خاطرات یه مادر, فصل نهم

به زودی بساط عقد و نامزدی آماده شد و اون دوتا رو به عقد هم در آوردن
خاله گلی که روزهای اول حسابی به این ازدواج اعتراض داشت یه دفعه سکوت کرد و دیگه حرفی نمیزد
یه شب که دور هم نشسته بودیم و دیاکو داشت با چینی با صدای بلند بازی میکردن و میخندیدن یهو دیاکو در میان خنده گفت مامان فربد زنگ زد گفت میان ایران برای عروسی من و خواستن ببینن شما اجازه میدی
دیدم که خاله رنگش پرید ولی آروم گفت خوب بیان خوش اومدن این که دیگه اجازه نمیخواد
دیاکو هم که رنگ پریده ی خاله رو دیده بود گفت مامان نترس خان عمو دیگه تو این دنیا نیست که شما ازش بترسید اون چند ساله که با بدترین مرگی که میشد یه نفر باهاش کمی از ظلم هاش رو تو این دنیا بهش تاوان پس داد مرد
از طرز حرف زدن و جمله بندی های دیاکو حسابی خندم گرفته بود
داشتم لبخند میزدم که یه چیزی خورد فرق سرم وقتی نگاه کردم توپ کوچولوی چینی که اون دو تا با اون هیاهوی زیاد داشتن باهاش بازی میکردن رو جلوم دیدم با تعجب سرم رو بلند کردم که دیاکو با خنده و لحنی اعتراضی گفت میدونم داری به حرف زدن من میخندی خواستم تلافی کنم و بهت یاد بدم که نباید بخندی و بهتره جای خندیدن بهم یاد بدی چطوری حرف بزنم
خاله که هواسش هنوز پی جمله ی دیاکو بود با تعجب پرسید رسول خان مرده؟؟!!
دیاکو که انگار داشت از یه بیگانه حرف میزد گفت بله مرده
خاله پرسید آخه چجوری؟ کی؟
دیاکو گفت چند سال قبل خان عمو تو انگلیس یه دوست پیدا کرده بود و دوستش بهش پیشنهاد داده بود باهم یه کارخانه بزنن و خلاصه یه پول حسابی از خان عمو گرفت و تا خان عمو بیاد به خودش بیاد یارو پولا رو که گرفته بود از انگلیس رفت و پشت سرشم نگاه نکرد و از اونجایی که خان عمو فکر کرده بود اونجا هم ایرانه و اون هنوز خانِ بی اینکه از یارو یه مدرکی چیزی بگیره پول رو بهش داده بود و دیگه هم چون مدرکی در دست نداشت هیچ کاری نتونست انجام بده
بعد از اون ماجرا سکته کرد و نصفه بدنش فلج شد
این یه طرف تشنگیشم یه طرف
با تعجب پرسیدم یعنی چی این یه طرف تشنگیشم یه طرف
دیاکو گفت شاید باورتون نشه ولی خان عمو در کنار فلج شدنش یه مریضی عجیب گرفت که همیشه تشنش بود الآن بهش آب میدادی یه دقیقه نمیگذشت داد میزد آب و همه رو کلافه کرده بود نصفه شب ها همه ی اهل خونه یهو با صدای بلند اون که داد میزد آب از خواب میپریدن جز پرستارش کسی بهش اهمیت نمیداد البته اونم خیلی وقت ها دستوراتشو نادیده میگرفت
گفتم شاید قند داشته که این همه آب میخواسته
دیاکو با گفتن نه قند نبود و هیچکدوم از پزشکهای اونجا هم نتونستن تشخیص بدن مریضیش چی هست. حرفم رو رد کرد
زن عمو هم که انگار دل خوشی ازش نداشت حتی وقتی جون میداد حاضر نشد از تنفرش کوتاه بیاد و بره بالا سرش
تو اتاقش نشست و وقتی من خبر مرگشو براش بردم با خون سردی گفت خدا رو شکر همه راحت شدیم
و دو ماه از مرگ خان عمو نگذشته ازدواج کرد و برگشت ایران
مامان بهت گفتم که خان عمو بدجوری تاوان پس داد
این چیزایی که من گفتم حتی ذره ای هم از زجری که اون کشید رو نشون نمیده
ده سال با این مریضی دست و پنجه نرم کرد و آخرشم با لبای تشنه جون داد
خاله گلی با آهی عمیق گفت این تشنگی و فلج شدن شاید نصفی از آزار های هم که اون به من و امثال کاک رشید آورد رو جبران نکرده
ولی خدا خودش بخشندست و امیدوارم که اون رو ببخشه
بعد پرسید عسمر خانم چی شد
پرسیدم خاله این خانم کی هست
خاله جواب داد همون شیطانه خانم که برات گفتم
دیاکو جواب داد بعد از اینکه خان عمو میاد خارج عسمر خاتون رو هم عقد کرد و اونم دو سه سال پیش تو آسایشگاه تموم کرد و تو مراسم خاک سپاریش فقط ده نفر شرکت کردیم و اون رو به خاک سپردیم
عمه خانم هم اونجوری که فربد میگفت حالش چندان تعریفی نداره و امروز و فرداست که تموم کنه
با اعتراض گفتم دیاکو جوری از اونا حرف میزنی انگار نه انگار همین عمه خانم تو رو بزرگ کرده
دیاکو پوز خندی زد و جوابم رو داد کی گفته عمه خانم من رو بزرگ کرده. والا عمه خانم رو شب به شی هم تو خونه نمیشد دید. امروز سونا استخر و …
فردا خونه ی فلان خانم و …
پس فردا خونه ی اون یکی خانم
خوب این کجا بزرگ کردنه
من اگه زن عمو نبود حالا زنده نبودم قبلا هم بهت گفتم
بعد لبخندی زد و ادامه داد ای بابا ولکنید این حرفا رو به زودی عروسی منه اون وقت اینا نشستن به نبش قبر گذشته
من فقط گفتم فربد گفته اجازه میدید بیان یا نه
خاله آهی عمیق کشید و گفت خوش اومدن ولی اونا که مادربزرگشون ایرانه دیگه چرا از من اجازه میخوان
دیاکو پوز خندی زد و گفت زن عمو بعد از اینکه ازدواج کرد به بچه هاش گفت حتی نمیخوام از دور هم یکیتون رو ببینم
هر وقت چشمم بهتون می افته یاد باباتون و کثافت کاریهاش میافتم و بعد هم رفت و پشت سرش رو هم نگاه نکرد
با تعجب پرسیدم مگه میشه کسی نخواد بچه هاشو ببینه
دیاکو گفت حالا که دیدی شده
ای خدا ولکنید این بحث رو مامان من چی به اینا بگم آخه
خاله گفت چند بار جوابتو دادم پسر حواست کجاست اونا خودشون ایرانی هستن و متعلق به این آب و خاک بعدشم که عروسی پسر عموشونه من کی هستم که باید اجازه بدم یا ندم
دیاکو گفت آخه اونا میگن پدربزرگمون با مردم بد رفتاری کرده خجالت میکشیم بیاییم اونجا
خاله گلی گفت کسی رو تو قبر کسی نمیذارن
دیاکو که متوجه حرف خاله نشده بود به حالت سوالی شروع کرد به نگاه کردن به خاله
گفتم منظور خاله اینه که کسی رو بخاطر کس دیگه ای مجازات نمیکنن
دیاکو شونه ای بالا انداخت و با گفتن چینی بیا ما به بازی خودمون برسیم برگشت سراغ چینی و بازم سر و صداشون بلند شد
خاله هم که بعد از شنیدن اون اتفاقها حسابی رفته بود تو فکر و گاهی آهی میکشید و یه خدایا حکمتتو شکر میگفت و دستش رو آروم میزد رو پاش
تو اون لحظه جز خود خاله و کسایی که براستی مثله خودش بودن کسی نمیتونست بفهمه خاله در چه حالی هست
هر روز که میگذشت یه روز به عروسی دیاکو و سرگل نزدیکتر میشدیم کم کم با سرگل طرح دوستی ریختم و وقتی به خودم اومدم دیدم تو اکثر خرید ها همراهش هستم
دختری ساده و خیلی خون گرم و مهربون بود. از قضاوتی که قبل از شناخت واقعی راجع بهش داشتم حسابی شرمنده شده بودم
یه روز که بعد از کلی خرید برای خوردن یه بستنی نشسته بودیم همونجوری که داشتم به صورت آرایش کرده ی سرگل نگاه میکردم گفتم سرگل من رو ببخش
با تعجب پرسید چرا؟!!
دلیلش رو گفتم و سرگل با خنده گفت همه همین نظر رو دارن میدونی تقصیر تو یا کس دیگه ای نیست ما آدمها همه همینجوری هستیم و فکر میکنیم وقتی کسی لباس مُد روز پوشید یا آرایش کرد دیگه لایق زندگی کردن نیست و ما به قول معروف قبل از شناختنش دارش میزنیم
منم خندیدم راست میگفت ما آدمها همه از روی ظاهر راجع به بقیه فکر و قضاوت میکنیم بی اینکه بخوایم به خودمون زحمت یه کم شناخت بیشتر بدیم کسی رو که چادریِ و صورتش هم پیدا نیست رو مؤمن و کسی هم مثل سرگل کافر غرب زده و جهنمی میدونیم بی اینکه بفهمیم براستی کدومشون واقعا اونی هستن که نشون میدن
ازش پرسیدم خوب تو که اینجوری فکر میکنی پس چرا با این وسایل پوست صورتتو خراب میکنی
گفت بخاطر چشم و هم چشمی شاید. شاید هم برای اینکه زیباتر خودمو نشون بدم. بعد شونه هاشو بالا انداخت
نمیدونم چقدر و تو چه فکری بودم که با تکون دست سرگل به خودم اومدم و اون با لبخند به بستنیم اشاره کرد که بخورم
یه روز که چینی عین همیشه رفت مغازه تا برای خودش خوراکی بخره داشتم غضا درست میکردم که محکم در زدن
خاله گلی رفت در رو باز کرد اون لحظه من داخل آشپزخونه بودم و نفهمیدم کی بود و چی گفت که خاله گلی با گفتن یا خدا خودت به دادم برس دوید داخل کوچه
یه لحظه ذهنم رفت به گذشته با خودم گفتم وای نکنه باز اومدن دیاکو رو بردن
ولی کمی که گذشت جای دیاکو چینی اومد تو ذهنم گاز رو خاموش کردم و دویدم بیرون سر کوچه چند قدمی مونده به بقالی کلی آدم جمع شده بودن
با سرعت به اون طرف دویدم هنوز نرسیده بودم که یه ماشین با سرعت حرکت کرد و وقتی من رسیدم از نظرم ناپدید شد
وقتی به جمعیتی که دیگه داشتن پراکنده میشدن رسیدم به تندی نفس نفس میزدم از یکی از خانمهای همسایه پرسیدم چی شده
اونم با کلی مقدمه چینی اینا بهم فهموند که یه موتوری به دخترت زده و حالا اون رو بی هوش بردن بیمارستان
اون لحظه و تا وقتی که رسیدم بیمارستان چی به من گذشت رو فقط خدا میدونه و بس
وقتی رسیدم جلو در بیمارستان دیاکو هم که تازه رسیده بود از ماشینش پایین پرید و با حالی داغون دوید سمتم
در حالی که بغضی تو گلوش بود پرسید کو چینی کجاست جوری به من نگاه میکرد انگار چینی رو مخفی کردم و نمیخوام بهش نشون بدم
اگه هر زمانی جز اون لحظه بود کلی بهش میخندیدم
با گریه جواب دادم نمیدونم من خونه بودم خاله همراهشه
سریع دو تایی رفتیم داخل و خاله رو در حالی که مضطرب داشت قدم میزد پیدا کردیم
دیاکو قبل از من پرسید مامان کو چینی چی شده کجاست
خاله گفت تو اون اتاقه و با دست یه اتاق رو نشون داد
دیاکو دیگه منتظر نموند و دوید طرف اتاق و رفت داخل
منم از خستگی ولو شدم رو یکی از صندلی هایی که اونجا بود
خاله هم اومد کنارم نشست
با گریه ازش پرسیدم آخه چی شده چطور این اتفاق افتاده
خاله به زور تلاش کرد جلو ریختن اشکاشو بگیره بعد گفت چی بگم خاله پسر قمری خانم همسایه اومد در رو زد خودتم صداشو شنیدی گفت چینی موتور بهش زده وقتی رسیدم همسایه ها دورشو گرفته بودن و اونم داشت از سرش خون میچکید
یه راننده که برای خرید جلو مغازه نگهداشته بود اومد و خدا خیرش بده با کمک اون آوردیمش اینجا اینقده حالم بد بود که یادم رفت صدات کنم
پرسیدم حالا موتور سوار کجاست
خاله گفت والا نمیدونم همینجاهاست نمیدونم تو کدوم اتاقه خودشم افتاده و زخمی شده اونم با خودمون آوردیم اینجا
پرسیدم نگفت چطور شده آخه مطمئنم که چینی نرفته وسط کوچه و از کنار دیوار حرکت کرده چون هر وقت دنبالش رفتم دقیقا همینجوری رفته و برگشته
خاله آهی کشید و گفت اینجوری که حاج حسن بقالی میگفت چینی داشت راه خودشو می اومده اون موتور سوار با سرعت داشته میرفته یهو یه پیکان میپیچه تو کوچه و اون موتوری هم که نتونسته خودشو کنترل کنه پیچیده سمتی که چینی بوده تا با ماشین تصادف نکنه و بعد از اینکه با چینی برخورد میکنه خودشم از رو موتور می افته پایین
حالا اونم بردن سر و صورت زخمیشو پانسمان کنن. چند دقیقه قبل هم یکی از پرستارا اومد بیرون و با خانوادش تماس گرفت بیان اینجا
داشتیم برای اینکه از گذشت زمان هواسمون پرت بشه حرف میزدیم که دیاکو از اتاق اومد بیرون
هردو با سرعت دویدیم طرفش خاله قبل از اینکه من چیزی بگم پرسید چی شد مادر
دیاکو در حالی که شدیدا کلافه بود گفت خوشبختانه خطر رفع شده البته خطر جدی ولی پایه راستش شکسته و برای اینکه از ضربه ای که به سرش وارد اومده مطمئن بشیم حالش بد نمیشه چند روزی قراره اینجا بستری بشه
وای که چه خبری برام آورد
کمی بعد سر و کله ی خانواده ی اون موتور سوار هم پیدا شد
با عجله اومدن پیش ما و یه خانم که بعدا فهمیدم مادر همون موتوریِ حال چینی رو پرسید
دیاکو رفت جلو و با پرخاش گفت شما دیگه چجور خانواده ای هستید که موتور انداختید زیر پایه یه بچه ۱۲ ۱۳ ساله که اونم با اون سرعت رانندگی کنه و واسه خودشو دیگران درد سر درست کنه
مادرش با شرمندگی گفت حق دارید بخدا من شرمندم هزار بار به باباش گفتم این چیه خریدی برای این بچه
شوهرش که تا اون لحظه ساکت بود به حرف اومد خوب چی بگم والا دیدم هم سنهاش دارن منم بهش قول دادم و براش خریدم
وقتی کارای درمانی موتور سوار تموم شد و از اتاق اومد بیرون با تعجب از خاله پرسیدم اینه موتور سوار
خاله با سر تأیید کرد
با تعجب گفتم این که خیلی سن داشته باشه ۱۲ سالشه
خاله جواب داد پس چی فکر کردی هم سن منه. دیاکو یه ساعته داره بخاطر چی با خانوادش بحث میکنه
بعد از مدتی همه رفتن و من هم رفتم پیش دخترم
چند روز سخت رو تو بیمارستان گذروندم تا بالاخره مرخصش کردن
تو خونه هم باید مراقبش میبودیم تا وقت خواب رو پاش که تو گچ بود قلت نخوره که صدای جیقش بلند نشه
خیلی درد میکشید و من هم همراهش درد کشیدم
چند هفته ای گذشت تا کم کم همه چیز مثل اولش شد
و با یه ماه تعخیر چینی رو برگردوندیم مدرسش و سر کلاس اول
خانواده ی اون موتوری هم هر از گاهی تو اون مدت می اومدن خونمون
بعد از اینکه چینی سلامت کاملشو به دست آورد منم یه روز که اون خانواده اومدن خونمون بهشون گفتم که من شکایتی ندارم و یه روز هم با خاله رفتم دادگاه و رضایت دادم و پرونده ی این ماجرا هم بسته شد
عید قرار بود عروسی دیاکو باشه
از اونجایی که قرار بود با ما زندگی کنن ما مشکل خونه چیدن و این چیزا نداشتیم و فقط یه فرش خریدیم و یکی از اتاقهای خونه رو با فرش تازه فرش کردیم و همه چی آماده شروع زندگی اون دو تا شد
راستش من و خاله گلی اصلا دوست نداشتیم که اونا با ما باشن و خاله ترجیح میداد اون دو تا تو خونه مستقل باشن تا آزاد زندگیشونو شروع کنن ولی دیاکو و سرگل به هیچ قیمتی راضی نشدن
دیاکو میگفت من جدا زندگی کنم شماها تنها باشید تو این خونه!
جواب میدادیم بابا تا قبل از برگشتن تو ما همیشه تنها بودیم و جواب اون دهان ما رو میبست
خوب اون واسه قبل از اومدن من بود ولی حالا که من اینجام پس با هم زندگی میکنیم
یه هفته قبل از عروسی فامیلهای دیاکو هم از راه رسیدن
همه خون گرم و مهربون
خیلی زود با دخترا جور شدم زن عموی دیاکو هم حسابی با خاله گرم گرفته بود همه چیز عالی بود جز نگاه های گاه و بی گاهه فربد که حسابی کلافم کرده بود به جوری که حتی سرگل هم متوجه کلافگیم شد و یه روز که رفته بودیم خرید و بقیه ازمون فاصله داشتن ازم پرسید
چته عاطفه کلافه هستی
واقعیت رو بهش گفتم و اون با گفتن آره آره منم متوجهش شدم ولی نخواستم چیزی بگم. حالا هم بیخیالش چند وقت دیگه برمیگردن سر خونه زندگیشون و تو هم راحت میشی
با گفتن امیدوارم که سریع این ماجرا تموم بشه بحث رو خاتمه دادم
چینی رو داداشم رفت دنبالش و اونم وقتی رسید حسابی با همه حتی فربد جور شد و اکثر اوقات اون دو تا رو کنار هم میدیدم
سرگل هم با شوخی میگفت عاطفه تو هم برو پیششون تا جمع حسابی خانوادگی بشه بعد هم غش غش به حرص خوردن من میخندید
سرگل براستی یه گل بود و من حسابی با بودنش شاد بودم همیشه تو بدترین شرایط هم چیزی واسه خندیدن پیدا میکرد
به اصرار چینی زنگ زدم به خونه ی آتاناز و برای عروسی دعوتشون کردم
و با کمال تعجب شنیدم که مادرش با خوشحالی دعوتم رو قبول کرد و ابراز خوشحالی کرد و از اینکه قابل دونستم و دعوتشون کردم کلی ازم تشکر کرد
نمیدونم چجوری جواب تشکر هاشو دادم آخه از قبول کردنشون حسابی جا خوردم
دعوتم از سر تکلیف بود و فکر میکردم حالا اونم با تأسف دعوتم رو رد میکنه بعد من چندتا تعارف علکی میکنم اونم چندتا تشکر خشک و خالی و بعدش خداحافظی و تموم ولی حالا مونده بودم چکار کنم
از اینکه بیان ناراحت نبودم از این ناراحت بودم که اگه اومدن و سراغ پدر چینی رو گرفتن من چی بگم؟
ولی خوب کاری بود که شده بود و دیگه هم نمیشد کاری کرد پس عین همیشه سپردم به خدا و رفتم تو جمع
چینی هم عین همیشه رفت پیش فربد و با شادی شروع کرد به حرف زدن از آتاناز و از اینکه اونا هم قراره بیان عروسی و اون داشت میگفت که من از اونجا برای کاری خارج شدم و دیگه نفهمیدم چیا گفتن
دو سه روزی مونده بود به عروسی همراه دیاکو و سرگل رفتیم آرایشگاه وقتی کار سرگل تموم شد و از اونجا خارج شدیم دیاکو رو که تو ماشین خوابش برده بود بیدار کردیم اونم کلی مسخره بازی درآورد تا در ماشین رو برامون باز کرد سوار که شدیم دیاکو حرکت کرد
اینقده با سرگل سرگرم حرف زدن بودیم که متوجه اطراف نبودیم وقتی دیاکو ایستاد و گفت خانمهای حراف لطفا پیاده شید با تعجب به اطراف نگاه کردیم و دیدیم که کنار پارک ایستادیم
پرسیدم دیاکو جان داداش من خوابنما شدی که پارک رو با خونه اشتباه گرفتی
دیاکو شونه ای بالا انداخت و گفت هوس کردم کمی تو این هوا با خواهرم و خانمم قدم بزنم تو مشکلی داری
گفتم مشکل که نه ولی تو خونه کلی کار هست تازه امروز قراره خانواده آتاناز برسن زشته من خونه نباشم
دیاکو با بیخیالی گفت زشت تو هستی که رو حرف من حرف میزنی خوب مامان اینا خونن ما هم رفتیم دنبال کارای عروسی کی میدونه که ما رفتیم پارک
سرگل در ماشین رو باز کرد و با گفتن حق با دیاکو هستش پس پیاده شو عاطفه جان دیگه راه هر اعتراضی رو به روم بستن
داشتیم کنار هم بی حرف قدم میزدیم و از هوای بهاری استفاده میکردیم که دیاکو ازمون خواست بشینیم یه جا
وقتی نشستیم دیاکو رو به من گفت عاطفه باهات حرفی دارم ولی قول بده که بذاری تا آخر حرفمو بزنم و بعد اگه خواستی چیزی بگی اجازه میدم که بگی پس اول فقط گوش میکنی جون من حتی یه کلمه هم وسط حرفام حرف نزن قبول؟
با سر تأیید کردم
سرگل سریع بلند شد و با گفتن ای وای من یهو چقدر گرسنم شد حتما شما هم میل دارید چیزی تو این هوا بخورید سریع ازمون دور شد
با تعجب به رفتار سرگل و کاراش فکر میکردم که دیاکو با خنده گفت زیاد بهش فکر نکن اون این کار رو کرد که ما تنها بتونیم حرف بزنیم
پرسیدم خوب بفرما من سراپا گوشم ولی اون بیچاره رو هم سرگردون کردی
دیاکو با لبخندی مهربون شروع کرد
از وقتی یادمه فربد هم داداشم بود هم هم رازم و هم عزیزترین و صمیمیترین دوستم
همه جا با هم بودیم و حتی دانشگاه هم با هم رفتیم
خیلیا فکر میکردن ما دو قلو هستیم و وقتی سوال میکردن و ما میگفتیم که من یه سال از فربد بزرگترم همه تعجب میکردن و باورشون نمیشد
یادمه اولین باری که از مامانم خواستم عکس خودشو تو و چینی رو برام بفرسته و اونم قبول کرد وقتی عکسها رو فرستاد واسم و من هم عین همیشه با فربد بودم با هم عکس ها رو نگاه میکردیم فربد اول که عکستو دید چشمش گرد شد و مدتی خیلی طولانی به عکس نگاه کرد
چنان محو عکس شده بود که چندین بار صداش زدم به خودش اومد
ازم پرسید این کی هست دیاکو
جواب دادم دختر خالمه دیگه چیزی نگفت و شروع کرد به دیدن عکسهای دیگه
اون زمان تو هنوز از وجود من خبر نداشتی
یه چند بار دیگه هم از مامان خواستم عکس بفرسته و دفعه ی آخر وقتی بود که من کادوها رو فرستادم و تو هم از وجود پسر خاله گلی که بنده باشم با خبر بودی
اون روزا اینقده سرم به کارای خودم گرم بود که توجهی به فربد نداشتم و نفهمیدم اون فربد دیگه اون فربد قبل نیست
عین قبلنا میگفت و میخندید ولی وقتی به حال خودش میزاشتیش به یه گوشه مات میموند
این گذشت تا من اومدم ایران به نظرم خیلی بی وفا هستم که اون موقع حالشو نفهمیدم و وقتی هم اومدم ایران در کل اون حالاتشو فراموش کردم گذشت و گذشت تا به عمو رضا زنگ زدم و جریان ازدواجم رو بهش گفتم. عمو ازم سوال کرد تو نمیدونی اون پسر چشه حسابی عوض شده.
وقتی جواب منفی دادم ازم خواست باهاش حرف بزنم ببینم میتونم بفهمم چه مرگش شده
بهش زنگ زدم ولی اون مثل همیشه جوابم رو داد
وقتی بهش گفتم دارم عروسی میکنم برای لحظه ای سکوت کرد بعد پرسید حتما با دختر خالت دیگه
وقتی جریان سرگل رو بهش گفتم باز هم شد همون فربد شاد و شیطون همیشگی
بازم سر در نیاوردم و گفتم عمو بیخودی داره شلوغش میکنه
دکتر رو میبینی مریض جلوشه و اون نمیتونه بفهمه اونی که جلوشه مریضه و دنبال مریض میگرده
قرار شد برای عروسیم بیان ایران و اومدن
وقتی نگاه های فربد به تو رو دیدم تازه فهمیدم چی به چیه
یه روز که با هم رفته بودیم مطب بی هیچ مقدمه چینی یا چیزی یقشو گرفتم و چسبوندمش به دیوار
بعد دیاکو قاه قاه زد زیر خنده وقتی خندش کم شد ادامه داد
وای خدای من هر وقت یاد اون روز می افتم از خنده دل درد میگیرم
با تعجب داشت بهم نگاه میکرد خیلی سخت بود جلو خودم رو بگیرم و جدی باشم
خیلی جدی بهش گفتم چی از جون عاطفه میخوایی اون جای خواهرمه شاید اگه خواهری داشتم به همین اندازه دوستش داشتم پاتو چپ بزاری خودم پاتو میشکنم درسته برام عزیزی ولی عاطفه ناموسمه و کلی از این حرفها
میدونستم باید اینجوری ازش حرف بکشم وگرنه فربد جونوریه که تا نخواد کسی نمیتونه ازش حرف بیرون بکشه
ولی وقتی اسم ناموس بیاد وسط یا راجع بش بد فکر کنی ناخداگاه هرچی تو دلشه رو به زبون میاره و منم که از این نقطه ضعفش خبر داشتم حسابی خوش به حالم شد
وقتی حرفام تموم شد فربد قسم خورد که راجبش اشتباه فکر میکنم و اون نگاهش از رویِ هوس و این چیزا نیست و براستی دوستت داره
بهش گفتم میدونی که عاطفه بچه داره و بخاطر هیچکس هم حاضر نمیشه اون رو از خودش جدا کنه
بجز موقع هایی که مدرسه هست و عاطفه برای اینکه دخترش پیشرفت کنه ناچارا تن به دوری بچش میده
گفت که خودش همه چیز رو میدونه و نیازی به یادآوری من نیست و خودش با این وجود تصمیم به ازدواج با تو رو داره
گفت که چینی اینقده خوبه که از وقتی دیدمش و باهش حرف زدم شیفتش شدم و حاضرم قسم بخورم که هر چیزی که یه پدر باید برای بچش انجام بده تا جایی که در توانم هست کوتاهی نمیکنم و با جان و دل انجامش میدم
شواهد هم که نشون میده چینی حسابی فربد رو دوست داره و به نظر من تا چینی هنوز بچست و راحتتر میتونه کسی رو به پدری قبول کنه باید ازدواج کنی و هم واسه خودت یه شریک زندگی داشته باشی هم برای بچت یکی رو که براستی بتونه پدری کنه واسش به نظرم فربد از همه نظر ایدعاله
میدونم الآن میخوای بگی میخوام تنها باشم عین خاله گلی و تنها دخترم رو بزرگ کنم
ولی عاطفه جان تو به مادرم نگاه نکن اون چند سال با عشق کنار بابام زندگی کرد و اون زمان مامانم تو روستا بود و همه هواشو داشتن
ولی تو چی میخوای با کدوم خاطره از شوهرت تا آخر تنهایی رو ادامه بدی
بعدشم تو حالا تو شهری حتی اگه برگردی روستا هم دیگه اون مراقبتی که از مادرم شد ازت نمیشه. حالا تمام مردم روستا سرشون به کار خودشونه
به نظر من مادرم هم اشتباه کرد که حق زندگی رو از خودش گرفت و فقط زندست و به گذشته چسبیده
عاطفه تو اشتباه مادرم رو تکرار نکن دخترتم نیاز به کسی به اسم بابا داره
شاید باورت نشه که چند بار پیش خودم گفته مامانم گفته بابام رفته مسافرت تو نمیدونی اون کی برمیگرده. به نظر من حالا وقتشه که از چشم انتظاری درش بیاری
حالا نمیخواد چیزی بگی تا بعد از عروسی من خوب فکراتو بکن بعد جواب بده
ولی جون من تمام جوانب رو خوب سبک و سنگین کن بعد جواب قطعیتو بهم بده
تا خواستم چیزی بگم سرگل پیداش شد و با گفتن خواهر و برادر خوب مشغول حرف زدنید همه رو فراموش کردید نمیگید یه عروس خانم خوشکل هم همراهتونه کنار دیاکو نشست و پلاستیکی که دستش بود رو باز کرد و نفری یه ساندویچ و نوشابه به ما داد
بیچاره برای اینکه وقت رو بگذرونه رفته بود ساندویچ فروشی و چند دقیقه هم اونجا منتظر مونده بود
دیاکو گفت پس قبول داری خانمم خوب و مهربونه
دهنم پر بود و به همین خاطر هم با سر تأیید کردم
دیاکو گفت اگه اینجوریِ چرا ازم میخوایی یه زن دیگه رو هم عقد کنم بعد هر دو عروسی رو یه جا بگیرم
البته فکر بدی هم به نظر نمیرسه اینجوری اسمم به عنوان یک دامادی با دو عروس تو یه شب تو کتاب گینس ثبت میشه
سرگل هم با خنده جواب داد بله دیگه اتفاقا اینجوری اسم منم به عنوان عروسی که شب عروسیش سر از تن داماد جدا کرد کنار اسم تو ثبت میشه
چنان محو حرف زدن و خندیدن شدیم که به کل زمان رو از یاد بردیم
صدای اذان مغرب که اومد تازه به خودمون اومدیم و هر سه از جا پریدیم
با غر غر گفتم نگاه کن توروخدا ببین من با کیا اومدم بیرون الآن برسیم خونه خاله گلی پوست از سر من میکنه
میگه اینا بیکارن میرن نامزد بازی تو که مهمون داری دیگه چرا دنبال اینا راه می افتی
دیاکو گفت بابا ول کن میگیم کار سرگل تو آرایشگاه طول کشید همینه که دیر رسیدیم
اول سرگل رو رسوندیم خونه بعد خودمون رفتیم خونه
حدسم درست بود خاله جلو در ایستاده بود و تا از ماشین پیاده شدیم جلو اومد و پرسید میشه بگید تا حالا کجا بودید
دیاکو گفت آی مامان مُردم از بس تو ماشین دم اون آرایشگاه ایستادم
خاله گلی با شک نگاهی به ما کرد و گفت من دو ساعت قبل زنگ زدم به آرایشگاه پری خانم گفت خیلی وقته رفتن از اینجا
دیاکو سریع گفت ِِِِ راستم میگه خوب سرگل رو رسوندیم خونه تعارف کرد بریم داخل یه چایی بخوریم بعدش خودت که خانمها رو میشناسی مامان جان این خواهر من با مادر زن گرامی و زن عزیز من نشستن به حرف زدن و آخ کمرم اینقده نشستم هم کمر درد گرفتم هم سر درد از بس اینا حرف زدن
خاله در حالی که سعی میکرد نخنده و همونجوری جدی بمونه گفت ولی مادر زن گرامیت ده بار با اینجا تماس گرفت تا ببینه شماها برنگشتید
دیاکو که قیافش حسابی خنده دار شده بود آروم با آرنج زد به من و جوری که خاله هم بشنوه گفت ای بابا من هرچی گفتم دستم رو شد تو دروغی نداری بگی
گفتم دروغ که نه ولی بعدا تو یه فرصت با خاله راجب واقعیت حرف میزنیم
خاله هم دیگه چیزی نگفت و ما رفتیم داخل
اولین چیزی که به استقبالمون اومد نگاه خشمگین فربد بود
بعد از سلام جلو رفتم و دست چینی رو که با شنیدن صدام بلند شده بود تا به طرفم بیاد رو گرفتم که صدای آروم فربد رو شنیدم با لحنی ناراحت و کنایه دار گفت همیشه به گردش عاطفه خانم
منم با گفتن گردش نبودم ازش فاصله گرفتم
تو اتاق چینی کلی اعتراض کرد که کجا بودم چرا اون رو با خودم نبردم
ناراحت شدم که ساعتی رو بی دخترم به شادی گذروندم سفت بغلش کردم و در حالی که محکم به خودم فشارش میدادم گفتم آرایشگاه بودم و کلی کار سرگل جون طول کشید الی خسته شدم اگه تو رو هم برده بودم حسابی خسته میشدی ولی بهت قول میدم بعدِ عروسی یه روز دو تایی بریم پارک و حسابی خوش بگذرونیم
خندید و گفت که مامان آتاناز زنگ زده و گفته نمیتونن بیان بابای بابای آتاناز مریض شده و اونا باید برن پیش اون
از اتاق خارج شدیم دیاکو رو دیدم که داره دَم گوش فربد پِچ پِچ میکنه و اونم داره لبخند میزنه
بیخیال رفتم داخل آشپزخونه همه اونجا بودن
به همه دوباره سلام کردم و از تعخیرمون معذرت خواستم
عمو رضا با نگاهی مهربون و لبخندی آرامش بخش گفت این چه حرفیه دخترم تو که مقصر نبودی کاراتون طول کشیده
فهمیدم که خاله به اونا نگفته که ما آرایشگاه نموندیم و خیالم راحت شد که کسی خبر نداره
سر شام فربد بازم با لبخند و نگاهی مشتاق بهم نگاه کرد
ولی من تصمیمم رو گرفته بودم و تغییرش هم نمیدادم

درباره ابراهیم

به نام یکتای بی همتا با سلام و درود خدمت تمام اهالی محله! من ابراهیم هستم! متولد 21 بهمن 71 اهل بوکان نابینای مطلق دوران ابتدایی تا اول راهنمایی رو بیجار از توابع استان کُردستان گذروندم بعد که خوابگاه اونجا جمع شد رفتم تهران شهید محبی و تا پایان پیش دانشگاهی اونجا بودم الآنم دانشجوی حقوق هستم از علایقم میتونم به نوشتن و مطالعه کتاب بخصوص رُمان و کتابهای حقوقی تا حدی موسیقی طبیعت پیاده روی زیر باران و راه رفتن روی برف نام ببرم امیدوارم در کنار هم روز های خوبی داشته باشیم مرسی که شناس ناممو خوندید شاد باشید
این نوشته در داستان و حکایت ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

38 پاسخ به خاطرات یه مادر, فصل نهم

  1. 1
    تینا says:

    سلام. راستش من هم درمورد سرگل فکرم طور دیگه ای بود اما خوبه که طور دیگه ای شد. فقط کاش میشد این قضیه ی خواهر برادری رو هم شکست. فکر میکنم لازم نباشه آدما خواهر و برادر خطاب بشن تا به هم نظری نداشته باشن. به هر حال من که داستان رو دوست دارم و منتظر ادامش هستم.
    موفق باشید

  2. 2
    رعد بارانی رعد بارانی says:

    به هیچ وجه درک نمی کنم که پسری با دیدن عکس دختری عاشق اون دختر بشه و بالعکس . مخصوصا پسری که در خارج از کشور بزرگ شده باشه . درسته که مردها بنده چشمشون هستن و خانومها بنده گوش اما نه در این حد که با دیدن عکس تصمیم به ازدواج بگیرن .

    • 2.1
      ابراهیم says:

      سلام رعد حکیم و دانا
      خوب وقتی این رو مینوشتم زیادی بچه بودم و یادمه اون موقع یه داستان کُردی که یه افسانه محسوب میشه رو خونده بودم و فکر میکردم که بله تو واقعیت هم همچین چیزایی هست
      مامان عاطفهم خیلی سر این بحثها با من حرف میزدن ولی خوب اون موقع ها کلم باد داشت و حالا که بادش خالی شده میفهمم چی به چیه
      آخه از سال دوم سوم ابتدایی که شروع کردم به کتاب خوندن یادمه اولین کتابی که خوندم ویس و رامین بود و بعدش هم کتابهای دیگه ی عاشقانه و همین ها باعث میشدن که من بیشتر از عشق بگم و مامان عاطفه هم ناراضی بودن ایشون بهم کتاب میدادن که اون رو بخونم باغ هزار دخترون حسنی و خانم حنا و از این کتاب ها ولی من جاش میرفتم سراغ کتابهای دیگه و آخر سر هم برای اینکه ضایع نشم آخر کتاب رو میخوندم و میگفتم اینجوری شد
      مامان یه بار بهم گفت آخرش پشیمون میشی و میگی کاش همون کتابا رو میخوندم و براستی هم همین شد حالا چسپیدم به کتاب های بچه ها و میخونمشون
      ای بابا

      • 2.1.1
        رعد بارانی رعد بارانی says:

        چه جالب من فک کردم تازگی ها نوشیتیش . پس اگه این جوریه که مشکلی نیست . بذار با دیدن سایه های هم عاشق بشن خخخ کی به کیه

        • ابراهیم says:

          خخخخ نه بابا آخرای ۹۱ تموم شد حالا دارم ویرایششون میکنم

          • رعد بارانی رعد بارانی says:

            اسم مامانت عاطفس ؟فک کنم مادرت چن سال از من بزرگتره درسته ؟

            • ابراهیم says:

              نه رعد مامان عاطفه مادر واقعیم نیستن
              ایشون معلم و مشاور بودن تو محبی که حالا بازنشست شدن
              سال دوم راهنمایی که رفتم تهران با ایشون آشنا شدم و بعد که نوشتن رو شروع کردم ایشون تمام وقت حتی وقتی خونه بودن هر کاری داشتم اجازه تماس باهشونو داشتم از همون دفعات اول مامان صداشون کردم
              رعد هیلی مهربون هستن خیلی زیاد

  3. 3
    مینا مینا says:

    سلام این قسمت هم خیلی خوب بود کلی منتظرش بودم و با حرف تینا درباره خواهر برادری موافقم

  4. 4
    علاء الدین says:

    سلام!
    اول که هم با حرف خانم تینا تا اندازه‌ای موافقم، و هم با حرف رعد دانا که دیگه باید گفت رعد خردمند.
    بعد هم که ابراهیم جدی می‌گم، این خارج و وارد رو بذار کنار. از اتاق خارج شدیم اصلاً جمله دلچسبی نیست. خب بنویس «از اتاق بیرون اومدیم». عجبااااا!
    دیدم خیلی برای گیر دادنام دلتنگی می‌کنی، گفتم یه چیزی نوشته باشم.

  5. 5
    ریحان says:

    سلام
    خب تجربه ثابت کرده ادامه ی داستان و حدس نزنم
    و منتظر ادامه ی نوشته ی نویسنده ی داستان بمونم. موفق باشید

  6. 6
    خورشید خانم says:

    بادابادا مبارک بادا.
    بزا ی ایرادم من بگیرم. خخخ
    اوهوم اوهوم. تو نوشتنت از خطو نیم خطو پاراگرافم استفاده کن. این ایسپیک بیچاره نفسش برید.
    با گوشی اومدم از نصفه بیشتر خونده بودم که صدام زدن. مجبور شدم از اول بخونم چون پشت سرهم نوشتین
    البته ببخشیدااا

  7. 7
    آریا says:

    سلااااام ابراهیم جان
    عالی مثل همیشه
    میگما اگر پریسا ادامه داستان رو پرسید
    فربد و کلیه شخصیت های داستان رو بفرست سینه قبرستون
    چطوره خوبه خخخخ
    شاااد باشی دوست عزیز

    • 7.1
      ابراهیم says:

      سلااااام آریا دوست خیلی خییییییلی عزیزم
      فدای داری
      پریسا خوب من همیشه همین کار رو باهش میکنم بعدشم اون مجبوره برای افت فشارش یه لیوان آب قند بخوره و منم بشینم بخندم تو هم بیا حال میده خخخخ
      شاد باشی همیشه

  8. 8
    رعد بارانی رعد بارانی says:

    سلام آفتاب مهربونی. چه جالب من همیشه توی پستهای خودم پاراگراف بندیو رعایت می کردم به خاطر ببینکهای سایت . نمیدونستم برای نبین ها هم اهمیت داره . فک کن توی این ۴ سال این موضوعو کسی نگفته بود

    • 8.1
      رعد بارانی رعد بارانی says:

      این کامنت رعد به خورشیدکم بود . ابی شما به خودت نگیری ها خخخخ

      • 8.1.1
        ابراهیم says:

        خخخخ نه رعد متوجهیدم اسمهایی که برای بچه ها گذاشتی رو میدونم

        • رعد بارانی رعد بارانی says:

          ابراهیم من وقتی کسیو دوست داشته باشم اونو با ی اسم دیگه صدا می کنم. قبلنا که راهنمایی و دبیرستان تدریس داشتم دخترا رو به اسم هایی خاص صدا می کردم که خودشون هم دوست داشتن . ولی این بین مونده اسم تو . با اینکه دوستت دارم ولی اسم خاصی برات نیافتم خخخ ولی نسبت تو با من مشخص شد. پسر خاله پسر خونده منی خخخ کامبیز پسر خونده منه . تو هم پسر خاله اونی خخخ میگم من توی کانال تلگرامی محله نبین ها عضوم. راه به راه مشتبهی ویس میذاره . خب تو هم ی گورانی بخون بفرست صداتو بشنوم . ههههه البته بهتره بگم گورانی بچر .
          پاورقی :ای صفحه خوان ب و چ رو در بچر با کسره بخون

  9. 9
    آریا says:

    ابراهیم پریسا گمه نیستش
    نکنه اشتباهی بجای شخصیت های داستانت پریسارو زنده به گور کردی اوه
    من برم تا روح خبیسش نیومده

  10. 10
    خانم کوچولو says:

    سلام.
    خوبین؟
    نوموخواااام.
    چرااااااا؟
    نمیخواااااااام.
    اههههههههههههههه.
    اما باااشه.اشکالی نداره.
    فربد هم بچه خوبیه.من میدووونم.
    خخخ. خسته نباشین.

  11. 11
    پریسا says:

    سلام. ابراهیم۱گوشه از دلم خنک شد واسه خاطر اون بلایی که سر این عمو رسوله اومد. آخ جون!
    بعدش۱گوشه دیگه از دلم هم آروم شد که دیدم تصورم از سرگل اشتباهی بود. خیلی مسخره هست ولی عجیب آرامش گرفتم زمانی که دیدم این آدم با تصوری که داشتم متفاوته و تفاوتش رو پذیرفتم. انگار واقعا وسط ماجرا بودم و باور مثبت بودن کسی که همسر پسر خاله گلی شده بهم عجیب حس آرامش داد. نمی دونم به خاله گلی محبت داشتم، یا به دیاکوی شاد و خاکی و مهربون، یا به هر۲تاشون. شاید هم به عاطفه ای که خواهرانه یا راحت تر بگم رفیقانه دلواپس فردای دیاکو بود و نمی شد که چیزی بگه. نمی دونم دلم با کدوم از این ها بود که زمانی که سرگل رو خلاف تصوراتم دیدم دلم آروم شد.
    من هم ساندویچ می خوام گشنمه. آش هم نه نمی خوام ممنون.
    درضمن، آریا و ابراهیم! من شما۲تا رو رسما می کشم. خوبه اون طرف دستم به جفتتون می رسه و اینهمه اینجا واسم کری می خونید. مواظب باشید تا اطلاع ثانوی خارج از اینجا من شما۲تا رو نبینمتون.

    • 11.1
      ابراهیم says:

      سلام پری تو کجایی!!
      من و آریا هم با هم هستیم جایی هم بریم دوتایی میریم و تو نمیتونی تکی با دو نفر بجنگی و شکلک کلی بطری خالی که به طرف پریسا پرتاب میشه و اون جز سکوت نمیتونه کاری کنه
      خخخخ شاد باشی همیشه

  12. 12
    پریسا says:

    به همین خیال باش. اولا بطری خالی سلاح مخصوص منه تو نمی تونی ازش استفاده کنی انحصارش مال خودمه تو نداریش، دوما بطری خالی اصلا سلاح این منطقه نیست مال۱منطقه دیگه هست تو اینجا نمی تونی ازش استفاده کنی چون تو اینجا نداریش، سوما خاطرت جمع باشه اونجایی که باهاتون طرف میشم۳تا که چیزی نیست۳۰تا هم باشید دروتون می کنم از اون بالا با بطری خالی خخخ. چهارما واسه خاطر اون آب قند نکبتی که گفتی۳برابر به حسابت می رسم، پنجما رو ولش کن باشه بعدا میگم بهت اینجا نمیشه. ششما تمام این ها که گفتم واسه تو و آریا جفتیه. هفتما هم دارم اصلا تا بیست و یکما هم می تونم برم ولی باقیش باشه در زمان و مکان دیگه. فعلا زنده باش تا گیرت بیارم بکشمت!

    • 12.1
      ابراهیم says:

      خخخخخخ شکلک یه کاسه آش برمیدارم و به زور به خورد پریسا میدم
      دوما میبینم حالش بد شده پس بازم از اون شربت جادویی یه شیشه پر .. خخخخ
      سوما تااااااا بی نهایت فقط خخخخخخخخ

  13. 13
    مادر بزرگمهر says:

    سلام به نویسنده بزرگ ، خواستگار جدید غیر منتطره بود و جالب …. منتظر ادامه داستان هستم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

− 5 = one