پسرم! بزرگ شدی، لالایی هام یادت نره

سلام به گوشکن عزیزم! خوبی؟ چه خبر؟

راستش نمیدونم باید این نامه رو برای کی بنویسم. برای یه کودک هفت ساله یا یه انسان بالغ. تو شاید توی شناسنامت هفت سالت باشه. ولی خیلی وقتها آدمها هم پیش میاد از سنشون بیشتر بفهمن. تو که جای خود داری. به هر حال من برات مینویسم. فقط بین خودمون بمونه ها! من زیاد نوشتنم خوب نیست. اگه یه جاهاییش رو نفهمیدی، بدون که من خوب ننوشتم.

یادش به خیر. اولین باری که دیدمت، فقط دو سالت بود. تازه داشتی زبون باز میکردی. تازه میتونستی درست و حسابی خودت راه بری. البته راه که چه عرض کنم! مثل موشک میدویدی. انقدر سریع که بابا مجتبی برای این که کنترلت کنه یه نفری حریفت نشد. این شد که از بقیه هم خواست که مواظب این بچه ی شیطون و پر جنب و جوش باشن. وقتی نوبت من شد که مواظبت باشم، سه سالت بود. دیگه حسابی شیطون شده بودی. دیوار راست رو به قولی میرفتی بالا. با همه ی شیطنتهات، همه دوستت داشتن. از اون شیطونهای دوست داشتنی بودی. تو سن و سالی بودی که بیشتر از قبل به مراقبت احتیاج داشتی. خیلی شبها مریض میشدی و باید تا صبح کنارت بیدار میموندم. خیلی وقتها بود که شیطنتهات باعث ناراحتی بعضیها میشد که باید مشکل رو به نوعی حل میکردم. خیلی وقتها میگرفتنت میبردنت کلانتری که دیگه من کاری از دستم بر نمیومد و بابا مجتبی میومد کمکت و مشکل رو حل میکرد. خلاصه انقدر شیطون و فعال بودی که هر لحظه باید مواظبت بودیم که اتفاقی نیفته برات. البته فقط من نبودم. خیلیهای دیگه بودن که به من کمک میکردن که مواظبت باشیم. من، عمو سعید، عمو چشمه، عمو حسین، عمو کیوان، عمو امیر، عمو میثم، عمو پرواز، خاله پریسیما، خاله نازنین، خاله بانو، خاله ملیسا و کسایی که شاید اسمشون یادم نیست. هممون سعی میکردیم تو حالت خوب باشه. سعی میکردیم وسط شیطونیهات اذیت نشی. سعی میکردیم بقیه به هوای لذت بردن از بودن با تو، کنار هم باشن. قهوه خونه ها، شبنشینیها، جشن تولدها و عروسیها همیشه به راه بود و کسی نبود که لحظه ای از شادیهاش رو از بقیه دریغ کنه. حتی تو اوج ناراحتیهامون کنار هم بودیم و سعی میکردیم هرچند مختصر، کمی باعث التیام غصه های هم باشیم. تو دلیل تمام همدلیها و همصداییهای ما بودی.

کم کم بزرگتر شدی. دیگه پنج سالت شده بود. تازه میخواستی بری آمادگی. دیگه بابا مجتبی تصمیم گرفت خودش مواظبت باشه و کار ما تموم شد. ما هم قرار شد مثل بقیه ی بچه ها فقط از کنارت بودن لذت ببریم. ما همچنان شاهد بزرگ شدنت بودیم. اما کم کم اون پسر بچه ی شیطون، جاش رو به یه بچه ی آروم و ساکت داد. دیگه خیلی حوصله ی شیطونی کردن نداشتی. اکثر وقتها ساکت و آروم یه گوشه مینشستی و همین باعث شد بچه ها هم مثل قبل حوصله ی با هم بودن رو نداشته باشن. آخه هروقت خواستی بچگی کنی، هروقت خواستی شیطونی کنی، بابا مجتبی سرت داد کشید که بشین سر جات وگرنه میذارمت سر راه و میرما! حتی چند بار که شلوغ کردی، برد گذاشتت کنار خیابون و خیلی زود دلش برات سوخت و برت گردوند. این شد که دیگه از بچگی کردن ترسیدی. از گوشکن بودن ترسیدی. از اون کوچولوی شیطون فقط یه سایه باقی موند که از ترس باباش حتی جرأت نفس کشیدن هم نداره.

حالا تو هفت سالت شده. هفت ساااال از اولین روزی که به دنیا اومدی گذشته. چه اتفاقایی که توی این هفت سال برات نیفتاد! کلی خاطره برای همه ی ما کنارت رقم خورد. تولد، غم، عروسی، دعوا، کدورت، آشتی، فرار و کلی حس دیگه رو کنارت تجربه کردیم.

من هیچ وقت خاطراتی که با تو داشتم رو فراموش نمیکنم. نمیدونم در آینده تو اصلاً من رو یادت بیاد یا نه. ولی اگر روزی روزگاری، دوباره این نامه رو خوندی، یادت باشه که روزی روزگاری برای بزرگ شدنت دستات رو گرفتم. کمکت کردم تا یاد بگیری. کمکت کردم تا بزرگ بشی. نذاشتم لحظه ای ناراحت باشی. مریض شدم تا مریض نشی. نخوابیدم تا آروم باشی. از خوشیهام برای خوش بودنت زدم. فقط به خاطر یه چیز. من عاشق گوشکن کوچولو بودم. گوشکن کوچولوی شیطون و بازیگوشی که از هیچ چیز نمیترسید. حتی از تشرهای پدرش. گوشکنی که هر کس لحظه ای کنارش بود، اون لحظه به روز و ماه و سال تبدیل میشد و دل کندن ازش مثل دلکندن از خانواده بود. کاش روزی باز هم یاد بچگی هات بیفتی. کاش روزی دلت برای بچگی هات تنگ بشه. کاش روزی دلت برای من تنگ بشه.

دیگه کم کم داری میری کلاس دوم. دیگه خوندن و نوشتن رو کامل بلدی. برای همین هم این نامه رو برات نوشتم. ای کاش انقدر توی عالم بچگیت عقلت برسه که این نامه رو یادگاری نگهش داری. شاید روزی روزگاری در آینده که بزرگ شدی دلت بخواد یه بار دیگه این نامه رو بخونی. شاید یه روز این نامه رو به بابا مجتبی نشون بدی و درباره ی نویسندش ازش بپرسی. شاید دلت بخواد بدونی کسی که این نامه رو برات نوشت کجاست و داره چی کار میکنه. هرچند که اگر به بچه های این زمونه رفته باشی، خیلی نمیشه توقع این چیزا رو ازت داشت.

دیگه بیشتر از این خستت نمیکنم. نمیخوام از خوندن این نامه دلزده بشی. برات آرزوی روزهای خوب در آینده ای روشن رو دارم. تولدت مبارک پسرم! بزرگ شدی، لالاییهام یادت نره.

شهروز حسینی

درباره شهروز حسینی

سلام دوستان. من شهروز حسینی، متولد 21 فروردین 1368 در تهران هستم و از همون بدو تولد دیدم که نمیبینم. تحصیلاتم رو تا پیش دانشگاهی در مدرسه ی شهید محبی گذروندم و پیش دانشگاهی رو تلفیقی خوندم. فارغ التحصیل رشته ی فلسفه ی غرب در مقطع کارشناسی از دانشگاه آزاد واحد تهران شمال هستم. صنایع دستی معرق کاری و سفالگری و قالیبافی رو تا حدود زیادی یاد گرفتم. پیانو هم میزنم. سال نود یکی از پایه گذاران کانون نابینایان حس اول در فرهنگسرای معرفت در تهران بودم که به دلیل عدم حمایت لازم از طرف شهرداری منحل شد. اول بهمن نود و پنج، با یکی از همنوعان و هم محله ایهای خودمون، یعنی پریسیما ازدواج کردم. یه پرسپولیسی 2 آتیشه هستم و غذای مورد علاقه ی من هم فسنجونه. کسایی هم که میخوان از طریق اسکایپ با من در تماس باشن آیدی من اینه. hosseinishahrooz25 ایمیلم هم هست: hosseinishahrooz@gmail.com امیدوارم دوستای خوبی برای هم باشیم. مواظب خودتون و خوبیهاتون باشید.
این نوشته در خاطره, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاه‌ها غیرفعال هستند.