حکایت نابینا و ماست

در همایشی که اخیراً حضور داشتم، بهروز رضوی – مجری توانای برنامه – در لا به لای سخنرانی ها از آشنایی دیرینه خود با نابینایان سخن می گفت.
در این بین حکایتی هم تعریف کرد که خواندنش خالی از لطف نیست.
ایشان می گفت یکی از مشکلات نابینایان نحوه راهنمایی راهنمایان بینا است.
روزی روزگاری شخص بینایی به دوست نابینایش گفت ماست میخوری؟
فرد نابینا با تعجب گفت: ماست دیگر چیست؟ دوست گفت: ماست مایعی غلیظ و سفید رنگ و بسیار خوش مزه است.
نابینا بعد از کمی مکث گفت: سفید؟ سفید دیگر چیست؟ دوست گفت: سفید، چیزیست شبیه گردن قو.
نابینا بیشتر به فکر فرو رفت. پرسید: گردن قو دیگر چگونه است؟
دوست دستش را به شکل گردن قو در آورد و به او نشان داد.
فرد نابینا دست دوستش را لمس کرد و گفت: نه. من ماست دوست ندارم.

فاطمه جوادیان

درباره فاطمه جوادیان

چند سالیست که در یکی از خیابان های پردرخت این محله، خانه ای ساخته ام. در خانه ما ساز هست؛ آواز هست؛ انواع بازیهای فکری برای کودکان و بزرگ سالها هست؛ ماشین و عروسک برای کودکان هست؛ چای و قهوه و چای سبز و شکلات داغ و ترشی و شربت هم به همراه بیسکویتهای خوشمزه هست. در محله مهمانی میدهم؛ به مهمانی میروم؛ و خلاصه روزهای خوبی درین محله دارم. باران که میبارد، کنار پنجره، گوش می سپارم به آمد و شدهای مردم؛ اتومبیلهایی که گویی همچون قایق بر روی امواج خیابان ها شنا کنان به سرعت در حرکت اند؛ به صدای باز شدن چترهایی که درست بعد از بسته شدن درهای آهنی خانه ها به گوش می رسد. چند سالی آموزگار کودکان استثنایی بودم. نمینویسم نابینا؛ چون، بیشتر آنها علاوه بر نابینایی، دارای آسیبهای چندگانه همچون کم شنوایی، اتیستیک، کم توانی ذهنی و نیز نارساییهای جسمی هستند. و حالا به عنوان کارشناس کودکان با آسیب بینایی در اداره آموزش و پرورش استثنایی استان حضور دارم و در سطحی وسیعتر سکاندار این کشتی خوش آتیه هستم. درس هم میخوانم تا به مدد علم نوین همچنان دلم را به خواسته هایم که همانا رشد و تعالی خود و فرزندانم هست، گره زده باشم. به راه بادیه رفتن، به از نشستن باطل. اگر مراد نیابم، به قدر وسع بکوشم.
این نوشته در اجتماعی, خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

8 پاسخ به حکایت نابینا و ماست

  1. 1
    رعد بارانی رعد بارانی says:

    سلام.
    اینکه ی بینا با دستش راهنمایی میکنه ی عادتیه که سالیان سال انجام شده و برام جالبه بدونم که آیا خانواده های یک نابینا حواسشون به این موضوع هست که با دست و اشاره توضیح ندن؟

  2. 2
    کریمی says:

    درود. واقعاً خندیدم مرسی از پست. جالب اینجاست که ما نابیناها هم نمیتونیم بیناها رو درست راهنمایی کنیم.
    به عنوان مثال یه بینا رو در نظر بگیرید که سوار ماشینه و میخواد بیاد خونه ما.
    و یا خیلی از موارد دیگه.
    منتظر پستهای پند آموز و قشنگ بعدی هم هستیم.

    • 2.1

      اتفاقاً ما هم توی سالن خیلی خندیدیم و حسابی کف زدیم. در مورد آدرس دادن به بینایانی که به ما اعتماد نمیکنند من هم گاهی اوقات واقعاً احساس بی نوایی میکنم.
      چه کنیم. بالاخره اونی که به اعصابش مسلط تر هست، راهی پیدا میکنه.

  3. 3
    نیره says:

    سلام خانم جوادیان عزیز
    خیییییییلی با حال بود
    راستی چقدر خونه تون را زیبا توصیف کردید خیلی دوست دارم خودمو یه روز دعوت کنم اونجا خخخخخخ
    همیشه پاینده باشید و خوشحال

  4. 4
    ابراهیم says:

    سلام
    بابت هردو پست همینجا ازتون متشکرم
    خاطره جالبی بود گردن قو و به نظرم گوینده ها بیشتر از مسئولین و استادای دانشگاه ما نابیناها رو میشناسن
    موفق باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *