بی نام.

مدت هاست ننوشتم. یعنی نوشتم اما چیزی نبوده که بشه نگهش دارم. این هم نمی دونم چی در میاد. شاید از همون هایی بشه که آخرِ کار با1فشار روی دکمه ی کنسل می فرستمش به هیچستان. راستی کجاست این هیچستان! آدرسش رو می خوام. گاهی دلم سفر به هیچستان رو می خواد. واسه استراحت. واسه مرخصی از تمامِ تمامیت های اطرافم. دلم آگاهی از نشونیِ هیچستان رو می خواد تا تمامِ اسم ها و اثر ها و رد های یادگاری رو برای همیشه بفرستم اونجا و تمام. اِی کاش1روزی بشه! بیخیال. فعلا فقط دلم نوشتن می خواد. با وجود اینکه حسابی گرفتارم. با وجود اینکه1عالمه کار نکرده و درس های نخونده روی میز مُنتَظِرَمِه. با وجود اینکه باید کار های کلاسِ امروز  رو انجام بدم و آماده بشم واسه کلاس های فردا. با وجود اینکه زمان واسه انجامِ تکلیف های کلاس زبان فردا تقریبا نیست. با تمام این ها دلم نوشتن خواست. فرقی نمی کنه که ثبت بشه یا نشه. فقط دلم نوشتن خواست.

اینجا بارون میاد. چه شدید هم میاد. نه به شدتِ بارون های لطیفِ بچگی های من. زمان هایی که زیرِ صدای بارون و سرمای اون بیرون که با انگشت های شیطون به پنجره می زد تا از1روزنه ی کوچیک وارد بشه و با بادِ سرد و بویِ خاکِ بارون خورده هواییم کنه مشق می نوشتم و تمام دُنیام این بود که فقط مشقم تموم بشه تا بپرم سراغِ بازی. وسطِ دنیای دیو و پری های خودم که حتی هم سن و سال هام رو هم کمتر داخلش راه می دادم. یادش به خیر!

من هنوز هم بچه ام. هنوز راهِ ورودِ دنیای دیو و پری ها رو بلدم. هنوز اون ورودیه یواشکی رو یادم نرفته. هنوز با پیچ و خم های جادویی و یواشکیِ اون دنیای طلاییِ عزیز آشنام. فقط حالا دیگه از نظرِ بزرگ تر های عاقل این حال و هوام اسمش شده جنون. می دونی چیه دیگه! از اقوامِ مالیخولیاست. به جهنم.

تا چند وقت پیش خودم رو بیچاره می کردم کسی ندونه این ورود و خروج های یواشکیم رو. حالا دیگه این رو هم خیالم نیست. بیخیالِ کشف شدن هام به وسیله  ی آدم های فضول و عاقل های مزاحم که با مارک های تقلبیه رفاقت می خوان کشفت کنن و چند صباحی با کشفیاتشون سرگرم بشن، بیخیالِ نگاه های کاشف و بی پرواشون، بیخیالِ حضور های سمج و نچسبشون که هرچی بی اعتنایی می کنی شرِش از سرِ خودت و دُنیات کم نمیشه، بیخیالِ اداهای مضحکِ همانندیشون که قشنگ مشخصه واقعی نیست، دست های سرمازده و خستهم رو میدم به دست های داغ از دیوونگی های کودکِ درونم و بهش اجازه میدم از بینِ اینهمه عقل و قاعده های لعنتی با خودش ببردم هر جا دلش می خواد.

این چند روز که گذشت باهاش خوش رفتار نبودم. روحم سنگین و بیمار شده بود. هنوز هم درست و حسابی درمون نشده. گرد و خاکِ دنیای عقلانیه خدا به تنفسِ روانم نساخت. اگر پرستاری های این بخشِ یواشکیِ کوچولوی صبور و موندگار نبود خدا می دونه چی به سرم می اومد. آدم بزرگ بازی هام رو تاب میاره. تلخی هام رو تحمل می کنه. نق زدن هام رو نشنیده می گیره. حتی زمان هایی که با اونهمه بی شرمی و خشم انکارش می کنم و میگم که دیگه نمی خوام بمونه باز هم هست. هست و اجازه میده وجودِ گرد و خاک گرفته و سردم از دریچه ی بغضش خودش رو تخلیه کنه و اشک. چه قدر گاهی شیرین میشن دردِ اون گریه های بلند و از جنسِ یادش به خیر های دیروزی!

سکوتِ منجمد رو1موزیکِ غمگین تزئین می کنه. خودم رو در هوای سکوت، هوای موزیک و هوای گرفته ی این2هفته که گذشت رها می کنم. سرم رو می ذارم روی میز. روی دفترِ تمرین های زبانم که تا نیمه حلشون کردم و هنوز کلیشون مونده. سرم رو می ذارم روی صفحه ی نیمه نوشته ی دفترم. روی دفترم که نقطه های بریلش از فشار پاک میشن. از فشارِ سرِ سنگینِ من، یا از فشارِ کوهِ روی شونه هام!. صفحه ی نصفه نوشته ی دفترم که پاک شده رو باید از اول بنویسم. مشق هام خراب میشن و خیالم نیست. فقط رها از خودم و از خودداری و از همه چیزم. هم آوازِ محتوای تلخِ موزیک و همراهِ تاریکیِ سکوتِ منجمد، که تیزیِ شکسته هاش شبیهِ خورده های یخ وسطِ سیاهیِ لحظه ها برق می زنن. و بعد، بعد از اینکه دیگه نای انکار و ادای بزرگی و ایفای نقشِ نکبتِ واقعبین و عاقل واسم باقی نموند، کودکِ آشنای من از گوشه ی مخفیِ وجودم میاد بیرون. دفترِ داغونم رو ورق می زنه و میگه ولش کن بعدا از اول بنویس. کتابم رو جمع می کنه. دستمال میده دستم و میگه خجالت بکش بیا به جای آستینت با این پاک کن. بعد بی توجه به تمامِ بد رفتاری های اخیرم لبخند می زنه. اون قدر که من هم بی توان و بی حس به لبخندش لبخند می زنم. لبخندی کاملا خیس که اشک ها هنوز ازش چکه می کنن. کودکِ آشنای درونم هنوز بیرون از خودم اما شونه به شونه، سینه به سینه، نگاه به نگاهِ وجودم ایستاده تا مطمئن باشم حتی1ثانیه ازم جدا نیست. هنوز لبخند می زنه. لبخندی هرچند تلخ اما واقعی. برعکسِ اون لبخند های رنگیِ تقلبیِ لعنتی که حالا دیگه جنسشون رو خیلی خیلی خوب تشخیص میدم و اشتباه نمیرم. مو هام رو می زنه کنار. اشک هام رو پاک می کنه. می خنده. آهسته زیرِ گوشم میگه:

-اگر بدونی چی پیدا کردم؟ یک قصه ی جدید. یک ماجرای تازه. میشه ازش یک ماه خیال بافت و تموم نمیشه. اگر بدونی! آخ که اگر بدونی!

اون قدر میگه و میگه تا سرم رو بالا بیارم. به شیوه ی تمامِ کودکی های دیوونهم از این پیروز شدنش کیف می کنه. قبل از اینکه صدای گرفته ی بزرگی هام برای پرسیدن در بیاد میگه تا نخندی نمیگم. اول لبخند بعد بستنی.

اِی خدا وسط این انجماد و بستنی؟ آخه کدوم آدمِ عاقلی وسط این سرما بستنی کوفت می کنه؟

با خنده های جیغش که کسی جز خودم تحملشون نمی کنه دست میندازه دور شونه هام و هوار می زنه:

-هیچ عاقلی! هیچ عاقلی! اما تو که عاقل نیستی! بستنی! بستنی کنار شومینه! زود باش خیال بافی با خوردنی با حاله! الان هم بستنی!

تسلیم میشم. درسته تمامش درسته. چه قدر خوشحالم که این بخشِ نامعقول ترکم نکرده. چه قدر حضورش رو دوست دارم. چه قدر خوبه که با وجودِ نقشِ نخواستن های من هنوز هست. فکرم رو می فهمه. می خنده.

-من ول کنِ تو نیستم. بدونِ من وسط این دنیای عوضی1ثانیه دووم نمیاری. یا خودکشی می کنی یا دق می کنی یا گم میشی.

دیگه نمی خنده. در لحنش محبت، بستگی و ترحمی از جنسِ رحمِ بچه ها به آدم بزرگ ها موج می زنه. از اون دلسوزی ها که بچه ها زمانی که به کسالت باری های دنیای بزرگ ها فکر می کنن در نگاه و رفتارشون مشخصه. خستهم. وا دادم روی دست های کوچیکش. آروم و2دستی لایه ی ضخیمِ سرمایی که دل و روحم رو پوشونده رو می زنه کنار و در همون حال باهام حرف می زنه.

-اگر من نباشم گم میشی. وسط این دنیای گرد و خاکی، بینِ گرد و خاکِ خودت گم میشی. آدم بزرگِ بیچاره! خیلی سخته مجبور باشی همرنگِ آجر های اطرافت بچرخی. می بینی؟ من درک کردن بلدم. ولی عوضش تو می دونی که من هنوز و همیشه هستم و ما2تایی همیشه و همیشه دنبال1جایی هستیم تا تو بتونی راحت من باشی. دیوونه ای که نه بزرگ میشه و نه عاقل. حالا دیگه پاشو! پاشو طفلکیه داغون پاشو بریم! می خوام ببرمت1جایی که رنگ های تار و پودِ خیال هاش رو تا اینجای عمرت ندیدی. البته بعد از بستنی.

بلند میشم. از داخلِ فریزر1دونه بستنی بر می دارم. از تصورِ خوردنش هم رگ هام منجمد میشه انگار. شومینه رو تا آخر زیاد می کنم. می شینم کنارش. روی صندلی نه. روی زمین کنارِ شومینه. بستنیم رو می گیرم بینِ خودم و شعله ی شومینه. بعد پیش از اینکه چکه کنه سرم رو کج می کنم تا قطره های چسبناکش بی افته روی زبونم. با کاکائو های آب شده ای که با محتویات بستنیِ آب شده ترکیب شده و چه خوشمزه هست! سرد ولی خوشمزه. مزه ی سرد و شیرین و آشنای شیطنت های جنون زده ی بچگی. مزه ی سرمای بستنی در کنارِ شومینه. مزه ی دیوونه بازی های مسخره و همیشگیِ خودم. از همون هایی که فقط مالِ خودمه و خودم.

بستنی توی دستم تموم میشه. فقط چوبش موند. سردمه. چشم هام رو می بندم. زمانی رو مجسم می کنم که هنوز نگاهم تاریک نبود. زمانی که می تونستم رقصِ نورانیِ شعله ها رو تماشا کنم و تماشا کنم. بعد با چشم های نیمه باز و سرِ1وری مجسم کنم که مثل پریِ آتیش داخل قصه ها، به زبون آتیش با شعله ها حرف می زنم و با پیراهنی سرخ آبی و براق، یواش قدم می زنم و واردِ شعله های نا آروم و رقصنده میشم. بینِ زبونه های درخشانش چرخ می زنم. چند لحظه روی یکی از سنگ های سرخِ شومینه وسطِ شعله ها میشینم و از بیرون انعکاسِ تصویرِ خودم رو تماشا می کنم. بعد آهسته بلند میشم. دست هام رو آروم باز می کنم. سوارِ زبونه های بی قرارِ شعله ها میشم و روی نوکِ رقصانِ شاخه هاش میرم بالا، بالا، بالاتر. خودِ یواشکیم دستش رو روی شونه هام می ذاره. آهسته زیرِ گوشم نجوا می کنه.

-چشم هات رو باز نکن. با هم میریم. ادامه بده. از همینجا، درست از وسطِ شومینه ی شعله ورِ خونه ی تو1راهِ مخفی به آسمون هست. فقط باید شب باشه تا ستاره ها خونه باشن.

تماشاش می کنم با حیرتی شیرین و…خیس.

-مگه همین رو دلت نمی خواد؟ اون اشک ها رو هم بزن کنار درست نیست این مدلی مهمونی رفتن.

شعله سواری و آسمون و ستاره ها. و اون حیرت و التهابِ اندوه بارِ شیرین و… همچنان خیس.

نشونی رو از فرشته های راهنما می پرسم.

-اون ستاره تکی که نمی دونم چند تا پره داره. همونی که این اواخر روشن شده.

-آهان می دونیم. اتفاقا خیلی اون طرف ها میریم. برو1خورده بالاتر، بعدش بپیچ راست، راستِ نورِ ماه رو بگیر و برو جلو. ستاره اولی. اگر آشنا باشی به در نرسیده بازش می کنه. آشنا هستی؟

نمی دونم چی باید بگم. سکوت می کنم. سکوتی از جنسِ حیرتم. تلخ، ملتهب، خیس.

مسیر درسته. به در نرسیده باز میشه یا نمیشه. یا در می زنم. نمی دونم. خاطرم نیست. در باز میشه و…چه قدر حرف دارم. می بینم انگار. تصویری و صدایی از جنسِ سکوتی آشنا. از جنسِ سفر. از جنسِ آسمون. از جنسِ تلخِ اشک های من. و شاید از جنسِ لبخندی به نشونه ی گذر از تمامِ سیاهیِ1شبِ دردناک که من پشتش گیر کردم. چه قدر حرف دارم. چه قدر زیاد. می خوام بگم و نمیشه. صدای من از جنسِ آسمون نیست. ولی می خوام حرف بزنم. بگم سلام. بگم چه قدر دلم می خواست1دفعه دیگه ببینمت. چه قدر دلم می خواست1دفعه دیگه بشه حرف بزنم. حرف بزنیم. بگم که باز منِ فراموش کار یادم رفت که ممکنه اینهمه زود دیر بشه. بگم ببخش به خاطرِ سکوتم. ببخش که نگفتم. هیچ زمانی نگفتم که چه قدر به خاطرِ اون هوار های اشتباهی متأسفم. همون هایی که صبورانه تحمل کردی و نگفتی دارم اشتباه می کنم. زمانی هم که از جای دیگه واقعیت رو شنیدم، نه، دیر نشده بود! هنوز زمان بود که وسطِ صحبت هامون، وسطِ نارضایتی های خودم، وسطِ نارضایتی های صبورت، اون کلمه های کلیدی رو بگم.

-معذرت می خوام. که اشتباه فهمیدم. که اشتباه گرفتم. که اشتباه زدم. معذرت می خوام که مخاطبِ اشتباهیه هوار های خشمم شدی. منو ببخش!

زمان بود و نگفتم. ببخش که نگفتم. خاطرم نیست فراموش کردم، یا نتونستم، یا نخواستم. ببخش که خاطرم نیست! ببخش! منو ببخش!

سعی می کنم ولی صدام از جنسِ آسمون نیست. فقط اشک. چه شدید هم هست. این اشک ها واقعی هستن. می بارن و می بارن. پرده ای شفاف از جنسِ تلخِ اشک بینِ من و اون درِ باز و اون ستاره و اون حضورِ غایب که ساکت و صبور و شاید با نگاهی از جنسِ آرامشی مطلق تماشام می کنه. اشک ها می بارن و می بارن. صدای باریدن رو می شنوم. پرده ی شفاف ضخیم تر میشه. اون قدر که دیگه مقابل رو کم می بینم. کم و باز هم کمتر. صدای باریدن بیشتر و بیشتر میشه. اشک! آسمون! بارون! داره بارون میاد!

مژه های سنگین از اشکم رو باز می کنم. بیدارم. هنوز در کنارِ شومینه نشستم و بی اختیار، با تمامِ دلم و به شدتِ بارونی که پشتِ پنجره در حالِ باریدنه دارم می بارم. از کی این گریه های بی توقفم شروع شدن؟ خاطرم نیست. خاطرم نیست!

شب شده. پشتِ پنجره بارون شدت گرفته. خودِ یواشکیم کنارمه. زمزمه ی آهستهش رو می شنوم.

-امشب1ستاره هم توی آسمون نیست!

من گریه می کنم. میز عسلیِ کوچیکِ کنارِ دستم رو از شدتِ تلخیِ ناکامیِ دردناکی که این2هفته روانم رو گرفته فشار میدم و از تهِ دل گریه می کنم.

-می دونی؟ شاید لازم نباشه تا اون بالا بری. اگر بخواد خودش پیدات می کنه. از همینجا بهش بگو. می شنوه. اگر بخواد!.

پرسشم رو می بارم.

-یعنی می خواد؟

حقیقت آهسته آه می کشه.

-نمی دونم. شاید! میگن ستاره نشین ها از خاکی ها مهربون تر میشن. شاید بخواد.

اِی کاشِ بارونیم رو می بارم. از تهِ دل. از تهِ تهِ دل!

اون بیرون بارون میره که برف بشه. صدای زنگِ گوشیم. پیام برام میاد. کسی برام نوشته این بیرون1برفی گرفته که نگو.

اون بیرون داره برف میاد. برفِ سفید. برفِ پاک. برفِ روشن و درخشان وسطِ سیاهیِ شبِ سیاهِ بی ستاره!.

-بچگی ها یادش به خیر! داخلِ قصه ها شب های برفی آسمونی ها از اون بالا روی زمین شادی می پاشیدن. شبیهِ برفِ شادی های داخلِ جشن ها.

هنوز گریه می کنم. شدید و شدید گریه می کنم. سرم رو به شونه های خودِ جنون زدهم تکیه میدم و اِی کاشم رو، ناکامیم رو، تلخ کامیم رو می بارم.

صدا میاد. منظم و بی توقف. تیک، تاک. تیک، تاک. صدای عصای بابا زمان. داره دیر میشه. باید بلند شم. باید بجنبم. باقیه این قصه ی خیس بمونه واسه شب های بعد. کاری نمیشه کنم جز این. اِی کاش می شد!.

آهسته با صدایی از جنسِ سکوت زمزمه می کنم:

-امشب شبِ هشتمِ بهمنماهه.

پایان.

-از پریشان نوشت های پریسا-

درباره پریسا

سلام به همگی. من پریسام. نابینای مطلق و مبتلا به بیماریِ آر پی که رفته رفته بیناییم رو گرفت و تموم شد. گاهی شلوغم، پیش تر ها بیشتر شلوغ بودم ولی الان ها دیگه نه خیلی، همیشه پر حرفم، اگر مواظب نباشم دلم و حس و حالم کار دستم میده، کمی بیشتر یاد می گیرم که مواظب تر باشم، راحت می خندم، گریه هم می کنم ولی دوستش ندارم، این اواخر عاشق سکوت های همراه لبخندم و ترجیح میدم در جهان واقعی جهان صدا ها و صحبت های از هر جنسی و هر مدلی توی حال و هوای بی صدای طلاییه خودم باشم، زندگی رو، خدا رو و همه شما رو خیلی دوست دارم! ایام به کام همگی!
این نوشته در صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

36 Responses to بی نام.

  1. 1
    ریحان says:

    سلام پریسای عزیز
    چرا بی نام؟. فلسفه خاصی داره یا فقط یه عنوانه؟.

  2. 2
    تینا says:

    سلام پریسا جون! قبلا فکر میکردم شاید از طرز نوشته هات هست که هروقت عنوان پست رو میبینم نویسندش رو تشخیص میدم. اما امروز فهمیدم از اون نیست. راستش از چیه نمیدونم! یه چیزی رو یواشکی بگم؟ منم یه کودک یواشکی دارم. خودمو همیشه بابتش سرزنش میکردم ولی امروز خوشبختانه میبینم که تو ام داری. میدونی انگار هیچ کس اندازه ی اون نمیتونه آرومم کنه. نمیتونه درکم کنه. گاهی فکر میکنم هیچ کدوم از آدمای این دنیا بلد نیستن آرومم کنن و فقط خود خودش بلده. آرومت میکنه هرچند دردت رو تسکین نمیده. تو آرامش درد کشیدن میشه بزرگترین تناقض دنیا. خب آخه اون هم کودکه و بلد نیست دردای بزرگترا رو تسکین بده فقط بلده کودکانه آرومشون کنه. مثل بچه هایی که وقتی اشک بزرگترا رو میبینن براشون یه نقاشی یا یه شکلات یا یه بوسه هدیه میارن. بزرگترا کودکانه آروم میشن ولی درداشون خوب نمیشه. پریسای عزیز، ببخش که با نوشته هات زندگی میکنم. ببخش که حال نوشته ی امروزت شبیه حال ناراحت شدنای خودم بود. ببخش که چشمام موقع نوشتن این کامنت خیسه. اومدم که پرحرفی نکنم و بهت بگم شاد باشی و کاش ایام همیشه به کامت باشه ولی…

    • 2.1
      پریسا says:

      سلام تینای عزیز. دوست و هم محلیه اینترنتیه عمیق و عزیز من. تو ببخش عزیز. ببخش اگر هوای چشم هات و دلت از گردش در جهانِ پریشونِ من خیس شد. ببخش. به خدا هیچ زمانی دلم نمی خواد هوای هیچ دلی از دستم پریشون بشه به خصوص که اون هوا هوای دوست باشه اما، …
      این کودک حسابی صبوره. در دنیای بزرگی کردن هامون همیشه انکارش می کنیم ولی بیخیالمون نمیشه. انکار هامون رو، ندیده گرفتن هامون رو، تلخی هامون رو می بخشه. ای کاش نصفِ این نامرئیِ یواشکی بخشندگی و مهربونی در موجودیتِ خاکیِ بزرگی هام بود! تینا! منو ببخش به خاطر دونه دونه قطره های باریدن های دیشبت! منو ببخش!
      ممنونم از حضور عزیزت!

  3. 3
    گوشه نشین says:

    سلام و تشکر آخی این کودک واقعاً یک کودک استثنایی هست باید خیلی بهش توجُه بشه مبادا که این همه استعداد به هدر بره خخخخ موفق باشید

    • 3.1
      پریسا says:

      سلام گوشه نشین عزیز محله. این کودکِ حسابی هم دردسر سازه. گاهی واقعا کار های وحشتناکی دستم میده که ای کاش1زمانی حس و حال و البته جرأتش رو پیدا کنم تا یکی2تاش رو اینجا بگم و بعدش احتمالا نظر شما در موردش عوض میشه و بهم توصیه می کنید واسه خلاصی از دستش حتما1فکری کنم!
      ممنونم که اومدید دوست من! از ته دل!

  4. 4
    خورشید خانم says:

    سلام. قدر این بارونا رو بدون پریسا.
    خیلی وقتا هوای دلم بارونیه اما هوای چشام در حثرت بارون.
    شاد باشی عزیزم

    • 4.1
      پریسا says:

      سلام خورشید خانم. دلم تنگ شده بود واسه خورشید خانم گفتن. دلم تنگه خورشید خانم. خیلی زیاد. این روز ها با تمام زورم سعی می کنم همون طور که شاد دیده میشم شاد باشم ولی گاهی، گاهی سخت میشه. گاهی اون قدر سخت میشه که از خودم می پرسم، و دلم می خواد1کسی سفت تر و آگاه تر از خودم باشه که بتونم ازش بپرسم یعنی میشه باز هم از ته دل خندید؟ از اون خنده های بلند و اعصاب خورد کن البته نه تقلبیش؟ از همون خنده هایی که بی توقف می رفت بالا و بنده های آرامش طلب خدا رو کلافه می کرد؟ این روز ها هم می خندم اما دلم واقعیش رو می خواد. ای کاش باز هم بتونم! ای کاش باز هم بتونیم!
      خوشحالم کردی با حضور گرمت دوستم!

  5. 5
  6. 6
    مهرناز says:

    سلام پریسا جان. خوشحالم که بالاخره این کوچولوی ناز تونست از روی دفتر بلندت کنه و یه بستنی مهمونت کنه.به حرفاش گوش کن پریسا. باهاش بد رفتاری نکن و قدر این کوچولوی مهربونو بدون و لپشو هم بکش. پریسا اون راست میگه ستاره از همینجا صداتو میشنوه باهاش حرف بزن , هرچه دل تنگت میخواهد بگو, بگو بگو بذار راحت بشی, اون راست میگه ستاره ها مهربون تر از خاکیها میشن. پریسا مطمئنم ستاره حرفاتو میشنوه و داره بهت میگه پریسا آروم باش.آروم باش.امیدوارم زودتر به آرامش برسی عزیزم.

    • 6.1
      پریسا says:

      سلام مهرناز جان. این کودک شیطونه بهت سلام می رسونه همراه با شکلک آمیخته با لبخند بدجنسانه که یعنی من همیشه برنده میشم.
      مهرناز دلم هوار می خواد. از اون عربده های از ته دل که بعدش1هفته ای صدام درنمیاد. بد جوری دلم می خوادش. آخرین دفعه ای که صدام اون طور وحشتناک گرفت از شدت خنده بود. چند روز پشت سر هم اون قدر خندیدم که صدام حسابی گرفت. عصر روزی که قرار بود اون خنده ها تموم بشن به همراه هام گفتم یا نه خاطرم نیست. شاید به خودم گفتم نمی دونم. که حس می کنم اون ها رو دیگه هرگز نمی بینمشون. مهرناز! دیگه ندیدمشون! دیگه1جا ندیدمشون! دیگه جدا جدا هم ندیدمشون! اما اون ها بودن! جدا ولی روی خاک خدا. به خودم همیشه می گفتم بیخیال من هم بینشون نباشم دلم می خواد از دور یواشکی ببینمشون که1زمانی همگی باز جمع شدن با هم. بد جوری دلم این تماشای یواشکی رو می خواست مهرناز! اما همیشه1چیزی از همون جنس که اون عصر بهم گفت دیگه نمی بینمشون بهم می گفت این دیگه شدنی نیست. و درست گفت. دیگه شدنی نیست. دیگه هرگز شدنی نیست. مهرناز! من1معجزه می خوام. معجزه ای که فقط کمکم کنه فراموش کنم. تمام تلخ و شیرینِ قصه رو از بیخ فراموش کنم. کاش این معجزه رو خدا بهم بده! کاش بده تا یکی از این شب ها وسط یکی از این نوشتن ها دق نکردم!
      ببخش! دست خودم نبود! دست خودم نیست! ببخش!
      ممنونم از حضور مهربونت، از دلداری های صمیمیت، و از حس گرم و قشنگی که با کلمه ها برام می فرستی!

  7. 7
    s313 says:

    سلام پریسا جون خیلی دلتنگ نوشته هات بودم ولی امشب بالشتم خیسه همیشه نق زدن هات برام شیرین بود یه جورایی با انرژی مثبتت مثبت میشدم الانم روحم با روحت همراه شده … پریسای عزیز منم همراه تو میگم کاش … فقط بگم کاشی که گفتم مثلِ مثلِ مثلِ کاشِ خودته … ماه هاست همراهمه اما با کمک همون کودک نازنینی که بهت بستنی تعارف کرد دارم سیاهش میکنم سیاه سیاه طوری که انگار هیچ وقت نبوده …
    شاد باشی پریسای عزیز

    • 7.1
      پریسا says:

      سلام عزیز جان. ای کاش ها رو هرچی سیاه کنی باز شبیه ریزه شیشه های وسط شن پیداشون میشه و می خراشن. چه قدر هم درد دارن این خراشیدن ها. به خدا دلم خیلی گرفته خیلی. بلد نیستم توصیفش کنم. دلم گرفته عزیز! دلم اندازه تمام باریدن های دنیا گرفته انگار! برام دعا کن!
      ممنونم که هستی! ممنونم!

  8. 8

    سلام
    فقط میتونم بگم که! منم, منم میخوام حرف بزنم میخوام بنویسم, نه! میخوام گریه کنم اما
    نمیتونم واقعا نمیتونم!
    خدا را شُکر کن که میتونی بعضی وقت ها گریه کنی!
    من که خیلی سخت میتونم گریه کنم!
    راستی منم کودک درونم خیلی وقت ها بیداره و آبروم را میبره!
    نوشته ی خوبی بود خیلی ساده و روان و خیلی دلنشین!
    بازم برامون بنویس.

    • 8.1
      پریسا says:

      سلام خانم کاظمیان عزیز. گریه. این تنها راه فراریه که هنوز برام باز مونده انگار. اگر این هم نباشه1شبی از این شب ها، شبی شبیه دیشب که با چشم های بسته رفتم اون بالا، دیگه نمیام پایین. حرف. دلم حرف زدن می خواد. دلم فریاد زدن می خواد. دلم گفتن می خواد. دلم می خواد و شدنی نیست. شبیه خیلی چیز های دیگه که دلم خواست و خیلی هم دعا کردم، سعی کردم، اصرار کردم که بشه و نشد و دیگه هم شدنی نیست.
      امیدوارم بهتر بشی! به همین زودی امیدوارم بهتر بشی!
      ممنونم از حضور آشنات!

  9. 9
    ابراهیم says:

    سلام خودت باید الآن حدس بزنی که چقدر دلم واست تنگ بود
    پریسا گاهی مشقاتو برای دقایقی بفرست به همون هیچستان
    منم بچه گی ها رو ترجیح میدم به بزرگ شدن بزار بزرگترا نگاه کنن و بگن
    خخخخ بستنی اتفاقا دیروز خوردم وسط این همه سرما با دوستی که عین خودمه و اگه منم بخوام نقش آدم عاقلا رو بازی کنم و بگم ما این کار رو بکنیم پس مردم
    میگه مردم به جهنم چی میگن
    دیروز حرف خیلی جالبی زد
    گفت مشکل ما مردم و حرفاشونن ولی بزار کار رو واست مثال بزنم اگه کار کنی مردم میگن زیادی حریص و پول دوستِ و به خودش استراحت نمیده اگه کار هم نکنی برمیگردن میگن تن لش فقط بلدِ بخوره و بخوابه
    خلاصه همون عاقلا هر کاری کنی باز حرف میزنن پس خودت باش و هرکاری عشقت کشید بکن
    الآن با گفتن بستنی سرم یخ زد ولی دیروز خوردم
    اگه آدرس هیچستان رو پیدا کردی به منم خبر بده
    بارون و برف هرجوری که باشن غنیمته نیمی از زمستون رفت ولی سر هم اگه میخواستم جم کنم یه توپ کوچیک برف بارید که اونم حتما تا حالا تموم شده و حالا تنها چیزی که مونده سرمای خشک و همین
    وای خدا بگم چکارت کنه آزار داری مگه آدم رو به حرف میکشی من دیرمه اون وقت نشستم اینجا دارم حرف میزنم پاشم پاشم برم
    تو هم شاد باشی و دیوونگیت کامل بشه نه ادواری اینجوری لذتش بیشتره

    • 9.1
      پریسا says:

      سلام ابراهیم. چه طوری دشمنِ عزیز؟ خخخ از کی می خوام برم اون طرف جواب اون کامنت ها رو بدم نمیشه و نمیرم. می ترسم اگر برم باز جذب بشم و بشینم اون طرف به اراجیف نوشتن و همین طور هر روز بنویسم و از کار و زندگی بی افتم. ولی این دشمنه رو خخخ هر دفعه بهش می خندم. ابراهیم خدا می دونه من هم دلم تنگ شده بود. واسه خودت و حرف هات و خخخ واسه دشمنی کردن های جفتیمون با هم. عاقل ها رو ولشون کن خدا شفاشون بده شبیه ما دیوونه بشن اون ها چه می دونن دنیا یعنی چی؟ کاش می شد شهر یا کشور دیوونه ها وجود داشت ما رو تبعید می کردن اونجا! تصور کن چه بهشتی داشتیم اونجا! ایول خیال پردازی خخخ! ابراهیم! هرچی بیشتر از عمرم می گذره بیشتر حس می کنم لحظه هایی که به خیال مردم تلف کردم رو باختم. هرچی بیشتر می گذره بیشتر حس می کنم به جای اونهمه زور که زدم تا عوض بشم باید خودم باقی می موندم و عشق می کردم و نکردم. شاید اگر اون زمان نگاهم شبیه این روز هام بود الان اینهمه شونه هام و دلم سنگین نبود. توضیحش طولانیه حسش نیست. ولی بستنی رو عشقه. دوست دارم اما وویی نه الان سرده واقعا نمی خوام.
      دلم تنگ شده بود ابراهیم. به خدا خیلی زیاد دلم تنگ شده بود. خوشحالم که هستی! ممنون که اومدی! شاد باشی و دیوونه باشی و کلا حالش رو ببری از حالا تا همیشه!

  10. 10
    قنبر says:

    درود
    جالبناک بود و طولانی ، دیشب با گوشی خواندمش .احسنت بر کودک درونت ، آخه هنوز کار با گوشی را بلد نیستم اما کمی که خواند حدسم بر نوشته های پریسا بود و بود تا اینکه نام او را خواند .پریسا منبری خودمان . خخ خخ خخخ موفق باشید .

    • 10.1
      پریسا says:

      سلام عمو قنبر خودمون. منبری خخخ آره یادش به خیر! کامنت عزیزت عطر گذشته هایی رو داره که من بد جوری عاشقش بودم عمو. اما من هنوز منبری ام. دست خودم نیست به حرف که بی افتم دیگه ترمزم دست خداست و بس.
      ممنونم عمو که اومدی! بهم افتخار دادی! ممنونم حسابی!

  11. 11
    امین مسافرتی says:

    سلام پریسا. خیلی وقت بود پریشان ننوشته بودی. آفرین به این کودک درونت و آفرین به این قوه ی تخیلت.
    بستنی! زمستون! تا حالا تجربه نکردم.
    راستی همونطور که ابراهیم هم گفت، اگه آدرس هیچستان رو پیدا کردی منو هم یادت نره.
    سمت ما هم بالاخره داره برف میاد. ولی …..
    خوش باشی با کودک درونت. بهش سلام برسون.

    • 11.1
      پریسا says:

      سلام امین. بستنی رو زمستون کنار شومینه یا بخاری حتما امتحان کن. تا دلت بخواد سردت میشه اما تا دلت هم بخواد خوش می گذره. واقعیتش رو بخوایی پریشان که زیاد نوشتم ولی درصد پریشانیش چنان وحشتناک بالا بود که نه اینجا نه هیچ کجای دیگه نمی شد بزنمش که کسی بخونه. از شدت میزان پریشانی خطرناک بود از ترس اینکه مبادا به دست کسی برسه کلا از هارد سیستمم شیفت دلیتشون کردم رفت. امیدوارم دیگه اون مدلی ننویسم می ترسم عاقبت1زمانی دستم خطا بره و پاک کردنشون فراموشم بشه و1طوری1کسی1دونهش رو بخونه و واااآاااآاااییی خدا!
      هیچستان رو پیدا نکردم. ای کاش می دونستم کجاست! ای کاش می دونستیم! گاهی واقعا دونستنش لازم میشه!
      ممنونم که اومدی امین!
      همیشه شاد باشی!

  12. 12
    وحید says:

    سلام پریسا.
    این کودک درون اسم خاصی نداره فقط همراهمون هست. باید باهاش راه اومد، به حرفاش گوش کرد و با گوش دادن به حرفاش به یه عالمی می رویم که سبک و سبک تر میشیم. اگه خودمون نخواهیم مرتب از این عالم کودکی به عالم بزرگترها میریم و دیگه این دو عالم رو خودت تصورش رو بکن که زمین تا آسمون فرق دارن. ما بارها خواستیم که به کودکی برگردیم ولی دست خودمون نیست که زمان رو به عقب برگردونیم. پس اگه با این کودک همراه باشیم نتیجه خوبی داره.
    پس مواظب کودک درونت باش و قدرش رو بدون.
    لایک به نوشته زیبایت.
    شاد باشی دوست عزیز من.

    • 12.1
      پریسا says:

      سلام وحید. آشنای آشنای شب های توفانیه من. این2تا جهان با هم زیاد متفاوتن. تفاوتشون رو دوست ندارم وحید. یادش به خیر دنیای بچگی هامون که هر ویرانی رو می شد دوباره آباد کرد. هیچ شبی نبود که به صبح نرسه. هیچ مشکلی نبود که حل نشه. هیچ راهی بی برگشت نبود. هیچ ویرانی نبود که آباد نشه. همه در ها کلید داشتن. کلید هایی از جنس اجابت دعاهای معصومی که از دل های ترسیده از فاجعه هامون می رفت تا خدا. دلم تنگه وحید. دلم اندازه1شبِ بی صبحِ تاریک گرفته. ای کاش بابا زمان سریع تر لبه های تیز این لحظه ها رو کند کنه!
      خوشحالم و ممنون از حضور صمیمیت دوستِ با ارزشم!

  13. 13
    پسر پاییز says:

    احسنت باز هم بنویس از بارون از زمستون که هم هست و هم نیست از برف که با ما سرسنگین شده خلاصه که پریشان نوشتهات هم قشنگن

    • 13.1
      پریسا says:

      سلام پسر پاییز. آسمون قهر کرده باهامون. باید آسمونی بشیم. باید پاک بشیم بلکه باهامون آشتی کنه. آسمون که باهامون آشتی کنه برف و بارون هم باهامون آشتی می کنن. دلم آشتی کنون های آسمون و برف و بارون رو می خواد. دلم زمستون های سرد ولی لطیف گذشته ها رو می خواد نه این فصل بلاتکلیف عبوس رو. ممنونم از حضور و از لطفت.

  14. 14
    shadow of death says:

    پریسا، خیلی عالی مینویسی، خیلی عالی.
    دنیاتم خیلی جالب و عجیبه.
    فقط شاید توی همین که تنهاییم و تنهاییمونو دوست داریم مشترک باشیم.
    میدونی، تنهاییای من هیچ حسی توش نیست.
    هیچ شوق و علاقه ای نسبت به چیزی توش نیست.
    بد یا خوبشو کار ندارم، ولی یه گاهی میشه که سردرگم میشم، سردرگمه سردرگم!
    یه وقتایی جوگیر میشم که خودمو از تنهایی در بیارم، ولی میدونم که این اشتباهِ.
    من تنهاییمو دوست دارم، دوست ندارم زندگیم، لحظاتم، با کسی شریک بشن.
    همینجوری، تا آخر عمر، خوبه، همینجوری!
    بنویس پریسا، بنویس که نوشته هاتو خیلی دوست دارم.
    در پناه خدای متعال و مهربان باشی.

    • 14.1
      پریسا says:

      سلام هم محلی. در تنهایی های من حس هست. حسی از جنس عشق به تنهایی. من تنهایی هام رو دوست دارم. پیش از این فقط بهش عادت داشتم. بعدش دوستش داشتم. بعدش عاشقش شدم. و امروز می پرستمش. هر دفعه که از وسط سر و صدای سرسام آور دنیای بیرون وارد تنهایی هام میشم، شکری که برای خدا می فرستم از اعماق دلم میاد. اگر تنهایی هات رو دوست داری هرگز با کسی قسمتش نکن! فقط زمانی رهاش کن که مطمئن باشی دیگه نمی خوایی بمونه! جز این اگر کنی هم تنهایی هات رو می بازی، هم شراکتت رو و هم عمرت رو. امیدوارم هم تو و هم همه بچه ها به همون چیزی برسید که از دل می خوایید!
      ممنونم از حضورت!
      پاینده باشی!

  15. 15
    ابراهیم says:

    راستی دشمن خدا بگم چکارت کنه یادم نبود که تو دشمنی
    آهای دشمن بیا بریم پیش خانم جوادیان فکر کنم برف زیاد داشته باشن کمی همه با هم دیوونه ها بریم بزنیم تو سر و کله هم و بعد برف تمیز گیر بیاریم با عسل قاتی کنیم بخوریم عین بستنی
    وای پریسا اگه بدونی برف و عسل چه کیفی داره

    • 15.1
      پریسا says:

      می دونم چه کیفی داره. بچه که بودم، زمانی که برف زیاد می بارید، از اون برف های تمیز، با شیره مربا می خوردیمش و آخ چه قدر دلم خواست! هیچ بستنی ای اون مزه رو برام نداره! الان من برف تمیز از کجا گیر بیارم از اون ها درست کنم دلم می خواد آخه! ببین چیکار می کنی؟ تمامش تقصیر توِ دشمنِ که دلم رو انداختی به نق زدن. به جان خودم تلافی می کنم حالا وایستا! بجنبم که دیرم شد. دیشب گفتن تعطیلیم الان مدیر احضارمون کرده میگه اعلام رسانه ها اشتباهیه شما ها باید بیایید ما هم شبیه بچه حرف گوش کن ها بلند میشیم میریم به محل کسب روزیِ حلال. وایی دیرم شد این هم تقصیر توِ اصلا تمامش تقصیر توِ. هی دشمن حواست به خودت باشه که حسابی حالش رو ببری من زیر جلدم مرض دارم بدون دشمن و دشمنی اگر بمونم مخم بیکار میشه درصد ملت آزاریم میره بالا. ای بابا دیرم شد چه قدر حرف ازم می گیری بذار برم دیگه! عه! هرچی بهش میگم دیرم شد باید برم ول کن نیست! خوب به نظرم تا همین جا واسه گیج رفتنت تا عصر بسه. تا حالت جا بیاد من میرم و بر می گردم.
      خوش باشی! فرار!

  16. 16
    محمدحسین says:

    سلام
    خیلی زیبا بود
    اما چرا اینقد غم داری این همه شادی وقتی میبینیمت به خدا روحیه رو غمگین میکنن اینا البته روحیه خودتو بیشتر غمگین میکنن

    • 16.1
      پریسا says:

      سلام محمد حسین. شاد کردن یکی از وظیفه هامه محمد حسین. داستانش طولانیه اینجا جا نمیشه ولی مدت هاست که حس می کنم اگر بتونم شاد کنم و انجامش ندم کوتاهی کردم. حتی اندازه1لبخند کوچولو. واسه اینه که زمان هایی که داخل تیم تاک می بینیدم مدلم اون شکلیه. اما این خط ها که خوندی مال زمانیه که خودمم. خودم و خیال و خاطره ها. خدا نکنه روحیت غمگین باشه! خدا نکنه هیچ دلی هیچ زمانی غمگین باشه! ای کاش زورم می رسید تا غم رو از تمام دل ها جارو می کردم و جاش1باغ لبخند می پاشیدم همه جا!
      ممنون از حضور عزیزت!

  17. 17
    علاء الدین says:

    سلام!
    هرچند اندکی دیر، اما باز هم پری و پریسا.
    و برای عاشق، هیچستان همانجاست که معشوقش باشد. آنجا که همه چیز هست و دیگر هیچ چیز نیست.

    • 17.1
      پریسا says:

      سلام دوست عزیز. از عشق چندان نمی دونم جز اینکه خطرناکه. به رنگِ سرخِ جنون زمانی که شعله می کشه. طرفش نمیرم. اما هیچستان در نظرم حال و هوایی داره شبیه خواب. شبیه فراموشی های خواب های بی رؤیا. شبیه شاید نیستی. گاهی دلم این خواب های بی رؤیا رو خیلی می خواد. هیچستان. جایی که میشه تمام چیز هایی که نمی خوایی هیچ کجای خاطرت باشن رو اونجا جا بذاری و بگذری. کاش نشونیش رو می دونستم!
      ممنونم که هستید.
      پاینده باشید!

  18. 18
    کامبیز کامبیز says:

    واه واه! خدا مرگت نده این چه پستیه؟
    میخوای براش اسم پیدا کنم؟

دیدگاهتان را بنویسید