روز اول نمایشگاه

قرار بود مدت کوتاهی رو اون هم فقط در افتتاحیه نمایشگاه حاضر باشم اما نمیدونستم این نمایشگاه چه روزی برگزار میشه. دم غروب داشتم میرفتم قدری میوه و اشک مصنوعی بخرم که تلفنم زنگ زد. فردا ساعت ۱۰ صبح نمایشگاه باش. بی اختیار گفتم: بله حتماً. یادم اومد فردا رو تقریباً همون ساعت رو با استاد راهنما قرار گذاشتم تا مراحل نهایی امور بعد از دفاع رو امضاء کنه. بعد از چند روزی که جواب تلفنم رو نداده بود دیروز باهاش هماهنگ شده بودم. از دوستم خواستم اون به جای من خدمت استاد بره که خوشبختانه پذیرفت.
فردا قبل از رفتنم به نمایشگاه اومد و پوشه مدارک رو تحویل گرفت. اسنپ گرفتم و خودم رو به نمایشگاه رسوندم. خوشبختانه کمی با در ورودی سالن آشنا بودم. وارد شدم و با کمک یکی از اهالی نمایشگاه روی یه صندلی نشستم تا به غرفه نابینایان هدایت بشم. اطلاع دادم که رسیدم. توی غرفه آقا مسعود ملایی نشسته بود که از دیدنش خیلی خوشحال شدم.
توی غرفه تعدادی از کاپها و مدالها، ابزارهای ورزشی مثل توپ گلبال و چشمبند و نیزه و دیسک و وزنه و شطرنج و تعدادی هم ابزارهای کمک آموزشی ویژه نابینایان و کم بینایان رو به نمایش گذاشته بودند. یک بنر بزرگ هم تهیه کرده بودند که ورزشکاران رو در موقعیتهای مختلف قهرمانی به تصویر میکشید. آقا مسعود هم بدون داشتن جاز و NVDA screen saver کامپیوتر غرفه رو طوری تنظیم کرد که طبق خواسته رئیس هیأت تصاویر ورزشکاران رو نشون بده.
نایب رئیس هیأت که عاشقانه بچه ها رو دوست داره و برای ارتقاء سطح آگاهی خودش در مورد ورزش نابینایان از هیچ تلاشی دریغ نمیکنه، بالاخره با شیرینی از راه رسید.
روز پرکاری بود و علاوه بر بازدید کنندگان، یکی دوتا هم مصاحبه خبری در رادیو و تلویزیون داشتیم.
وقت ناهار سه تا غذا سفارش دادیم. یه جوجه کباب، یه آلبالوپلو و یه میگو پلو که هر سه مون از هر سه غذا خوردیم. خانم نایب رئیس، من و آقا مسعود. ناگفته نمونه که قبل از ناهار یکی از بنرها طاقت نیاورد و سقوط کرد که خودش ماجرایی بود برای خندیدن ما.
دوستم به نمایشگاه اومد و مدارک امضاء شده رو به دستم رسوند و البته قطره اشک مصنوعی رو هم که دیشب نتونسته بودم بگیرم برام گرفته بود.
یکی از ترسناکترین قسمتهای نمایشگاه بازی های توپی بعضی ورزش کارا بود. هر توپی که به زمین میخورد و به هوا میرفت نفس رو در سینه ما حبس میکرد که حالا دیگه توی سر یا صورت ما فرود میاد. این اضطراب تا پایان روز چهارم با ما بود.
به آقا مسعود پیشنهاد کردم نمایشگاه رو به تیمتاک ببریم. با کمال میل پذیرفت. البته خیلی متوجه نمیشدم اهالی تیمتاک هم این حرکت رو دوست داشتند یا نه.
خلاصه روز پرماجرایی بود. اضطراب توپها، پاسخگویی به بازدید کنندگان، شیرینی هایی که آقا مسعود خیلی دوستشون داشت، صدای موتوری که هر بار بلند میشد اعصاب همه رو بهم میریخت و اسنپی که نیم ساعت منو معطل کرد و بالاخره هم نیومد.
« ادامه دارد »

فاطمه جوادیان

درباره فاطمه جوادیان

چند سالیست که در یکی از خیابان های پردرخت این محله، خانه ای ساخته ام. در خانه ما ساز هست؛ آواز هست؛ انواع بازیهای فکری برای کودکان و بزرگ سالها هست؛ ماشین و عروسک برای کودکان هست؛ چای و قهوه و چای سبز و شکلات داغ و ترشی و شربت هم به همراه بیسکویتهای خوشمزه هست. در محله مهمانی میدهم؛ به مهمانی میروم؛ و خلاصه روزهای خوبی درین محله دارم. باران که میبارد، کنار پنجره، گوش می سپارم به آمد و شدهای مردم؛ اتومبیلهایی که گویی همچون قایق بر روی امواج خیابان ها شنا کنان به سرعت در حرکت اند؛ به صدای باز شدن چترهایی که درست بعد از بسته شدن درهای آهنی خانه ها به گوش می رسد. چند سالی آموزگار کودکان استثنایی بودم. نمینویسم نابینا؛ چون، بیشتر آنها علاوه بر نابینایی، دارای آسیبهای چندگانه همچون کم شنوایی، اتیستیک، کم توانی ذهنی و نیز نارساییهای جسمی هستند. و حالا به عنوان کارشناس کودکان با آسیب بینایی در اداره آموزش و پرورش استثنایی استان حضور دارم و در سطحی وسیعتر سکاندار این کشتی خوش آتیه هستم. درس هم میخوانم تا به مدد علم نوین همچنان دلم را به خواسته هایم که همانا رشد و تعالی خود و فرزندانم هست، گره زده باشم. به راه بادیه رفتن، به از نشستن باطل. اگر مراد نیابم، به قدر وسع بکوشم.
این نوشته در خاطره, صحبت های خودمونی, متفرقه, ورزش ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

14 پاسخ به روز اول نمایشگاه

  1. 1
    کریمی says:

    درود. اگه این نمایشگاه ضبط بشه و تو محله قرار بگیره خیلی عالی میشه.
    امیدوارم خوش بگذره و مرسی از اشتراک این پست با ما.

    • 1.1

      سلام. گزارش مختصری تهیه کردم که در اختیار آقای سرمدی گذاشتم تا اگر صلاح بدونند توی شش نقطه ازش استفاده کنند. چند باری هم به تیمتاک اومدیم. این شد که دیگه به ضبط کردن نپرداختم. البته در طول این چهار بخش یه فایل صوتی هم براتون در نظر دارم که به موقع تقدیم میکنم.

  2. 2
    مسعود says:

    سلام خانم جوادیان عزیز. قطعا من هم خیلی زیاااد از دیدنِ شما اونجا خوشحال شدم. هم من و هم همسرم متین احترامِ فوق العاده ای براتون قائل هستیم. امروز اما خیلی سخت گذشت. واقعا خدا رو شُکر کنید که نبودید. اختتامیه ای کم نظیر در بی نظمی، شلوغیِ بسیار زیاد که باعثِ کمبودِ صندلی شده بود، به علاوه ی جدی تر بازی کردنِ والیبالیستها. فقط نوبتِ صُبحِش واقعا عالی و متفاوت با روزای قبل بود. دانشآموزهای یک مدرسه اومده بودن و با انرژی و کنجکاویِ مقتضیِ سنشون کاملا فضا رو شاد کرده بودن و آدم حقیقتا حز میکرد از میلشون به دونستن و انرژیِ فوق اُلعادَشون. متین هم خوشحال بود که شما رو اونجا دیده بود. ولی نمیدونم چرا به روحیش نساخت و هم دیروز و هم امروز بدجوری خسته شد. یعنی من و شما و کسایی که توی غرفه ها مییمونیم رویین تن تشریف داریم گویا خخخ! به نظرم برگزاریِ چنین نمایشگاههایی که بازدیدشون عمومی هست خیلی میتونه در درست شِناسوندَنِ ماها به جامعه تاثیرگذاریِ خوبی داشته باشه. از مطلبتون حقیقتا سورپرایز شدم. منتظرِ اِدامش هستم. آرزوی موفقیتِ بیشتر برای شما! ‌

    • 2.1

      سلام بر آقا مسعود عزیز. آره. احساس کردم که دیروز متین حسابی کلافه شده بود. امروز هم حیف شد که نبودم. گفته بودم که در طول نمایشگاه بالاخره بعضیها میان که واقعاً حال خوشی به ما میدن. دانشآموزان مشتاق و اون چندتا بازدید کننده ویژه از جمله همونها هستند. به خاطر اختتامیه هم واقعاً متأسفم. امیدوارم تا حالا خستگی از تنتون در اومده باشه.
      سلام منو به متین جان برسونید.

  3. 3

    سلام.
    عجب پست پر انرژی ای.
    بله همین فرصت های کوتاه هم غنیمتی هست برای آگاهسازی دیگران.
    پیشاپیش فارغ التحصیلیتون مبارک.

    • 3.1

      متشکرم بابت تبریک. به نظر شما من میتونم از پس این فراز و فرودهای اداری دانشگاه بر بیام و فارغ التحصیل بشم؟
      اساتید راهنما و داور رو باید از توی خونه یا سایر دانشگاههایی که تدریس میکنند پیدا کنم. بگذریم از داور گران مایه ای که خودش توی راه پله ها منو دید و گفت اگه لازمه جایی رو امضاء کنم در خدمت تون هستم. ایشون در جلسه دفاع هم سؤالات حساب شده ای از من پرسیدند که نشان از اندیشه های والا و آگاهی طلبیشون داشت. من هم صبورانه به تک تک سؤالهاشون پاسخ دادم.

      • 3.1.1

        سلام.
        البته که میتونید.
        در مورد دفاع هم که خوب استاد راهنمای دلسوز خیلی میتونه خوب باشه.
        هرچه دقیقتر بررسی کنه پایان نامه تون رو، روز دفاع راحت تر به سوالات میتونید پاسخ بدین.
        در مورد پیدا کردن اساتید هم، متأسفانه چون تو جاهای مختلف کار می کنن، باید هنر خاصی در شکار اساتید پیدا کنید.
        من برای یک امتحان مجبور شدم توی دادسرا امتحان بدم!
        اینجا ایرانه دیگه همه کارامون با دنیا متفاوته.
        بازم خوشبختانه خیلی ایشون همکاری کردن با من.

  4. 4

    سلام و درود بر شما
    فقط میتونم بگم کاش منم اونجا بودم و میگو می خوردم. خخخخخخ
    خیلی خوب بود و واقعا منتظر شیرینی فارغ التحصیلی شما هستم. از اون شیرینی های سورپرایز کننده ها.
    شدید هم منتظر ادامش هستم
    موفق و شاد باشید

  5. 5
    مظاهری says:

    چه جالب. من هم چند روزی تجربه حضور در غرفه رو داشتم و واقعا از اشتیاق مردم کیف میکردم.
    منتظر ادامش هستم.
    راستی اشک مصنوعی اینجا نایاب شده به شدت و واقعا اذیت کننده هست.

    • 5.1

      من قبلاً هم در غرفه حضور داشتم ولی هیچ نمایشگاهی به بی نظمی این نمایشگاه ندیدم. البته بعضی غرفه ها از جمله غرفه نابینایان نظم رو رعایت میکردند ولی کافیه گروهی با فرهنگ برگزاری نمایشگاه آشنا نباشند و هیچ نیرویی جهت نظم بخشی حضور نداشته باشه.
      در مورد قطره هم باید بگم که من آخرش نتونستم قطره ای که پزشک توی دفترچه نوشته پیدا کنم به همین دلیل همون قطره موجود در داروخانه رو تهیه کردم.

  6. 6
    ابراهیم says:

    سلام خانم جوادیان عزیز
    خوشحالم در عین استرس بهتون خوش گذشته
    برقرار باشید

  7. 7
    پریسا says:

    سلام. چه قدر حیف شد که در تیمتاک با شما نبودم! دلم می خواست می رسیدم! ولی مطمئنم که بخش پربار و مثبتی بوده و به خاطرش خوشحالم. فراز و فرودها واسه این وجود دارن که ما ازشون رد بشیم و تردید نکنید که شما ازشون رد میشید. برم ادامه نمایشگاه رو بخونم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *