یه بازیه خطرناک

یه بازیه خطرناک.
آره، یه بازیه خطرناک.
اسمش زندگیه.
پس یه بازی، به اسم زندگی.
بعضیا، تا وقتی همه چی دارن و یا همه چی از نظر خودشون واسشون اوکیه، فکر میکنن بازی رو میبرن.
البته، یه چیزی، اینا نمیدونن بازیه که، اینا فقط اسمشو میدونن.
اسمش، زندگیه، ولی نمیدونن فلسفش چیه که.
فلسفشم، من گفتم، به نظر من، یه بازیه.
یه بازی، یه استراتژی، یه استراتژیه وحشتناک، یه استراتژیه خطرناک.
شاید در ظاهر فقط اسمش زندگیه.
و صد البته که شاید خیلیا یا فلسفشو ندونن، یا قبول نکنن، یا کسی که واسه این فلسفه اسم انتخاب کرده رو دیوونه خطاب کنن.
خب، میگفتیم، زندگی، در ظاهری آروم و خوب.
در پشته پرده ها، استراتژی های خطرناک و وحشت ناک و وحشیانه.
میای تو بازی، یعنی زندگی.
از شکم مادر که بیرون میای، میای تو بازیی به نام زندگی.
میدونی اینجا کجاست؟، میدونی اینجا چه خبره؟، یا اصلا قراره چه خبر بشه؟
نه، هیچی نمیدونی.
فقط، از بقیه ی مردم، که من اسمشون رو میذارم بازی کن ها، میشنوی که به یه چیزی به اسم زندگی وارد شدی.
تا بیای به خودت بیای، و بفهمی که چه خبره، بزرگ بشی، هزار جور ضربه میخوری، هزار جور زخم میخوری.
البته، وقتی میفهمی چه خبره، که روحت، توسط همین استراتژیی که گفتم، نابود شده، تیکه تیکه شده.
چرا تیکه تیکه، چون تمام قسمت هاش زخم برداشته، برش خورده، و هیچی، دقیقا هیچی التیام بخش این زخم ها نیست.
البته، میشه از این استراتژی فرار کرد، البته نه علنن فرار.
یه جورایی میشه جلوی ضربه های وحشیانه و بی رحمانه ی زندگی رو گرفت.
اونم قایم شدنه.
یعنی چی؟، مگه میشه از دست استراتژی های اینجوری قایم شد؟
آره که میشه، وقتی نخوای متوجه بشی که زندگی چیه، وقتی همین زندگی داره بهت ضربه وارد میکنه خودتو قایم کنی، و نخوای کنجکاوی کنی که داستان چیه، یا نخوای باهاش بجنگی، میشه.
البته، به شکل بی ادبانه، اسمشو میزارن احمق بودن، ولی من، نمیخوام این نوشته به دور از ادب باشه.
بعضی وقتا، بعضیا، میان که با زندگی بجنگن و شکستش بدن، و همه چی رو مال خودشون کنن، و یا فقط غنیمت هایی که میخوان رو از زندگی بگیرن و ببرن.
ولی، بعضی از بازی کنا، مانع میشن، به قول خودشون یا میخوان کمک کنن یا هر چی، فقط میدونم که مانع میشن و عامل شکست میشن.
نه تنها شکست اون شخص، بلکه باعث شکست خودشونم میشن، اونم به طرز خنده داری.
بعضیا هم هستن که، با زندگی میجنگن، امید دارن که شکستش میدن، ولی، نه.
بقیه ی بازی کنا بازم مانع میشن، استراتژی های زندگی هم، بی رحمانه تر، شیطانی تر، وحشیانه تر، نابود کننده تر، و قویتر و قویتر میشه.
هی ضربه میخوری، هی قویتر میشی، البته تاثیر این ضربه ها و قویتر شدن و خیلی چیزا رو بعدا میبینی.
چون، تو اون لحظه، به شدت درگیر بازی هستی، و فقط فکر بردی، همین میشه که چون فقط به یک چیز فکر میکنی که اسمش برده، نمیتونی ببری.
چون ذهنتو تسخیر میکنه و دقیقا نمیذاره بتونی استراتژیه خاصه خودتو طراحی کنی، برد خوبه، ولی وقتی به یه تسخیر کننده ی ذهن تبدیل بشه، بدتر از خودش نیست.
البته، گاهی وقت ها هم تقسیری نداری، چون بازی کنای مانع هم تعدادشون زیاده.
تو هم تجربه ی بازی کردن نداری، خب متاسفم رفیق، باخت چیه، گِیم ُوِر میشی.
همه ی اینا، یه جوری گِیم ُوِرِت میکنن، که دیگه نمیتونی شانستو امتحان کنی.
البته بستگی داره.
یا اینجور بازیا رو خوب یاد میگیری، بلند میشی، مثل خودشون وحشیانه شروع به بازی کردن میکنی و میبری.
یا بازم اینجور بازیا رو یاد میگیری، میتونی هم بازی کنی، ولی متنفری از اینکه وحشی بشی، یا وحشیانه بخوای بازی کنی، یا هرچی.
در نتیجه میکشی کنار، تکه تکه هاتو تو خودت جمع میکنی، میکشی کنار.
به هیچی هم کار نداری، فقط کشیدی کنار، تا به وقتش بازی برای تو، و بعدم برای همه تموم بشه.
ولی نه، به همین سادگی ها نیست رفیق، بازی از نظر تو تمومه، ولی از نظر زندگی نه.
بازی کننده ی اصلی اونه، بیخیالت نمیشه، نمیذاره تکه تکه هاتو جمع کنی بری و به هیچی کار نداشته باشی.
بازی کننده ی اصلی شروع میکنه، باعث میشه بازی کن ها، به طور وحشیانه ای به سمتت یورش ببرن، الآن، تو بلدی بازی کنی.
میتونی وحشیانه عمل کنی، میتونی خیلی پست تر از بازی کننده ی اصلی استراتژی بچینی و هرچی یا هر کس که میخواد وارد بازیت بکنه رو نابود کنی.
ولی میدونی چیه رفیق؟، تو نمیخوای.
چون از وحشیانه بازی کردن، کلا از بازی کردن، متنفری.
نه برای اینکه یه بار شکست خوردی.
نه، تو یه بار شکست خوردی، ولی از اون شکست ها خیلی چیزا یاد گرفتی.
صد درصد دفعه ی دوم، یا راند دوم بازی میدونی که میبری، ولی.
ولی از کثیفی متنفری، چون میدونی که بازی کردن، غیر از کثیف کاری هیچی نداره.
چون، درسته روح تیکه تیکتو جمع کردی و بیخیال همه چی شدی، ولی چون از کثیفی متنفری، نمیای بندازیش تو کثیفی ها و شروع کنی.
فقط، به این فکر می افتی که یه جوری، این روح تیکه تیکه شده رو، از بین ببری.
تنها وحشیانه ترین استراتژیی که میتونی رو خودت انجام بدی.
فکر میکنم در همین حد که حوصلتون سر نره، برای معرفی یه چیزایی کافی باشه.

درباره shadow of death

علیرضا هستم، خیلی چیزا دارم که بگم، اما نمیخوام بگم. مطمینم که زندگی نگفته هامو به اونایی که باید بگم میگه، و اونام وقتی میفهمن که راهی واسه برگشت ندارن. دانشجوی رشته ی نرم افزار در شیراز.
این نوشته در صحبت های خودمونی ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

11 پاسخ به یه بازیه خطرناک

  1. 1
    s313 says:

    سلام علیرضا لایییییییییییییک داری وقتی شکستی ، خورده هاش رو هم نمیتونی جمع کنی میدونی اگه بخوای جمعش کنی خورده ها میره توی دستت و یه جای دیگه تو زخمی میکنه بهتره اونا رو هم رها کنی و کنار بکشی . شاد باشید

    • 1.1
      shadow of death says:

      سلام s313 عزیز.
      موافق نیستم.
      کسی که نتونه تیکه تیکه هاشو جمع کنه، یا اگر بخواد جمع کنه میره تو دستش.
      معلومه نه بازی رو خوب یاد گرفته، نه چیز زیادی از بازی فهمیده.
      بعدم، تکه تکه های خورد شده، خیلی وقتا نمیتونن بهت خیانت بکنن و بهت ضربه بزنن.
      مرسی که هستید.
      موفق باشید.

      • 1.1.1
        s313 says:

        علیرضا منظور من از رها کردن تیکه ، خاطرات بود ولی اگه نظر شما تیکه های قلب باشه بله که باید جمع کرد و بنظر من دیگه تیکه نیست که بخوای بهم بچسبونیش میتونی دوباره بسازیش علیرضا قلب مثل لیوان نیست که وقتی شکست ، تیکه هاشو بهم بچسبونیم و آخرشم شکل اولش نشه !!! مثل خمیر می مونه اگه له شد میشه دوباره ساختش ولیییییییییی خاطراتو اگه بخوای بهم بچسبونی هر روز یه جای بدنت میبره باید بذاریش و بری … چون نه تنها توی بازی هم بدردت نمیخوره بلکه باعث بهم خوردن افکارت میشه و توی بازی باختت را قطعی تر میکنه البته این نظر منه .
        شاد و موفق باشید

  2. 2
    ابراهیم says:

    سلام علیرضا جان
    درست عین یه گزارش گر
    خیلی پستتو دوست داشتم
    لایک داری

  3. 3
    مسعود says:

    از زام بییا نگفتی خخخ! ولی جداً خوبه که به ادبیاتِ علمی تخیلی علاقه داری. اِی کاش این اِستِعدادِت مثلِ کشورهای توسعه یافته جهتگیری بشه.

    • 3.1
      shadow of death says:

      سلام مسعود.
      من از ادبیات چیز زیادی نمیدونم، نوشته هام فقط بر اساس درک و فکرمه.
      ادبیات علمی تخیلی؟
      عجیبه!
      این نوشته، خیلی حرف توشه، خیلی.
      فقط اینکه من مجبور شدم مبهم بنویسم.
      بازم از فلسفه چیز زیادی نمیدونم.
      ولی بی اختیار فلسفی مینویسم.
      متاسفم که یه وقتایی باید حقیقت ها مبهم بیان بشن.
      موفق باشی.

  4. 4
    رهگذر says:

    نععععععع نگاهت رو عوض کن پسر جون. زندگی یه بازی خطرناک نیست. زندگی یه باغ قشنگه که تو دعوت شدی توش تا هر طور دوس داری چن صباحی توش خوش بگذرونی. پاشو غُر نزن. پاشو این فکرا رو بریز دور. تو دعوت شدی به این دنیای قشنگ. بیرون دنبال زیبایی نگرد. همه زیباییها تو وجود خودته. نگو نمیبینم، مردم بی فرهنگن، منو درک نمیکنن پس زندگی خر است. خخخخخخخ. نه بذار مردم بد باشن. تو خوب باش و از خوب بودن خودت لذت ببر. بخند. بلند. بلندتر. آ باریک الا. نبینم گارد بگیری. سپر و شمشیرتو بذار زمین. زندگی میدون جنگ نیس. باش بجنگی بات میجنگه. بش لبخند بزن تا سفت بغلت بگیردت و ماچت کنه. خخخخخخخخخ

    • 4.1
      shadow of death says:

      سلام.
      خیلی دلم میخواست بگم حق با شماست و همه ی اینا درسته و فقط مشکل دیدگاه ماست.
      متاسفم که این حرفا فقط ما رو گول میزنه که در ظاهر همه چی رو بخوایم خوب ببینیم و هی واسه یه چیزی سگ دو بزنیم که حقیقت نداره، مثل بچه ای که میفرستیش دنبال نخد سیاه.
      مرسی.
      موفق باشید.

    • 4.2
      نازنین says:

      لایک رهگذر عزیزم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

thirty three − twenty three =