یک رویای کاملا غیر واقعی از گردش دیشب

هشدار:

این ماجرا کاملا زاییده ی تخیل نویسنده بوده و واقعیت ندارد. شما با ادامه دادن به خواندن این مطلب، تخیلی بودن آن را می پذیرید و نیز اینکه هرگونه تشابه اسامی و رویداد های این ماجرا با اشخاص و رویداد های دنیای واقعی، کاملا تصادفی و ناخواسته بوده و از کنترل نویسنده خارج است. در صورت عدم پذیرش موارد بالا، لطفا این صفحه یا این تارنما را ترک نمایید.

حالا که دوباره شاگردام میتونن بیان پیشم، کلی خوشحالند و خوشحالم. پدر و مادراشونم همینطور. یکی دو تا از والدین که کلا دیوونه بودند و زمانی که من آبله مرغون داشتم اصرار داشتند بچه هاشون رو بفرستند پیشم تا اونام وا بگیرند و توی بچگی یه کم اذیت بشن ولی بزرگتر که شدند جونشون از آزار های وحشتناک این بیماری راحت بشه. خلاصه که من قبول نکردم و ماجرا به خیر گذشت. واسم جالبه الان که بچه ها اومدند پیشم، با اینکه میدونستند من آبله مرغون داشتم، ازم دوری نکردند و حسی که بعضی از آدم بزرگ ها با رفتاراشون بهم منتقل می کردند که گویا من جزام دارم رو بهم منتقل نکردند. ایول و دمشون گرم.

دیشب تصمیم گرفتیم بعد از درس، بریم یه خوشی هم بگذرونیم. اول قرار شد توی خونه آب بپاشیم به هم و قایم موشک بازی کنیم که همین کار رو هم کردیم ولی گویا بچه ها هم مثل من یا بدتر از من دلتنگ بودند به خاطر روز هایی که با هم نبودیم که وقت بگذرونیم. البته که این روز ها از نظر ما زیاد بود وگرنه که ده پانزده روز به نظر کسی که تجربه ی صمیمیت های ما رو نداشته بوده باشه حتما و قطعا و مطمئنا و شرعا و قانونا و قاعدتا و طبیعتا زمان زیادی نمیاد.

بعد از آب پاشیا رو کاشیا و شیطنت داداشیا، همه نق زدند که نصفه شبی بزن بریم خانه کودک بین ۳۳ پل و پل ابوذر شاید برنامه ای داشته باشه. موافقت تلفنی پدر و مادر های الهی بگم چی نشن همان و اصرار بچه ها به من برای بیرون زدن و تأکیدشون بر اینکه دیگه الان بهانه ای برای نه گفتن ندارم هم همان. از من انکار و از اونا اصرار. هیچی دیگه. چشتون روز خوب نبینه که مال من دید البته عواقبی هم داشت ولی خوبیاش بیشتر از عواقبش بود. یه اسنک گرفتیم به پنج هزار و پانصد که از جیب من رفت، بعدش توسط بچه ها به جیبم برگشت. جیبم که سر از پا خوشحال شده بود، پول بچه های زبون بفهم و زبون نابسته رو ته خودش چپوند و مثل آدمای مغرور با کلاس انگار نه انگار که طوری شده باشه موقر سر جاش به ادامه دادن حضورش روی شروارم مشغول شد.

اونقدر خوشگل می نویسم یا شایدم اونقدر طبیعی می نویسم یا شایدم اونقدر اتفاقاتی که این لحظه ها واسم می افتند واقعی می افتند که خودم وقتی از اول نوشته تا همینجا دقیقا تا خود همینجاش رو می خونم، حس می کنم یه نفر داستان تخیلی نوشته. البته شما از این داستان هایی که تخیلی به نظر می رسند ولی واقعیند مثل شمالم با دختر بچه های شیرین و شهر رویا هام کم ندیدید از من که با ضبط ضبطیده باشم و اینجا قرار گرفته باشه پس اگه نوشته های هرکی باورتون نشه حد اقل باور کردن مال من واستون راحتتره تا نوشته های مشابه مربوط به دیگر اشخاص. اینه که به جای اینکه حسی که خودم دارم نسبت به اینکه باور این نوشته واسم سخته رو به شما هم منتقل کنم و نگرانیم رو صرف این کنم که شما باورتون میشه یا نمیشه، ترجیح میدم واقعیت های خوش رو پشت سر هم قطار کنم تا باهم باهاش سفر کنیم به یه شهر رویای دستساز.

توی ماشین همه سر و صدا می کردند. آرش مرتب با چشماش توی ریشام می گشت و به دنبال جای یه دونه ی آبله ای یا یه زخم بود تا اگه روی پوستم اثری به جا گذاشته از مادرش واسم کرم ترمیم کننده بگیره بیاره که آخرشم موفق شد یکی پیدا کنه و چنان جیغی از خوشحالیش کشید که من با خودم گفتم یه سیاه چاله یا یه مثلا ضد ماده کشف کرده! سبحان گوشیمو گرفته بود ول نمی کرد. هرچی بازی روش بود رو از قبل از ترسش پاک کرده بودم ولی رفت توی فارسروید و سایت های مشابه و دهن هرچی حافظه و بسته ی اینترنتی داشتم و نداشتم رو شروع کرد به ساییدن. فرهاد مثل این روز های خودم ساکت بود و سر به زیر. دستشو گذاشته بود روی دستم و هر پنج دقیقه یک بار یا اون یه سوال از من می پرسید یا من از اون. حالت خوبه؟ اوهوم. بزرگ شدی دوس داری ایران بمونی یا بری؟ نمیدونم. عمو تو رفتیم بیرون دستتو خودم بگیرم باشه؟ باشه. نذاری آرش و سبحان دستتو بگیرنا. نمیشه که نذارم که. یه وقت اونا هم بخوان راهنماییم کنن خو. خب باشه ولی سمت چپت جای منه. اون دستتو هر کودومشون خواستن بگیرن. باشه فرهاد جان. ولی به نظرم شما سه تا برید پی بازیتون با هم و منم واسه خودم کتاب بخونم بهتره. نه؟ عمو؟ جونم. شما هم مثل بقیه اید. نه؟ نمیدونم. چطو؟ آخه شما هم بچه ها رو مزاحم و حوصله سر بر میدونید. همش میگید تو برو دنبال بازی خودت. همش میخواید بچه ها تنهاتون بذارن. نه اتفاقا. من از خدامه باهاتون باشم فقط میگم به خاطر اینکه من معلمتونم یا بزرگتر از شمام، رودربایستی نکنید از شادیتون عقب بمونید. نخیر. اصلا هم اینطور نیست. من خودم میخوام پیاده که شدیم، تا کلی زیاد با هم حرف بزنیم. باشه. باشه. تسلیم. پس یادت باشه اگه دستمو ول کردی رفتی کله ات رو…. باشه. قبوله! حوصله ی آرش دیگه داشت سر می رفت. از جاش بلند شد و اومد پشت به راننده رو به روی من بین پا هام به زحمت ایستاد که با هم نون بیار کباب ببر بازی کنیم. سقف ماشین کوتاه بود و بیچاره مثل خیار چمبر خم شده بود ولی با تمام نیروش با خستگی مبارزه می کرد که بتونه از من ببره. این بچه ها از روز اولی که شروع کردیم به بازی با هم دیگه باهام قرار گذاشته بودند من توی بازیام باهاشون جدی باشم و چون کوچیکن دلیل نشه که بهشون رحم کنم. البته من برعکس این قرار رو از طرف خودم در خصوص چشم هاشون نگذاشتم چون اگه من می گفتم توی رفتارتون با من به دلیل اینکه من نابینام رعایت منو نکنید، مصیبتی می شد واسم که خدا میدونست چطور باید جمعش می کردم. به موجب اون قرارداد، هر کودومشون مثلا حق داشت سر غذا نمک توی غذام بپاشه، شوخی های خرکی که به چشم نیاز داره باهام انجام بده، و وقتی فوتبال بازی می کردیم هیچ سیگنالی برای دسترسپذیر شدن بازی با دهن و ادا ادفار های صوتیش واسم نفرسته. نهایتا کمی نیمه ایستاده و کمی نیمه نشسته، آرش جون به لبش رسید تا تونست بازی رو بیست بر یازده ببازه و جان به جان آفرین تسلیم کنه.

برعکس فرهاد که کم حرف می زنه و صدای آرومی داره، آرش و سبحان تا دلت بخواد شلوغند و دیوانه. حوصله ی راننده از سر و صدا های این دو تا وروجک سر رفته بود و ریخته بود دوروبر مغزش. گفتم الانه که این حوصله ی سر رفته ی راننده خشک بشه چمیدونم چربی بشه رسوب کنه توی رگ های عصبیش و یا سکته کنه یا فریادی بکشه که ما سکته کنیم. آقا این جوجه هات رو ساکت نمی کنی؟ والا سرمون مثل بمب شد از بس جیر و ویر کردند. فعل جمله از دهن راننده خارج نشده بود که هر سه حتی فرهاد کمحرف هم شروع کردند به درآوردن صدای جیک جیک با یه تن مسخره ی سوپرانو. از طرفی خجالت کشیده بودم و از طرفی خنده ام گرفته بود. خدایا من چطوری شش ماهه که اینا رو سر کلاسام تحمل می کنم؟ واقعا من شش ماهه با اینجور موجودات غیر قابل تحمل و غیر قابل کنترلی سر و کله می زنم و لذت هم می برم؟ یا من آدم نیستم، یا اینا، یا جامعه. هرچی که هست. بد کوفتین اینا. پدر و مادراشون چی می کشن. اصن شاید عمدا هفته ای یکی دو بار به بهانه ی زبان و کامپیوتر می فرستندشون سمت من تا اعصابشون کمی راحت بشه. گفتم بچه ها؟ راننده کارش از گریه گذشته بود و کاری نکرد غیر از اینکه بخنده. گفت ولشون کن. اینایی که من می بینم الانم ساکتشون کنی، دو دقه دیگه شروع می کنند. اون لحظه ای که من گفتم بچه ها، بچه ها واقعا ساکت شده بودند ولی وقتی راننده با حرف ها و خنده هاش چراغ سبز نشون داد، دوباره زلزله بودنشون رو از سر گرفتند.

نهایتا زمان موعود زیرلفظی گرفت و بعله رو گفت. پیاده شدیم و فرهاد زودتر از همه پرید اومد سمت چپم. آرش و سبحان سر سمت راستم با هم دعواشون شد ولی سنگ کاغذ قیچی کردند حل شد و آرش در سمت راستم قرار گرفت. سبحان اولش سمت راست آرش بود ولی بعد تصمیم گرفت جلوی ما حرکت کنه و گاهی صورتشو بر می گردوند عقب به حرف هایی که ما سه تا با هم می زدیم واکنش نشون می داد. بیشترشم توی گوشیش بود. یکی دو بارم نزدیک بود بخوره به داربست ها و تیر های چراغ برق که با اوهوی گوساله هایی که توسط لب و زبان و دندان آرش در فضا پخش شد نجات پیدا کرد. با اینکه بچه ها خونه ی من مقدار کمی خورش بادمجان یخ زده از رستوران خراسانی رو به امر خودم از یخچال بیرون آورده بودند و به عنوان عصرانه یا میان‌وعده با مقداری نون بلعیده بودند، غذا خوردن رو به خانه ی کودک که معلوم نبود برنامه ای توی سیاه زمستون داشت یا نداشت ترجیح دادند.

همگی رفتیم همبرگر سارا اول خیابون کمال اسماعیل. مغازه ای که همه ی نکات بهداشتی رو رعایت می کنه. جایی که دقیقا صد و پنجاه گرم گوشت گوسفندی خالص رو بدون هیچ ناخالصی ای در قالب یه همبرگر میذاره توی یه نون تازه به نرمی کیک، با سس مخصوص، خیار شور، گوجه، کاهو، و دورش فویل می پیچه. بعدشم میذاره توی یه کارتون شیک و تمیز، سیب زمینی سرخ کرده میریزه کنارش و نمک و فلفل کوچیک بسته بندی شده هم به همراه چنگال و دستمال کنارش قرار میده. تمامی این بسته بندی ها، از سس گرفته تا بسته های نمک و فلفل و کارتون همبرگر، همگی آرم سارا روشون چاپ شده و اینجاست که حس با کلاس بودن نه ولی حس ویژه بودن بهت دست میده. منم عمدا بچه های گرسنه ی وحشی رو بردم جایی که حس ویژه بودن بهشون دست بده. بچه هایی که خدا رو شکر اونقدر پول دارند که قرار نباشه من حسابشون کنم و اونقدر آزادی عمل و رضایت خاطر سوپروایزر هاشون رو دارن که مجبور نباشم به خاطر چیز ها و اتفاق های مختلف به کسی حساب پس بدم.

خریدیم، خوردیم و خندیدیم. تا دلتون بخواد سر به سر هم گذاشتند این بچه ها و البته گاهی منو هم بی نصیب نمی ذاشتند. یکی از همون اتفاق هایی که پیش خودم گفته بودم واسه من نمی افته افتاد. چنگالم رو زدم توی یه بخشی از سالاد که از جنس ماده ی زیرش فهمیدم باید یه زیتون خوشمزه باشه ولی وقتی چنگال رو آوردم بالا، هیچی توش نبود تو نگو یکی از بچه ها توی هوا قاپ زده بودش. فرهاد توی مغازه هم سمت چپم نشسته بود. لپ سُسیش رو کشیدم و گفتم مگه قرار نشد حواست به من باشه؟ این نامرد ها زیتونم رو دزدیدند. سبحان گفت عمو جون اولا که زیتون نبود و ژامبون بود. بعدشم اینکه من ندزدیدیم بلکه کش رفتیم. گفتم تو ندزدیدید؟ تو و دیگه کی؟ و یه پس گردنی زدم به سبحان. فرهاد خواست از من دفاع کنه ولی نتونست جلوی خنده اش از تعبیر کش رفتن به جای دزدی رو بگیره و نظرشو تغییر داد. گفت خب عمو شاید راست بگن. بیچاره ها ندزدیدن. کش رفتن. دیگه تحمل نکردم و شوخی شوخی یه سیلی آروم زدمش تا یاد بگیره توی ماشین ادای قهرمان های وفادار رو در نیاره و بعد بخواد اینجا خیانت کنه! آرش روبروی فرهاد بود و دستم بهش نمی رسید. گفتم آرش به حساب تو هم می رسم. گفت من چرا؟ گفتم اولا که سبحان نگفت من ندزدیدم گفت من ندزدیدیم. این یعنی که دو تایی همدست بودید. بعدشم اینکه تو شاید کاری نکرده باشی ولی توی طراحی نقشه دست داشتی. آرش خودش از خجالت سبحان درومد و چهارتا چیز در گوشی بهش گفت. بعدم بلند بهش گفت تو می مردی اگه زبونت نمی گرفت؟

همه ی حس های خوب و در عین حال حسرت ها از شادی و نشاط این بچه ها توم زنده شده بود. با خودم گفتم کاش من یا به این دوران بر می گشتم یا با همین هیکلم، روحیه ام طوری می شد که میتونستم دقیقا مثل بچه ها فکر و عمل کنم. کاش اگه عقل بچه ها ناقصه، عقل منم مثل مال اونا ناقص می شد ولی به اندازه ی اونا با انگیزه و شاد می شدم. کجا رفت اون ذوق و انرژی ای که داشتم و بمب اتم هم به پام نمی رسید؟ کجا رفت دورانی که از درخت بالا می رفتم، قمقمه رو پر از آب می کردم و از روی چشمه می پریدم، روی آتیش چایی درست می کردم، از سوسک و زنبور و قورباغه نمی ترسیدم و می گرفتم باهاشون بازی می کردم؟ حیف که گذشت. این بودنم با شاگرد هام و علاقه ام به تدریس از این نشأت می گیره که دارم تلاش می کنم هویت قدیمم رو به دست بیارم و بشم مثل اون وقتام. شاید باید با یه کسایی از جنس بچگی های خودم بپلکم تا بتونم دوباره شکلشون بشم.

زیادی فکر کرده بودم و دیگه بس بود. بچه ها رو جمعو جور کردم و زدیم بیرون به سمت یه پارکی که میدونستم با آهنگ های میکس شده ی شیش و هشت رادیو جوان دات کام، تخته فنرش برای بچه ها به راهه. نزدیک پارک بودیم که فرهاد گفت پدرم تو تلگرام پیام داده کجایید برگردید دیر شده. گفتم باشه بهش پیام بده بگو داریم میاییم. می خواستم هر طور شده بچه ها پارک هم برند ولی گوشیم زنگ خورد و مادر سبحان بود که ازم آدرس پرسید تا ما رو پیدا و سوار کنه بریم سمت خونه. با تعجب پرسیدم شما کجا اینجا کجا؟ و از جوابش فهمیدم توی شهر کاری واسش پیش اومده حالا بیرونه. حال ندارم برگشتمون با مادر سبحان رو توضیح بدم. همیشه لحظه ی خداحافظی حالمو خیلی بد می کنه چه برسه بخوام بازسازیش کنم و کشش بدم. همون شولوغی های از جنس سوپرانو البته این دفعه ترکیب شده با صدای موزیک بلند و اصرار بچه ها به خرید شیر موز و بستنی و آب هویج که محقق شد و شیطونی های بی‌پایان پسرک های خستگی ناپذیر.

پایان

درباره مجتبی خادمی

مجتبی خادمی. متولد 7 بهمن 66. دارای مدرک کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی از دانشگاه اصفهان. ارزیاب مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب. گرداننده اسبق محله نابینایان. مدرس علوم کامپیوتر و زبان انگلیسی. طراح وب. برنامه نویس. مجری برنامه های رادیویی. آشنا به راه اندازی و استفاده از چاپگر های خط بینایی و بریل. دوره پیش دبستانی را در مدرسه کمتوانان ذهنی بصیرت زرین شهر گذراندم. دوره های دبستان و راهنمایی را در مجتمع آموزشی ابابصیر اصفهان. پایه اول دبیرستان را در دبیرستان غیر انتفاعی محمد باقر زرین شهر. پایه های دوم و سوم هنرستان را در رشته کامپیوتر در هنرستان ملا صدرا. مقطع کاردانی کامپیوتر را در دانشگاه های آزاد مبارکه و دولتی شهرکرد. و مقطع کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی را در دانشگاه اصفهان گذراندم. همزمان، در انجمن موج نور نابینایان، به عنوان مسئول تولید محتوا، مؤلف کتب صوتی ویژه نابینایان، صدابردار، مسئول کنترل کیفی مواد آموزشی، پاسخگو به پرسش های کامپیوتری نابینایان، طراح سامانه تلفن گویا، مدرس کلاس های آموزش رایانه و مسیر یابی ویژه نابینایان، مدرس دوره های تربیت مربی آموزش رایانه به نابینایان، و تحلیلگر نیاز های آموزشی نابینایان در خانه ریاضیات مشغول به خدمت شدم. در ادامه، به عنوان اپراتور در مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب مشغول بودم و اکنون در مقام ارزیاب در تیم پایش عملکرد در گروه صنعتی انتخاب خدمت می کنم. از دوران کودکی، مخارج زندگی و تحصیل را شخصا به عهده گرفتم و به سختی فراهم کردم. در دوران دبیرستان، اولین رساله ی گویا در ایران از آیتالله مکارم شیرازی را به کمک خواهرم و روحانی محل، تهیه کردم و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع کردم. در همان دوران، اولین مجموعه ی آموزشی بازی های کامپیوتری ویژه نابینایان را تولید و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع نمودم. در دوران نوجوانی، اولین بازی رایانه ای ویژه نابینایان به زبان فارسی با نام دو در جنگل را طراحی کردم و توسعه دادم. به ترجمه و دوبله ی بازی های رایانه ای محبوب نابینایان از جمله تخت گاز و شو‌دان جهت استفاده ی نابینایان این مرز و بوم مبادرت ورزیده ام. اولین کتابچه ی راهنمای آموزش رایانه به کودکان نابینا را طراحی کردم و توسعه دادم. در دوران دانشجویی، اولین، پر بازدید ترین و پر محتواترین سایت ویژه نابینایان ایران با نام گوشکن را تأسیس کردم. همواره در سایت گوش‌کن، سه شعار آموزش، استقلال و تفریح نابینایان را دنبال کرده و در جهت سوق دادن نابینایان به سمت این سه هدف، اقدام به ضبط آموزش های مختلف، تولید و ترجمه ی مقالات مرتبط و تشویق دیگران به انجام نظیر این کار ها نموده ام. تهیه کننده و مجری یکی از پر شنونده ترین برنامه های اولین رادیوی اینترنتی نابینایان ایران (که تعطیل شده) بودم. همیشه از مصاحبه های آگاهی بخش با رسانه ها از جمله برنامه به روز شبکه سوم سیما به عنوان یکی از کارشناسان فاوا و نابینایان استقبال کرده ام. به دلیل تجربه ی تدریس موفق به دانش آموزان، همواره با استقبال والدین کودکان و نوجوانان جهت تدریس روبرو بوده ام. از تألیفاتم می توانم به کتاب آموزش نرم افزار آماری SPSS به اتفاق استاد ندا همتپور اشاره کنم. یکی از مهمترین نرم افزار های مسیریابی نابینایان را با نام نزدیک یاب به همراه دفترچه راهنمای استفاده، جهت کمک به استقلال نابینایان در رفت و آمد، ترجمه کردم و به رایگان در سطح بین المللی برای تمام فارسی زبانان منتشر نمودم. در حال حاضر، رویای امکان سفر به استان های محروم جهت همسان سازی سطح آموزشی و پرورشی کودکان محروم با کودکان کلان شهر ها را در ذهن می پرورانم.
این نوشته در خاطره, داستان و حکایت, طنز, کودکان و نونهالان ارسال و , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

22 پاسخ به یک رویای کاملا غیر واقعی از گردش دیشب

  1. 1
    علی اصغر حسنپور says:

    همیشه لذت میبرم از خوندن خاطراتت. عالی مینویسی

  2. 2
    سیمرغ says:

    سلام: تصور میکنیم, خسوسیاتِ این دوستانِ کوچکِ شما: با رسیدن به سنِ بلوغ: و بزرگ شدنشان کاملن تغییر کند. و شاید, دیگر جایی در دنیای آن روزهای آنها نداشته باشی. و شاید هم کاملن بر عکس. با بزرگتر شدنشان, بتوانید به هم دیگر نزدیکتر از حالِ هازر شوید. نه به عنوانِ استاد و شاگردی: به عنوانِ دوستانی, از دو نسلِ متفاوت.

    • 2.1

      اتفاقا خودمم واسم جالبه که هر کودوم از شاگرد هام که از کوچیکی باهام در ارتباط بوده الانم که بزرگ شده بازم باهام در ارتباطه. فقط ناراحت میشم وقتی می بینم هرکی بزرگ میشه معصومیتش رو، انگیزه اش رو، اِنِرژیک بودنش رو، مثل آدم بزرگ های دیگه از دست میده و تبدیل میشه به یکی از ما ها.

  3. 3
    کامبیز کامبیز says:

    ای اسب یادم باشه دفعه بعد اومدم همبرگر سارا برام بخری.
    خوشم اومد با حال کردنتون.

    • 3.1

      اسب که ذات شماست من جسارت نمی کنم در تکیه زدن به جای نجبا ولی همبرگری سارا معلوم نیست واقعی بوده باشه ولی اگه وجود خارجی داشت پیشنهاد می کنم بهش یه سری بزنی. به آراز می‌مونه…

  4. 4
  5. 5

    سلام. مَََََََََََََنَََََََََََََََََََََََََََم؟ میییییییییییییخواااااااااااااااااااااام.
    عجب حس قشنگی داری.
    به نظر میرسه کوچکولوهای تو از کوچکولوهای من کوچکولوترند.
    خخخخخخی

  6. 6

    سلام. لذت بردم. لحظه خداحافظی سخته! سخت

  7. 7
    امید بقایی says:

    خیلی عالی بود آقا مجتبی الحق که مَشدی هستی واقعاً دوران خوبیه دوران بچه گی شما هم شدی مثل من که حصرت ایام رفته رو میخوره با این که قدرش رو دونسته میدونی؟ اساساً من معتقدم بعضی از دوران ها اگه سپری بشند نمیشه دیگه مثل قبل باز سازیش کرد نمیخوام نا امیدت کنم اگه احساس کردی یأس تویِ حرف هامه و نا امیدت میکنه ببخش منو منم گاهی بچه های دور و برم رو میبینم میگم که خوش به حال شون که اینقدر بی بهانه و بی حد و مرز خُشَند گذر ایام رو متوجه نمیشند هیچی نمیتونه ناراحت شون کنه یا اگه بتونه خیلی طولانی نیست کلاً خوش به حالت

  8. 8
    هاشمی says:

    سلام آقا مجتبی. عالی بود. لذت بردم از خوندنه خاطراتتون با اون سه تا وروجک. واقعا کاش میشد دوباره بچگی رو زندگی کنیم. شاد و پیروز باشین

  9. 9
    گوشه نشین says:

    سلام و تشکر من هم مثل بقیه لذت بردم اما نفهمیدم چطور

  10. 10
    مهرناز says:

    سلام آقای خادمی. با وجود اون سه تا کوچولوی شیطون نوشته جالب و با نمکی بود. کاش میشد حداقل قلب هامون به پاکی و صافی بچگیمون بمونه. سلامت و موفق باشید.

  11. 11
    حمیدرضا says:

    در همین حد بدون که خیلی دوست داشتنی ای!!!!!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

90 − = eighty nine