ابراهیم جان
      میگما به من زنگ نزن. میترسم مثل اون کارگردانِ کاری کنی که منم فراری بشم. خخخ
      باشه. منتظرم. زود بنویس و بیا.

  12. 12
    نازنین says:

    نتیجه اخلاقی اینکه: معلمی که با دانشآموزان آسیب دیده بینایی سر و کار داره، برای درسی مثل هنر چیزی رو انتخاب کنه که همه با هم بتونند انجامش بدند، و میشه مهارتی رو یاد بده که: به درد دانشآموزان بخوره و در آینده نه چندان دور که از اون مدرسه فارغالتحصیل میشند، بتونند پا به پای هم سنو سالاشون پیش برند.
    ناگفته نمونه که: توی مدرسه موارد این شکلی هم داشتیم.

  13. 13
    علاء الدین says:

    در این مطلب هم به مناسبت خاطره‌ای از خانم مظاهری، دوستان دیگه هم خاطراتی نوشتند که به‌ویژه از خاطره آقای امید صالحی یا همون دکتر خودمون میشه فیلم کوتاه آزمونده‌ای درآورد. خودم در اندیشه چنین کاری در آینده بودم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

thirty nine + = forty four