کتاب: در همین چند قدمی

در گروه کارشناسان آسیب دیده بینایی کتابی معرفی میشود با این عنوان: در همین چند قدمی. نوشته راضیه کباری نابینا و رضا بهار معلول جسمی. هر یک از اعضای این گروه سی و یک نفره مرجعی هستند در استان خود که گروه آسیب دیده بینایی را به سایر اقشار معرفی میکنند. جستجو میکنم نسخه صوتیش را نمی یابم. بی خیالش میشوم. چندی که میگذرد، دوستی این کتاب را به من معرفی میکند و نسخه صوتی را هم در اختیارم میگذارد. توصیه ای هم دارد که توجهم را به کتاب جلب میکند. او میگوید: سعی کن این کتاب را تنها بخوانی و یا حد اقل با کسی که احتمال میرود با تو ازدواج کند نخوانی. خدای من! مگر در این کتاب چه نوشته شده که دوست فرهیخته من این چنین میگوید.
شروع میکنم به خواندن. کتاب، به قلم و از زاویه نگاه مرد معلولی نوشته شده که دست روزگار بانوی نابینایی را بر سر راهش قرار داده تا به پیشنهاد ازدواجش پاسخ مثبت دهد. بانویی که او میتواند در سایه بی فروغی نگاهش، لا اقل در خانه آسوده زندگی کند و مجبور نباشد آنچنان که در جامعه مورد آزار نگاه های حیرت زده مردم قرار میگیرد، در خانه هم چنین وضعیتی داشته باشد.
بخش هایی از این کتاب به زندگی فردی هر یک از این دو نویسنده میپردازد. در این بخشها هر یک نوع آسیب دیدگی خود و موانعی که با وجود این مشکلات بر سر راهشان قرار میگرفت را شرح میدهند.
اما آنها ما را با خود به زندگی مشترک شان میبرند تا از نزدیک شاهد مشکلاتی باشیم که نه صرفاً به دلیل نابینایی بلکه به دلیل نا آگاهی از امکانات و اطلاعات موجود بر سر راهشان قرار میگیرد.
نویسنده مسائل زندگی خود را به زندگی تمام نابینایان تعمیم میدهد با این هدف که مسئولین توان بخشی بیشتر به فکر مناسب سازی باشند.
یکی نبود به ایشان بگوید برادر من وقتی شما آداب صحیح از پوشک گرفتن بچه را از پزشک یا بزرگترها نمیپرسید، مسئولین چه نوع مناسب سازی را باید در نظر بگیرند تا فضای خانه تان با فضای دست شویی یکی نشود؟
در حیرتم که چطور یکی از چندین مشاوری که به گفته ایشان نوشته هایشان را مطالعه نموده است به ایشان متذکر نشدند که هر شخص بینایی هم ممکن است مواد داخل فریزر را باهم اشتباه بگیرد اگر نه چه نیازی بود که افراد بینا به محتویات فریزر برچسب بزنند و البته نابینایان هم از برچسبهای بریل و گویا و سایر نشانه های خاص استفاده کنند.
جالب اینجاست که بعد از اعتراض نابینایان نسبت به محتوای کتاب به صراحت اعلام نمودند که این کتاب برای مطالعه نابینایان نوشته نشده و صرفاً جهت آگاهی سایر اقشار جامعه از نحوه زندگی شخصی نابینایان روانه بازار کتاب گشته است.
وقتی کتاب را تمام میکنم فقط به یک نکته فکر میکنم:
ایجاد یک باور غلط چه بهای سنگینی دارد.
کتاب صوتی در همین چند قدمی فایل صوتی مصاحبه با رضا بهار در رادیو فرهنگ

فاطمه جوادیان

درباره فاطمه جوادیان

چند سالیست که در یکی از خیابان های پردرخت این محله، خانه ای ساخته ام. در خانه ما ساز هست؛ آواز هست؛ انواع بازیهای فکری برای کودکان و بزرگ سالها هست؛ ماشین و عروسک برای کودکان هست؛ چای و قهوه و چای سبز و شکلات داغ و ترشی و شربت هم به همراه بیسکویتهای خوشمزه هست. در محله مهمانی میدهم؛ به مهمانی میروم؛ و خلاصه روزهای خوبی درین محله دارم. باران که میبارد، کنار پنجره، گوش می سپارم به آمد و شدهای مردم؛ اتومبیلهایی که گویی همچون قایق بر روی امواج خیابان ها شنا کنان به سرعت در حرکت اند؛ به صدای باز شدن چترهایی که درست بعد از بسته شدن درهای آهنی خانه ها به گوش می رسد. چند سالی آموزگار کودکان استثنایی بودم. نمینویسم نابینا؛ چون، بیشتر آنها علاوه بر نابینایی، دارای آسیبهای چندگانه همچون کم شنوایی، اتیستیک، کم توانی ذهنی و نیز نارساییهای جسمی هستند. و حالا به عنوان کارشناس کودکان با آسیب بینایی در اداره آموزش و پرورش استثنایی استان حضور دارم و در سطحی وسیعتر سکاندار این کشتی خوش آتیه هستم. درس هم میخوانم تا به مدد علم نوین همچنان دلم را به خواسته هایم که همانا رشد و تعالی خود و فرزندانم هست، گره زده باشم. به راه بادیه رفتن، به از نشستن باطل. اگر مراد نیابم، به قدر وسع بکوشم.
این نوشته در اجتماعی, اطلاع رسانی, برنامه های رادیویی ویژه نابینایان, صوتی, کتاب, کتاب صوتی, گزارش, متفرقه ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

84 پاسخ به کتاب: در همین چند قدمی

  1. 1
    کریمی says:

    درود. مرسی از کتاب. فکرشو کنید, هر چه رشته کردیم, با خوندن این کتاب پنبه میشه میره پی کارش. خَخ.
    البته میشه از یه زاویه دیگه هم محتوای این کتاب رو تحلیل کرد, و اونم اینه که خوندنش به نابینا میتونه این بینشو بده که اگه قرار باشه مهارتهای زندگی رو فرا نگیره, چه بلاهایی که سرش نمیاد و چه فکرایی که در موردش نمیشه.
    این کتاب سوای محتوای غلطش که ضد فرهنگ سازیه, و اگه این مورد رو در نظر نگیریم, میشه ازش خیلی درسها گرفت. میشه ازش خیلی نکات بیرون کشید.
    به نظر ما خیلی وقتا یه مطلبی ضد فرهنگ سازیه, ولی به این نکته توجه نمیکنیم که شاید نگارنده اون مطلب اساساً مبنای نوشتنش فرهنگ سازی یا عدم فرهنگ سازی نبوده و نیست.
    به نظرم یکی از نکات مهمی که تو خوندن کتاب مخصوصاً کتابهایی که ممکنه با تفکرات, علایق و سلایق ما جور نباشند یا متضاد باشند, اینه که سعی کنیم از دریچه نگاه نگارنده مطلب به موضوع مورد بحث نگاه کنیم.
    گر چه خودم زیاد کتاب نمیخونم و هر کتابی هم نمیخونم, ولی همیشه اگه قرار باشه یه کتابیو بخونم, اول دنبال اینم که متوجه بشم نویسندش چه هدف یا اهدافی داره و میخواد به چی و به کجا برسه.
    وقتی دور اول کتاب رو خوندم و مقصود نویسنده رو دریافتم, بعد دور دوم میخونمش و با تفکرات, عقل, خرد, دانش, بینش, عقاید علایق و سلایق و خلاصه با چارچوب نظام فکری خودم میسنجمش و بعد اهداف نویسنده رو با برداشت خودم سبک و سنگین میکنم تا به یه نتیجه ی قابل قبولی برسم.
    پس توصیه میکنم هرکی که این کتابو میخونه, اصن کاری به این نداشته باشه که فرهنگ سازی کرده یا زده خراب کرده.
    اینم یه کتابه مثل همه کتابای دیگه. نهایتاً هرکی هم خوند و خوشش نیومد, خیلی راحت میگه اینم یه نگرشیه که نگارنده این کتاب داره.
    هر چیزی حتی اگه از نظر اکثریت درست باشه لزوماً درست نیست, و هر چیزی هم غلط باشه حتی از نظر یه نفر لزوماً غلط نیست.
    خودش یه پست شد. شاااااد باااشییید.

  2. 2
    سید عباس حسینی says:

    سلام ممنون که این کتاب رو گذاشتید.
    بهنظر من این کتاب مورد داره. اگه این کتاب برای آگاه سازی ی ملت نوشته شده پس چرا توش از مناسب سازی نشدن مساعل پوشکه بچه چرا نوشته. ممکنه اون شخصی که این کتاب رو بخونه و به اون قسمت که گفته شده برسه، با خودش یا بقیه ی این افراد بگه این نابینا ها از همه چی ایراد میگیرن. از مناسب سازی ی راه ها گرفته تا برو جلو. اینا حتی از پوشک بچه هم ایراد میگیرند. با تشکر

    • 2.1

      منظور، مناسب سازی پوشک نیست. آنها که کتاب را خوانده اند، میدانند که آن جمله به چه نکته ای اشاره دارد. به همین دلیل هم متن کتاب را در اختیار همه گذاشتم.

  3. 3

    درود بر شما.
    دوستان عزیز! عجله نکنید.
    محتوای نوشتاری این پست با خواندن کتاب و همچنین شنیدن فایل مصاحبه است که تکمیل میشود.
    ضمناً از شما سپاسگزارم که با نوشتن نظرهایتان همواره موجبات دلگرمی نویسندگان را فراهم میکنید.

  4. 4
    داوود نظری says:

    سلام بر شما.
    چند روز پیش که این کتاب را در پست دوستانمان جناب هژبری و همسرشان خرید از سوپری محله معرفی کردم گمان نمیکردم که به این زودی یکی از دوستان این کتاب را در سایت قرار دهد و آن را به دیگر دوستان معرفی کند.
    پس بر من فرض است که از این کار شما نهایت امتنان را داشته باشم.
    و یکی دو نکته در مورد این کتاب که شما احتمالا به جهت مشغله ی فراوان از یاد برده بودید را متذکر میشوم.
    اول اینکه نویسنده ی این کتاب بنظر آقای رضا بهار است و نه خانم کباری.
    چرا که متن نوشته یک دست است و اگر به قلم دو نفر میبود یقینا در نوع نگارش تفاوتهایی مشاهده میشد که برای اهل فن کاملا آشکار است.
    شاید آقای بهار مطالبی را از همسرش میشنیده و بنام ایشان مینوشته.
    به عقیده ی من این کتاب را باید نوشته ی شخص آقای بهار دانست نه نوشته ی مشترک ایشان و خانم کباری.
    و دیگر اینکه در این کتاب هر آنچه که میبایستی برای تخریب چهره ی یک نابینا مورد استفاده واقع میشده را ایشان به خوبی به انجام رسانیده اند.
    و باید از این همه فرو کاستن شخصیت یک نابینا به دست همسر او باید از ایشان صمیمانه سپاسگزاری کرد.
    و دیگر اینکه این خانم در سنین بالا دچار نابینایی شده اند و ظاهرا هیچ نوع آموزشی برای انجام امور روزانه در هیچ جا ندیده اند.
    در چنین شرایطی یک فرد نابینا مسلما قادر به انجام خیلی از امور خود نمیتواند باشد.
    چرا که آموزش اگر امری غیر ضروری به نابینایان میبود در دنیا چیزی بنام توانبخشی به وجود نمی آمد.
    بنظرم همین مقدار را که نوشتم کافیست.

    • 4.1

      درود بر شما آقای نظری.
      اتفاقاً آقای بهار در مصاحبه رادیو فرهنگ هم به این نکته اشاره میکنند که کتاب را خودشان نوشته اند. من هم همان طور که در همین پست نوشتم، معتقدم که کتاب، به قلم و از زاویه نگاه ایشان نوشته شده است.
      متأسفانه گویا ایشان هیچ اطلاعی از آموزش و توان بخشی ندارند.
      در حیرتم از صادر کنندگان مجوزهای نشر کتاب که به جای محتوا فقط بر استفاده از برخی کلمات نظارت دارند.

  5. 5
    ابراهیم says:

    سلام چه یادگاری بهتر از کتاب اونم از دست یه آدم فرهیخته و یه معلم مهربان اونم تو شب یلدا
    همه چیز دست به دست هم داده تا این کتاب خاطره انگیز بشه.
    یلدا مبارک و دلتون سرشار از شادی

  6. 6
    علی says:

    ممنون از دوست و خواهر خوبم فاطمه خانم جوادیان. من هم امروز در نقد این کتاب پستی گذاشتم که امیدوارم مدیران محله اون را هم منتشر کنند.

  7. 7
    آرتیمان says:

    درود بر شما کتاب را یک ضرب خوندم و مصاحبه را هم کامل گوش کردم خیلی خیلی جالب بود در خیلی از جاهای کتاب واقعیت های زیادی مطرح شده بود بعضی از مطالب کتاب هم ناشی از نا آگاهی نویسنده درباره نابینا های توانمند بود احساس کردم در بیان بعضی از مطالب هم کمی اغراق شده آخه مگه میشه کسی هویج رنده شده را با گوشت چرخ کرده اشتباه بگیره بعدشم ببخشید توی دهات ما هر وقت هویج را رنده می کنیم فورا به مربا تبدیلش می کنیم نه این که توی فریزر نگهش می داریم خخخخ راستی این نکته هم خیلی اغراق آمیز بود سالی یکی دوبار دست و پای راضیه می شکست درباره پوشک بچه هم نوبر بود من با وجودی که یه مرد نابینا هستم بعضی اوقات که خانمم گرفتار بود خودم بچه را به دست شویی می بردم بعد هم با دقت می شستمش و بعد هم با حوله مخصوصش خشکش می کردم و لباسش را با دقت می پوشوندم به نظر من شخص رضا سرشار از سر خوردگی هست که البته با جامعه بیرحمی که داریم اصلا تقصیری متوجه رضا نیست ولی باید بگم رضا واقعا نویسنده قابلی هست و در بیان مطالب از نظر فن نویسندگی مهارت داره.
    و باید بگم بیشتر از همه برای فرزاد ناراحتم اون جا که فرزاد توی روروک گیر کرده بود اشکم در اومد آخه یه بار که خانم آرتین را به من سپرده بود دقیقا همین مشکل واسه آرتین توی روروک پیش اومد با این تفاوت که من فورا متوجه شدم و به دادش رسیدم بعضی اوقات حواسم نیست و به شدت با آرتین برخورد می کنم در این زمان دوست دارم از شدت ناراحتی سرم را بکوبم به دیوار چون اوایل بچه فکر می کنه تو از عمد این کار را کردی

  8. 8
    نیره says:

    سلام
    به اولین روز زمستانی خوش آمدید

    ایجاد یک باور غلط چه بهای سنگینی دارد.
    ببخشید ولی با توضیحات شما و دیگر دوستان اصلا رغبت نکردم سراغ کتاب برم
    هنوز امیدوارم روزهای پیش روی ما درخشان شوند

    موفق باشید

    • 8.1

      سلام نازنین. آغاز زمستان سفید همراه با شبهای بلند رازآلود و پر قصه بر شما هم مبارک باشد.
      فایده خواندن چنین کتابهایی در این است که بدانی در حال حاضر چه نوع آگاهی به جامعه کتاب خوان تزریق میشود.

      روزی دوستی به من گفت اگر خودت برای خودت تصمیم نگیری، دیگران برایت تصمیم خواهند گرفت.
      شاید لازم باشد بعد از این بیشتر از پیش تلاش کنیم.

  9. 9
    کریمی says:

    درود مجدد. کتاب جالبی بود, کلی ازش لذت بردم, کلی چیز ازش یاد گرفتم, و در نهایت کلی به اطلاعاتم اضافه شد.
    به نظرم اینکه ما اصرار داشته باشیم تا جامعه رو با یه خط چارچوب فکری در مورد خودمون جلو ببریم و هدایت کنیم اصلاً درست نیست.
    دقیقاً چیزی که شخص خودم دنبالشم تا به جامعه اثبات کنم و سعی میکنم تو رفتار گفتار و کردارم باشه, این نکته هست که نابینا یه آدمیه مثل بقیه.
    نابینا هم مثل سایر افراد دیگه ی جامعه, هم خوشبخت داره هم بدبخت. هم موفق داره هم ناموفق. هم غنی داره هم فقیر. هم باسواد داره هم بیسواد. هم مستقل داره و هم وابسته.
    من اولویتم تو بحث فرهنگ سازی, اینه که به جامعه متوجه کنم نابینام یکیه مثل خودتون.
    به نظرم اگه با این خط فکری جلو بریم, خیلی راحت میتونیم متوجه بشیم که نگارنده این کتاب هم خواسته به جامعه بفهمونه نابیناهایی هم هستند که وابستند و هزارو یک مشکل شخصی دارند.
    و از نظر من, این هیچ ایراد و اشکالی نداره. چون ما واقعاً تفاوتی با بقیه افراد جامعه نداریم.
    پس طبیعیه که یه عده ایمون مشکل هم داشته باشند, خیلی از مهارتها رو هم یاد نگرفته باشند.
    در کل من فرهنگ سازی رو به دو دسته تقسیم میکنم.
    عده ای از نابیناها همیشه دوست دارند توانمندیاشونو در معرض دید دیگران بذارند و همیشه سعیشون بر اینه که پیش بقیه افراد جامعه کم نیارند و شکست نخورند.
    اشتباه این عده از نابیناها اینه که نمیدونند با این کاراشون توقع دیگرانو تا جایی از خودشون بالا میبرند که اگه کوچکترین اشتباهی بکنند, سریع توجهه دیگرانو جلب میکنند.
    ولی دسته دوم اونایی هستند که میگند ما با شما بیناها هیچ تفاوتی نداریم.
    ممکنه شکست بخوریم, ممکن هم هست موفق بشیم.
    ممکنه درس بخونیم و باسواد بشیم, و ممکن هم هست این طور نشه.
    هم میتونیم به اوج عزت بریم, و هم میتونیم به خاک ذلت بشینیم.
    شخصاً نظرم به نظر دسته دوم نزدیکتره.
    حالا من یه پیشنهاد دارم واسه همه فرهیخته های اهل محل و نابیناهایی که خوندن این کتاب بد جوری خورده تو ذوقشون و معتقدند که این کتاب نابینا رو تخریب کرده.
    پیشنهاد میکنم. آی اونایی که ناراحت شدید. آی افرادی که حس میکنید خوندن این کتاب خوراک فرهنگی خوبی واسه جامعه نیست. شماها هم بیاید وسط و یه مطلب فرهنگی در قالب یه کتاب به جامعه ارائه بدید.
    ماشا الله هم متخصص داریم, هم فرهیخته داریم, و هم اهل فن.
    تا دلتون بخواد در مورد تواناییهای نابیناها هم مطلب و مقاله هست و نوشته شده. پس در مورد منابع مورد استفاده هم مشکلی نیست و میشه مستند و مستدل کتاب نوشت.
    فقط یه نکته ای این وسط هست, و اونم اینه که متأسفانه ما یه جامعه ی آماری پویایی نداریم که بتونیم بهش استناد کنیم.
    مثلاً بگیم از بین صد هزار نابینا, نود هزار نفرشون مستقلند, پس نتیجه میگیریم که اکثریت نابینایان مستقلند و نوشته های این کتاب در موردشون صدق نمیکنه.
    در واقع میخوام بگم نه کتاب حاضر بر پایه یه آمار مشخصی نوشته شده, و نه هم کتاب احتمالی که شاید برخی دوستان بخوان تدوین کنند.
    این کتاب بر پایه ضعف و نادونی و ناتوانی نگارنده و اطرافیانش نوشته شده, و کتابی هم که قرار باشه در خصوص تواناییهای یه نابینا نوشته بشه, باز هم بر اساس تواناییهای خود نگارنده و اطرافیانش خواهد بود.
    در نتیجه هیچ کدوم نمیتونند تفکرشونو بر کل جامعه نابینایی تسری بدند, چون بر پایه یه جامعه آماری مشخصی مطلب ننوشتند و تنظیم نکردند.
    باز هم یه پست شد. موفق و خوشبخت بااشید.

    • 9.1

      از این که کتابی گذاشتم که شما تا این حد از خوندنش لذت بردید خوشحالم. به قول دوستان لذت ببرید از زندگی.

    • 9.2
      علی says:

      دوست عزیز، نوشتن بر مبنای نادانی و بی توجهی یک موضوعه و تسری دادن اون به کل جامعه نابینایان یک بحث دیگه است. بله در هر جامعه‌ای آدم‌های متفاوت وجود دارد در جامعه نابیناها هم همین طوره اما به فرض اگر توی جامعه‌ای فرد یا افرادی دزد باشند و ما کل جامعه را دزد بخوانیم به اون جامعه جفا کردیم.
      نویسنده این کتاب بی دست و پایی و نادانی خود و همسرش را به کل جامعه نابینایان نسبت داده خودش معلوله اما همه مشکلات زندگی به خاطر نابینایی همسرشه و با کمال وقاحت این موضوع را به همه نابینایان نسبت می‌ده و گفته که ما می خواستیم جامعه با زندگی نابینایان آشنا بشوند. این جفا است.
      حالا اگر یکی مثل شما هم هست که از این موضوع ناراحت نمی‌شه ناراحت نمی‌شه که دیگران راجع به زندگیش فکر کنند که پر از نجاسته ناراحت نمی‌شه که دیگران فکر کنند فرق مدفوع و شکلات را تشخیص نمی‌ده و هزار و یک چیز دیگه و از خوندن کتاب لذت هم می‌بره؛ خوب اشکالی درش نیست به هر حال توی جامعه نابینایان همه جور آدمی پیدا می‌شه.
      در انتها من فکر می‌کنم شما بهتره با خط فکری خودت جلو بری تا ببینیم به کجا می‌رسی.

  10. 10

    سلام و درود بیکران بر شما
    میگما برای اینکه کتاب خوان شویم از این پست های انتقادی در مورد یک کتاب منتشر کنید تا حس کنجکاوی حسابی تحریک شود و وسوسه دانلود سراغمان بیاید و بعد با کمک یک نرم افزار سرعت خواندن گوینده را دو برابر کنیم تا در یک ساعت و چهل و هفت دقیقه کتاب را بشنویم. خخخ
    بعد از حدود ده ماه واقعا پستتان کاری کرد که یک کتاب گوش بدم.
    از نظر فن کتاب و نگارش خوب به رشته تحریر درآمده بود و از نظر ادبی هم خوب چینش شده و ویراستاری گشته که مخاطب لذت می برد. اما ….

    خارج از بحث ادبی
    بنظر من این اثر فقط یک درددل درونی نویسنده با جامعه است و نمی توان آن را به کل جامعه معلولین بسط داد.
    این یک واقعیت است که در جامعه نگاه مثبتی به معلول و توانایی های او وجود ندارد. ولی ای کاش کنار این همه منفی هایی که در کتاب ذکر شده به نقاط مثبت توانایی های یک معلول بیشتر اشاره میشد.
    در کتاب به مقوله تلاش و توانایی هایی که یک معلول می تواند داشته باشد اشاره شده ولی در سایه ضعف ها و کمبودهای معلول که در کتاب بیداد می کند, خیلی کم و گاهی گُمشُدِه.
    شخصا از جاهایی که شخصیت های واقعی کتاب شروع به تلاش و تکاپو کرده اند و با تمام این مشکلات خود را بالا کشیده اند لذت بردم و این امر می توانست خیلی پررنگ تر و جذاب تر در کتاب نمود پیدا کند.

    بیشتر این کتاب به ضعف ها و امور مربوط به قشر نابینایان متوجه بود و شاید این بخاطر درگیری ذهنی نویسنده طی این سالها به این مقوله بوده.
    هان راستی یادم رفت مصاحبه رو گوش بدم. برم و بیام….

    • 10.1

      درود بر شما آقای بهرامی. واقعاً از شما ممنونم که نقاط قوت کتاب رو متذکر شدید. بسیاری از قسمتهای کتاب سرشار از همین نکات مثبت بودند. زمانی که هر یک به زندگی و مشکلات شخصی خود اشاره میکردند و سبب آشنایی جامعه با چنین فرایندهایی میشدند. آنچه باعث ناراحتی میشود این است که فردی با استناد بر رفتارهای یک دیر نابینا که مهارتهای روزمره را هم به قدر کافی آموزش ندیده، یک سند رفتاری را به نام تمام نابینایان ثبت میکند. همان طور که در مصاحبه رادیو فرهنگ هم خواهید شنید، هیچ صحبتی از نکته هایی که شما فرمودید به میان نمی آید و فکوس بر همان ضعفهای ناشی از نابینایی است. در حالی که این ضعفها نه از روی نابینایی بلکه از روی نا آگاهی و همچنین عدم بهره مندی کافی از آموزشهای لازم میباشد.
      سپاس از این همه توجه.

  11. 11

    خب ببخشید مجدد سلام
    اول بگم که فکر میکردم مصاحبه با حضور زوج نویسنده صورت می گیرد ولی متوجه شدم که اینگونه نیست. باز یک فرد سالم, با یک فرد معلول جسمی حرکتی بیشتر در مورد مسائل نابینایان صحبت می کردند. البته در مورد خودِ آقای بهار هم صحبت شد ولی چون بیشتر در مورد کتاب صحبت میشد, بیشتر بحث به امور نابینایان برمی گشت.
    چیز خاصی هم در گفتگوها نبود و همان حرفهای داخل کتاب تکرار شد وفقط فهمیدم چند سالشون هست. خخخ

    روشی که نویسنده در مورد طرز برخورد جامعه با معلولین به کار برده بود اینگونه بود که مثلا توضیح یا توصیفی از نحوه برخورد صحیح مردم با معلولین بیان می کرد و برای مثال از زندگی خودشان نمونه هایی را بیان می کرد.
    خیلی از اینها درسته ولی آیا مثلا اگر زندگی هما خانم, معلمی که خانم کبریایی با او دوست شده بود را بیان می کرد و از اول نابینا بود خیلی به واقعیت ما نزدیک تر نبود؟ شخصیتی که ظاهرا خیلی مستقل تر و توانمندتر از خانم کبریایی است؟

    نمی دونم تونستم منظورم رو درست بگم یا نه ولی خیلی از نکاتی که نویسنده برای مثال می آورد در خیلی از افراد سالم هم وجود دارد که به چند نمونه ذکر می کنم
    مثلا خانم سالمی که هنوز بلد نیست آشپزی کنه و دو تا بچه هم داره آیا همه خانمها ناتوان محسوب می شوند؟
    یا خانمی که فرزندش سه ساله شده و هنوز بلد نیست فرزندش رو حمام ببره و مرتب به مادر یا همسرش میگه آیا همه مادران اینگونه اند؟
    یا در پوشک بستن بچه, دختر برادرم دو سالشه و طی این دو سال فقط برادرم پوشکش رو عوض کرده و مادرش یعنی زن داداشم حالش بد میشه پوشک عوض کنه آیا همه مادران اینگونه اند؟

    بنظرم این کتاب خیلی زیباتر میشد وقتی یک ضعف را از یک فرد معلول در انجام یک کار بیان می کرد به خلاقیت و توانایی همان معلول برای رهایی و حل آن ضعف هم اشاره می کرد.

    مشکل اصلی ندیدن است یا معلولیتی دیگر
    یک مثال از خودم
    وقتی پسرم یک سالش بود و در روروَک میرفت برایش سیب رنده کردم تا بهش بدم. همسرم تاکید کرده بود که اینکار را نکنم چون ریخت و پاش میشه و من نمی تونم. ولی من انجام دادم و دنبالش راه می افتادم و قاشق قاشق در دهانش می گذاشتم و خوشحال که داره می خوره. وتقی همسرم آمد با غرور که ببین همشو خورد و تو فقط دو سه تا قاشق میتونی بهش بدی که به چند ثانیه نگذشته بود فریاد وزیر جنگ بالا رفت که ای داااد ای هوااار و فهمیدم هر چی میذاشتم دهنش فوری میداده بیرون و روی لباس و روروَک و فرش ریخته. ما هم فرار و در فکر که دفعه بعد چه ترفندی ببندیم؟؟؟
    اما باز با تاکیدات فراوان که اینکار را نکنی مجدد سیب رنده کردم و کاش نمی کردم. خخخخ
    مقداری سفره یک بار مصرف پهن کردم و کمی اسباب بازی مورد علاقه اش را دورش ریختم. با کاسه سیبهای رنده شده جلویش نشستم و ضمن بازی قاشق قاشق دهنش میذاشتم و مواظب بودم نریزه و مرتب پیشبندش را دست می کشیدم که نریخته باشد و روی شلوار و سفره هم مرتب دست می کشیدم که نریخته باشد و اینگونه این بار توانستم شش قاشق به او بدهم و چیزی هم نریزد. نمی دونم ولی اسمش را گذاشتم توانایی در کنار ضعف.
    از این روز به بعد شدم مسوول سیب رنده به بچه دادن و کاش خلاقیتم به کار نمی افتاد و راحت می خوابیدم. خخخخ
    البته شوخی کردم و از این نمونه ها که کمک همسر باشم و باشیم بسیار است که ای کاش از این نمونه ها در کتاب اشاره میشد و فقط ضعف و اذیت ندیدن بزرگنمایی نمیشد.

    ببخشید کامنتم طولانی شد.
    میشه این کتاب رو به عنوان یک کتاب در محفل کتابخوانی تیم تاک به گفتگو و بحث و تبادل نظر گذاشت و از کسانی که در رسانه فعالیت می کنند مثل اشکان آذرماسوله و برنامه شش نقطه خواست که در این باره با دقت برنامه یا آیتمی روی آنتن ببرند.
    موفق و پیروز باشید

    • 11.1

      در رادیو فرهنگ در همان مصاحبه بینشی جدید شکل میگیرد. رضا بهار میگوید. آشپزی آنها بی نقص نیست. ادویه ها را اشتباه میریزد. دستش پر از جای سوختگیست و موارد دیگر. کارشناس یا مجری هم میگوید بله. اتفاقاً ما میشنیدیم که نابینایان آشپزی میکنند اما نمیدانستیم چطور آشپزی میکنند. همسر شما معتقد بود خانه را با سیب رنده شده نابود میکنید. پیشفرض هم همین است. نابینا نمیتواند. راست هم گفته بود وزیر محترم. این نگاهیست که به صورت پیشفرض در جامعه وجود دارد چه نیازی است که در یک کتاب بی آن که راه حل خلاقانه ای عنوان شود این نکات را آن همه برجسته و اغراق آمیز بیان کنند.
      با بررسی این کتاب در شش نقطه بسیار موافقم.
      در خصوص تیمتاک هم چنانچه مدیران موافق باشند، فکر خوبی به نظر میرسد. البته باید هدفی برای این کنفرانس وجود داشته باشد. اگر نویسندگان هم دعوت شوند که خوب است.

  12. 12

    کامنت آقای نظری در پست آقای هژبری:
    ۷
    داوود نظری says:
    یکشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۷ در ۱۷:۱۳

    ببینید دوست عزیز اگر بخوام این مسئله رو توضیح بدم باید بخاطرش کلی وقت صرف کنم.
    پس سعی میکنم که به اختصار هرچه تمامتر در مورد نوع اختلافاتی که بین زن و شوهرهای نا همگون وجود داره مطالبی رو عرض کنم.
    اختلاف اصلی این زوجها در خود معلولیت یکی از طرفین نهفته هست.
    به تازگی کتابی رو یکی از همین زوجها که از دست بر قضا هردو معلول هستند اما یکی نابینا و اون یکی معلولیت دیگه ای داره نوشتند.
    توی این کتاب بجای اینکه از فرد نابینا مثل هر آدمی که ممکنه دچار اشتباه در انجام کارهاش بشه و یا دچار حادثه بشه طوری سخن گفته شده که انگار یک نابینا بی دست و پاترین موجود روی زمین هست.
    بد نیست برید و این کتاب رو بخونید.
    چندان حجمش هم زیاد نیست اسمش هم هست:
    در همین چند قدمی که به وسیله خانم راضیه کباری که نابینا هستند و همسرشون آقای رضا بهار که ایشون هم معلول هستند رو بخونید تا متوجه نوع نگاه افراد غیر نابینا که با یک نابینا ازدواج کردند بشید.
    شاید خیلی از افراد نوع نگاهشون رو به ما بیان نکنند ولی به هر جهت نابینایی رو اونطوری که خودشون درک کردند میفهمند و این تفاوت نگاه گاهی موجبات بروز اختلافاتی در یک زندگی میشه که اگر بخوام در موردشون توضیح بدم شاید کار از حد یک کامنت بگذره و من هم چندان حال و حوصله ندارم.
    پس برید و این کتاب نسبتا کم حجم رو بخونید شاید که رستگار شوید.

  13. 13
    داوود نظری says:

    سلام بر سرکار خانم جوادیان.
    شاید هر یک از ما موظف باشیم که در مورد این کتاب بی سر و ته و پر از حرفهای غیر واقعی و غیر دوستانه و در واقع نا محترمانه واکنشی مناسب نشان دهیم.
    شاید میبایستی در رسانه ها دست به برخوردی جدی در مقابل این نوع تخریبگری از چهره ی جامعه ی خود بزنیم.
    و شاید لازم باشد که از خودمان و غروری که بدین وسیله مورد تهاجمی این چنین نا‌جوان مردانه قرار گرفته دفاع کنیم.
    بنظر من این شخص بسیار شخیص اینگونه میخواست از همسرش انتقام سختی بگیرد که به احتمال توفیق زیادی نیز کسب کرده باشد.
    اما ای کاش فقط هدف این مرد انتقام کشیدن از همسرش بود نه از دیگر مردمان نابینایی که در این دنیا زندگی میکنند.
    از نظر من این کتاب بجز تحقیر این زن و باقی همنوعان او هیچ هدف دیگری را دنبال نمیکرده.
    اگر مسئله بیان نوع مشکلات این زوج در جامعه بود آقای بهار مجبور نبودند که نقاط ضعف همسر نابینایشان را که بیشتر از هر چیز علتی بجز نا آگاهی ایشان نداشته را به باقی جامعه ی نابینای ایران تعمیم دهند. و به بزرگ نمایی انواع کاستیها که این خانم در نوع انجام کارهای منزل داشته: دست بزنند.
    مگر اینکه پشت این نقاب بظاهر همدلانه قصد و منظور خاص دیگری را دنبال میکرده اند.
    این نویسنده هرگز به فکر این هم نبوده که همسرش را به مراکزی که کارشان آموزش انواع مهارتهای روزانه به نابینایان است برده و از آنان تقاضا کند که در امر دست یافتن به این نوع مهارتها ایشان را یاری نمایند.

    • 13.1

      همچنان امیدوارم دوستانمان در برنامه شش نقطه این کتاب را به نقد و بررسی بگذارند همان طور که در رادیو فرهنگ این اتفاق افتاد. هرچه باشد در این برنامه مسائل مرتبط با نابینایان مطرح میشود.

  14. 14
    آرتیمان says:

    حدس می زنم اون جایی که درباره دادن ماست به بچه توضیح داده کاملا اغراق آمیز بوده یا درباره سوختگی های دست خانم کباری کاملا اغراق کرده. بنده خودم بار ها و بارها آشپزی کردم شاید دو بار بیشتر دستم را نسوزونده باشم ضمنا ایشون در کتاب مدعی شدن که تصمیم گرفتم که ازدواجی را انجام بدم که باعث تکمیل شدن روح و جسمم بشه. پس کو اون ادعایی که داشت ایشون که با این ازدواج بیشتر خودش را به انهدام روحی رسوند. در ضمن در پاسخ به آقای کریمی باید بگم انتشار این نوع کتاب ها فقط و فقط بازتاب منفی علیه ما داره و هیچ دست آورد مثبتی نداره چرا که همیشه ماندگاری افعال منفی در اذهان مردم بیش از افعال مثبت بوده.
    حالا حتی اگر این کتاب را هزار نفر هم خونده باشن شما و ما باید سال ها تلاش کنیم تا آثار این سم پاشی ها را از بین ببریم آخرش هم شاید موفق نشیم

    • 14.1

      درود بر شما. چه خوب که اینجا کامنت گذاشتید. اتفاقاً امروز در اداره ذکر خیر شما بود. یکی از همکاران ما که در کلاس ضمن خدمت حضور داشت، از نقش مثبتی که شما در کلاس داشتید صحبت میکرد. این که در پی ماجرایی رو به روی همسرتان نشستید و در نهایت ظرافت و دقت یک سیب زمینی پوست کندید و برای تشخیص قسمتهای پوست کنده شده از پوست کنده نشده، از ظرفی آب استفاده کردید. وقتی یک مرد نابینا بتواند این گونه با ظرافت از چاقو استفاده کند و یا مثل آقای بهرامی راهی برای خوراندن سیبهای رنده شده به کودک پیدا کند چرا باید در رادیو فرهنگ که شنوندگانی اهل فرهنگ، ادب و هنر دارد، این طور مطرح شود که نابینایان آشپزیهای ناقص دارند و بقیه ماجراها.

  15. 15
    اسماعیل رفاهی says:

    سلام خانم جوادیان؛ قبل از هر مطلبی تشکر می‌کنم به خاطر به اشتراک گذاشتن این کتاب.
    اما بعد، همان‌طور که اشاره شد متن کتاب از نظر نگارش یک‌دست و از نظر ادبی قابل قبول نوشته شده و این باعث می‌شود اثرگذاری آن بر خواننده دوچندان شود مزید بر این‌ها بار عاطفی متن نیز زیاد بوده و متأسفانه قبل از اینکه اثر واقعی مبتنی بر واقعیت‌های علمی داشته‌باشد اثر احساسی و منفی دارد.
    برخی از دوستان از نقاط مثبت اثر به سادگی گذشته‌اند؛ البته من نیز اعتقاد دارم که تعمیم ناتوانی‌های ناشی از کمبود یا نبود آموزش را نباید و نمی‌توان به همه افراد گروه هدف تعمیم داد.
    بنده خودم یک دختر ۵ ساله دارم و خدا را شکر تقریباً هرکاری که افراد عادی برای بچه‌هایشان انجام می‌دهند را با فکر کردن و پیدا کردن راه‌کارهای خلاقانه برای او انجام می‌دهم.
    من هم پیشنهاد می‌کنم در فضایی صمیمی به دور از توهین و تندروی و احساس جلسه‌ی نقد کتاب با حضور نویسندگان کتاب برگزار شود تا نظرات نویسندگان را نیز بشنویم؛ شاید تفاهمی دست بدهد و اگر بنا باشد کتاب به چاپ دوم برسد نقد دوستان اثر مثبت خود را در آن بگذارد.
    برای سرکار خانم کباری و همسر ایشان نیز آرزوی موفقیت می‌کنم و امیدوارم، نسبت به دغدغه‌ی خوانندگان کتاب آگاه شده، فرصتی را فراهم آورند تا نظرات آنان را بشنوند.
    از طولانی شدن مطلب عذر خواهم.

    • 15.1

      درود بر شما آقای رفاهی. این که فردی غیر از جامعه نابینایان بیاید و این گونه بی اطلاع از میزان توانمندیهای نابینایان برخی ناتوانیهای ناشی از عدم بهره مندی از آموزش را به تمام جامعه نابینایان تعمیم دهد و در مصاحبه هم با قاطعیت در همین خصوص صحبت کند جایی برای پرداختن به نکات مثبت کتاب نمیگذارد.
      امیدوارم شما و همه پدران نازنینی که در این پست حضور فعال داشتید روز به روز خلاق تر، موفق تر و سر افرازتر باشید.

  16. 16
    داوود نظری says:

    اینکه یک کتابی را با رنگ و لعابی بظاهر منسجم بنویسیم و در باطن یک هدف مخرب و منفی را دنبال کنیم هیچ ارزش و اعتباری بدان نمیدهد.
    اگر گلستان را که یک اثر ادبی بسیار عالی شناخته شده را در نظر بگیریم مطالب آن از یک دستی برخوردار نیست. اما از یک ساختار محکم و منسجمی برخوردار است که هم محاسن و هم معایب اخلاقی و رفتاری آدمیان را بازگو کرده است.
    و دیگر اینکه یک نوشته که قرار است بر روی مسؤولین امر اثری داشته باشد نویسنده ی آن مکلف است که اثرش را بر اساس یک سری فاکت‌های عینی و قابل مشاهده به رشته ی تحریر در آورد. نه اینکه بر اساس یک سری رفتارهای زنی دیر نابینا که به احتمال زیاد یا هیچ آموزش ندیده و یا اگر هم دیده باشد ناکافی بوده و قادر به تنظیم مناسب کارها در منزل خود نبوده و ظاهرا دارای هیچ نوع خلاقیت و نظمی در زندگی خود نیز نیست بنویسد.
    یک نویسنده ی آگاه و دلسوز و متعهد به اصول انسانی خود را موظف میبیند که تا حد امکان از واقعگرایی و انصاف دور نشود.
    اما این نویسنده ی محترم به خاطر ژورنالیست بودن بیشتر در پی جلب توجه و شاید ترحم و در عین حال حس انتقام گیری از همسر نابینای خود بوده.
    این نویسنده میبایستی در وهله ی نخست به یک پرسش ساده که هر ذهنی در پایان خواندن این کتاب به دانستنش مایل خواهد شد پاسخ میداده است.
    و آن این است که چرا بین این همه معلولیت که در دنیا بوده ایشان به سراغ ازدواج با یک خانم نابینا رفته؟
    البته میشود حدسهایی زد.
    چرا بر روی جلد و داخل بخش عنوان کتاب از دو نویسنده نام برده اما در مصاحبه ای که با رادیو فرهنگ داشته گفته که این کتاب را به تنهایی نوشته.
    در عین حال هر خواننده ی منصف و آگاهی از خود خواهد پرسید که این آقا که میدانسته همسرش نابیناست به چه علت خانه هایی را اجاره میکرده که پله های آن فاقد نرده بوده اند.
    دوستان عزیز نابینا از همه ی شما که این کتاب را خوانده اید خواهش میکنم که یک بار دیگر از زاویه ی دیگری به کتاب نگاه کنید.
    به این ننگرید که این اثر فرم ظاهری نوشته اش چگونه بوده یا نبوده
    مسلما اگر نوشته ای فاقد یک ساختار به ظاهر شیک نباشد هیچ ناشری آن را به چاپ نمیرساند.
    مگر پولش را از خیابان پیدا کرده؟
    پس بروید و در خود متن دقت کنید و ببینید که نواقص این نوشته دقیقا در کجاهای آن است.

    • 16.1

      کاش نویسنده هدف والایی را در نظر میگرفت. هدفی مانند ارتقاء سطح آگاهی جامعه در مورد دو نوع از آسیب دیدگیهای جسمی و یا ارائه راه حل برای داشتن یک زندگی نرمال. آن وقت مشاورانی را انتخاب میکرد که در همین راه به او کمک میکردند. متأسفانه در روزگاری به سر میبریم که نوشتن کتاب به یک هدف تبدیل شده حال آن که کتاب وسیله ای است که ما را به اهدافمان نزدیک میکند. وقتی صرفاً نوشتن و نشر کتاب هدف باشد، چنین اتفاقهایی رخ میدهد.

  17. 17

    چند نمونه از راهکارهایی که آقای بهار برای برون رفت از مشکلات خودش بیان کرد:
    ۱. نحوه آماده کردن پول خرد و اسکناس هنگام سوار شدن به تاکسی یک راهکار برای مشکل سوار شدن به تاکسی و محاسبه پول
    ۲. وقتی دیگران او را بهم نشان می دهند می ایستد و خود را نشان می دهد که آره من هستم. یک راهکار برای مقابله با دید منفی دیگران
    ۳. تلاش برای ادامه تحصیل وقتی پزشکان می گویند تحصیل را رها کن و موفقیت اکنون از نظر شغلی و اعتباری
    و آقای بهار از این نمونه ها و راههای برون رفت از آن برای معلولیت خودش مواردی را ذکر می کنند

    حالا نمونه هایی که برای خانم کباری بیان می کنند
    ۱. سالی یکی دو بار دست و پا شکسته شدن بدون راهکاری برای رفع آن. البته نرده یک راهکار ساده است اما قطعا نابینایان جاهایی می روند که نرده ندارد و تا به حال دست و پایشان هم نشکسته

    ۲. مسئله خرابکاری های بچه هنگام از پوشک گرفتن که بدون راهکار رها میشه و منجی آقای بهار است.
    ۳. مسئله خمیر بازی خوردن که قطعا این مسئله یعنی خوردن چیزهای مشکوک بارها در زندگی معلول بینایی بوجود می آید و اینهم بدون راهکار رها میشه. مثلا ای کاش بیان میشد که این خانم عهد کرد هر چیز مشکوک را قبلش بو کند یا کمی بچشد.

    ۴. مسئله غذا دادن به بچه که در این مقوله حتی خانمهای سالم هم وامانده اند و گاهی از ریخت و پاش ها و شیطنت های بچه هنگام غذا خوردن سر به بیابان می گذارند.
    و از این نمونه ها که یک شخصیت نابینا را بی عرضه و دست و پاچُلُفتی نشان دهد موج می زند.

    دو به شک بودم که این کامنت را بگذارم یا نه. ولی باید میذاشتم. چون دیروز تا حالا شدید ذهنم را درگیر کرده

    • 17.1

      شما کار درستی کردید. هدف از این پست اطلاع رسانی در مورد محتوای کتاب و تأثیری است که بر اذهان عمومی دارد.
      چنانچه قرار شود چاپ دومی در راه باشد خوب است اصلاحاتی جدی در این کتاب صورت پذیرد.

  18. 18
    آرتیمان says:

    مگه قرار هست این فاجعه تجدید چاپ بشه؟

  19. 19

    سلام بسیار متشکر و ممنون.
    متأسفانه فرصت مطالعه این کتاب رو ندارم.
    ولی کامنتها را خواندم.
    البته من اعتقاد دارم که اگر نیاز به آمار باشد شاید تعداد نابینایانی که تصویرشان در این کتاب آمده واقعاً بیشتر باشد.
    چون به نظرم ما نباید چندین هزار نابینای محصل و آموزش دیده داخل این سایت و اطرافمان را ملاک قرار دهیم.
    ولی به هر حال مثل شما از اثرات منفی این کتاب بر جامعه واقعاً نگران هستم.
    چون در کتاب ظاهراً هیچ اشاره ای نشده که نداشتن مهارت و آموزش های کافی برای این شخص موجب این محدودیت ها و مشکلات شده.
    که خواننده بینا تصور نکند که نابینا ها ذاتاً تمام این محدودیت ها را با خود به دنیا آورده و با همین ضعف ها از دنیا میروند.
    به هر حال از هر تلاشی برای اصلاحات ناشی از آسیب های این کتاب حمایت می کنم.
    اگر نیاز است نامه ای را با امضای دسته جمعی برای ناشر این کتاب و نهاد های مربوطه بزنیم.
    کمک انجمنهای دلسوز نیز میتواند مفید باشد.
    میتوانیم برای شروع حتی از یک دادخواست الکترونیک نیز استفاده کنیم.
    که لا اقل از هیچ بهتر است.
    در دنیا که این پتیشن های اینترنتی بسیار مفید بوده اند.
    باز هم تشکر از دلسوزی شما و آقای نظری بابت آگاه کردن ما از وجود این کتاب.

  20. 20
    سمانه شعبانی says:

    سلام. ممنون خانم جوادیان عزیز.
    کتاب رو خوندم. راستش تا حالا این قدر از نابیناییم نترسیده بودم!
    جدا از محتوا، این کتاب یک مشکل ساختاری عمده داره که اون هم فقدان طرحه. اساسا معلوم نیست چه هدفی داره و به چه نتیجه ای میخواد برسه. علت این نوع نگارش هم تا حد زیادی به پیشینه روزنامه‌نگاری نویسنده بر‌می‌گرده.
    اما این فقدان ساختار یه نتیجه مهم داره و اون این هست که کتابی با این اوصاف، نزد قشر آگاه و حتی نسبتا آگاه جامعه جایگاهی پیدا نخواهد کرد. راهکار مقابله با تاثیرات چنین کتابایی بر قشر تاثیر‌پذیر هم، اتفاقا باید نه در جهت بولد کردن این کتاب، بلکه تمرکز روی توانایی های خودمون، و آگاه کردن دیگران باشه، حالا هر کس به سهم خود.
    ایراد محتوایی کتاب هم این هست که نویسنده تمام مشکلات رو عینا به بقیه معلولین هم نسبت داده. این کتاب شاید اگر اسمش زندگی‌نامه، سرگذشت، خاطرات یا یک چنین چیزی بود، برای من بیشتر پذیرفتنی بود، چون به هر حال، هر کسی آزاد هست تا تجربیاتش رو منتشر و منتقل کنه اما تعمیم دادن اونها به بقیه اصلا با منطق من جور در نمیاد.
    به هر حال، ممنونم از نوشته خوب و آگاهانه شما بزرگوار. راستش من همیشه نوشته‌هاتون رو با اشتیاق میخونم، هر‌چند کمتر فرصت کامنت گذاشتن دارم.
    پیروز باشید

    • 20.1

      سلام بر شما سمانه خانم عزیز. اتفاقاً من هم در اواسط راه به همین نتیجه رسیدم. این که به جای پر رنگ کردن این کتاب به زندگی عادی خودمون ادامه بدیم و اگر از ما بر میاد دستی به قلم برده حکایت های واقعی زندگیمون رو در قالبهایی درست به جامعه فرهیخته اهل کتاب تحویل بدیم. اما اینجا فرق میکنه. محله نابینایان جاییه که خوانندگان اهل تفکر زیاد داره که چراغ خاموش بی آن که نظری پای پستها بنویسند، اونها رو مطالعه میکنند و در زمان لازم از اطلاعاتشون استفاده میکنند.
      در واقع اگر کتاب حاضر مربوط به قشر نابینا نمیشد کتابی نبود که از نظر ساختاری من رو جذب کنه.
      ضمناً، شما نسبت به نوشته های من لطف دارید. امیدوارم خوندن اونها سبب بشه ترس از نابینایی که به دلیل خوندن این کتاب به شما دست داده، از بین بره.
      پیروز باشید.

  21. 21
    داوود نظری says:

    سلام دوستان، من از دیروز دارم روی این کتاب کار میکنم.
    یه جاهایی از این کتاب هست که بسیار برای نابینایان بر خورنده هست. و یه جاهایی هم هست که مطالبش بدور از واقعیت نیستند.
    اینا باید تفکیک بشن و اون بخشی رو که کلامش غیر واقعی و اغراق آمیز هست رو برجسته کرد و اون بخشی که درست هست رو به حال خود رهاش کرد.
    فکر میکنم تا چند روز دیگه کار من روی این کتاب تموم بشه و وقتی ویرایش کلی اونچه که از زیر دست من در اومده رو انجام دادم اگر کسی امکانش رو داشت که در رسانه ها از این نوشته استفاده بشه چه بهتر، خلاصه از دست من بجز این کاری بر نمیاد که اون رو در اختیار عموم نابینایان میزارم تا هرطور که صلاح بود ازش استفاده کنند.
    این اولین نقدی هست که من دست به نوشتنش زدم پس نواقص زیادی هم درش حتما خواهد بود. منتها چون کلیت کتاب رو مورد بررسی قرار دادم و یک جاهایی از کتاب رو که با واقعیات موجود زندگی نابینایان نمیخونده رو برجسته کردم میشه در این نوشته هر نوع اصلاحی رو انجام داد و بعد یا در مطبوعات و یا دیگر رسانه ها اون رو منتشر کرد که اختیارش رو به همه ی شما عزیزان واگذار میکنم هدف من آگاه سازی محض هست نه چیز دیگه ای برای من اهمیت نداره که این نوشته اگر ارزشی داشت به نام چه کسی منتشر بشه بلکه مهم اینه که ما به عنوان بخشی از جامعه ی نابینایان این سرزمین در مقابل دیدگاه های منفی و غیر واقعی واکنشی مناسب از خودمون نشون بدیم

  22. 22
    javanmardeh daana says:

    خب من این کتاب رو نخوندم ولی مصاحبه را گوشیدم. پس مبنی بر همین چندتا نکته بگم. اول این که هیچ کس نمیتواند در مورد نابینایان و تواناییها و ضعفهاشون نظر یا قضاوتی داشته باشه مگر خودشان.
    بعد این که تو یه بخش از کتاب که گوینده رادیو خوند داستان این بود که مربی بچه یه بسته بهش داده که خیلی شکیل و زیبا بوده بعد مادرش بسته رو از بچه گرفته باز کرده بدون این که خودش مزه کنه ببینه اصلا چیچی هست اول داده به بچه خورده بعد خودش خورده دیده شکلات نیست. بعدش گفته دربیار مامان. خخخ خداییش این دیگه ربطی به نابینایی نداره. بعدشم خانمی که خودش تازه نابینا شده اصلا با مسایل ندیدن و تفاوتهاش با دیگران آشنا نیست چه طوری حاضر شده ازدواج کنه و تازه بچه دار هم بشه. حالا چون خبرنگار بوده یا موفقیتهایی از این دست داشته دلیل نمیشه که توان اداره خانه و مادری کردن رو هم داشته باشه. البته که اگر از ابتدا نابینا بود مثه بسیاری از خانمهای نابینا این توانایی را داشت. ولی وقتی خودش تازه نابینا شده و حتی خودشم نمیدونسته داره نابینا میشه دیگه مشخصه که توانایی نداشته و مشکلات بسیاری توی زندگیش بوده. فعلا تا همینجا بس تا کتاب را بخوانم. خخخ.

    • 22.1

      کسانی پیدا میشوند مثل آلن و باربارا مینویسند تا راهنمای زندگی انسانها باشند به سمت خوشبختی، کسانی هم این چنین اسباب پریشانی اجتماعی را فراهم میکنند.

  23. 23
    علی says:

    برای من جالبه که بعضی دوستان این قدر شیفته زیبایی قلم نویسنده این کتاب شده‌اند و به جای توجه به محتوا به زیبایی متن کتاب توجه داشته‌اند و از اون لذت برده‌اند و چیز هم یاد گرفته‌اند.
    مصداق این دوستان مثل کسانیه که یک آدم شیاد و بدذات با ظاهری خوب و روی زیبا نسبت به اونها قصد شومی داره و می‌خواد به اونها و خانواده‌شون تعدی کنه و در مقابل اونها از خلق خوش و روی زیبای او تعریف می‌کنند.

  24. 24
    داوود نظری says:

    دوستان عزیز، از همه ی شما خواهش میکنم که صبور باشید. و اجازه بدهید تا کار من روی این کتاب به پایان برسد.
    درست است که نویسنده ی کتاب در جاهایی از اثر خود دچار لغزشهای سختی شده. اما باید شرایط روحی و روانی او را نیز در نظر گرفت.
    نوع تمسخرهایی که او در زندگی تحمل کرده گاه بسیار دردناک بوده.
    در ضمن ناآگاهی از شرایط و راهکارهایی که یک نابینا برای ادامه ی زندگی نیاز به دانستنشان دارد را نتوانسته به درستی دریابد.
    همسر او که زنی دیر نابیناست با آموزشهای نه چندان کافی نتوانسته از میزان آن مشکلات بکاهد.
    خلاصه ی کلام آنکه اجازه بدهید کار من به پایان برسد. و در حد فهم و توان خویش آنچه را که به نادرست در این کتاب آمده را بیان خواهم کرد و از قضاوتهای عجولانه و غیر منصفانه دوری خواهم کرد. و از شما هم این تقاضا را دارم تا بدور از هر نوع جانبداری با این نوشته برخورد کنید.
    نقد حق ماست، اما بدور از هر نوع تعصبی.

  25. 25

    درود بر دوستان گرامی.
    عرضم به حضور انور شما من تا فایل ۵ این کتاب را شنیدم مصاحبه جناب بهار را هم شنیدم. والا حقیقتش چیزی توش نبود که لازم باشه بخاطرش ناراحت بشیم. آنچه گفته واقعیاتی است که در زندگی ما وجود داره و اهمیت کار جناب بهار و سرکار خانم کباری در اینه که اعلام میکنند که با وجود همه این مشکلات باز به زندگی و به یکدیگر علاقهمندند تسلیم نمیشوند و با پذیرش واقعیات به زندگی ادامه میدهند. آنها خواسته اند که دیگران یعنی افراد غیر معلول به معلولین نگاهی ایده آلی و ماورایی نداشته باشند و بگویند که برای بهتر شدن زندگی معلولین باید تمهیدات بیشتری آماده و اندیشیده شود. بنظرم جناب بهار از یک تابو رونمایی کرده و آنچه را که ما سعی میکنیم بپوشانیم ایشان نمایان کرده و ناراحتی ما بیشتر از این است که چرا او هم در این پنهان کردن با ما همکاری نکرده است.
    سرکار خانم جوادیان میفرمایند که دوستی گفته که این کتاب را یا به تنهایی بخوان یا دست کم با کسی بخوان که قرار نیست با او ازدواج کنی، خب این یعنی همان قایم کردن خود و مشکلاتمون. این واقعیت را باید پذیرفت که هر مادر نابینایی ممکن است با چنین مشکلاتی که خانم کباری رو به رو بوده مواجه شود یعنی کنترل نوزاد و کودک واقعا برای یک مادر نابینا دشوار است و برای همین آموزشهایی در نظر گرفته شده و با کمک وسایل کمک توانبخشی و فناوریهای نو سعی در به حداقل رساندن این مشکلات دارند.
    پس بنظرم نباید حساسیت نشان دهیم و بگونه ای قدردان جناب بهار باشیم که زوایای پنهان زندگی یک نابینا را از پس پرده بیرون آورد چون شاید هرگز خود ما شهامت چنین کاری را نداشتیم.
    ولی باز تاکید میکنم که جناب بهار و خانم کباری هرگز مقصودشان این نبوده که حالا که چنین مشکلاتی وجود دارد پس دیگه برای معلولین زندگی بی زندگی. من که از مطالب و نوشتههای این گرامیان چنین برداشتی نداشتم.
    از جناب نظری هم که همگان را دعوت به شکیبایی و بردباری کردند بسیار سپاسگزارم چون حقیقتا با برخورد احساسی با مسائل هرگز برای حل آنها موفق نخواهیم بود.

    • 25.1

      جناب آقای موحدزاده! در کجای این کتاب به فنآوری و وسایل کمک توان بخشی اشاره شده که به مادران نابینا جهت مراقبت از کودکان کمک میکنند؟ در برخی کشورهای اروپایی بچه ها را از والدین نابینا میگیرند چون صلاحیت داشتن فرزند را توسط آنها تأیید نمیکنند. فکر نمیکنید چنین تصمیماتی ممکن است حاصل خواندن چنین خام نوشته هایی باشد؟ برادر عزیز! شما واقعاً این نیاز را احساس میکردید کسی بیاید و مسائل پشت پرده نابینایان را به نمایش بگذارد؟ حالا هم شهامتش را تحسین میکنید؟ ایشان برای مشکلات خود راه حل ارائه داده است حال آن که مشکلات آن زن دیر نابینای آموزش ندیده را فقط مطرح کرده و به امان خدا رها نموده است. از شما که همواره نسبت به مسائل اجتماعی نگاهی مسئولانه داشتید انتظار دیگری میرفت.
      در پناه خرد.

  26. 26
    داوود نظری says:

    سلام دوست عزیز
    شما نخست میبایستی تمامی کتاب را با دقت بخوانید.
    دوم اینکه تا خودتان با زنی نابینا زندگی نکرده باشید نمیتوانید به نوع نگاه منفی آقای بهار پی ببرید.
    سوم اینکه مسئله سر این نیست که زندگی افراد معلول، بخصوص نابینایان مشکل ندارد:
    بلکه مسئله بر سر این است که کدام مشکل واقعا به نابینایی بر میگردد و کدام مشکل به همه ی آدمهایی که دارای فرزند خردسال هستند. مربوط است.
    چهارم هم اینکه ایشان مواردی را مطرح کرده اند که به هیچ وجه صحت ندارد.
    مثلا اینکه نابینایان قادر به تشخیص مواد موجود در فریزر و یا ظروف مختلف ادویهشان نیستند و آنها را جابجا در غذا استفاده میکنند.
    در حالی که من به خوبی میدانم که نابینایان به علت با سواد بودنشان و زدن انواع برچسبها بر روی اینگونه مواد هرگز دچار این نوع خطاها نمیشوند.
    و موارد دیگری که بعدا در یک نوشته ی تفصیلی توضیح داده خواهد شد.

    آقای بهار هیچ تابویی را پیش چشم ما نیاورده اند.
    ایشان به علت ناآگاهی از نابینایی و انتخاب همسری دیر نابینا خیلی دیر متوجه تفاوت میان نابینایانی که مادرزادی بینایی خود را از دست داده اند با آنها که دیر نابینا هستند شده اند.

  27. 27
    عدسی بشاشadasi says:

    درود!
    خب من این کتاب را هنوز نخواندم
    اما وقتی پست و کامنتها را میخواندم به یاد یکی از پستهای خانم رهگذر افتادم که خاطره ای از یک روز عصر با گروهی از نابینایان بودند و اتفاقاتی افتاده بود که باعث ناراحتی ایشان و دیگران شده بود
    البته عنوان آن پست را یادم نیست
    ولی به نظرم از صدای زیبا و تحصیلات بالای یه خانم نوشته بودند
    به نظرم نویسنده ی این کتاب گول چرب زبانی و تحصیلات طرف مقابلش را خورده و به آموزش زندگی صحیح نابینایی وی اهمیت نداده و در زندگی مشترکش با همسر دیر نابینایش شکست خورده بوده که تصمیم گرفته چنین کتابی بنویسد
    شاید هم شکست نخورده و خواسته با نوشتن این کتاب پول خوبی با فروشش به جیب بزند
    البته ما میدانیم که بیشتر بیناها با تولیداتشان برای نابینایان بیشتر به فکر جیبشان هستند نه به فکر بهتر استفاده کردن نابینایان
    !

    • 27.1

      درود بر شما آقای پژوهنده. برداشتهای شما قابل تأمل هستند. عوامل رادیو فرهنگ در پاسخ به یکی از شنوندگان که علت معرفی چنین کتابی با چنین محتوای مخرب و بدون ساختاری را جویا شدند گفتند: ما متوجه اغراق آمیز بودن مطالب در مورد نابینایان بودیم خاصه آن که همکاران نابینای توانمندی در کنارمان هستند. اما هدفمان از معرفی کتاب کمک به فروش آن بود و بس.
      تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل.

  28. 28
    عدسی بشاشadasi says:

    درود!
    البته آن پست که مدتی پیش رهگذر زده بود کامنت دونیش بسته بود و کسی نمیتوانست نظر دهد ولی دوباره خواندنش خالی از لطف نیست
    راستی من وقتی با کسی صحبت میکنم میگم به پنج انگشت دستت رجوع کن و با دقت بررسی کن و ببین که هر انگشت چقدر با انگشت دیگری فرق دارد
    اندازه و شکل هر انگشت با دیگری فرقهای زیادی دارد
    پس هر انسانی با انسان دیگر فرقهای بسیاری دارد و نمیتوان گفت همه ی نابینایان توانایی یکسانی دارند یا مانند یکدیگر تفکر میکنند
    پس ما نباید انتظار داشته باشیم همه مانند هم باشند یا مانند هم فکر کنند
    هر کسی میتواند با دید مثبت یا با دید منفی به این کتاب بنگرد
    من به دوستان توصیه میکنم صبور باشند و با دید مثبت به این کتاب بنگرند و بیخیال نقاط منفی باشند تا بهتر به نتیجه برسند
    شاد موفق باشید!

    • 28.1

      هدف ما هم از انتشار این پست اطلاع رسانی به نابینایان بود تا بدانند گاهی وقتها چه سنگهایی از دست چه افرادی بر سر راهشان رها میشود.
      تحمل بار اثرات منفیش هم بماند بر گردن آنهایی که در جهت بهبود کیفیت زندگی نابینایان فعالیت میکنند. و همچنین بر گردن نابینایانی که همواره خود را الگوی سایر هم نوعان خود میدانند.
      کسی که این کتاب را بخواند، هرگز باور نمیکند که همچون شمایی میزبانی آن اردوی بزرگ را در نجف آباد رهبری کردید. و خواهر نابینایتان در منزلشان میزبان آن تعداد از نابینایان و بینایانی بودند که چند روزی کنار هم جمع شده بودند.
      برقرار باشید.

  29. 29

    برنامه شش نقطه امشب ساعت ۲۲ و ۳۰ دقیقه از رادیو تهران کتاب در همین چند قدمی را از نظر نابینایان نقد و بررسی میکند.

  30. 30
    عدسی بشاشadasi says:

    درود!
    خب من دو قسمت این کتاب را خواندم و اولش فکر کردم که نویسنده در خیالات بوده که این کتاب را نوشته
    ولی وقتی رفتم فایل رادیو را گوش کردم متوجه شدم که این زوج خاطرات و زندگی نامه ی خودشان را نوشته و به صورت یه کتاب چاپ کرده اند و به فروش گذاشته اند
    راستش من به فکر فرو رفتم که اگر خاطرات من را که در ایستگاه سرگرمی تعریف کرده ام و در همین سایت هم تعریف کرده ام را جمع آوری کنیم و بقیه ی خاطراتم را هم تعریف کنم و یه نویسنده به کتاب تبدیل کند فروش خوبی خواهم داشت
    اما خوانندگان خاطرات من چه فکری خواهند کرد و چه اتفاقاتی خواهد افتاد!!!
    حالا که میبینم یه خانواده خاطرات زندگی خود را بدون کم و کاست در یه کتاب نوشته اند و چاپ کرده اند چه سر و صدایی بین نابینایان پیش آمده است
    گروهی برای پیشرفت بهتر نابینایان تلاش میکنند و گروهی برای جیبشان چه خاطراتی را در کتاب به چاپ میرسانند و به عاقبتش نمی اندیشند که خوانندگان بینا چه فکرهایی که در باره ی نابینایان نمیکنند
    به نظر بنده اگر این زوج کتاب دوم خاطراتشان را هم بنویسند و نتیجه ی خوبی از زندگیشان را در آن به تصویر بکشند زهن مردم تغییر خواهد کرد و این دو کتاب از بهترین آموزشها برای خوانندگانش برای شناخت بهتر نابینایان خواهد بود!

    • 30.1

      آقای پژوهده نویسندگان این کتاب خواسته اند بگویند که با وجود چنین مشکلاتی باز زندگی ادامه داره و زندگی زیباست و صحنه مبارزه و تلاش برای رسیدن به هدف.
      نمیدونم با چه حقی ما باید به افرادی که خاطراتی از زندگیشان نوشته اند اعتراض کنیم که چرا مطابق میل ما ننوشتند. خب راه بازه دیگران میتونند کتاب بنویسند و بگونه و به شکل دیگری بنویسند. اگر کتاب دکتر طاها حسین را خونده باشی دکتر میگه که غذا خوردن بلد نبوده و ترجیح میداده که در تنهایی غذا بخوره همچنین خودش بلد نبوده رفت و آمد کنه و باید یک راهنما او را میبرده سر کلاس رو صندلی مینشونده و بعد میآمده از رو صندلی بلندش میکرده میبرده خونه همچنین میگه که ابو اعلی معری هم در تنهایی غذا میخورده و با بیناها نمیخورده. خب بنظرت حالا باید بیاییم طاها حسین و معری را به باد فحش و ناسزا بگیریم که شماها آبروی نابیناها را برده اید شماها تاثیر منفی رو ذهن جامعه گذاشته اید. نه پدر جان. هیچ کس با خوندن یک کتاب نظرش نسبت به کل یک جامعه تغییر نمیکنه. این ماییم که همه چیز را از نظر تنگ خود میبینیم و میگیم که همه باید مطابق میل و خواست ما عمل کنند.
      در ضمن به مدیران سایت و محله خاطر نشان میکنم که خانم کباری گفتند که از نظر قاننونی و اخلاقی ضبط کتاب و انتشار آن در سایتها درست نبوده و باید اجازه گرفته میشد و گفتند که احتمال پیگرد قانونی هم وجود دارد. لطفا با ایشان هماهنگ بشید تا مبادا برای سایت مشکل ایجاد شود.

      • 30.1.1
        علی says:

        این جا سوالی وجود دارد و آن این است که آیا می‌توان نابینایان را از خواندن کتابی محروم کرد یا نه. مسلما پاسخ منفی است. اگر قرار بود کتاب‌ها برای نابینایان گویا نشود، شاید الان این همه نابینا و کم‌بینای فرهیخته در جامعه حضور نداشتند. در جای‌جای شبکه اینترنت و حتی همین محله صمیمی ما انبوهی از کتاب‌های گویا وجود دارد که به منظور کمک به نابینایان برای دسترسی به موضوعات مورد علاقه‌شان تهیه شده است. مسلما هیچ کس حق ندارد و نمی‌تواند حق دانستن را از من نابینا بگیرد. شاید بهتر باشد دوستان نویسنده به جای تهدید و ارعاب کمی واقع بین باشند.

  31. 31
    داوود نظری says:

    دوست محترم چرا مسائل رو با هم خلط میکنید.
    مسائل شخصی اشخاص به خودشون مربوطه
    و هیچکس هم حق نداره وارد این حوزه ها بشه.
    اگر طاها حسین مشکلاتی داشته تا به حال هیچ نابینایی نرفته و بهش ایرادی نگرفته.
    اما اینجا نویسنده ی کتاب داره میگه یخچال یک نابینا باید چنین باشه.
    و بچه ی یک نابینا اینطوری از پوشک گرفته شده و در مجموع قضیه رو به کل جامعه ی نابینایی تعمیم داده
    مشکل شما اینه که اصلا به نوع نوشته ی کتاب توجه ندارید.
    اگر نویسنده میگفت که تنها همسر من اینطوری بود و اطلاعات کافی نداشت و من هم از زندگی شخصی خودم دارم حرف میزنم و از زندگی دیگر نابینایان هیچ اطلاعی ندارم و فقط تجربیات خودم رو از زندگی مشترک با یک نابینا دارم بیان میکنم و این رو توی کتابش مؤکد میکرد کسی با این کتاب کاری نداشت.
    و در ضمن نقد کردن و نظر مخالف داشتن در مورد یک کتاب یا یک فیلم و یا یک تابلوی نقاشی حق هر شخصیست که اون آثار رو میبینه یا میخونه.
    منتها منتقد موظف هست بر طبق یک سری اصول که از پیش تعیین شده نقدش رو بنویسه.
    اگه نویسنده از جامعه بابت این کتاب ریالی نگرفته بود و اون رو به رایگان در اختیار جامعه هم گذاشته بود باز میشد اون اثر رو نقد کرد.
    الزاما ناقد قرار نیست که نظرش با نویسنده یا تولید کننده ی یک اثری یکسان باشه.

    • 31.1
      علی says:

      استاد عزیز، جناب آقای نظری. ممنون از این که همیشه پای کار هستید و با متانت خاص خودتون روشنگری می‌کنید.

    • 31.2

      دوست محترم توجه شما را به چند جمله از این کتاب جلب میکنم لطفا بگویید مشکلش چی و کجاست.

      به هر حال در این مورد هم مثل بسیاری از موارد دیگر رابطه میان کودک و پدر و مادر دیدن شرط اساسیست. هرچند درباره پدر و مادرهای بینا هم این اتفاق یک امر طبیعیست و کودک تا بیاموزد که کجا اجابت مزاج کند تمام خانه را کثیف میکند یعنی این امر اجتناب ناپذیر است اما در مورد پدر و مادر نابینا مشکل چند برابر میشود. چون مادر یا پدر نابینا باید چیزی را پیدا و تمیز کند که بسادگی قابل لمس نیست.
      مادر نابینا اگر هم تصمیم بگیرد کودکش را هر یک ربع به مستراح ببرد بدون آنکه در نظر بگیرد که کودک احتیاج دارد یا نه باز با مشکل دیدن رو به روست و براحتی نمیتواند بفهمد بچه کاری کرده یا نه دست زدن به ادرار و مدفوع هم برای فهمیدن این موضوع نشدنی و بسیار مشمئز کننده است و حتی بدآموزی دارد.

  32. 32

    برنامه شش نقطه در این هفته به دو مقوله خاص پرداخت:
    در نقطه های مشترک نظرات تنی چند از نابینایان در مورد کتاب حاضر با صدای خودشان مطرح شد و
    در بخش نقطه نظر در مورد نقش دستها در آموزش خط بریل توضیحاتی توسط کارشناس برنامه ارائه گردید.
    شنیدن این برنامه را از لینک زیر به شما پیشنهاد میکنم.
    http://headend1.iranseda.ir/downloadFile/?vid=716902_206

  33. 33
    علی says:

    توی پست‌های بالا، گفته شده بود که خانم کباری از گویا شدن کتاب و انتشار اون این جا راضی نبوده‌اند و تهدید به پیگرد کردند. خوب این موضوع بسیار جالبیه که این دوستان از شنیده شدن کتابشون توسط جامعه نابینا این قدر هراسناک هستند. به هر حال این موضوع مبین این هست که اونها از کاری که کردند، از دروغ‌پردازی و تسری اکاذیب به نابینایان، از بزرگنمایی واقعیت از تهمت به جامعه نابینا و از بازتاب کتابشون در بین نابینایان مطلع هستند.
    اما این جا سوالی وجود دارد و آن این است که آیا می‌توان نابینایان را از خواندن کتابی محروم کرد یا نه. مسلما پاسخ منفی است. اگر قرار بود کتاب‌ها برای نابینایان گویا نشود، شاید الان این همه نابینا و کم‌بینای فرهیخته در جامعه حضور نداشتند. در جای‌جای شبکه اینترنت و حتی همین محله صمیمی ما انبوهی از کتاب‌های گویا وجود دارد که به منظور کمک به نابینایان برای دسترسی به موضوعات مورد علاقه‌شان تهیه شده است. مسلما هیچ کس حق ندارد و نمی‌تواند حق دانستن را از من نابینا بگیرد. شاید بهتر باشد دوستان نویسنده به جای تهدید و ارعاب کمی واقع بین باشند.

  34. 34
    آرتیمان says:

    دارم به عقل و حافظه خودم شک می کنم عمو حسین دقیقا در کجای کتاب نویسنده فرموده بود زندگی ما با وجود تمام مشکلاتش زیبا هست؟ در ثانی دوست عزیز مشکل این کتاب این جاست که این آقا آش را زیادی شور کرده خیلی شور

  35. 35
    داوود نظری says:

    جناب موحدزاده واقعا دوست دارید بهتون جواب بدم؟
    یا فقط قصد کلکل کردن دارید؟

    موردی رو که صبح مطرح کردید با اینکه به درستی توضیح دادم که هیچ ارتباطی به باقی نابینایان نداشت، نخواستید متوجه بشید.
    و بعد رفتید سراغ مسئله پوشک کردن کودک و کثافتکاری هر بچه ای که در این دنیا متولد شده و هیچ آدمیزاده ای نیست که از این مسائل برای والدینش ایجاد نکرده باشه.
    خب، حالا بریم سر این قضیه:
    این همه کتاب درباره کودک نوشته شده اون هم به دست متخصصین امور، که نحوه ی گرفتن کودک رو از پوشک هم یکی از اون مواردی هست که این متخصصین بهش به خوبی پرداختند.
    یک نابینا برای اینکه به قول این آقای نویسنده متوجه بشه که کودکش کجا رو کثیف کرده یا نه اگر میرفت و یکی دو نمونه از این آثار رو میخوند یاد میگرفت که با این موضوع چطوری باید برخورد کنه.
    و در ضمن مادران ما از قدیم الایام موقعی که قرار بود کودکی رو از کهنه و لاستیکی بگیرند یه شرتهای مخصوصی رو بپای بچههاشون میکردن که اگر بچه احیانا تو لباسش خرابکاری کرد مدفوعش بیرون نریزه و توی همون شرت بمونه تا ببرند و بشورندش.
    حالا چرا نابیناها با مشکل خاصی باید روبرو بشوند؟
    نابیناها هم مثل باقی مردم با این مشکل مواجه شده اند.
    در ضمن مگر مادری غیر نابینا بیست و چهار ساعت چشمش به عضلات صورت کودکش است تا ببیند که او همین حالا قصد خرابکاری داره و سریع ببرندش به توالت!
    کسی منکر این نیست که بچه های نابیناها با این مشکلات ما رو روبرو نکردند، بلکه مسئله سر اینه که طوری موضوع رو بیان کردند که انگار خونه های ما مدام از مدفوع بچه هامون پر میشده و ما هم مدام بخاطر نابینایی پامون رو روی اونها میزاشتیم و خلاصه یه طویله ی محض بود خونه و زندگیمون،
    دوست عزیز امیدوارم که دست از این کلکل کردن بیهوده بردارید و نکاتی رو مطرح کنید که درست و منطقی باشند.

  36. 36

    در همین چند قدمی

    محمد نوری/ دفتر فرهنگ معلولین

    راضیه کباری (نابینا) و رضا بهار (دارای اختلال در ناحیه سر) یادداشت‌های خود درباره مشکلات معلولین و دل نوشته‌های خود را در این کتاب جمع‌آوری کرده و با مشخصات زیر به چاپ سپرده‌اند:
    در همین چند قدمی، تهران، به منش، ۱۳۹۶، ۱۶۰ص.
    راضیه پس از ازدواج با رضا به تدریج نابینا شد، آنان صاحب فرزندی به نام فرزاد هستند و از مطالب این کتاب پیداست زندگی گرم و شیرین و در عین حال پویا و رو به سوی ترقی دارند. چهل و دو مطلب در این کتاب درج شده است. مطالب بسیار شیرین و جذاب است.
    مطالب این کتاب چند ویژگی مهم دارد از جمله بدون مخفی کاری، اشکالات موجود در جامعه را با شفافیت گزارش کرده‌اند. از این‌رو کتابی آموزنده و سودمند برای همه معلولان و نیز برای خانواده‌ها، مربیان و همه اشخاصی است که به گونه‌ای با معلولین در ارتباط و در تماس هستند.
    ساختار و ادبیات این کتاب می‌تواند سرمشق و الگو برای دیگر افرادی باشد که می‌خواهند درباره معلولیت‌ها و معلولین مطلبی بنویسند. یک نکته بسیار مهم این است که چرا خود معلولین در زمینه نوشتن و گزارش دادن کم کاری دارند، خودشان بهتر از هر فرد و مسئولی مشکلات را درک می‌کنند و سزاوار است قلم به کاغذ برده و شروع به نوشتن کنند.

    • 36.1

      دوستان گرامی من در رابطه با کتاب در همین چند قدمی و انتقادهایی که از ناحیه دوستان نابینا به آن وارد شده با سرکار خانم کباری مصاحبه ای کرده ام در صورتی که علاقهمند به شنیدن دیدگاههای ایشان هستید با من در واتساپ تماس بگیرید.
      ۰۹۱۳ ۹۱۴ ۷۵ ۱۷

  37. 37

    تجربه‌های زندگی یک زوج روزنامه‌نگار دارای معلولیت، کتاب شد
    در همین چند قدمی’ کتابی است در زمینه معلولیت که به تازگی رونمایی شده و تمام افراد می توانند از خواندن آن، بهره ببرند و با دنیای تکان دهنده و در عین حال زیبایی آشنا شوند که همواره از آن بی خبر بوده اند.
    به گزارش مهرخانه، به نقل از ایرنا، کتاب ‘در همین چند قدمی’ نوشته رضا بهار و راضیه کباری در ۱۶۰ صفحه از سوی انتشارات ‘به منش’ در قطع رقعی و با شمارگان یک هزار و یکصد نسخه منتشر شده است.
    رضا بهار خبرنگار، مترجم و نویسنده این کتاب می گوید: این کتاب، قصه زندگی و تجربه زیستی یک زن و شوهر معلول است که در آن زن نابینا و مرد هم دچار بیماری مادرزادی بوده که منجر به آسیب حسی و حرکتی شده است.
    وی در پاسخ به این سئوال که چطور شد تصمیم به نگارش این کتاب گرفت، می افزاید: بهتر است ابتدا بگویم که چطور تصمیم گرفتم با یک نابینا ازدواج کنم؛ من چون دارای معلولیت بودم با خودم گفتم بهتر است با یک معلول مثل خودم ازدواج کنم.
    وی ادامه داد: همواره در ازدواج افراد معمولی، گفته می شود که در ازدواج، دو روح همدیگر را کامل می کنند اما در مورد ازدواج ما، علاوه بر روح، جسم همدیگر را نیز کامل کردیم چرا که مشکل چشم هایم موجب شده تا دید وسیعی داشته باشم به آن معنا که اگر همسرم پشت سرم راه برود، او را می بینم و اگر دستش را بگیرم می توانم حواسم به چاله و چوله های اطراف می شود تا او نیفتد، هرچند که به دلیل موانع شهری ، این اتفاق اجتناب ناپذیر بوده است.
    بهار ادامه می دهد: آشنایی من و همسرم در روزنامه همشهری بود، همسرم در آن روزنامه، صفحه ای ایجاد کرده بود و همه نویسندگان این صفحه، دارای معلولیت یا آشنا با آن بودند. حتی معلم های مدارس استثنایی و والدین دارای فرزند معلول در این صفحه، تجارب خود را می گفتند و نقطه آغاز داستان نیز همینجا بود.
    وی اضافه می کند: من در این محل به عنوان خبرنگار، مترجم و چشم آدمی که قرار بود بعدا همسرم شود، مشغول کار شدم؛ همانگونه که طبق گفته افلاطون آدم ها مانند نیمکره، همدیگر را کامل می کنند، من و همسرم نیز یکدیگر را کامل می کنیم. جایی که دست من نمی تواند کاری را انجام دهد، همسرم کارهایم را انجام می دهد و جایی که همسرم نمی بیند، من چشمانش می شوم.
    بهار می گوید: چون هر روز یادداشت می نوشتم، دیدم چقدر خوب است که تمام اینها را به عنوان مجموعه ای جمع آوری کنم و هرچند که قطر کتاب کم است اما نگارش آن هفت سال طول کشیده است چراکه تجربه های واقعی دو آدم معلول است که با یکدیگر زندگی می کنند، مشکلات را کنار می گذارند، ادامه می دهند و موفق می شوند.
    وی می افزاید: تمام این داستان های واقعی در کتاب آمده است که چطور همسرم نابینا شد، چطور شغلش را به عنوان پرستار از دست داد و اینکه چطور رسانه می تواند به عنوان ابزاری برای پیوند معلولان با دیگر افراد جامعه ، عمل کند و با استفاده از این ابزار می توان حقوق معلولان را بررسی کرد.
    وی اضافه می کند: در بخشی از این کتاب به داستان پدر و مادری معلول پرداخته می شود که کودک سالم خود را بزرگ می کنند؛ در بخش دیگر، داستان فردی که ذره ذره به تدریج نابینا می شود، تعریف می شود؛ تصاویری که این فرد هنگام از دست دادن بینایی تجربه می کند، وحشتناک و در عین حال حیرت انگیز است.
    این خبرنگار و نویسنده ادامه می دهد: این فرد همانگونه که بینایی اش را از دست می دهد ، همه چیز زندگی اش را نیز از دست می دهد اما با توکل و اعتقاد، به زندگی بازمی گردد و روزنامه نگار می شود.
    بهار می افزاید: قسمت کوتاهی از کتاب نیز به خودم و بیماری ام پرداخته ام که چگونه این اتفاق افتاد. بخش کوتاهی از کتاب نیز برای معلم ها و خانواده های دارای معلول، بسیار کاربردی است و بطورمثال در آن توضیح داده شده که یک مادر نابینا چگونه به فرزندش شیر می دهد؛ تجربیاتی مانند دارو دادن و بردن کودک به مهدکودک، تجربه های زیستی کوچکی است که در عین کوچکی تاثیر خیلی بزرگی دارد.
    وی خاطرنشان می کند: سرمایه گذار انتشار کتاب خودمان بودیم و فعلا از جایی حمایت نگرفتیم اما شاید سازمان هایی مانند بهزیستی آن را بخرند چون کاری که در این کتاب انجام شده، همسو با هدف های آموزشی بهزیستی یا آموزش و پرورش استثنایی است.
    به گفته بهار، تمام عوامل دست اندرکار این کتاب افراد دارای معلولیت یا آشنا با حوزه معلولیت و توانبخشی بوده اند.
    وی اضافه می کند: حتی ناشر کتاب کسی است که در حوزه معلولیت و توانبخشی درس می دهد یا ترانه میلادی طراح جلد کتاب نیز دارای معلولیت است اما عاشقانه این جلد را طراحی کرده است.
    این خبرنگار و نویسنده در ادامه به فرهنگ مردم در برخورد با فرد دارای معلولیت اشاره می کند و می گوید: خیلی دردناک است هنگامیکه یک آدم سالم، یک فرد دارای معلولیت را می بیند، می گوید خدایا شکرت که اینطور نشدم.
    وی می افزاید: همواره به خودم می گویم که اگر کسی مانند من، همسرم یا ترانه یا بسیاری از افراد دارای معلولیت موفق دیگر اگر معلول نبودند آیا به جایگاه فعلی اجتماعی ، شغلی یا تحصیلی موفق امروز خود می رسیدند و شاید این توانایی و موفقیت های بزرگ حاصل معلولیت است و اگر این آدم ها ، معلول نبودند شاید مانند آدم های دیگر، زندگی خیلی عادی داشتند.

    معلولیت برای هرکسی می تواند اتفاق بیفتد
    این نویسنده می گوید: یکی از جنبه های این کتاب که شاید باعث هشیاری مسئولان و سیاستگذاران شود این است که بپذیریم ۱۰ درصد جمعیت هر جامعه، معلول است اگر ما ۸۰ میلیون نفر جمعیت داریم، هشت میلیون نفر دارای معلولیت هستند، باید بپذیریم اینها هستند.
    بهار ادامه می دهد: افراد دارای معلولیت به علت بیماری، نیازهای بیشتری دارند.
    وی اضافه می کند: معلولیت می تواند در هر سنی اتفاق بیفتد، هر مادری می تواند کودک معلول به دنیا بیاورد یا هر پدری می تواند در اثر تصادف دچار معلولیت شود بنابراین اگر جامعه ای بسازیم که برای معلول مناسب باشد مطمئنا در آن جامعه، حقوق همه افراد رعایت شده است.
    وی تصریح می کند: شاید برخی افراد اعتراض کنند که در جامعه ای که افراد غیرمعلول بیکار هستند چرا باید به دنبال ایجاد شغل برای معلول باشیم اما باید به این نکته توجه داشت که اگر معلولان روزی در آسایش بودند و کرامت آنها رعایت شود آنگاه می توانیم مطمئن باشیم که آن جامعه حقوق آدم های غیرمعلول را نیز رعایت کرده است.

  38. 38

    زندگي يك زوج روزنامه نگار معلول كتاب شد
    تهران- ايرنا- كتاب «در همين چند قدمي» نوشته رضا بهار و راضيه كباري منتشر شد؛ كتابي كه زندگي يك زوج معلول كه هر دو از اعضاي خانواده رسانه اي كشور هستند را در سه بخش به تصوير كشانده است.
        به گزارش خبرنگار فرهنگي ايرنا، اين كتاب ۱۶۰ صفحه اي كه انتشارات «به منش» آن را در قطع رقعي و با شمارگان يك هزار و يكصد نسخه منتشر كرده، قصه زندگي يك زن و شوهر معلول است؛ زني نابينا و مردي كه دچار آسيب مغزي ناشي از يك بيماري مادرزادي و به نوعي دچار معلوليت است.
        خواننده با خواندن اين كتاب كوچك كه در سه بخش تنظيم شده، با راضيه و رضا، آشنايي، ازدواج، كار آنها و موضوع معلوليت، نگاه جامعه به معلول و معلوليت خانواده هايي كه با وجود معلوليت و به نوعي غيرطبيعي بودن مجبور هستند براي زنده ماندن و زندگي كردن تن به يك زندگي طبيعي و خشن دهند، آشنا مي شود.
        اين كتاب نشان مي دهد كه يك زن نابينا چگونه مادر شده و با وجود نديدن فرزند، او را تر و خشك مي كند، به او غذا مي دهد و بزرگش مي كند.
        در اين كتاب مي خوانيم چگونه راضيه در اوج جواني به ناگاه بينايي خود را از دست مي دهد، با شرايط تازه كنار مي آيد، ادامه مي دهد، در «ايران سپيد» قلم مي زند و تصويري واقع گرايانه از روند پيش رونده نابينايي و مشكلات پيش رو ترسيم مي كند.
        رضا بهار در اين باره به خبرنگار فرهنگي ايرنا مي گويد: اين كتاب، طنزي تلخ از زندگي من و راضيه است كه واقعي، رك و بي پرده به حكايت آن پرداختيم، طنز از اين جهت كه بگوييم، زندگي با همه فراز و نشيبش باز زندگي است و بايد هميشه به آن لبخند بزنيم و تلخ از اين رو كه تلنگري شود بر دل و انديشه انسانهاي مصلح تا نه از سر دلسوزي كه از سر حق طلبي كاري كنند تا مسير زندگي معلولان هم هموارتر شود.
        وي كه خود مترجم و خبرنگار ايرناست، مي افزايد: ارزش اين كتاب، سواي صحنه‌هاي تكان دهنده به ويژه آنجا كه راضيه از نابينا شدن خود مي گويد، به اين است كه كمتر كسي شايد خصوصي ترين زواياي زندگي اش را اين طور بي پرده نقل مي كند آن هم با اين هدف كه در پي ايجاد تغيير است.
        طرح روي جلد كتاب كه توسط يك گرافيست كم توان جسمي به نام ترانه ميلادي طراحي شده است يك دار قالي را نشان مي دهد، اگرچه تار و پود آن شبيه تار و پود عادي نيست ولي نشان از اين دارد كه هر فردي در زندگي به هر ترتيبي، نقش خود را مي آفريند.
        پشت جلد اين كتاب آمده است: تاروپود زندگيمان را در هم تنيديم و بر دار قالي علم شده زندگي گره بر گره نشانديم تا نقش خود را بيافرينيم.
        نمي دانيم اين تلخند، اين طنز تلخ كدام زاويه هاي دل و انديشه تان را قلقلك مي دهد اما اين بافته نه چندان چشمگير را مي توانيد در گوشه ذهنتان به يادگار بياويزيد تا هرگاه به آن نگاه كرديد به ياد آدمهايي بيفتيد كه در همين چند قدمي با وجود همه محدوديتها راه خود را مي روند، زندگي خود را مي كنند و نقش خود را مي زنند.
        «در همين چند قدمي» روايتي است ساده و صريح از زندگي پر فراز و نشيب اين آدمها.

  39. 39
    علی says:

    من خواهشی از مدیران محله دارم: این سه چهار تا پست اخیر که ظاهرا آقای موحدزاده گذاشتند، کپی – پیسته و البته تبلیغاتی هم هست. بر این اساس و با توجه به این که نویسنده کتاب تمایلی نداره که نابیناها مطلبش را بخونند، من از مدیران محله و ویراستاران گرامی خواهش می‌کنم که این پست‌های تبلیغاتی را حذف کنند.

    • 39.1

      علی آقا این متنها را من خودم در گوگل جستجو کردم وگرنه کسی نخواسته که ازش تبلیغ بشه یا لااقل من تبلیغ کنم. خواستم انعکاس انتشار این کتاب را در رسانههای مختلف ملاحظه کنید.
      پیروز و شکیبا باشید دوست خوبم.

  40. 40
    ابراهیم says:

    سلام
    خیلی عجیبه این گفته که نویسنده راضی نیستن کتابشون گویا شده. و قصد پیگیری دارن!!!!!!
    راجب این موضوع کاملا با علی آقا موافقم
    من کتاب رو کامل خوندم
    بنظرم این نوشته ها صرفا جهت کسب درآمد بوده و همونجوری که شبکه فرهنگ هم گفتن فقط برای تبلیغ و فروش کتاب بوده. که خوب ظاهرا موفق هم شدن چون این کتاب تو سال ۹۷ تجدید چاپ شده.

  41. 41

    سلام و خدا قوت به همه منتقدین و حامیان کتاب
    مدتی پی گیر نبودم عجب کامنت هایی خورده این پست
    نظرم را قبلا گفته ام ولی نکاتی به این ذهن کوچکم میرسد و فقط نظر من است و به جامعه معلولین برنمی گردد
    معلولیت قطعا یکسری کاستی ها و کمبودها برای شخص و خانواده اش بوجود می آورد. عده زیادی از معلولین تا آخر عمر با معلولیت خود کنار نمی آیند و افسرده و خمود و سربار جامعه از این دنیا می روند. اما عده بسیاری با مشکل خود کنار آمده و بعد از روبرو شدن با مشکلی به گونه ای سعی در مصالحه و حل با آن مشکل برمی آیند. چه معلولین بینایی, چه جسمی حرکتی و چه شنوایی و هر نوع دیگر مشکلات و سختی حاد خود را دارند ولی در این کمبود امکانات و فرهنگ برخورد صحیح اجتماعی و شخصی با این افراد, به راهکارهای جداگانه ای برای تعامل و زندگی با این جامعه, مردم و خانواده رسیده اند که موجب پیشبرد زندگی شان می شود.
    خلاصه کلام: اگر فقط مشکلاتی که هست و بیشتر و کمتر می شوند را بیان کنیم از معلول یک فرد سربار جامعه, سرافکنده و آماده برای جذب کمک دیگران ساخته ایم. اما اگر در کنار سختی هایی که این اشخاص با آن دست و پنجه نرم می کنند نشان دهیم که چگونه فرد معلول با مشکلات کنار آمده و آنها را جذاب حل کرده چهره ای مردمی تر و منطقی تر به جامعه و مسوولین نشان داده ایم. چهره ای که خود آماده حل مشکلات دیگران است و ضمن پذیرش محدودیت های خود, جامعه ای پرتعامل را به نمایش در می آورد.
    این کتاب در تبلیغات رسانه ای خیلی زیبا با خبرگزاری ها تعامل کرده ولی در بطن کتاب ما با مسائل و نکات ریز و درشتی روبرو می شویم که همان چهره معلول بدبخت را معرفی می کند.

    راستی آقای موحد زاده خیلی خوشحال می شوم گفتگویتان را با خانم کباری بشنوم ولی واتساپ ندارم. اگه میشه در تلگرام برایم بفرستید شاید به جرگه حامیان پیوستم و نظرم عوض شدها. خخخخ

  42. 42
    داوود نظری says:

    جناب موحدزاده این مطالبی که شما اینجا کپیشون کردید چی رو قراره ثابت کنند.
    آیا چندتا روزنامهنگار کارشناس امور نابینایان هستند؟
    آیا در طول عمرشون با یک نابینا زندگی کردند؟
    آیا این مطالب سطحی و بی اهمیت قادر هست به عمق مشکلات زندگی ما پی ببره؟
    انعکاس این نوع مطالب در اجتماع به این خاطر هست که خود ما دست به قلم نمیبریم:
    و یه عده امثال حضرت عالی هم که تکلیفشون با خودشون معلوم نیست و نمیدونند که با خودشون چند چند هستند فقط از خوندن این نوع مطالب باید لذت ببرند و احتمالا به باقی نابینایان بگن که ببینید ما چقدر آگاه و دانای کل بودیم که رفتیم و با زنان سالم ازدواج کردیم اما. شما بیچاره ها احمقها نفهمها رفتید با دخترایی از جنس خودتون ازدواج کردید تا یکی بیاد علیه زندگیتون اینطور مطالبی رو بنویسه؟
    درست میگم یا نه؟
    شما چند سال پیش هم از همین حرفهای غیر منطقی توی ایستگاه سرگرمی میزدید یادتون هست؟
    خب اگه خوشحال میشید که به امثال من که خوشبختانه تعدادمون هم کم نیست بخندید باشه اگه این شما رو راضی میکنه حتما بخندید و با صدای بلند هم بخندید اما بد نیست قبل از خندیدن به دیگران کمی هم به حال و روز خودتون یه نگاهی بکنید.
    اما حرف آخر من به شما، شک نکنید که اگر من هزار بار دیگه به این دنیا بیام و نابینا باشم بی هیچ تردیدی همین راهی رو که رفتم خواهم رفت.
    دلیلش رو هم همینجا میگم تا بدونید.
    دلیل این نوع نگاه من فقط یک چیزه، من حاضر نیستم به کسی متکی باشم اما اون به جهت سلامتی جسمیی که داره هیچ نوع اتکایی به من نداشته باشه.
    من حاضر نیستم که یک زندگی یک سویه ای داشته باشم.
    من سختیهای یک زندگی رو که با یک نابینا دارم رو به هزار جور راحتی که ممکنه از زندگی با یک فرد سالم برام حاصل بشه عوض نمیکنم.
    چون احساس میکنم من توی اون زندگی نقش چندان مهمی رو بازی نمیکنم.
    و فقط چند تومن پول رو میتونم به خونه بیارم و نقش مهمی در اون زندگی بازی نمیکنم.
    و این مسئله من رو از خودم متنفر میکنه.
    من همیشه دوست داشته و هنوز هم دارم که نقطه ی اتکای کسی باشم و اون هم نقطه ی اتکای من تو زندگی باشه.
    امیدوارم که این بحث رو با این کلام آخر به پایان رسونده باشم.

    • 42.1

      به قدری بیانات شما روشنگرانه هستند که سخنی باقی نمیماند.
      البته آقای موحدزاده در مصاحبه چهره دیگری از خود نشان داده اند و مسئولانه بارها به خانم کباری گفتند شما که راهکارها را میدانستید چرا از آنها در کتاب استفاده نکردید.
      ایشان هم بیان میکنند که نیازی نبود که من فکر میکنم علتش عدم نظارت مستقیم بر کتاب توسط ایشان میباشد.
      آقای بهار در مصاحبه رادیو فرهنگ و به قول خودشان در تمام مصاحبه ها خود را تنها نویسنده کتاب معرفی کردند.
      شاید اگر خانم کباری نقش بیشتری در نگارش این کتاب داشتند، اوضاع بهتر میشد.
      به هر حال امیدواریم در نگارش کتاب دوم موفقتر عمل کنند و بد نیست نگاهی هم به کتاب خانم پری زنگنه داشته باشند که خود، به بیان زندگی خود و همچنین راهکارهایی کاربردی برای نابینایان پرداخته است.

  43. 43
    عدسی بشاشadasi says:

    درود!
    به نظر بنده خانم کباری انتظار داشته اند برای گویا کردن کتاب برای نابینایان این بوده که باید از ناشر مجوز گرفته میشد سپس کتاب گویا میشد و در اختیار نابینایان قرار داده میشد تا مطالعه کنند…
    مگر میشود کار کسی را بی ارزش جلوه داد و بدون مجوز رایگان استفاده کرد!
    اگر هر کسی به خود این اجازه را بدهد که بدون گرفتن مجوز از صاحب نوار سرود یا کتاب هر جور که دلش بخواهد عمل کند!
    نوارهای سرود یا ترانه ی هنرمندان را کپی کنیم و در اختیار مردم به رایگان بگذاریم و بگوییم آزادی یعنی همین!
    من با نظر خانم کباری برای کسب مجوز کاملا موافقم!

    • 43.1
      علی says:

      دوست عزیز، بحث اجازه گرفتن نیست. این دوستان می‌ترسند که نابیناها کتابشون را بخونند و الان هم که تهدید می‌کنند و عنوان می‌کنند که کتاب از روی سایت‌ها باید برداشته بشه، می‌خواهند از بیشتر خونده شدن کتابشون توسط نابیناها جلوگیری کنند. این موضوعیه که خانم کباری البته نه به این صراحت به یکی از دوستان عنوان کردند و گفتند «مخاطب ما نابیناها نیستند و تمایلی هم نداریم که نابیناها کتاب را بخونند.»
      فارغ از این موضوع در مورد لزوم اجازه گرفتن هم که شما فرمودید، توی همین محله با صفای ما چند هزار تا کتاب گویا تا حالا معرفی و حتی بارگذاری شده؛ توی هر کتابخانه‌ای را که الان تشریف ببرید احتمال زیاد یه بخش نابینایان داره که مملو از کتابهای گویای تولیدی اونجا و سایر مراکزه. آیا از نویسنده‌های همه اونها اجازه گرفته شده؟ همین خانم کباری آیا تا حالا کتاب گویا نشنیده‌اند؟ آیا اگر شنیدند مطمئن بودند که نویسنده راضی هست یا نه؟
      در مورد سرود و ترانه که شما می‌فرمایید هم موضوع کاملا متفاوته؛ اونها محصول مولفشون هستند و نشر دادنشون هم مثل اینه که یک تکه از یک کیک را بدون اجازه صاحبش به یک نفر دیگه بدی. اما در مورد گویا کردن قضیه کاملا فرق می‌کنه. برای روشن شدن موضوع مثالی می‌زنم: فرض کنید یه دوست را جلوی سینما می‌بینید. اگر اون دوست داستان فیلمی را که توی سینما دیده برای شما از اول تا آخر تعریف کنه، صاحب سینما می‌تونه بیاد ازش شکایت کنه؟ اگر یه دوستی کنار شما بنشینه و کتاب را از اول تا آخر برای شما بخونه، آیا این خانم می‌تونه بره ازش شکایت کنه؟
      هر چی که می‌گذره من بیشتر به این نتیجه می‌رسم که نویسنده یا نویسنده‌های این کتاب برای کسب شهرت و منفعت مالی کتاب را نوشتند و نه هیچ چیز دیگه. امیدوارم به درآمدی که از این راه کسب می‌کنند و حلال و حرام بودنش هم گاهی اوقات فکر کنند؛ بد نیست.

  44. 44
    کامبیز کامبیز says:

    سلام خدمت خانم جوادیان بزرگوار.
    چون بنده کتاب رو نخوندم، نمیتونم حرفی در رد یا تایید بزنم.
    فقط بخاطر کامنت اخیر آقای نظری اومدم تا مطلبی بیان کنم.
    جناب نظری! کامنت‌های قبلی شما اکثرا منطقی بوده بجز کامنت آخر.
    دقیقا و مشخصا از اینجا شروع میشه: و یه عده امثال حضرت عالی هم که تکلیفشون با خودشون معلوم نیست و نمیدونند که با خودشون چند چند هستند.
    نمیدونم امثال ایشان منظورتان چه افرادی هست؟
    یعنی تمام افرادی که طرف مقابلشان معلولیت ندارند؟
    چون مشخص نکردید، پیشفرض ذهن من همین هست.
    در جملات بعدی فرض قویتر میشه: فقط از خوندن این نوع مطالب باید لذت ببرند و احتمالا به باقی نابینایان بگن که ببینید ما چقدر آگاه و دانای کل بودیم که رفتیم و با زنان سالم ازدواج کردیم اما. شما بیچاره ها احمقها نفهمها رفتید با
    دخترایی از جنس خودتون ازدواج کردید تا یکی بیاد علیه زندگیتون اینطور مطالبی رو بنویسه؟
    من نمیدونم زندگی آقای موحدزاده چطوری میگذره، شاید شما از زندگی خصوصی ایشان خبر دارید که میگید، کمی هم به حال و روز خودتون یه نگاهی بکنید!
    اگر هم خبر ندارید، پس بقیه امثال ایشان را هم شامل میشه.
    آقای نظری، حتما می‌دانید که درمقابل افراط، تفریط هست.
    یعنی اگر حد اعتدال را رعایت نکنیم، در زندگی برنده نخواهیم بود.
    بذارید بیشتر توضیح بدهم تا مشخص بشه چی میخوام بگم.
    چند نفر مثل منِ نابینا که با یک سالم ازدواج کردند در جایی کامنتی گذاشتند و گفتند ما زرنگ هستیم، اعتماد به نفس داریم، آگاه و دانای کل هستیم.
    چند نفر از امثال آقای موحدزاده اومدنو این نظر رو دادند؟
    اگر هست، بیان کنید، اگر نیست چرا باید چیزی که در ذهن خودتان هست و حقیقت نداره رو مینویسید؟
    و اما ادامه نوشته اشتباه شما:
    شک نکنید که اگر من هزار بار دیگه به این دنیا بیام و نابینا باشم بی هیچ
    تردیدی همین راهی رو که رفتم خواهم رفت.
    آقای نظری این یکی درست، شما حق دارید طرفتان را در میان همنوع انتخاب کنید.
    ولی مشخصا و صراحتا به شما اجازه نخواهم داد دلایلی که بعد این جمله آوردید به همه نسبت دهید.
    شما با همنوع ازدواج کردید، تجربه زندگی با سالم را ندارید.
    آقای نظری شاید نتوانید بخاطر معلولیتتان برای طرفتان، اگر سالم می‌بود تکیهگاه باشید.
    آیا برای همه اینطوری هست؟
    آقای نظری شاید اگر با سالم ازدواج میکردید زندگی یک سویه میشد.
    آیا برای همه این شکلی هست؟

    من سختیهای یک زندگی رو که با یک نابینا دارم رو به هزار جور راحتی که ممکنه از زندگی با یک فرد سالم برام حاصل بشه عوض نمیکنم.
    کی گفته زندگی با بینا راحتتر از زندگی با همنوع هست؟
    شاید شما نمیتونستید نقش مهمی در اون زندگی بازی کنید، آیا برای همه اینطوره؟
    آقای نظری نقطه اتکا بودن به این نیست که حتما باید طرفتان همنوع باشه، این کاملا خطاست و چون شما تجره ندارید، اینطوری فکر میکنید.
    ممکنه بگید از خیلیا شنیدم، منم میام میگم که منم از خیلیا که با همنوع ازدواج کردند شنیدم که مشکلاتشان زیاده و نتونستند نقطه اتکا ی همدیگه باشند.
    شما که سنتون بالاست، نباید حرفهایی بزنید که جنجال به پا بشه.
    کلام آخر من به شما: هر نابینایی حق داره طرفشو خودش انتخاب کنه، معلول یا سالم.
    در هر دو زندگی مشکلات هست.
    چیزی بگید که یک معلول مجرد، درست و منطقی انتخاب کنه چون شما بزرگ هستید و میتونستید با نظرات علمی و بدور از احساسات خیلی از مشکلات را حل کنید.
    نه اینکه بخاطر عصبانیت از آقای موحدزاده احساساتی بشید و چیزایی بگید که اگر یکی مثل من مخالف نظرتان رو بگه دعوایی پیش بیاد که برنده نداشته باشه.

  45. 45
    داوود نظری says:

    سلام دوست عزیز:
    فکر کنم شما به قضیه درست نگاه نکردید.
    چون من و آقای موحدزاده از سابق با دیدگاه های هم تا حد زیادی آشنا بودیم و ایشون نظراتی مشابه این نظرات رو توی ایستگاه سرگرمی داشتند و من هم قبلا بهشون جواب دادم و ایشون برای اینکه از اون زمان تا به حال نتونستند با خودشون کنار بیان به همین جهت باز رفتند سر همون خونه ی اول.
    اما در مورد مسئله ای که شما براتون ابهام به وجود آورده.
    دوست من، من حق دارم که با هر کس که دوست دارم ازدواج کنم: همونطور که هر کس دیگه ای هم حق داره.
    اما عزیزم اجازه بدین تا زمانه به همه ی جوانان حقیقت زندگی رو ثابت کنه.
    روزگار خوب کارش رو بلده.
    عجله نکنید اونچه که من گفتم اگر خلاف عقل باشه رو باید روزگار به همه نشون بده.
    من از زندگی خصوصی جناب موحدزاده چیزی نمیدونم، و اگر هم میدونستم حق نداشتم در اینجا در موردش حرفی بزنم.
    منظور من از اون جمله این بود که ایشون که خیلی دوست دارند تا به نابینایانی که مثل من با همنوعشون ازدواج کردند بخندد بد نیست یه نگاهی هم به خودشون بی‌اندازند.
    تا شاید بعد از این کار پشیمون بشند.
    نه اینکه بخوام در مورد زندگی خصوصی کسی اینجا حرفی بزنم.
    من از این کارها متنفرم.
    بلکه ایشون از امروز صبح شروع کردند به گفتن حرفهایی که به هیچ وجه نه اخلاقی بوده و نه درست.
    چطور شما به یک جمله ی من این همه ایراد گرفتید اما نرفتید به این دوست محترم بگید که آقا شما بر چه اساسی اون حرفها رو زدید؟
    تعجب میکنم که دوستان ما هیچ به فکر حیثیت جمعی خودشون نیستند.
    و اجازه میدن که هر شخصی بیاد و به اونها هر اهانتی بکنه.
    و در ضمن راجع به نقطه ی اتکا بودن یک نابینا من نظرم رو گفتم دلیل نمیشه که حتما در مورد شما هم صادق باشه.
    ممکنه شامل حال شما نشه من نمیدونم.
    من این حرف رو جایی زدم که میدونم بعضی از دوستان ما به زندگی اینطوری نگاه میکنند که با یک فرد بینا میتونند راحتتر زندگی کنند.
    یعنی دقیقا اون فرد مقابل هست که میشه نقطه ی اتکای اینها.
    و اگر شما نوع دیگه ای هستید من چون ازش هیچی نمیدونم حق ندارم در مورد شما چیزی بگم.
    جناب موحدزاده در این نوع گفتارها که به نابینایان غیر مستقیم اهانت میشه متأسفانه سابقه دارند.
    ایشون بدشون نمیاد که نشون بدن زندگی نابینایان اصولا ایراد داره و اونها قادر به انجام کارهای زندگیشون نیستند.
    میتونید به مطالبی که قبلا در ایستگاه سرگرمی اومده نگاه کنید.
    اما اگه نوع کلام من باعث رنجش شما شده باشه من رسما از شما و هر کس که ممکنه از من رنجیده باشه پوزش میخوام.
    ولی منظور من توی اون پست اشخاصی بودند که مثل جناب موحدزاده در پی کشف نواقص و معایب زندگی نابینایان هستند و یا بزرگ نمایی اون مشکلات.
    و الا اگه کسی بخواد از نوع مشکلات نابینایانی که با هم ازدواج کردند اطلاع درستی به دست بیاره ما بدون تردید بهش صادقانه همه چیز رو خواهیم گفت.
    چون این حق اون شخصی هست که بخواد با یک همنوع زندگی کنه.

  46. 46
    داوود نظری says:

    وقتی رفتم که بخوابم هر کاری کردم نشد که نشد.
    با خودم گفتم همین حالا برو از دوستانی مثل کامبیز که به احتمال حرفهای تورو به خودشون گرفتند و از دستت رنجیدند عذرخواهی کن.
    چون به هیچ وجه منظور تو این گروه از نابینایان که نبوده. پس به چه دلیل باید این عزیزان از دست آدمی مثل تو برنجند.
    من توی اون کامنت دقیقا منظورم مشخص بود.
    اما نمیدونم چرا این برداشت برای کامبیز و شاید بعضیهای دیگه پیش اومده که منظور من همه ی دوستانی هست که با افراد بینا ازدواج کردند.
    آخه شما که نظراتتون رو هرگز اعلام نکردید تا من از نوع نگاه شما به همنوعان خودتون چیزی بدونم.
    ولی در مورد دوستمون که مخاطب من هم بودند اطلاع داشتم، و دقیقا منظور من هم فقط ایشون بوده و کسانی که مثل ایشون می اندیشند.
    اونهایی که براشون حیثیت جمعی نابینایان یا اهمیت نداره و یا اهمیت چندانی نداره.
    به هر حال اگر من باعث رنجش کسی شدم هرطور که اون دوست از من بخواد من موظفم که ازش پوزش بخوام.
    آزردن دل دیگران مایه ی افتخار من یکی نیست.
    کوچک همه ی همنوعان خودم هم هستم.
    حتی اونهایی که نظراتشون به شدت با غرور و حیثیت جمعی نابینایان نمیخونه.
    برام محترم هستند. با اینکه باهاشون به شدت هرچه تمامتر مخالفت میکنم.
    ای کاش همه ی ما دست کم در یک چیز با هم مشترک باشیم و اون حفظ حریم خودمون هست و حفظ غرور و حیثیت جمعیمون که اینا تنها چیزهایی هست که همه ی ما داریم.
    ما با خود معلولیت داریم به سختی مبارزه میکنیم.
    دیگه چرا دنبال خورد کردن هم و تحقیر هم و بی ارزش دونستن تمامی زحماتی باشیم که هر کدوممون برای بهتر شدن زندگی فردی و یا جمعیمون میکشیم.
    من برای نابینایان ارزش و احترام زیادی قایلم.
    و به شدت نسبت به این جامعه تعصب دارم.
    برام هم مهم نیست که کسی که به همنوعان من، یعنی خود من داره اهانت میکنه کی هست.
    نابیناست یا نه:
    دختری مورد اهانت واقع میشه یا مردی،
    برام فقط یه چیز اهمیت داره که نابینا قابل احترامه و باید براش ارزش قایل شد چون با این همه سختی داره تلاش میکنه تا یک زندگی قابل قبولی برای خودش و خانواده ی خودش ایجاد کنه.
    هر کس که به این خط قرمز من بخواد نزدیک بشه نمیتونم در مقابلش از خودم واکنش نشون ندم.
    شاید این نوع برخورد به قول کامبیز احساسی باشه بله حتما همینطوره.
    اما چه ایرادی داره که این نقطه ضعف من یا حتی همه ی شما باشه.
    ما نه از دیوار کسی بالا میریم نه از کسی تمنای چیزی داریم بلکه داریم با سعی و تلاش خودمون راهی شرافتمندانه برای ادامه ی زندگیمون طی میکنیم.
    هر روزی که ما برای کار و کسب روزی از خونه بیرون میریم کلی ارزش داره.
    سالها درس خوندیم رنج کشیدیم و میکشیم.
    حالا یه آدمی به خاطر چند تومن پول میاد و به حریم ما جسارت میکنه آیا میشه ما در مقابلش هیچ واکنشی از خودمون نشون ندیم؟
    یعنی حتی یه نقد ساده هم نکنیم؟
    به چه دلیل باید بشینیم و مورد انواع اهانتها واقع بشیم؟
    حتی گاه از بعضی از همنوعان خودمون؟

    • 46.1
      کامبیز کامبیز says:

      سلام عمو داوود.
      نیاز نبود شما عذرخواهی کنید، من نیت شما را گرفتم، مشخصا در این جمله: اما عزیزم اجازه بدین تا زمانه به همه ی جوانان حقیقت زندگی رو ثابت کنه.
      خب این رو به خودتون بگید! لازم نیست در کامنت اشاره کنید، بگذارید زمانه به یکی مثل من نشون بده که حق با شماست، البته فکر نکنم منتظر این باشید که زمانه به من ثابت کنه.
      روزگار کارشو بلده عمو داوود!
      و اما درباره آقای موحدزاده، من اول گفتم کتاب رو نخوندم پس نمیتونم نظری بدم ولی از اونجا که ایشون جواب کامنتهای شما رو نمیده، به نظر میاد قصدش اذیت کردنِ، پس حساس نباشید روی نظراتشون و نشنیده بگیرید.
      تبدیل شدن به فردی که شریک زندگی بتونه به ما تکیه کنه به خیلی چیزا ربط داره که حتما نیاز نیست دو نفر همنوع باشند.
      داشتن اخلاق درست، سنگ صبور بودن، نشان دادن تواناییهای شخصی، مشارکت در کارهای خانه و بیرون، مدیریت صحیح و… صفات و اموری هستند که اگر یک معلول داشته باشه، میتونه به عنوان تکیهگاه برای طرف مقابلش باشه، چه طرفش سالم باشه چه معلول.
      اگر این صفات رو نداشته باشه و در هیچ کاری مشارکت نداشته باشه، با همنوع هم باشه نمیتونه تکیهگاه باشه، زندگی این فرد یک سویه خواهد بود، البته به شرطی که طرف مقابلش این صفات رو داشته باشه.
      پس به جای زدن این حرفها و این که منتظر زمانه باشیم که به یکی مثل من حرفهای شما رو ثابت کنه، به یه چیز دیگه فکر کنیم.
      این که هرگاه صفات خوب و تواناییهای خود را نشان ندهیم و تنبل باشیم نمیتونیم تکیهگاه باشیم.
      پس ربطی نداره طرف ما همنوع هست یا نه.
      اتفاقا نظر من برعکس نظر دوستان شما هست، زندگی با یک بینا شاید سختتر باشه چون حتما باید من نابینا بتونم بیشتر تلاش کنم تا خودمو نشون بدم.
      اگر اندکی تنبل باشم، طرفم مدیریت رو در دست میگیره و این امریست طبیعی.
      درباره احترام به نابینا و کامنت آخرتون موافقم.
      واقعا کامنت آخر بهتر از یکی مانده به آخر بود و لایک داشت.
      نه این که عذرخواهی کردید چون شما بزرگوارید و قلب پاکی دارید.
      بخاطر این که میخواهید جایگاه نابینا خدشهدار نشه و همیشه در جامعه سربلند باشه.
      بذارید من یک نمونه بهتون بگم که هیچگاه اجازه ندادم به منِ نابینا در محل کار توهین بشه.
      دیروز رییس امور اداری زنگ زده به اتاق من میگه به خانم فلان بگو بیاد کارش دارم، گفتم شماره بخش ایشون فلانِ.
      میگه پس تو اونجا چکاره ای؟ گفتم به تو چه ربطی داره؟
      گفت تا حالا بهت گفتن خیلی پررویی؟ گفتم آره و افتخار میکنم.
      گفت آدم باید ادب داشته باشه، خب شماره اون ور رو دوباره بگو، منم گوشی رو قطع کردم تا نکنه چیزی بگم و کسی بهم حق نده.
      میخواستم پیگیر توهینی که کرده بشم، خودش دوباره زنگ زد و عذرخواهی کرد.
      منم گفتم دیگه پیگیر نمیشم و عذرخواهیت رو میپذیرم.
      جمله جالبی گفتم.
      گفتم آقای فلانی، اگر منِ نابینا در کتابخونه خودمو ضعیف نشون بدم و به دنبال حق خودم نباشم، بعضی از همکاران منو میخورند!
      جناب نظری عزیز، همه چیز به خود ما بستگی داره.
      این که دیگران چطور با ما رفتار کنند، شریکمان بتونه ما رو قابل بدونه به عنوان تکیهگاه، همه برمیگرده به خودمان نه ازدواج با همنوع یا سالم.
      دوستت دارم عمو داوودی.
      نبینم دیگه شبها خواب نداشته باشی

  47. 47

    درود بر دوستان خوب خودم. خوب، میبینم که حسابی گردوخاک کردین خخخخ.
    والا آدم نمیدونه چی بگه، اصلا چیزی بگه یا نه.
    اول یه تذکر و یادآوری خدمت خانم جوادیان بعنوان صاحب پست داشته باشم که خواهر گرامی خوب بود به کسانی که بحث را از چارچوبش خارج میکردند تذکری میدادید و میخواستید که بحث فقط پیرامون کتاب مورد نظر باشه.
    دوم اینکه باید افسوس خورد که ما هم بعنوان نابینا و هم بعنوان شهروند و آدم هنوز اندر خم یک کوچه ایم و هنوز اصول و ضوابط یک بحث علمی و منطقی را رعایت نمیکنیم و هرچند در ابتدای کار ادعای داشتن صبوری و متانت میکنیم ولی تا کمی بحث بالا گرفت جوش میآوریم رگ گردنمان بیرون میزند برآشفته میشویم میخروشیم و خلاصه دوست داریم با تمام توان طرف بحثمون را بکوبیم و سرکوب کنیم.
    این مشکل فقط مربوط به این بحث و موضوع نمیشه و کلی هست. مثلا اگه با فرد یا افرادی در خصوص مسائئل سیاسی یا مذهبی قرار بحث بگذارید اول کار قول میدهند که با شکیلبایی و بردباری و با منطق پیش بروند ولی همین که چند دقیقه ای گذشت میبینی که هم بحث را منحرف میکنند هم عصبی میشوند و هم هزار برچسب بهت میچسبونند.
    بگذریم، موضوع بحث در این پست کتابی بوده که منتشر شده و در اون یک زوج درباره اتفاقاتی که تو زندگی شخصیشون رخ داده مطالبی نوشته اند.
    حال بحث این بود که آیا مطالب این کتاب به بالا رفتن آگاهی جامعه نسبت به معلولین تاثیر مثبت میتونه داشته باشه یا تاثیر منفی. آیا به فرهنگسازی جامعه کمک میکنه یا برعکس ضد فرهنگسازی است. ببینید چارچوب بحث همین بود و بس ولی میبینیم که بحث به ازدواج درون گروهی و برون گروهی کشیده میشه که آیا ازدواج درون گروهی بهتر هست یا ازدواج برون گروهی. آیا در ازدواج درون گروهی دو طرف به هم متکی هستند و آیا در زندگی برون گروهی متکی نیستند! واقعا آدم تعجب میکنه که اینها چه ربطی به هم دارند! مگر نه اینکه هر موضوعی باید در جای خود مطرح بشه!
    وانگهی این کتاب که اصلا به زندگی و ازدواج دو نابینا و همنوع نپرداخته و همه میدونیم که این دو بزرگوار دو معلولیت متفاوت دارند و اگر هم جای بحث داشت باید به ازدواج دو نفر با دو معلولیت متفاوت پرداخته میشد.
    و سوم اینکه جناب نظری که من هم ایشان را دوست دارم و هم برای نظرات و افکارشون احترام زیادی قائل هستم نسبت به من خیلی کم لطفی کردند هم گفتند که نسبت به نابیناها و قطعا بحث درباره آنها تعصب دارند که خب در این صورت تکلیف معلومه که بحثی که توش تعصب و یک سویه نگری باشه هرگز بجایی نمیرسه. اشاره کردند که من قبلا نظراتی داشته ام و ایشان کاملا با نظرات من آشنا هستند، خب جناب نظری چه اشکالی داره که شما باور و اندیشه ای داشته باشید و من اندیشه و باور دیگری. مثلا اگر من سالها پیش در جایی اظهار نظری کرده باشم شما باید آنقدر آن را در ذهن خودتون نگه دارید تا در فرصتی مناسب آن را در سر من بکوبید! نمیدانم پس احترام به اختلاف دیدگاه و نظر چه میشود! راستی مگر قرار بوده که من دوباره ازدواج کنم که هنوز معلوم نیست با خودم چند چند هستم و تکلیفم با خودم معلوم نیست!
    از اینها گذشته واقعا و حقیقتا یادم نیست که سالها پیش شما چه گفته اید و من چه گفته ام، کاش برای نمونه یکی از نوشتههای مرا اینجا ارائه میکردید تا هم خودم و هم دیگر عزیزان متوجه میشدند که من در گذشتهها چه حرفهای غلط و نابخردانه ای زده ام که باید مستوجب باشم بعد از سالها شما اینجا به رخ من بکشید.
    گفتید که دیروز از صبح مطالب توهینآمیزی گفته ام کاش میگفتید که کدام سخن و نوشته ام توهینآمیز و ناروا بوده! من فقط چند جمله از کتاب را آوردم و درخواست کردم که بفرمایید کدام از این جملات که در کتاب آمده اشکال اساسی و نابخشودنی داره! مگر در کتاب نگفته که حتی افراد بینا و سالم هم این مشکلات را دارند و ندیدن کمی مشکل را بیشتر میکند. وانگهی این آقا و خانم که دارند فریاد میزنند که بابا به پیر به پیغمبر ما هم دیگر رو دوست داریم ما زندگیمون را دوست داریم و اگر افراد سالم فقط از نظر عاطفی و احساسی و روانی یکدیگر را تکمیل میکنند ما افزون بر اینها از نظر جسمی هم مکمل یک دیگر هستیم!
    خلاصه داوود جان این رسم دوستی و رفاقت نبوده و نیست، از شما انتظار بیشتری میرفت و میرود. شما دوستان را دعوت به شکیبایی کردید تا کتاب را بیشتر بررسی کنید و من هم این رفتار شما را کاملا تایید و تشویق کردم ولی نمیدانم این بررسی چند روز و هفته و ماه زمان نیاز داره آخه کل مطالب بحث بر انگیز این کتاب مربوط به فایل دو و سه میشه و یکی دو ساعته میشه هرچی خواستی از توش در بیاری.
    به هر حال شرمنده که مطالبم پراکنده گویی شد و اگر در لابلای سخنانم کلمه یا جمله ای بود که سبب رنجش شما عزیزان شد، صمیمانه و خاضعانه طلب پوزش دارم.
    ولی واقعا باید بیاموزیم که در بحث تعصب نداشته باشیم، از موضوع بحث خارج نشویم، گذشته را چماق قرار ندهیم، و سعی کنیم اگر نیاز باشد به سابقه و پیشینه فکری فردی بازگشتی داشته باشیم نمونه و مثال ارائه کنیم تا مرتکب کلی گویی نشویم.
    در پایان خاطر نشان میکنم که بنده هم همچون جناب نظری نسبت به همنوعانم نهایت احترام را قائل هستم و بویژه برای دختران و بانوان که دیگر نگفتنی است که بنظر من این نازنینان نسبت به مردهای نابینا مسؤولیت بیشتری را بر دوش میکشند و همزمان در چند جبهه و صحنه باید مبارزه کنند. هم باید ثابت کنند که اگر دختر هستند ولی میتوانند در همه عرصهها فعال و کوشا باشند یعنی هم باید به خانواده وجود خود را به اثبات برسانند هم به مردان نابینا توان و ظرفیتهای خود را به اثبات برسانند هم به خانواده مرد نابینا خود را ثابت کنند هم به جامعه خود را ثابت کنند یعنی این عزیزان و گرامیان همنوع باید در چندین میدان بجنگندپس درود بر همه بانوان پر تلاش و زحمتکش و فهیم و دانا و پر مهر همنوعم. و اعلام میکنم که هرگز در هیچ کجا با ازدواج درون گروهی مخالفت نکرده ام و بانوان و دختران نابینا و همنوع را شایسته بهترینها میدانم.
    و در آخر جناب نظری گرامی بدان که دوستت دارم و به این دوست داشتن افتخار و مباهات میکنم.

  48. 48
    نازنین says:

    سلام دوستان.
    چی بگم والا!؟ حقیقتش هنوز رغبت نکردم کتاب رو بخونم و طبیعتا قضاوتی هم نمیتونم داشته باشم. فقط راجع به منحرف شدن بحث بگم که کاملا طبیعیه: چون وقتی راجع به محتوای کتاب و توانمندی یا عدم توانمندی نابینا بحث میشه، به مرور بحث به همون سمت و سو که ازدواج با نابینا آری یا نه؟ درون گروهی یا برون گروهی آری یا نه؟ در مورد تعصب هم شخصا معتقدم که تا حدی تعصب هم بد نیست ولی تعصب بیجا شایسته نیست. حالا می خوایید در مورد این هم مفصل بکامنتیم آیا؟! اصلا میخوایید بحث سیاسی و مذهبی راه بندازیم آیا؟! خخخ. جناب موحدزاده اتفاقا صادقانه بگم که کامنت های خود شما سبب شد بحث قدری منحرف بشه. از کتاب جملاتی رو نوشتید ولی عقل ناقصم میگه جملاتی رو هم خودتون برای توضیح بیشترش اضافه کردید که می طلبید جناب نظری و دوستانی که مخالف دیدگاههای شما هستند، آزادانه نظرشون رو مطرح کنند. بحث ازدواج درون گروهی و برون گروهی هم جرقش تو همین کپی پیستهای جناب عالی اتفاق افتاد. ولی خواهشم اینه که دوستان ادامه ندید و البته خود خانم جوادیان بزرگوار براشون امکان مدیریت کامنت های این پست هست اگر صلاح دونستند می تونند کامنت های این پست رو ببندند. همگی موفق باشید.

  49. 49
    داوود نظری says:

    سلام ب جناب موحدزاده ی عزیز،
    همین اول کار بگم که من به هیچ وجه با شخص شما کوچکترین مشکلی ندارم.
    تنها با نوع نگاه شما مشکل دارم.
    شما دیروز اول نوشتید که این کتاب مثل داستان زندگی طاها حسین هست که ایشون مشکلاتی تو زندگی داشته و تو خوردن غذا با مسئله روبرو بوده و من هم بهتون گفتم که این مسائل کاملا شخصی هستند و به ما هیچ ربطی نداره و تا به حال هم من جایی نخوندم که کسی به ایشون بخاطر گفتن این حرفها که کاملا شخصی هم هستند ایرادی گرفته باشه.
    چون حق چنین کاری رو نداره.
    بعد اومدید و قضیه ی گرفتن بچه از پوشک رو مطرح کردید، که چون من توی خود کتاب که با عنوان بابای مینروب دیده بودمش میدونستم دارید از چه چیزی حرف میزنید.
    نویسنده کجای این کتاب توضیح داده که ما داریم از زندگی شخصی خودمون حرف میزنیم.
    ایشون موقعی یک چنین عبارتی رو بکار بردند که دوستان نابینا بهشون معترض شدند.
    اون هم نه در متن کتاب بلکه در مصاحبه ای که شده
    اتفاقا همونجا داره اشاره میکنه که این مسائل درسته که برای همه پیش میاد اما برای یک نابینا بیشتر اتفاق می افته و چون نمیبینه مسلما پای خودش رو روی اون هم میزاره.
    آیا بجز این هم چیز دیگه ای نوشته بود؟
    که من هم بهتون جواب دادم که واقعا مشکل از پوشک گرفتن کودک یه مشکلی نیست که تنها برای نابیناها پیش بیاد و خانواده های دیگه رو هم کم و بیش درگیر خودش میکنه.
    اما در جامعه هم متخصصین کودک و هم خود مردم تجربیات و آموخته هایی دارند که با استفاده از اونها با این مشکل مواجه میشن و در عرض چند روز این دوره رو پشت سر میزارن و زمان گرفتن بچه رو هم از پوشک طوری عقب می اندازند که بچه قادر به گفتن نیازش به مادر باشه.
    توی همون کامنت به شخص شما گفتم که هدفتون چیه آیا قصد دونستن چیزی رو دارید یا دنبال کلکل کردن هستید.
    و شما بجای اینکه در یک کلام بگید که من قصد کلکل کردن ندارم دقیقا رفتید و راه کلکل کردن رو پیش گرفتید و شد اونچه که به هیچ وجه دوست نداشتم بشه.
    بعد شما رفتید شروع کردید به کپی کردن چند مطلب از جاهای مختلف در تئید این کتاب، و فکر کردید که آوردن این نوع مطالب که به هیچ روی در جهت بهتر شناساندن نابینایی به جامعه هم نیستند نشون بدین که دیگران در مورد این کتاب چه نظری دارند.
    خب دوست من یک لحظه به این فکر نکردید که این اشخاص چه صلاحیتی دارند که در مورد مسائل ما اظهار نظر بکنند؟
    آیا چون فلان شخص از فلان مطلب اظهار رضایت داره اون مطلب میتونه درست باشه
    جامعه ی ما نسبت به اشخاص نابینا دید چندان مثبتی ندارند.
    ما بعد از این چند ده سال هنوز نتونستیم به جامعه بگیم که ما هم مثل شما حقوقی داریم و مثل شما انسان هستیم و تنها مشکلمون ندیدن هست نه چیز دیگه ای.
    این ندیدن هم باعث بروز یه سری مشکلاتی میشه که خوشبختانه بخشی از اونها رو ما تونستیم با ابزار آلاتی که تکنولوژی در اختیارمون گذاشته تا حدی بر طرف کنیم.
    اما هنوز هم مشکلات زیادی داریم.
    تو یک چنین شرایطی که جامعه هنوز با ما به هیچ وجه سر سازگاری پیدا نکرده.
    یه کتابی ترجمه میشه بنام از چشم نابینایان و نکته ی جالبتر قضیه اینجاست که مترجمش یک نابیناست.
    خب برید و این کتاب رو هم بخونید که تا به حال ظاهرا به چاپ سوم هم رسیده.
    من راجع به مطالب اون فعلا چیزی نمیگم
    بعد میرسیم به این کتاب که خب اگر واقعا نویسندگانش در مقدمه و یا در یکی دو جا از متن کتاب متذکر میشدند که این چیزی که شما دارید میخونید کاملا تجربیات شخصی ماست و فقط هم به خود ما مربوطه و به دیگران ارتباطی نداره چون ما از زندگی دیگران هیچ اطلاعی نداریم اونوقت کدوم نابینایی پیدا میشد که بیاد و بگه که این کتاب بر علیه ما نوشته شده و بد آموزی داره و غیره.
    در عین حال توی ایستگاه سرگرمی من به خوبی یادم هست که شما دقیقا به همین قضیه ی گرفتن بچه از پوشک کم و بیش پرداخته بودید.
    من چیزی رو قرار نبود چماق بکنم و خدای نکرده بر سر شما بکوبم.
    ولی خودتون انصاف بدین که ما توی این زمانه ای که دوتا کتاب با موضوعی تقریبا یکسان به نابیناها داره میپردازه و ما که این همه سعی میکنیم درست رفتار کنیم درست زندگی کنیم حالا باید شاهد این نوع حملات مستقیم یا غیر مستقیم هم باشیم.
    آدم گاهی با خودش فکر میکنه که نکنه تو این مملکت موضوع قحط شده که به زندگی نابیناها اون هم از این طریقه های غیر علمی داره پرداخته میشه.
    شما که یک نابینا هستید آیا نباید به خودتون بگید که داستان چیه که یک چنین چیزهایی داره برامون پیش میاد؟
    بلکه مدام دنبال این هستید که کجای داستان رو میشه به یک چالش تبدیلش کرد.
    برای مثال شما میرید و با خانم کباری مصاحبه میکنید و بهشون گرا میدید که نابینایان کتاب شما رو گویا کردند و در سایتهای مختلفی هم قرارش دادند و غیره.
    اگر به فرض نویسندگان و ناشر اثر، بخوان به دنبال شکایت از کسی که این کتاب رو گویا کرده برن و اون شخص دچار محکومیت بشه دید جامعه ی نابینایان نسبت به شخص شما چگونه خواهد بود.
    شما خودتون طوری رفتار میکنید که یک شخص احمقی مثل من در مورد شما طوری فکر کنه که این شخص هیچ هدفی بجز تخریب چهره ی نابینایان نداره.
    چون حتی حاضر میشه با اطلاع دادن به کسی که بخاطر پول حاضر هست هر چیزی رو بنویسه چرا در پی شکایت کردن از یکی دو نابینایی که کتابش رو گویا کردند نباشه.

    البته گفتن این نکته رو هم لازم میدونم که من هیچ دخالتی در گویا کردن کتاب نداشتم.
    پس اصلا به خاطر شخص خودم نیست که دارم با شما مجادله میکنم.
    در حالی که شما به خوبی میدونید که ما چاره ی دیگه ای بجز گویا کردن کتب نداریم.
    دولت هیچ نوع حمایت رسمی از این قضیه که دسترسی ما رو به منابع مطالعاتی آسون بکنه در نظر نگرفته.
    لطفا منصفانه به قضیه نگاه کنید.
    نابینایان در مقابل یه چنین رفتاری که از سوی شما سر زده چه حسی باید بهشون دست بده؟
    و در مورد متن نقدی که من قرار بوده بنویسم خب متن نوشته شده، اما دادم برخی از دوستان با دقت بخونند تا چنانچه کاستیهایی در اون هست بهم گوشزد کنند تا اصلاح بشه تا اگر بتونیم ما هم در حد خودمون یه واکنش مناسب به این کتاب داشته باشیم.

  50. 50

    خب دوستان فکر میکنم آنچه لازم بود گفتیم و شنیدیم. از تک تک شما که موضوع را مورد اهمیت قرار دادید و هر اندازه که امکان داشتید زمان گذاشتید و در مطالعه، بحثها و نقدهای نوشتاری و گفتاری شرکت نمودید. بی نهایت سپاسگزارم.
    از مدیران محله که حواسشان به روند کار بود و همچنین از عوامل برنامه شش نقطه که به انعکاس نظرات مخاطبان نابینا پرداختند.
    اجازه بدهید به همین قدر بسنده کنیم.
    از مدیران محترم میخواهم که دیدگاه های این پست را متوقف کنند تا ما هم به بقیه امور زندگی بپردازیم.
    کامنتهای تبلیغاتی را هم بر نداشتیم تا انسجام بحث از هم گسیخته نشود.
    در پناه حق