یک گلایه از بعضی دوستان و یه هدیه برای والدین نابینا

به نام خدا
درود بر دوستان عزیزم امیدوارم طاعات و عبادات همه شما مورد قبول خداوند باشه و هیچ مشکلی هم نداشته باشید. قبل از این که برم سراغ مطلب اصلی می خوام یه درد دل را با شما دوستان عزیز مطرح کنم و یه گله از یکی یا چند تا از دوستانی داشته باشم که نمی شناسم.
چند روز پیش توی خونه نشسته بودم متوجه شدم دوستان و همکاران صمیمی پشت سر هم زنگ می زنن و احوال پرسی می کنن بیشتر هم روی حال خانمم تاکید می کردن تا این که یکی از دوستان هیجان زده زنگ زد و گفت تو خوبی گفتم آره گفت خانمت چه طور؟ گفتم مگه زده به سرت؟ چرا شما این طوری حرف می زنید؟ گفت آخه بابا خبر نداری. گفتم جون بکن بگو چی شده؟ گفت توی تلگرام پخش کردن که تو زدی گردن خانمت را شکوندی و خانمت فلج شده خودتم الآن توی زندان هستی, گفتم جان من مگه کور را هم زندان می کنن؟ گفت مسخره بازی در نیار من هنوز توی شوک خبر هستم اتفاقا خانم نزدیکم نشسته بود دست دراز کردم گردنش را گرفتم و کشیدمش سمت خودم و گفتم بیار ببینم اون گردنت را شنیدم شکوندمش یکی محکم زد پشت دستم و گفت هوی این جوری که تو گردنم را کشیدی همین الآن شکوندیش گفتم خانم محترم این چه طرز حرف زدن با شوهر و سرورت هست؟ هوی یعنی چی؟ آدم با رئیس خانواده که این طوری حرف نمی زنه, می خوای بلند شم واقعا گردنت را بشکونم؟ دوستم که هنوز پشت خط بود گفت حالا بشکن بشکن راه ننداز تو مگه دشمن داری؟ گفتم دشمن فرضی زیاد دارم شاید یکی از این دشمنان فرضی نا جوانمردانه وارد عمل
شده خلاصه با سید یعنی همون دوستم خداحافظی کردم. ولی بازم از شوخی گذشته دوست عزیزی که این شایعه را پخش کردی واقعا با چه هدفی این کار را می کنی؟ چرا با آبروی خانوادگی من بازی می کنی؟ این کار را نکن عزیزم, از صمیم قلب آرزو می کنم خداوند به راه راست هدایتت کنه. اما جهت تنویر اذهان عمومی باید بگم من شدیدا عاشق تنها سرمایه های زندگیم هستم. من اگر عاشق بچه هام هستم دلیلش این هست که شدیدا عاشق مادر اون ها هستم و بدون اغراق بگم افسانه را بیشتر از آرتیمان و آرتین دوست دارم من راستش را میگم بنده هفت سال پیش که با افسانه خانم ازدواج کردم به اندازه الآن دوستش نداشتم و این عشق به تدریج در قلبم ریشه کرد نمیگم دعوا نمی کنیم نمیگم بحث نداریم نمیگم من مثل اکثر مردان لر مرد سالار نیستم ولی با وجود تمام این قضایا شدیدا عاشقانه هم دیگه را دوست داریم و این دوست داشتن را هر روز به هم دیگه یاد آوری می کنیم بعد از هفت سال هر روز بهش میگم دوستت دارم اون هم به من میگه. خانمم طوری بچه ها را تربیت کرده که اگه هر کدوم روزی بیست بار من را نبوسن اون روز واسه اون ها شب نمیشه. آرتین دو ساله فقط می بوسه ولی آرتیمان تقریبا هفت ساله روزی چند دفعه میگه بابا عاشقت هستم و دوستت دارم خدا و خانمم را شاهد می گیرم که تمام صحبت هام راست و صادقانه هست البته مهم نیست کسی باور بکنه یا نه مهم نیست کسی شایعه پخش کنه یا نکنه مهم این هست که من دارم زندگی می کنم و با این که مشکلات اقتصادی ما زیاد هست ولی باز هم با هم خوش هستیم و اما اصل پست و مطلب.
راستش آرتیمان و آرتین شدیدا اصرار می کنن که براشون شب ها قصه بگم یعنی آرتین جدیدا متقاضی شده چون هنوز درست نمی تونه حرف بزنه ولی از مدت ها پیش واسه آرتیمان این کار را انجام می دادم البته بین خود مون باشه مامان بچه ها هم به شدت طالب قصه هست و هر شب که قصه میگم سه تایی با قصه من به خواب میرن. خلاصه بعد از مدتی قصه ها ته کشید کار به جایی رسید که کم آوردم و قصه های قبلی را دست کاری می کردم و قصه های جدید می ساختم و تحویل شون می دادم. دیدم این طوری فایده نداره. اومدم توی کتاب خونه های نابینایی گشتم و کلی قصه توی کتاب خونه برلین پیدا کردم با کلی بدبختی اون ها را دانلود کردم و اون ها را گلچین کردم و اسامی اون ها را به فارسی نوشتم. حالا هر روز یه قصه را گوش میدم و شب تعریفش می کنم این کار دو تا حسن داره اول خواب بچه ها تنظیم میشه دوم مهر و علاقه بچه ها به من بیشتر میشه. راستش را بخواهید اگر هزار سال دیگه هم بگذره و دنیا از این مدرن تر هم بشه, اگر به جای تبلت آیپد وسایل پیشرفته تری بیاد, بنده باز هم به آثار تربیتی قصه گویی والدین اعتقاد دارم. اصلا بگذارید یه مطلبی را صادقانه بگم بنده با وجودی که ۳۸ سال دارم هنوز هم بعضی وقت ها دوست دارم یکی شب ها واسم قصه کودکانه بگه. نمی دونید به چه آرامشی دست پیدا می کنم. هر وقت می خوام اعصابم راحت بشه قصه کودکانه گوش میدم.
به هر حال من بخشی از این داستان ها را در یک بسته قرار دادم امیدوارم شما هم استفاده کنید. توضیح این که این بسته ۳۴۰ مگابایت حجم داره و شامل ۷۱ داستان هست و اکثر اون ها را گوینده های واقعا ماهری خوندن در همین جا هم جا داره از زحمات مسئولان شهید احمد سامانی اصفهان تشکر کنم مدرسه شهید احمد سامانی اصفهان واقعا در این رابطه سنگ تموم گذاشته و با انتخاب داستان ها و گوینده های خوب واقعا جایی برای انتقاد نگذاشتن. ضمنا اگر دیدم استقبال خوب هست بقیه داستانها را هم اینجا قرار میدم. لینک دانلود فعلا خدا نگهدار.

درباره احمدرضا

درود بر دوستان. احمدرضا میرزایی هستم سال تولد 1358 محل تولد نورآباد ممسنی یکی از شهرستانهای استان فارس هست. تحصیلاتم را تا پایان دوره متوسطه در شیراز گذراندم همان سال در رشته زبان انگلیسی وارد دانشگاه شدم و در سال 82 موفق به گرفتن مدرک فوق دیپلم از این رشته شدم در سال 83 خوشبختانه موفق شدم وارد شغل شریف معلمی بشم شغلم را خیلی خیلی دوست دارم در سال 85 دوباره وارد دانشگاه شدم و سال 88 مدرک لیسانس را در رشته علوم تربیتی گرفتم بعد از شغلم به کتاب خیلی علاقه دارم تقریبا هر نوع کتابی را میخونم موسیقی. ماشین سواری. شطرنج. فوتبال. و گردش را خیلی دوست دارم یک پرسپولیسی دو آتیشه هستم راستی در اردیبهشت سال 90 ازدواج کردم و در اواخر اسفند همان سال خداوند بهترین هدیه زندگیم را به من داد بهترین لحظه زندگیم وقتی بود که مادرم آرتیمان عزیزم را در آغوشم گذاشت و در آغوش من بود که با شنیدن صدای من چشماش را باز کرد البته در سال ۹۵ بار دیگه اقبال به من لبخند زد و دومین فرزندم پا به عرصه گیتی گذاشت واقعا همسرم و فرزندانم را عاشقانه دوست دارم و فقط به خاطر اون هاست که زنده هستم
این نوشته در داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, صوتی, کتاب, کتاب صوتی, کودکان و نونهالان ارسال و برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

29 پاسخ به یک گلایه از بعضی دوستان و یه هدیه برای والدین نابینا

  1. 1
    نازنین says:

    سلام
    عجب! هر دم از این باغ بری می رسد. نمیدونم اینطور افراد با شایعه درست کردن و بازی با آبروی دیگران به کجا قراره برسند یا چی قراره به دست بیارند که شخصا ازش بی خبرم خخخ.
    بابت هدیه ارزشمندی هم که آوردید ممنون. منم قصه های کودکانه مخصوصا قدیمیهاشو خیلی دوست دارم. در مورد آثار تربیتی قصه گویی هم با نظرتون کاملا موافقم. موفق و سربلند باشید.

    • 1.1
      احمدرضا says:

      درود بر شما واقعا منم گیج شدم که هدف چیه بازم میگم خدا به راه راست هدایتش کنه.
      از این که بانوی فرهیخته و پرهیزکاری مثل شما نظرش درباره قصه با من موافق هست واقعا خوشحالم

  2. 2
    رعد بارانی رعد بارانی says:

    سلام .
    به نظر من گاهی شایعه به خاطر یک کلاغ چهل کلاغ شدن شکل میگیره . این آزمایش رو سر کلاس من با دانش آموزا انجام دادم . یک اتفاق سه خطیو روی برگه نوشتم و به دانش آموز میز اول دادم که بخونه و برای دوستش تعریف کنه و همین جور یکی یکی اتفاق رو در گوشی برای دوستشون تعریف کنن . از نفر آخر خواستم که بلند قضیه رو تعریف کنه خخخ واقعا اون سه خط کلی تحریف شده بود . چون هر فردی با توجه به برداشتش قضیه رو برای دوستش تعریف کرده بود .
    می خوام بگم که اینجانب رعد دانا و حکیم هم از تیر رس شایعات در امون نموندم ولی خوبیش اینه که ارتباط من با نبین ها مجازیه.
    تو هم خدارو شکر کن که عشق و علاقه توی زندگیت موج میزنه . به این شایعات بخند و اهل و عیال را ببوس خخخ

  3. 3
    رعد بارانی رعد بارانی says:

    خدایا اهالی محله گوشکن رو از شایعه پراکنی و دروغ و تهمت و افترا و بخل و حسد و کینه و عداوت دور گردان . در عوض به آنان دلی رئوف و کارتی پر پول و بدنی سالم و اندیشه ای نیک عطا فرما

    • 3.1
      احمدرضا says:

      درود بر رعد بزرگ
      همکار عزیز بدبختی این جاست که بنده با هیچ کس رابطه ندارم حتی گوشیم هم یه گوشی نوکیای ساده هست یعنی اندروید هم ندارم که توی تلگرام و این جور فرقه ها باشم در مورد دعای شما هم میگم الهی آمین

  4. 4
    ریحان says:

    سلام تشکر از پستتون
    نوشته بودید همکاران و دوستان صمیمیتون تماس میگرفتن جویای ماجرا میشدن یعنی اون ها هم نابینا هستن. میخوام بگم یعنی الان شما مطمئن هستید این شایعه توسط نابینایان منتشر شده؟؟؟
    بله متاسفانه هستند کسانی که تمام خوشی زندگیشون این شوخی ها و شیطنت های مسخره ست
    راستی نام مستعارتون آرتین و آرتیمان پیش از این در محله جالب بود . پیروز باشید

    • 4.1
      احمدرضا says:

      درود بر بانوی آرام محله
      بله اطمینان دارم که نابینا بوده چون اون هایی که بهم خبر دادن نابینا هستن و این شایعه توی یه گروه نابینایی پخش شده در باره نظر شما در مورد اسم مستعار قبلیم هم باید بگم خودم هم خیلی دوستش داشتم یادم میاد یکی از دوستان همون زمان بهم گفت یعنی خیلی افتخار می کنی که این اسم را واسه خودت انتخاب کردی؟ و من هم در جوابش گفتم واقعا افتخار می کنم موفق باشید

  5. 5
    خورشید خانم says:

    سلام. خیلی دنبال همچین مجموعه جمعو جوری بودم. خودم وقت نداشتم بگردم.
    برادر زاده هام هروقت میان خونمون ازم قصه میخوان.
    ولی نمیدونم چرا هر چی میزنم رو لینک دان نمیشه. بازم مرسی

  6. 6

    سلام، وقتتون خوش. فکر کنم اون شخصی که این کار رو کرده بیشتر هدفش شوخی بوده تا شایعه پراکنی. ولی واقعا شوخی مسخره ای بوده، بعضیا کلا منبع کِرم هستن و باید یه جایی تخلیه کنن خودشون رو. سر من یکی که بار ها و بار ها این بلایای زمینی نازل شده و میشه و مطمئنا خواهد شد.
    در مواجهه با چنین افرادی تنها کاری که شاید کمی مؤثر باشه روشون، بی تفاوتی نسبت به خودشون و شایعاتشون یا شوخی هاشون یا کلا اعمال خبیثانه شون هست، هر چه بیشتر واکنش نشون داده بشه، سرکش تر میشن.
    بابت قصه ها هم واقعا ممنونم. با توجه به رابطه ی بسیار عمیقی که با خواهرزادم دارم بهشون احتیاج داشتم، لطف کردید.
    امیدوارم تو زندگی همیشه لبریز از محبت و صفای خونواده تون باشید.

    • 6.1
      احمدرضا says:

      درود بر آقا پوریای خوش صدا
      اول بگم کلی از صدای قرآن خوندنت لذت بردم واقعا قدر نعمتی را که داری بدون دوم باهات کاملا موافقم احتمال زیاد بیشتر مسخره بازی بوده سوم امیدوارم خودت زود تر جفتت را پیدا کنی و این قصه ها را واسه بچه های خودت تعریف کنی چهارم خدا حفظ شون کنه پنجم دوستت دارم داداش

  7. 7

    سلام بر احمدرضای عزیز. خوبی برادر؟
    از اون شایعه و ماجراهایی که برات پیش اومده واقعا ناراحت شدم و منهم مثل تو برای اون شخص دعا میکنم که خدا سر به راهش کنه.
    اما در مورد قصه گفتن برای بچه ها که واقعا زدی تو خال. منهم چند سالیه اگه شبها برای پسرم قصه نگم شبش روز نمیشه. مراحل تو رو هم گذروندم. اونقدر قصه گفتم و تغییر دادم و چاخان کردم که انبان قصه هام خالی شد. مدتی قصه گوش میدادم و برایش تعریف می کردم ولی بعضی وقتها حوصله قصه گوش دادن رو هم نداشتم. الان ترفندی که به کار می برم این است که وقتی شبکه پویا نگاه میکنه, منم گوش میدم و از مجموع کارتونهای پخش شده یک قصه در میارم و شبها براش تعریف می کنم و این را به عینه تجربه کردم که قصه گفتن برای بچه ها چه تاثیر مستقیمی در تربیت و کنترل آنها دارد. ممنون از اشتراک گذاری و رفتم برای دانلود. بقیه اش رو هم بذار. من حتما دانلود می کنم. موفق و شااااد باشی

    • 7.1
      احمدرضا says:

      درود بر داداش مهدی خوبی دادا؟ آخ که گفتی شبکه پویا و کردی کبابم این شبکه پویا باعث شده من حس کنم دنیا روی سرم خراب میشه نمی دونم کدوم خیر ندیده گفته توی ماه رمضون باید تا سحر برنامه داشته باشه خلاصه که من به یه بدبختی از شبکه پویا جدا شون می کنم

  8. 8
    خانم کوچولو says:

    سلام.
    اول بابت اون موضوع شایعه پراکنی اون شخص متاسفم . میدونین وقتی این موضوع رو خوندم خندم گرفت. آخه یه نفر اینقدر میتونه بیکار باشه که برای مردم دردسر درست کنه. واقعا نمیشه برای این اشخاص هیچ صفتی قاعل شد.
    بابت داستانا هم ممنون. به درد من که نمیخوره ولی دانلودش میکنم و میدم خواهرم گوششون کنه.
    شاد باشین.

    • 8.1
      احمدرضا says:

      درود بر نویسنده محله خوبی شما؟ میگم شما که می نویسی یه امتحانی هم توی ژانر کودک داشته باش و یه داستان کودکانه بنویس این یه پیشنهاد بود موفق باشید

  9. 9
    S.313 says:

    سلام واقعا متاسفم از این رفتارهای زشتی که این روزها شده عادت و هر روز یکی رو با هجمه هایی از تهمت و افترا زیر سوال میبرند .
    شاد و سربلند باشید

  10. 10
    علاء الدین says:

    سلام!
    شوخی یا شایعه به‌ّرحال کار خوبی نبوده. درباره قصه هم که به شدت باعات موافقم. از این مجموعه پرباری هم که به اشتراک گذاشتی به سهم خودم متشکرم و امیدوارم آخریش نباشه. راستی، بیشتر به محله سر بزن.

  11. 11
    عدسی بشاشadasi says:

    درود!
    خب من مدتیه که اینجا نبودم و حالا که اومدم سنگ تموم میگذارم
    ظرفیتها را باید بالا ببریم
    باید باجنبه تر باشیم
    آخه این فقط یه شیطنت بوده و قصد آبرو بردن نبوده و فقط نوعی شوخی تند و تیز دوستانه بوده خخخخخخخ
    من بعضی اوقات مردم را میکشم و تا مرحله ی خاکسپاری هم جلو میرم خخخخخ
    یه روزی که من در اتاقم نبودم یکی از دوستانم به اداره زنگ زده بود و نگهبان هم مرا کشته بود و به دوستم گفته بود مرده و همکاران رفتند برای خاکسپاری خخخخخ
    و اون دوستم به یکی از دوستان دیگر هم گفته بود و اون هم زنگ زده بود و همین جواب را شنیده بود و این دو دوست کلی برایم فاتهه خونده بودند
    تا یه هفته بعد دوباره دوستم زنگ زده بود اداره تا برای مراسم هفته ام با اداره هماهنگی کنه و بیایند در مراسم هفتمین روز مرگم شرکت کنند که من بودم و تلفن را جواب دادم خخخخخخخخ
    خلاصه آنقدر خندیدیم که نگو و نپرس خخخخخخ
    پس باید ظرفیتها را بالا برد و با جنبه بود
    حالا شما بیایید یه شایعه ی باحال برای من بسازید و در دنیای مجازی منتشر کنید حتی اگر بدترین شایعه هم باشد من ظرفیتم بالا است و بیشتر شاد میشوم و میخندم خخخخخهههههه
    یادش بخیر سال ۸۶ که من تازه مبایل گویا خریده بودم یه دوستی جمله ای برایم پیامک کرد که———من امشب تا صبح تنهام و شوهرم رفته بیابون تو میایی تا امشب تا صبح باهم باشیم و خوش بگذرانیم!!!
    خلاصه خانم بنده هم این پیامک را دید و ناراحت شد و هرچی به آن مبایل ناشناس زنگ میزدیم جواب نمیداد خخخخخخخ
    من به خانمم گفتم این خط جدید فلانی است و برای اذیت کردن این پیام را داده و ببین که مبایلش را جواب نمیدهد و داره به ریش ما میخنده
    فردا صبح که به اداره رفتم متوجه شدم که این پیام را برای پانزده نفر از همکاران فرستاده و داره به همه میخنده خخخخخخ
    البته خانم بنده تا سه روز با من بد اخلاقی میکرد تا روز جمعه که به باغ پدرش رفتیم و من موضوع را در جمع خانواده اش مطرح کردم و کلی در موردش بحث کردیم و ظرفیتها را بالا بردیم خخخخخخخ
    حالا ببین که کامنت من از پست تو بیشتر شد خخخخخخ
    !

  12. 12
    عدسی بشاشadasi says:

    درود!
    سالها پیش یکی از همکارانم تعریف میکرد که ما در ذوب آهن کار میکردیم و یه شب به مناسبتی با همکاران برای شام دعوت بودیم
    البته همکاران با خانواده هاشون
    وقتی یکی از همکاران شوخ طبع با خانمش وارد مجلس شد من بهش گفتم عجب تو در مهمانی قبلی با یه خانم دیگر اومده بودی و میگفتی خانمته خخخخ
    حالا بگو ببینیم این خانم اولیه یا دومیه خخخ!!!
    خلاصه اون شب حسابی با همکاران گفتیم و خندیدیم و خیلی هم خوش گذشت
    فردا صبح که به ذوبآهن رفتیم اون همکار که ما باهاش شوخی کرده بودیم نیامد و وقتی پس از سه روز اومد با سر و روی باند پیچی شده اومد
    وقتی ازش پرسیدیم که چیشده!!!
    گفت خدا لعنتتون کنه با این شوخیتون…
    من که باورم نمیشد این سکوت خانمم رازی درش نهفته است
    وقتی بعد از مراسم به خانه رسیدیم پس از چند دقیقه برادران خانمم وارد خانه شدند و به قصد کشت منو زدند و بدون هیچ حرفی از خانه خارج شدند و وقتی من به هوش اومدم دیدم که خانمم هم رفته و نیستش
    خودم با هر بدبختی که بود به اورژانس زنگ زدم تا مرا به بیمارستان بردند و بستریم کردند و تازه حالم بهتر شده و مستقیم به سر کارم اومدم
    خخخخخخخ حالا من به تو احمد آقا میگم برو خدا را شکر کن که به جای اون بدبخت کتک خورده نبودی و کتکی نخوردی و کتکی نوش جان نکردی و این فقط یه شوخی تند و تیز بوده و هیچ آبرویی از تو نرفته و آبرو ریزی هم نشده و با آبرویت هم بازی نشده خخخخخخخ
    !

  13. 13

    سلام.
    خب من به خاطر این شایعه کلی کمپوت خریدم رفتم زندان. اونجا هی گفتم فلانی رو میخوام ببینم گفتن نداریم که نداریم. آخرشم گفت یا برو یا خودتو میندازم اونتو. منم در رفتم خخخ. خلاصه هزینه ی رفت و آمد و پول کمپوتها رو شماره کارت میدم لطف کنید بفرستید خخخ. راستی تو محله کلی نوار قصه داریم. خواستی دانلود کن.
    پیروز باشی.

    • 13.1
      احمدرضا says:

      سلام سلام من گیلاس دوست دارم سیب هم بدک نیست خواستی بیاری این ها را بیار خخخخخ اون نوار قصه هایی که تو قبلا گذاشته بودی دانلود کردم اون ها را که اول خودم گوش دادم خخخخخ

  14. 14

    سلام. حیف از کتابهای اصفهان که با کمی دقت و حوصله میتونست بهتر از این به فایل تبدیل بشه.

    • 14.1
      احمدرضا says:

      درود بر شما همکار عزیز دقیقا منظور شما را متوجه نشدم اگه منظور شما این ها هستن که اکثرا هم کیفیت خوبی دارن هم گوینده های قوی دارن

  15. 15
    گوشه نشین says:

    سلام احمدرضا این ماجرا را در خواب دیدی یا واقعاً در بیداری اتفاق افتاد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

seventy − = 64