شبی به یاد موندنی، با دوستان.

سلام. خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ امیدوارم که همینطور باشه. خب. امشب اومدم تا ی خاطره براتون بگم. خاطره ای که کاملا یه هوییی اتفاق افتاد و من فکر نمی کردم که اصلا اینجوری بشه. از ظهر براتون بگم. توی مدرسه نشسته بودیم. با عرفان، سینا، و امیر. داشتن با هم صحبت می کردن، و می گفتن که امروز، بیاییم بریم بیرون. یه جای نزدیک. بعدم یه شامی بخوریم و بریم خونه. عرفان وسط حرفِ امیر پرید و گفت، شام؟ کجا بریم شام بخوریم. امیر هم گفت که رستوران ماتالوس میریم. من هم همینجوری برای این که ببینم اینا چی میگن، گفتم، خب. این بیرون بر که به ما هم نزدیکه. من هم میام باهاتون. اونا هم نه گذاشتن نه برداشتن، گفتن باشه. بهمون خبر بده، اگه تونستی بیای. زنگ خونه که خورد، عرفان تاکید کرد که به من پیام بِدیا. یادِت نره خبر بِدیا. من هم گفتم باشه. خوشحال شده بودم که بچه ها تا این اندازه درک و فهمشون بالا هست، که بفهمن ی نابینا، هیچ چیزی کم نداره. رفتار هایی که با خودشون دارن رُ با من هم داشتن. صحبت هاشون رُ بی حاشیه می گفتن، و از من می خواستن توی بحث هاشون شرکت کنم. من هم از اینجور آدم هایی خوشم میاد. آدم هایی صاف ُ ساده ُ صمیمی، که اصلا این چیزا براشون مهم نیست. خب. بریم سرِ ادامه ی ماجرا. ظهر، وقتی رفتم خونه، یه پیام به عرفان دادم و بهش گفتم که من، می تونم امروز عصر باهاتون بیام و بریم بیرون. اونم گفت که باشه. بِهِت زنگ می زنیم. ساعت هشت شب، آماده باش. ولی در کمال ناباوری، وقتی پای کامپیوتر نشسته بودم، گوشیم زنگ خورد. گوشیُ برداشتم. شماره ی امیر بود. وقتی صحبت کردم، عرفان پشته خط بود. آدرس خونَمونُ پرسید. نزدیکه خونَمون بودن. بعدم اومدن دم در. نفهمیدم با چه سرعتی سیستم رُ خاموش کردم، و لباس هامُ پوشیدم، و رفتم. با هم رفتیم کمی توی پارک نزدیک خونه ی ما، نشستیم. بعدم به خاطر این که من دیرم نشه، و بتونم به خونه برگردم، سریع رفتیم به بیرون بر، و قضا مونُ سفارش دادیم. جایه همه گیِ شما سبز. هات داگ خوردیم. عرفان، همه رُ دعوت کرده بود. من بودم، امیر، عرفان، و سینا صیار. اینها، از دوستانی هستن که واقعا آدم باهاشون حالُ هواش عوض میشه. توی رستوران نشسته بودیم. گوشیه امیر زنگ خورد. آقا کمال، یکی از دوستان امیر هم توی راهه رستوران بود. آقا کمال یه بچه هم داشت به نام امیرحسین. اونا هم اومدن. شامی خوردیم، و با سینا صیار و عرفان، به خونه ی ما اومدیم. اونا، منُ رسوندن و رفتن تا با آقا کمال و امیر، به خونه هاشون برن. شبِ خوبی بود. تهه این خاطره می خوام به نابیناهایی که هنوز فکر می کنن توی خونه نشستن خیلی خوبه بگم که اصلا اینجوری نیست. سعی کنید با دوستانتون بیرون برید، مطمئن باشید اونا هم قبول می کنن که یک روزِ خودشون رُ با شما به سر کنن و خاطره ی خوبی رُ با هم رقم بزنید. از همه ی شما عزیزان تشکر می کنم که این پست رُ خوندید. خاطره ی اولم بود که توی سایت با شما عزیزان به اشتراک می ذارم. امیدوارم کمی ها و کاستی هارُ بر من ببخشید. در پناه حق، خدانگهدار.

درباره مهدی احمدی

سلام من مهدی احمدی هستم متولده هفت آبان 1380 از شیراز. در حاله حاضر شیراز زندگی میکنم و شیرازی هستم. . در حاله حاضر شغلی ندارم. کلاسه دهم هستم و در رشته ی کامپیوتر تحصیل میکنم. نابینای مطلق هستم، و به موسیقی و کامپیوتر علاقه ی شَدیدی دارم.
این نوشته در اجتماعی, خاطره ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاه‌ها بسته هستند.