خاطرات, پراکنده گوییهایی از محبی پیشگفتار

بابا تورو سر جدتون بزارید برم شهید محبی دیگه.
سامان جان, مگه شهر خودمون مدرسه هاش چشونه که میخوای بری تهران درس بخونی؟
مدرسه های اینجا پیشکش خودتون.
اون از مدرسه دهم که کم مونده بود کارم رو به تیمارستان بکشونه. زشته دیگه پیش بچههای محله.
خب اونجا چی داره که اینجا نداره!
خیلی چیزا. اولا اونجا پایتخته.
دو برابر اینجا مناسبسازی شده برا نابیناهاست.
مدرسشم جای خوبیه.
اونجا میتونم از همه نظر پیشرفت کنم.
موسیقی, گلبال, زبان, کامپیوتر, بیشتر از اینی که هست مستقل هم میشم.
تازه درسم هم صد درصد بهتر میشه.
مطمئنی بری اونجا پشیمون نمیشی؟
نه نه نه مطمئنم.
باشه. بسیار خب.
…..
……
……
با کلی پیگیری و دست به دامان شدن مسئول آموزش و پرورش و دم به دیقه زنگیدن به اون بنده خدا و هزار تا دنگ و فنگ دیگه مقدمات ورود ما به شهید محبی مهیا شد.
بماند که نزدیک سه ربع با جناب لواسانی در آخرین روزهای سلطنتش بر محبی تلفنی حرف زدم و شارژم هم پوکید و باتری گوشیم هم به صورت اتفاقی رو به اتمام گذاشت و اون بزرگوار هم به روش نیاورد.
با صحبتهایی که با دوستان خوبم که سال پیش یا سالهای اخیر در محبی بوده اند از جمله عباس کاظمی گل و امید بقایی عزیز, تقریبا تا یه حدی با جو اونجا آشنا شده بودم.
البته از نظر خودم!
اولین شوک وقتی به من وارد شد که امید گفت نمیتونی لپتاپ آزادانه ببری.
گفتم یعنی چی؟
یعنی اینکه لپتاپ اونجا ممنوعه و بعضی ها زیرسیبیلی ردش میکنند.
سعی کن در شیفتهای آقای سه نقطه وقتی لپتاپت رو روشن کن که دیگه احتیاجی بهش نداشته باشی.
خنده.
جدی که نمیگی.
چرا! جدیم.

پست شهروز رو هم که از خاطراتش در محبی گفته بود به علاوه تمام کامنتهاش رو خوندم.

چمدونت رو تکمیل کردی.
بعله. هیچی هم نموند.
آخ راستی شطرنجم.
بیا! اونوقت که من میگم اخموتخم میکنی.
در حالی که در میزم را میبستم, دستی بر سطح آن کشیدم و باهاش خداحافظی کردم.
با پیانو ام هم همین طور.
کلا با وسایل خونه هم یه وداع جانسوز داشتم که اشک خودم و تموم خونواده و درو همسایه و محله های بالا پایینی رو هم در آورد.
اونقدر گریه کردم که از اتوبوس جا موندم و کلا بیخیال محبی رفتن شدم.

………*******

*****

این از مقدمه خاطرات محبی.
منتظر بخش بعدیش هم باشید.
عید نوروز رو به همتون تبریک میگم.
خوش باشید تا همیشه تا همیشه.

سامان

درباره سامان

درود بر خانندگان Biography من. سامان بهمنی هستم. 18 ساله از استان کردستان. سال دوم متوسطه را در مجتمع شهید محبی تهران میگذرانم. تا کلاس پنجم در مدرسه استثنایی توحید سنندج درس خواندم و از پایه ی شش به بعد به صورت تلفیقی در مدارس عادی تحصیل کردم. نابینای مطلق مادرزاد هستم. از علایقم میتونم به خانواده ام, موسیقی, ورزش, زبان انگلیسی, کامپیوتر, مطالعه, تماشای فوتبال, نویسندگی, مسافرت و بودن در جمع دوستان اشاره کنم. رابطه ام با جامعه نابینایان کمتر ولی در بعضی محفلها و انجمنهای نابینایان عضو هستم. همانطور که گفتم به موسیقی علاقه ی بسیار زیادی دارم و خوشبختانه در این زمینه موفق هم بوده ام. ساز تخصصی ام پیانو هست و نی را هم تا حدی فرا گرفته ام. دو سال پیاپی مقام اول تکنوازی پیانوی استان را کسب کردم. موسیقی سنتی و سپس پاپ را خیلی دوست دارم و از جمله خانندگان مورد علاقه ی من استاد محمدرضا و همایون شجریان, سالار عقیلی, استاد ایرج و احسان خاجه امیری, بانو شکیلا و هایده هستند. سعی میکنم بخشی از وقتمدر روز را به مطالعه به خصوص کتابها و رمانهای ایرانی و خارجی اختصاص دهم. از میان رشته های ورزشی به گلبال, شنا و شطرنج بیشتر از همه علاقمندم و فعالیت داشته ام. عضو تیم گلبال کردستان بودم ولی متاسفانه از یک سال پیش به دلایلی که دانشآموزان محبی به خوبی آگاهند از شنا دور افتاده ام. فوتبال را هم خیلی دوست دارم. هوادار دو آتشه تیم پرسپولیس و رئال مادرید هستم. تا جایی که بتوانم بازیهای حساس پرسپولیس را در ورزشگاه آزادی از نزدیک میبینم. دو خواهر نابینا دارم که فارق التحصیل رشتههای ادبیات داستانی و علوم تربیتی هستند. به نوشتن واقعا عشق میورزم. به گفته دبیرانم انشاها و متنهایم به لطف خدا همیشه عالی بوده. به بازیگری هم علاقه دارم. تا به حال دو فیلم کردی بازی کرده ام که اولی به اسم دف به کارگردانی آقای بهمن قبادی که توانست جوایز معروفی همچون: جایزه بهترین مستند کوتاه از فستیوال فیلم بین‌المللی Docusur، اکتبر ۲۰۰۶، اسپانیا • جایزه بهترین فیلم کوتاه از چهارمین فستیوال فیلم همه جاده‌های نشنال جئوگرافی، واشنگتن دی‌سی، اکتبر و نوامبر ۲۰۰۷، ایالات متحده آمریکا • جایزه منتخب تماشاگران از چهارمین فستیوال فیلم همه جاده‌های نشنال جئوگرافی، سانتا فه، نوامبر و دسامبر ۲۰۰۷، نیومکزیکو را کسب کند. و دومی به اسم افصانها های کردستان. در سریال محکومین که اخیرا از تلویزیون پخش شد, قطعه ای با پیانو اجرا کردم که به دلایلی اجازه پخش نیافت. از اردیبهشت ماهه سال 94 به محله نابینایان پیوستم. اصولا من آدمی شاد, شوخ, بسیار رک و شفاف, پایه مسافرت و بودن با دوستان, کمی زودجوش, نه کاملا خوشبین و نه کاملا بدبین, هوادار جناح اصلاحطلب و لیبرال هستم. دوستانی که مایل بودند با بنده تماس بگیرند میتونند از ایمیل: sepehr.sotoodeh135@gmail.com و یا شماره ی 0 918 439 13 93 استفاده کنند. و خداوند گفت بگذار نور باشد و نور بود. و خداوند گفت بگذار زندگی باشد و زندگی بود. اما قبل از هر چيز خداوند گفته بود و بگذار تا عشق باشد که هرگز چیزی مانند آن را نیافریده ام که نور و زندگی را عشق پیوند میدهد .... پس عشق بود و نور و زندگی.
این نوشته در خاطره, صحبت های خودمونی, طنز ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

11 پاسخ به خاطرات, پراکنده گوییهایی از محبی پیشگفتار

  1. 1
    کامبیز کامبیز says:

    سلام سامی. عیدت مبارک.
    امیدوارم موفق باشی، بعد محبی دانشگاه های پایتخت یا خارج

  2. 2
    ابراهیم says:

    سامان جان سلام
    عیدت مبارک
    والا زمان ما لب تاب آزاد بود اونجا گوشی ممنوع بود
    حالا ظاهرا برعکس شده
    در کل موفق باشی همیشه

  3. 3
    فاطمه هاشمی says:

    سلام عیدتون مبارک ایشالا که سال خوبی داشته باشین
    جالب نوشتید!
    منم به نوبه ی خودم براتون آرزوی موفقیت و پیشرفت روز افزون میکنم

  4. 4

    سلام. سال نو مبارک. هر دو پست رو کامل مرور کردم. بد ندیدم منم ۲ خاطره بگم. سال ۱۳۹۰ به عنوان یکی از دانشآموزان برتر نابینا به مناسبت روز جهانی معلولین دعوت شدم به تهران. با هزینه ی آموزش و پرورش با هواپیما و به همراه یه سرپرست اومدم شهید محبی. مراسم روز شنبه بود و ما یه روز زود تر رسیدیم. گروه سرود ناشنوایان البرز هم همون جایی اقامت داشتند که ما بودیم. اون قدر سرپرست ها و مربی هاشون با این بنده خدا ها بد برخورد می کردن و دائم دستشون می انداختند که نگو و نپرس.
    حالا بگذریم!
    محل اسکانمون خوابگاه دانشآموزان ابتدایی بود ظاهرا.
    من خواب بودم، ساعت حدودا ۱۰ صبح بود، چون پروازمون ساعت ۴ صبح بود شب رو نتونسته بودم بخوابم. یهو دیدم یه دستی داره رو سر و گردنم حرکت می کنه. یه صدایی هم میگه صابونم کجاست؟ خخخخخ.
    من رو تخت کسی خوابیده بودم که می خواست بره حموم و دنبال صابونش می گشت. منتها نمی دونم که این بنده خدا رو این دو روزی که ما اون جا بودیم کجا فرستاده بودنش.
    خلاصه صابونشو پیدا کرد و بالاخره رفت. یادمه همون روز پرسپولیس و تراکتورسازی بازی داشتن، هر چی به سرپرست همراهم گفتم بریم ورزشگاه اون قدر تعلل کرد که دیگه بازی شروع شد و اتفاقا پرسپولیس هم ۱ هیچ باخت.
    و اما فرداش:
    قبل از مراسم طبق عادت هر روزه من رفتم حمام ولی اون قدر وضع خراب بود، حمام کثیف و آب سرد بود که حالم واقعا به هم خورد. ولی مجبور بودم دیگه چه می شد کرد.
    مراسم شروع شد، من به عنوان قاری ابتدای برنامه باید می رفتم رو سن، یکی از مربی های ناشنوایان گفت: اِی کلک! پس بگو چرا تو حمام داشتی به خودت می رسیدی! بله دوستان. این آقا داشته من رو از تو شیشه ی در حمام دید می زده و این دیگه اوج وقاحت یه آدمه.
    بگذریم!
    مربی دختر های ناشنوا هم که موقع قرآن خوندن من باید با گل رو به روم می ایستادن، موقع پوشیدن لباس پشت سن، به شدت از دست آقایی که هی می رفت دید می زد و می پرسید تموم شد؟ تموم شد؟ به شدت عصبی شد و سرش داد کشید.
    مراسم هم متأسفانه افتاده بود تو دهه ی اول محرم و روز هشتمش، به همین خاطر بسیار بسیار مراسم مزخرفی از آب در اومد و جذاب ترین بخشش اجرای سنتور توسط خانم ارغوان حُمَسی بود.
    یه آقای معلول جسمی حرکتی رو هم دعوت کرده بودن از شهر پیرانشهر استان آذربایجان غربی که به خاطر انفجار مین معلول شده بود اما از دیوار راست بالا می رفت و اتفاقا بین تمامی مهمانان، از طرف شبکه ی خبر با ایشون فقط مصاحبه انجام شد.
    وقتی کلیپ مربوط به شاهکارای ایشون پخش می شد، تشویق حضار بسیار بسیار زیاد شد.
    نکته ی تأسف بار اینه که خود دانشآموزان شهید محبی رو به مراسم اجازه نداده بودن که بیان.
    قرآن رو خوندم و مراسم هم به هر نحوی که بود تمام شد و مبلغ ۲۰ هزار تومان هم داخل پاکت گذاشته بودن و به عنوان یکی از چهره های ممتاز دانشآموزی از من تقدیر شد!
    پاکته رو جلو دوربین میدن حالا صداوسیما که پخش می کنه مردم فکر می کنن حالا چی توش هست!
    یکی نیست بگه نزدیک ۴۰۰ تومان هزینه ی بلیت هواپیما و سرپرست و اینا کردین، بعد این ۲۰ تومان رو کجای دلم بذارم اونم تو سال ۱۳۹۰!
    خخخخ.
    مراسم تمام شد و رسیدیم به نهار و خیلی هم سالن غذا خوریش شلوغ بود.
    نهار رو در مَعیَت جناب هژبری، رئیس سازمان آموزش و پرورش استثنایی کشور که ظاهرا هم استانی هستن زدیم. اومدیم تو محوطه و با صحنه ی واقعا بدی رو به رو شدیم، به تعدادی از دانشآموزان محبی غذا نرسیده بود. طِفلَکیا داشتن می رفتن واسه خودشون ساندویچ بخرن. خیلی خیلی دلم سوخت.
    یه آقای اسلامی نامی هم بودن که سرپرست همراهم عمدا بهش می گفت آقای محمدی و دست آخر اون عصبانی شد! حالا نمی دونم سِمَتِش چی بود تو محبی. آقای لواسانی هم که داشت واسه خودش تو محوطه قدم می زد.
    ما اون روز ساعت ۴ عصر دیگه خارج شدیم از محبی. تصوری که قبلش از اون جا داشتم، زمین تا آسمون با واقعیتی که دیدم فرق داشت.
    یادمه کلی به این در و اون در زدم که سال قبلش پیش دانشگاهی رو برم اون جا بگذرونم ولی اجازه ندادن.
    ببخش که طولانی شد. سال خوبی پیش روت باشه.

    • 4.1
      سامان سامان says:

      سلام پوریا.
      خوبی؟
      خاطره ات خیلی جالب بود.
      خخخخ تعریف حموم خوابگاه یک رو شنیدم.
      ولی انصافا حمومهای خوابگاه دو یا جایی که الان ما هستیم بد نیست.
      سرپرستاهم خوب! خخخخ.
      ولی خدا وکیلی این دیگه خیلی نوبره که فقط بیست تومان به آدم بدند.

  5. 5
    ابراهیم says:

    سلام پوریا
    عیدت مبارک
    مراسم های که برگزار میشد تو محبی خیلی کم پیش میاومد که بچه های محبی توش باشن حالا رو نمیدونم
    آقای اسلامی خخخخخ
    آدم خیلی با حالی بود که حالا بازنشست شده
    ایشون معلم بودن یه مدت هم سرپرست شدن جای یکی از سرپرست ها
    آدم نترسیِ
    یادمه یه مراسم بود روز نابینایان بیرون از شهید محبی یه سری از بچه های شهید محبی رو هم گزینشی بردن اونجا
    بعد وقتی داشتن هدایا رو میدادن
    دقیق یادم نیست از کدوم مسئول داشتن تقدیر میکردن
    همه داشتن تشویقش میکردن که آقای اسلامی از همونجایی که نشسته بود داد زد که از کی تا حالا از دزد های مال معلولین تقدیر میکنن و براش کف هم میزنن
    وای که تا آقای اسلامی این رو گفت شاید باور تون نشه برای لحظاتی کل سالن ساکت شد حتی یه نفر هم دیگه دست نزد و مجری جلسه سریع اسم یکی دیگه رو خوند و جو رو عوض کرد
    این خاطره از ایشون همیشه یادمه
    حموم های خوابگاه یک یا به قول تو خوابگاه ابتدایی در و پیکر درست و حسابی نداشت حالا رو نمیدونم ولی به نظرم دیگه اونجا رو تخلیه کردن
    شهید محبی حالا تقریبا شبیه کاگده شوروی سابق یا سازمان سیاه آمریکا شده
    از یه طرف همه ی اتاق حیات و دیگه نمیدونم کجاهاشو اونجوری که شنیدم دوربین کار گذاشتن
    و خلاصه این از این
    زمان ما هم انتظامات و چشم و گوش های سرپرستها حسابی فعال بودن که با گفتن کوچیکترین حرف میکشیدنت اتاق سرپرستی و باید توضیح میدادی
    و حتی گاهی بعضی کلمات رو خودشون اشتباهی میشنیدن و باید طرف هزار قسم و آیه میخورد که این رو نگفته ولی کو کی باور میکرد
    هرچند ما به هیچکدوم از قوانین پایبند نبودیم و راه خودمونو میرفتیم و کسی هم چندان کاری با ما نداشت جز گاهی یه تهدید و از این چیزا
    حالا رو نمیدونم با وجود اون همه دوربین هنوزم چشم و گوش های سرپرست ها هستن یا دیگه اونا رو کنار گذاشتن
    سامان جان ببخش که وسط پستت یه پست زدم

    • 5.1
      سامان سامان says:

      سلام ابراهیم.
      این آقای اسلامی رو متاسفانه من ندیدم ولی از بچهها اسمش رو شنیدم.
      همون طور که گفتی, تو محبی پر دوربین مدار بسته شده.
      آقای لواسانی پارسال وقتی میبینه اخراج محترمانه اش قطعی شده, طی عملی خیرخواهانه و پر ذوق و شوق, ظاهرا با ملاقه میوفته به جون گاو صندق اونجا و به قول خودش در جهت بهبود وضعیت دانشآموزان همه رو خرج نصب دوربینهایی میکنه که تو تموم راهروها و حمومها و به خصوص اتاقها نصب شده.
      تا پارسال دوربین فقط تو راهروها بود ولی امسال به اتاقها هم وارد شده.
      مرسی از حضورت.

  6. 6
    عباس says:

    سلام سامان داداش منو تو و خیلیهایی دیگه هماقت کردیم رفتیم حالا چرا میگی آقای ۳ نُقطه البته بگم که دوستان پاچه خواری تو محبی خیلی مفیده که بدبختانه محبی هم ازین دوستان برخورداره. بچه ها بخاطر فایده خودشون هم نوع خودشون رو به فنا میدن.
    این اند نامردیه. و ای کاش واسه اهلش چاپلوسی کنند برای آقای xxxxxxtxxxxaxxxxhxxxxx. خیلی ببخشید که انقدر رُک حرف زدم.
    به امید درست شدن آنجا، یا خراب شدن کامل. اگر بشه یا کامل اینوری یا کامل آنوری. بای

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *