دستمال کاغذی

عرض کنم خدمتتون طوطیان شیرین سخن و راویان شکر دهن بیان کردند که سال گذشته وقتی به منزل تشریفمان را آوردیم عیال محترمه و مکرمه را در بستر و آماده برای سرما خوردن یافتیم. عطسه های پیاپی و آبریزش های مستمر نثارش شده بود و یک بسته کامل دستمال کاغذی کنار بستر نهاده و نای برخاستن و احترامات و تشریفات ویژه شوهر داری را نداشتند.
اوهوم. هووووم, اوهوی, ببخشید حنجرم گرفت و حوصله رسمی نوشتن دیگه نیست. بقیه اش را عامیانه سر کنید.
خلاصه در حین تعویض لباس گفتم خانمم, عخشم, ناژم, عسیسم, بیا ببرمت دکتر که با همان بی حالی, در حالی که یک فین بزرگ می کرد افاضه داشتند اگر میخواستی من را ببری دکتر لباسهات را عوض نمی کردی. و من ضمن ضایع شدن که نیت ناخالصم را آن بانوی با کمالات فهمیده بود, از خدا خواسته به خاطر خستگی در بستر خواب و استراحت رفتم.
خلاصه خانم اصرار می کرد که تو هم سرما می خوری و برو تو سالن بخواب و چون زمستان بود و سالن سرد, ترجیح دادم زیر پتو در تخت گرم بخوابم و اتفاقا سریع هم خوابم برد. در لا به لای خواب و هنوز چشمهایم در حال گولی مولی رفتن بودند گاهی صدای خانم را می شنیدم که به بچه می گفت سروصدا نکند و تلویزیون را خاموش کند ولی از خستگی نه صدای تلویزیون را می شنیدم و نه صدای گوش نواز و گوش خراش آن خانم مکرمه را. خخخ. جاسوس که نداریم! هان؟؟؟

ساعتی, دو ساعتی, نمی دونم چه مدت بعد از آن خواب ناز, از آن خوابهایی که گویا قرنها خوابیده ای برخاستم. خستگی از تن بیرون رفته بود و همسر همچنان عطسه و آبریزش کنان در بستر آرمیده. با خود اندیشیدم یک دم کرده نعناع پونه و آویشن دبش درست می کنم. هم در این سرمای زمستان می چسبد هم برای بانو مناسب است.
به آشپزخانه نقل مکان نموده و سماور نیمه داغ را روشن کردم. دست و صورتم را شستم. کودک دلبندم می خواست همبازی اش گردم که به ندای او لبیک گفتم. خخخ
بعد از جوش آمدن آب, قوری را با محتویات مورد نظرم, پر از آب جوش کردم و روی سماور گذاشتم. خانم را صدا زدم که برخیزد و دست و صورتش را بشوید تا با هم در کانون گرم خانواده, یک دمنوش مفید و موثر برای او را با هم میل نماییم. ولی او کانون سرد خانواده را ترجیح داد. ما نیز بعد از جستجویی در کانالهای تلویزیون, و گفتگویی کاملا دوستانه و شاد با کودکمان, با مشقت فراوان به سمت سماور رفته و یک لیوان پر, دمنوش آماده نمودیم. حیف آن روز عسل نداشتیم و چند تکه نبات داخلش انداختم. لیوان به دست روی مبل نشستم و با قاشق کوچکی نبات ها را به هم می زدم که ناگهان….

صدای بانوی محترمه, که اکنون در نقش مادر عصبانی ظاهر گشته بود از اتاق به عرش برخواست که ای فررررررزند! دستمالهایی که کثیف بودند را کجا ریختی؟ دستمالها که توش فین کرده بودم نیست.
و کودک هراسان خود را در آغوش من جا داد. من هم همچنان نبات ها را هم می زدم و منتظر بودم کمی از داغی آن کم شود.
مادر فرزند عصبانی از اتاق بیرون آمد, ضمن جستجوی اتاقها و سطل زباله برای یافتن آن همه دستمال کاغذی با صدای بلند بچه را خطاب قرار میداد که دستمالها را کجا ریختی؟
و فرزند دلبندم از ترس هیچ نمی گفت. نوازشش کردم و با دست دیگر لیوان دمنوش را برداشتم. کمی فوت می کردم و از او پرسیدم کجا ریختی بابایی؟
و او همچنان چیزی نمی گفت.
وعده دادم که اگر به من بگویی میگذارم با گوشی ام بازی کنی و باز چیزی نمی گفت.
فریاد مادر و مهربانی من تاثیری بر اعتراف این گناه بزرگ او نداشت. و من با خود اندیشیدم که بی خیال. از خوردن دمنوشت لذت ببر و چشمهایم را بستم و با لذت جرعه ای شیرین شده از آن معجون شگفت انگیز را نوشیدم.
وای! چه دلچسب معجونی و چه عالی دمنوشی.
که باز ناگهان با فریاد بانوی محترمه و مکرمه, برقی صد فاز از چشمهایم بیرون زد. میخکوب نشستم و دمنوش ها را بیرون ریختم.
و فریاد همسر محترم این بود: واااااای! دستمالها را ریختی تو سماور!

و من تا مدتها همچون مجسمه گیج و سردرگم و بهت زده نشسته بودم.

درباره مهدی بهرامی راد

متولد 9 اردیبهشت 1359 . ساکن اصفهانم . از همان کودکی متوجه شدم آرپی دارم و کمی با بقیه فرق می کنم. از کودکی به نوشتن و داستان نویسی علاقه داشتم . کتاب زیاد می خواندم . از رمان گرفته تا کتابهای فلسفی , کشاورزی , علمی , تاریخی , با ربط و بی ربط . می خوندم و می نوشتم . اولین رمانم را سال 78 نوشتم . به دنبال چاپش رفتم ولی بخاطر نداشتن رزومه و اعتبار باید خودم هزینه چاپش را می دادم . پس رمان نویسی را موقتا رها کردم . در کنار کار متوجه شدم علاقه شدیدی به فیلم دارم و نوشتنم را در آن راستا تنظیم کردم . دوره فیلمنامه نویسی مرحوم احمد بیگدلی رو رفتم و چند کتاب خوندم . متوجه شدم که چه کار باید بکنم . اولین داستانم را سال 88 فیلمنامه کردم آنهم بعد از یک سال و نیم تحقیق . یک فیلمنامه علمی که بخاطرش مصاحبه ها کردم و کتابهایی گاها ششصد صفحه ای یا چند جلدی خوندم . به محض ارائه به سازمانی که آنهم با تلاش خودم یافتمش استقبال شد . تهیه کننده و کارگردان انتخاب شد . کار پیش تولید خوب پیش می رفت که به بحران اقتصادی سال 89 و تحریم ها برخورد کردیم و بودجه فیلم باقالی شد . خخخ طی این سالها به عنوان فیلمنامه نویس و منتقد , در بعضی گروههای هنری اصفهان و تهران شناخته شده ام . با اینکه هنوز نوشته ای از فیلمنامه هایم تولید نشده ولی بعنوان مشاور فیلمنامه در بعضی کارها انتخاب می شوم و متن هایی را برای اصلاح و نظر یا بازنویسی برایم می فرستند . از اواخر سال 89 بیماری آرپی ام با روند تندی شروع به پیشرفت کرد و خیلی در کارهایم اختلال بوجود آورد . در کمتر از یکسال به جایی رسیدم که فقط نور می دیدم . نه چهره ای تشخیص میدادم و نه می توانستم تنها به جایی بروم . اولش دیگران کمکم می کردند ولی به مرور خسته گی و کلافه گی را در لحن و رفتارشان حس می کردم . پس گوشه گیر تر شدم و خود را با نوشته هایم سرگرم می کردم . و اما اکنون خوشحالم با این محله آشنا شدم . بچه هایی از جنس خودم . مثل خودم که همدیگر رو می فهمیم . تجربه های یکسان و حرفهای قابل ملموس داریم . تلاش می کنیم و به خودمان متکی هستیم . هنوز می نویسم و رمان دومم را مدتی پیش تمام کردم و منتظر جواب چند ناشر هستم که ببینم چاپ می کنند یا نه . البته از خدایشان است چون طرح داستان رو می دونند چیه . با عصا به جاهای مختلف میرم و منتظر دیگران نیستم . و آینده از آن ماست . موفق و پیروز باشید راههای ارتباطی : 09386722122 آی دی تلگرام: @mahdibahramirad لینک کانال پیک شفا که خودم مدیریتش می کنم: @peyk_shafa ایمیل : Mahdi.bahrami.rad@gmail.com کانال خط خطی های مهدی بهرامی راد: @khatkhatiha59
این نوشته در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, کودکان و نونهالان ارسال و , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

36 پاسخ به دستمال کاغذی

  1. 1
    پریسا says:

    سلام. به جان خودم۱لیوان نوشیدنی دستم بود داشتم می خوردم به آخر ماجرا که رسیدم لیوانه رو بیخیال شدم. این هم اثرات تخریبی۱نوشته بر روی خوانندهش که من باشم خخخ.
    من رو که دیگه باید شناخته باشید. شوخی زیاد می کنم. پس جدی نگیرید آقا مهدی. قشنگ بود. کلی خندیدم. و اگر این واقعی بوده و واقعا اتفاق افتاده طفلک نقش اول!
    همیشه شاد باشید!

    • 1.1

      سلاااام و دروووود بر شما
      خوبید خوشید سلامتید؟
      نوشیدنی که نپرید تو گلوتون آیا؟ خخخخ. اون روز تو گلوی من پرید و تا چند روز مرتب حس می کردم حالم داره بهم می خوره. خخخخ. مثل کسانی که شیشه زده باشندااا.
      ممنون که اومدین و شاد باشید

  2. 2
    مظاهری says:

    خب پس خیلی خوشمزه بوده!
    من تو کانالتون خوندم و لذت بردم مثل همیشه. دلِ عالی پرِ شادی.

  3. 3
    صادق says:

    سلام پست جالب و عالی بود
    موفق باشید

  4. 4

    سلام
    ولی به نظرم اینکه آیا دستمال کاغذی ها وارداتی بودند یا مارک وطنی، و اینکه آیا ریختن دستمال کاغذی در سماور احتمالا در کارتون های غربی نشان داده شده بوده و روی نقش اول ماجرا تأثیر داشته، ذهنم را بدجور به خودش مشغول کرده. به نظرم در ایران یک برگ از درخت نمی افتد مگر با دخالت استعمار.
    امروز از یکی که از گرانی روغن هفتاد هزاری به صد هزار، برنج پنجاه هزاری به هشتاد هزار، سبزی کوکو کیلویی سه هزار به شش هزار، و خیلی چیز های دیگر شاکی بود، دلیلش را پرسیدم. گفت چون مسئولین و اقتصاددانان ایران در غرب درس خوانده اند و تفکر لیبرالیستی دارند. گفتم چرا آن طرف توی غرب این مشکلات نیست. گفت اولا کسی با آنها دشمن نیست ولی ما دشمن زیاد داریم. دوم اینکه آنها هم این مشکلات را دارند. این شد که قانع شدن و خفه‌خون گرفتن را بر هر کار دیگری ترجیح دادم و بی سر و صدا به گوشه ای خزیدم.
    حالا شما ببینید این بچه اگر کارتون غربی دیده، اگر دستمال یا سماور‌تان مارک غیر وطنی بوده، این اتفاق ها طبیعیست. در ضمن، مخاط کثیف نیست فقط مزه اش همانطور که همه تجربه کرده ایم، کمی شور و ترش است. همین. چیز کثیفی نیست. توسط خود بدن ساخته می شود. دلنگران نباشید.
    از پستتان بسی لذت بردیم. من به همه توصیه می کنم از این پست های خوب بگذارند و به نظرم سایتی خوب است که پست خوب تویش گذاشته شود. پست خوب یعنی پستی که خوب باشد. مانند همین پست که خیلی هم خوب بود.
    مهدی جون خعلی چاکرم!

    • 4.1

      سلااااااام مجتبی جون خودم. بابا خبر میدادی گاوی گوسفندی چیزی میزی ریزی دیزی جور میکردیم. گفتم دیزی بیا بریم دیزیچه ببینیم رودخونه واقعا تا سد نکوآباد رسیده یا نه. خخخخخخخ
      راستی دستمال کاغذیش ایرانی در بسته بندی های خارجی بوده ولی اونروزا طفلی بچه کارتون غربی زیاد میدیده. شاید تاثیرات دشمن نامرئیه.
      در هر صورت خیلی خوش اومدی به پست ما و از لطفت در مورد پست خوب هم مچکرم چون میدونم الکی تعریف نمی کنی. در آخر فکر نکنم اونوریا مشکل ماها رو داشته باشند. اگرم داشته باشند اندازه ما نیست. به همون دلایلی که در لفافه گفتی و ظاهرا قانع شدن الکی هم جزئی از زندگیمون شده. لذت ببر از زندگی

  5. 5
    مینا مینا says:

    سلام اهههههههه من جای شما بودم حسابی از خجالت اون کودک در میومدم خخخخخ به فرزندتون بگید روزی میلیاردها بار خدارو شکر کنه که من مادرش نیستم

  6. 6
    پسر پاییز says:

    سلام بر دوست عسلی من این یادت باشه صدای نامزد یا همسر آدم خشدار و گرفتش هم قشنگه ما که نداریم اونایی که دارن میگن تازه شاعر هم گفته جنس صداتو دوست دارم مث لالاییه

  7. 7
    رهگذر says:

    هاهاههاهاهاها. آخر داستان رو باید با یه دس کتک مفصل به پایان میبردید. باس بچه رو میذاشتین رو سماور مُخِش دَم بکشه تا دیگه همچین خبط و خطایی ازش سر نزنه. خخخخخخخخ
    حالا ننه بابای من مسافرتن و دارن برمیگردن تا یه ساعت دیگه. من ورداشدم ظرف بشورم زدم قوری مادرا شیکوندم و این چندمین قوریه که امسال شیکوندم. بنظرم بزودی میذارنم رو سماور تا دست و پای چُلُفتیم دم بکشه. خخخخخخخخخخ
    بعدنشم تکراری بود آقای ۳۰۰. تو کانالت خونده بودیم که. شبکه اصفان شدی؟ هی دونگی هی جومونگ هی یوزارسیف؟ خخخخخخخخخخ. زبان راوی خیلی شیرین بود. دمت گرم

    • 7.1

      راستیاتش قسمت دعوا و کمی نیشکون و اینا رو حذف کردم که تحت الشعاع شیرینی و شیطنت کاری که کرده بود قرار نگیره و متن با لبخند تموم شه. ولی جدی تا وقتی کودکان ما الگویی همچو شوماوا دارن چه انتظاری از این نسل جدید هسش آیا؟ خخخخخخخخخخخخخخخخخخخ. برای جریمه شش بار بگید قوری گل قرمزی قوری گل قرمزی که تا مادر رسید براش شیرین زبونی کنین و از روی سماور گذاشتنتان منصرف گردد. هاهاهاهاهاهاها
      و بعدشم به خودا اول تو سایت گذاشتمش بعد تو کانالم منتشرش کردم. ولی تا اینجا بررسی شه و منتشر شه بربوبچ کانال خونده بودند.
      در هر صورتیاش بسی بسیار تشکر از حضور گرم و قوری شکنندتون. موفق و شاد باشید

  8. 8
    ابراهیم says:

    سلام خخخخخ
    عالی بود عین همیشه
    دمت گرم داداش

  9. 9
    مرضیه زارع says:

    سلام. وقت خوش نوشته های شما رو خیلی دوست دارم ساده و بی تکلف در عین حال زیبا خب از فیلم نامه نویسی چون شما هم کمتر از این انتظار نمیره. من که خیلی لذت بردم مخصوصا از خلاقیت پسرتون اگر جای شما بودم به یک بستنی بزرگ دعوتش میکردم. لطفا باز هم برامون بنویسید

    • 9.1

      سلام و صدها و هزاران سلام بر خانم زارع بزرگوار
      از نظر لطفتون در مورد متن سپاسگزارم. در مورد پیشنهادتونم میگن ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست. همین امروز که دیگر از خشم آن روز خبری نیست میبرمش فالوده بستنی سر خیابونمون و دوتایی] هان نه سه تایی, خخخخ, بستنی دبش و توپی را سفارش خواهیم داد و به جای همه دوستان میل خواهیم نمود. تشکر از حضور گرمتون و موفق و پیروز باشید

  10. 10
    رعد بارانی رعد بارانی says:

    واقعیتش ۲۰ سالم بود .
    کیسه آب گرم رو خواستم خالی کنم که جمش کنم . دیدم حیفه آبشو خالی کنم توی سینک . پس ریختمش توی کتری . بعد مادرم زیر کتری رو روشن کرد که چایی دم کنه . مهمون هم داشتیم . زبون و حس چشایی تون روز بد نبینه . چایی طعم پلاستیک و تلخ داشت . همه اه اه کنان به مادرم چپ چپ نگاه کرد .
    منم لو ندادم که چه دست گلی به آب دادم .
    ولی مادرم تا مدتها میگفت آبروم رفت . و در پی کشف علت بود

    • 10.1

      خخخخخخخخخخ. اگه جای مادرتون بودم به هر روشی شده شما را در کیسه آب گرم وارد می کردم و در کیسه را می بستم تا مایه عبرت برای دیگران شوید و کمی عطر و طعم پلاستیک بگیرید. این فکر از توصیه های رهگذر به این ذهن خراب نقش بست. خخخخخخخخخخ
      در حین آرزوی موفقیت و شادی برای شما, فرار می کنم تا وقتی از کیسه در می آیید بنده در تیررس شما نباشم. خخخخ

  11. 11
    سمانه says:

    سلاام خداییش به همه جا فکر میکردم جهت ریختن دستمال ها جز سماور خخخ آخه چراا سماور!!!! عاالی بود مثل همیشه

    • 11.1

      سلام بر همشهری بزرگوار و طراح حرفه ای سئوال. خوبین آیا؟
      اون روز روی کابینت بازی می کرده. حواسش به سماور جمع میشه و سوراخی که روی در آن است. کنجکاوانه چند دستمال داخل آن می ریزد و برای اینکه ببیند ظرفیت سماور بیشتر است یا دستمالها مرتب دستمالهای کثیف را داخلش می ریخته ولی چون آب داخل سماور بوده دستمالها خیس میشده و الی آخر. یک بازی بچه گانه و در عین حال شوربختانه برای من. خخخخخخخخ
      ممنون از حضور گرمتون. موفق و سربلند باشید

  12. 12

    سلام اه بابا داشتم خیر سرم الان چای میل میکردم چای کوفتم شد ای کاش پست رو باز نمیکردم خدااااااااااااااااا دیگه هر وقت بخام چای بخورم یادم میفته اههههه خخخ

  13. 13
    S.313 says:

    سلام آقا مهدی . وای خدای من مگه میشه مگه داریمممممممم !!!!؟؟؟؟هرچیزی از بچه ها دیده بودم جز این واییییییییییییی……
    شاد شاد شاد باشید

    • 13.1

      سلام بر شما دوست عزیز
      آره داریم. شاید مدتی دیگه یکی از کارهای دیگه ای که این فسقلی کرده رو برتون گذاشتم. این بچه ها از بس خلاق و تنها هستند ذهنشون به هر سمتی میره که خودشون را سرگرم کنند.
      موفق و شاد و شارژ باشید

  14. 14
    کامبیز کامبیز says:

    سلام عزیزم. گوارای وجودت.

  15. 15
    خانم کوچولو says:

    سلااام.
    خخخ. تا قبلش خودم از سرمایی که خوردم اخمام تو هم بود و هی عطسه میکردم. ولی وقتی شاهکار فرزند گرامیتون رو خوندم تا چند دقیقه فقط میخندیدم.خخخ.
    عااالی بود . از طرف من بهش بپین دمششششش گررررم.
    من فراار . بای بای

  16. 16
    ابراهیم says:

    سلام راستی دیشب یادم رفت بپرسم اون معجون رو نوش کردی سر انجام سرما رو خوردی یا ازش جستی!!!!!

  17. 17
    شادمهر says:

    سلام دیگه حالم از هرچی دم نوش و نبات و دستمال بهم می خوره

    مخصوصا از عسل درست هست که از نوع واقعیش تو دم نوش نبود ولی از نوع عصاره دارش که همراه با دستمال بود ذکر شد
    پس نفرین بر عسل خوران و عسل نوشان و عسل فروشان

    ای هم وتن شما هم به کمپین تحریم عسل و عسلی جات به پیوندید
    کمپین نه عسل مدیریت شادمهر
    خخه خهخه هخهخ هههههخخخخ

    • 17.1

      سلام بر شادمهر عزیزم. خوبیب آیا دادا؟
      من دیگه جواب کامنتاتو نمیدم تا چهار کیلو عسل سفارش بدی. خخخخخخخخخخ
      زندگیت عسلی باشه و یه عسل هم تو زندگی ات پیدا بشه حالا با دستمال یا بی دمنوش. بازم خخخخخخ
      شاد و شارژ باشی

  18. 18
    علاء الدین says:

    سلام!
    نوش جان!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *