نامه به خود چهارده ساله

اوایل صبح بود که متوجه شدم در آن اتاق پذیرایی قدیمی و رو به روی آن اُرگ کوچک نشسته ام. فهمیدم به سالها قبل برگشته ام. رها از تمام ناراحتی ها و درگیری ها و قید و بند های دست و پا گیر الانم. خودم هستم اما خود چهارده ساله. او هم هست. خودش است. اما نه خود الانش. خود بچگی هایش. به او میگویم: برام ی آهنگ بزن. او میگوید: من که بلد نیستم. میگویم: همین طور الکی ی چیزی بزن مثل همیشه که میزنی. چند کلید را فشار میدهد. من هم یک آهنگ ساده میزنم چون هنوز چیز زیادی از موسیقی نمیدانم. هر دو از ته دل میخندیم. در یک چشم بهم زدن متوجه میشوم که خودم هستم اما خود الان. تمام سنگینی روی قلبم دوباره برمیگردد. متوجه میشوم تمام دغدغه ها خستگی و پریشانی هایم هنوز سر جایش هست. او هم هنوز کنارم هست. کسی که شده بود مثل خواهرم و تمام شادی ها و غم هامان با هم تقسیم میشد. اما او هم دیگر بچه نیست. چقدر از من دور است. و من از او. اگرچه به ظاهر کنار هم هستیم. با بیچارگی دستش را میگیرم و با بغض میگویم: برام دعا کن و از خواب میپرم.
و اما خود چهارده ساله بعد از این خواب عجیب من با تو کمی حرف دارم. تو با من چکار داری؟ از من چه میخواهی؟ چرا هنوز گاهی به خوابم میآیی و خودت را به من نشان میدهی؟ آن هم وقتی که من این همه خسته ام. بچه اینقدر به من دهنکجی نکن. چه اصراری داری که خوشبختیت را به رخ من بکشی؟ نه نه. حرفم را پس میگیرم. چون میفهمم که تو هم درد هایی داری. تو هم دوره سختی را پشت سر گذاشته ای. دوره ای که هرگز نمیخواهی برایت یادآوری شود. غرورت بارها شکست و له شد. اما تو با آن سن کم تمام توانت را به خرج دادی که نشکنی. و حالا که زندگی به تو روی خوش نشان داده من دارم حسودی میکنم. شاید دوست داری جای دیگران باشی. اشتباه نکن. سعی نکن جای کسی باشی و یا زودتر بزرگ شوی. اگرچه چیز زیادی برای نشان دادن نداری. اتاق فقیرانه ای داری که هیچ چشم اندازی ندارد. هنوز آنقدر ها به موفقیت نرسیده ای. اما شادی. آرزو های بزرگ داری. دلخوشی هایت اگرچه کوچکند اما تمام زندگیت هستند. اگرچه موضوعی کوچک و به ظاهر بی اهمیت تو را ناراحت میکند اما در مقابل خیلی آسان هم شاد میشوی. ببین من نمیخواهم برایت از درد و غم و بیچارگی شکایت کنم. فقط از تو خواهشی دارم. به من یاد بده شادتر زندگی کنم. راستش مدتی است دارم تمرین میکنم اما گاهی واقعا سخت است. امید را به من یاد بده. سادگی را به من یاد بده. به من یاد بده دوباره همه را دوست داشته باشم. یادم بده ببخشم و فراموش کنم. من چیز هایی میدانم که تو هنوز خوب نمیدانی و بدان خیلی وقت ها ندانستن بهتر است. پس زیاد برای دانستن بعضی چیز ها تلاش نکن. ممکن است چیز هایی که مرا ناراحت میکند از نظر تو خنده دار باشد. پس بخند اما به من هم یاد بده تا مثل تو بخندم. برایم از دنیای خودت بگو. از دنیایی که هنوز آن را با عروسک هایت پر میکنی. از اینکه هنوز در چنین دنیایی زندگی میکنی خجالت نکش و از مسخره شدن نترس. من مثل آنها فکر نمیکنم. برعکس من عاشق دنیای پاک تو هستم. پس برای چند لحظه هم که شده مرا به دنیای خودت ببر و به من یاد بده کمی مثل تو فکر کنم.

درباره belladonna

پریسا ناسوتی هستم 24 ساله دارای مدرک کارشناسی رشته زبان و ادبیات انگلیسی از دانشگاه اصفهان در حال حاضر شغلی ندارم. نابینای مطلق هستم. پیانو کار میکنم و چند ماهی است نویسندگی را بطور جدی شروع کرده ام.
این نوشته در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

7 پاسخ به نامه به خود چهارده ساله

  1. 1
    کریمی says:

    درود. مرسی. اداااامهههه.

  2. 2
    ابراهیم says:

    سلام عالی بود و گیرا خوش به حال چهارده سالگی هامون
    هرچند بقول شما دردهایی دارن

  3. 3
  4. 4
    علی اصغر حسنپور says:

    درود. عالی و بسیار زیبا

  5. 5
    دریا says:

    سلام خدمت شما ضمن تشکر میخواستم بدانم سرکار محترم نویسندگی را به عنوان شغل انجام میدهید یا فقط به عنوان دل نوشته و برای خودتان تشکر

  6. 6
    حسین یزدانی says:

    سلام آلی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *