دردهام درد ميکنند رفيق.

نفسات, درد داره. تنهاييات, درد داره. بيکسيات, درد داره. دردت, درد داره. ترس از تنها شدنت, درد داره. ترس از تنها نشدنت هم, درد داره. تارو پود وجودت, درد داره.
درکت کنند و باهات همدردي, درد داره. چون حس ميکني دلشون واست ميسوزه و دارن بِهِت ترحم ميکنند.
اگرم درکت نکنند و باهات درد دل هم نکنند, باز هم درد داره. چون حس ميکني بِهِت بيتوجهند و تو دغدغه هاي فکريشون گم شدي.
گريه هات, واسه ديگران خنده به نظر ميرسند و بِهِت ميخندن. خنده هات هم, به سخره ميگيرند.
آره رفيق. به گريه هات ميخندن, چون حس ميکنند ديوونه شدي.
خنده هات هم به سخره ميگيرند, چون حس ميکنند خوشي زده زير دلت.
به زور وارد جمعت ميکنند, تا تنهايي اذيتت نکنه.
تنهات ميذارند, تا فشار تنهايي تو رو به خودت بياره و سر عقل بيايي.
قرص. قرص. قرص. امان از دست اين قرص. حتي از داشتن دردت هم کسب درامد ميکنند.
بِهِت ميگند ورزش کن. موسيقي گوش بده. آرومتر ميشي. از يادت ميره. هر جور بشه و بتونن, سرتو گرم ميکنند. مشغولت ميکنند. هواتو دارند. مثلاً حواسشون بِهِت هست.
و بد ماجرا اينه که تازه اينا, همين اطرافيانتند. همينايي که خيلي دوستت دارند. همينايي که جونشون بسته به جونته. همينايي که نباشي نيستند.
بِهِت ميگند گذر زمان حلش ميکنه, درست ميشه, نگران نباش. غافل از اينکه گذر زمان, دردو کهنه ميکنه. خاک ميريزه روش. واست عاديش ميکنه. ولي از بين نميبردش.
مگه الآن گذر زمان درد نديدنتو خوب کرده؟ نکرده. کرده آيا؟
ولي تو باهاش ساختي و واست عادي شده. پذيرفتيش و باهاش زندگي ميکني. حتي اصلاً حس نميکني اين ديدنه ممکنه لازم بشه يا لازم باشه. اما, امان از روزي که حس کني نداشتنش داره اذيتت ميکنه. امان از روزي که بهت بگند تو نميبيني. تو روشن دلي. آخي. کوره رو ببين. چه قد بدبخته. خدا شفات بده. امان از اون زمون که به واسطه نداشتنش حقير بشي.
گذر زمان تا حالا که هيچ کاري نکرده. حد اقلش واسه من يکي که نکرده. شايد واسه تو کرده باشه. شايد.
گذر زمونه, تنها کار که بدترين کار هم هستو انجام ميده. تو به درد عادت ميکني. باهاش کنار مياي. عادت به دردي که از خود درد بينهايت دردناکتر و سهمگينتره.
و تو در نهايت دردمندي و درموندگي, روز به روز تنهاتر ميشي, دردمندتر ميشي, ميشي خود درد, ميشي تنهاترين عالَم, ميشي کسي که با تنهايي خو گرفته. با درد خو گرفته. با سوختن و سوخته شدن پيوند خورده. تهي از تهي, خالي از احساس, به دور از ذره اي غرور و اراده.
تو اين باتلاق درد, تو اين پاييز زرد, تو اين سيل اقيانوس اشکات, هي دستو پا ميزني, هي پايينتر ميري. دلت ميخواد به گذشته هاي قشنگت برگردي, به روزاي شاد از دست رفته اي که نميدوني چه طوري از دست رفتند و قدرشونو ندونستي برگردي, ولي کسي بياد پيشت, به جاي اينکه بالاتر بيايي, دست اونو هم ميکشي و پايينتر ميبري. اون ته ته, تو اون اعماق باتلاق اقيانوس درد, توي اوج تاريکي و مخزن همهي دردها, هي پايين ميري. پايين و پايينتر. ميري و ميري و ميري و ميري که به آخرش برسي. غافل از اينکه انتها نداره. آخر نداره. پاياني واسش متصور نيست. بيتوجه به اينکه آخر پايانش خودتي. وجودته. به تدريج مردنته. نابود شدنته. سوخته شدنته. سوزونده شدنته.
وقتي هم به آخرش رسيدي, در نهايت دو تا اتفاق واست ميفته که هر يکيش از اون يکيش بدتره.
اگه خيلي محکم و قوي باشي, سر جاي قبليت برميگردي, محکم ميشي, قوي ميشي.
ولي با يه عينک ديگه. با يه ديد ديگه. با يه نگرش ديگه.
ياقي ميشي, به همه حتي خودت هم بي اعتماد ميشي, به تنها چيزي که شک داري اعتماده, در مورد دروغ هات هم راست نميگي, خودت هم نميدوني از خودت چي ميخواي, فکر ميکني که همه ميخوان زمينت بزنند, به زمينو زمون شکاک ميشي.
يا اينکه.
دق ميکني, نفسات به شماره ميفته, تنهاييات تو اوج درد تنها, و دردات تو اوج تنهايي تنها ميشند.
آهاي دوستاي دوست داشتنيم. آهاي غريبه هاي به ظاهر آشنا. آي کسايي که به قول خودتون جونم به جونتون بنده.
تو رو خدا, تو رو به هر چي و هرکي که ميپرستينش, کمکم کنين.
دردامو, خوب کنين. به درد, عادتم ندين. غم بيکسيهامو, از بين ببرين. تنهام, نذارين. خلأ وجودمو, پر کنين.
يا حد اقلش, واسم دارو, تزويج نکنين. نسخه, نپيچين. اين پست رو, نخونين, يا اگه خوندين, رد بشين. کامنت, نذارين. نصيحتم, نکنين. بگذاريدم به حال خودم بميرم.
تقديم به همه ي دردمنداي عالَم.

درباره شاگرد روزگار

شناسنامه ای متولد آخرین روز از آخرین ماه تابستون 1366 هستم, ولی میگند تو 10 مهر همون سال به دنیا اومدم که نه دنیا به ما اومد و نه با ما. خودم هم زیاد به این تاله بینی ماها اعتقادی ندارم, ولی خصوصیات اخلاقیم خیلی شبیهه به متولدین ماه مهر. نابینای مطلقم, دیپلم کار دانش دارم, اصالتاً بختیاری چهار لنگ خوزستانیم, ساکن استان تهران شهرستان ربات کریمم, فعلاً که مجردم, پایه بحث و گفت و گو در مواردی که اطلاعاتی داشته باشم هستم, از تضاد افکار یا جنگ افکار خوشم میاد و یاد میگیرم, و از طرح مباحث چالشزا لذت میبرم. علت نابیناییم بنا به تشخیص مرحوم دکتر خدادوست یه نوع بیماری قارچی بوده که به وسیله خوردن شیر مادر منتقل شده. و در نهایت, در حال یادگیری از روزگارم و خدا کنه بتونم حق شاگردیشو به جا بیارم.
این نوشته در اجتماعی, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

15 Responses to دردهام درد ميکنند رفيق.

  1. 1
    رعد بارانی says:

    …..
    …..
    …..
    ی زمونهایی بود که عدسی میومد و ازین نقطه چین ها میذاشت و میرفت. منم بهش میگفتم عدسی این نخود و لوبیاها چی اینجا ریختی؟ عمو چشمه خدا بیامرز هم کلی خندید و گفت آره والا.
    الان خودم به درد عدسی مبتلا شدم و نمیدونم چی بگم.

  2. 2
    سید عباس حسینی says:

    حرفی ندارم. فقط میگم باید ساخت.

  3. 3
    علی اصغر حسنپور says:

    حرفات تماما درست اما تخل
    هیچ نمیشه کرد. فقط باید نفس کشید. و الکی الکی امیدوار بود😔

  4. 4
    ابراهیم says:

    لعنت به درد قرصهای آرام بخش و یه امید واهی که معلوم نیست عاقبتی داره
    راستی سلام

  5. 5
    زهرا سادات says:

    سلام
    آخیش یک نفر حرف منو زد کم کم داشتم غرق میشدم میون حرفهای شعار گونه, دلداریها و امیدهای الکی, فراموش میشد حقیقتهایی که هست
    بعضی وقتها بیشتر از این ناراحت میشم که حتی کسانی که مثل ما هستند به نحوی حرف میزنند و مینویسند که انگار نابینایی مشکل نیست درد نیست افتخاره
    معتقدم امید باید باشه اما امیدی که حقیقتُ پنهان نکنه و تصویری خیالی نباشه

  6. 6
    رعد بارانی says:

    راستی یادم رفت که بگم مسلما نابینایی سخته و سختتر اون کسی که بعد از سالها بینایی نابینا شده. اما خیلی از شماها که کامنت منو میخونید نابینا هستید
    دو راه بیشتر ندارید یا بشینید به زمین و زمان فحش بدید
    یا اینکه بلند شید و برای روشن کردن مسیر زندگیتون کاری کنید و لازمه این کار شاد و راضی بودن به شرایط موجوده
    آهان راه سوم که مخصوص رعده حکیمه بهتون پیشنهاد میدم.
    در هفته دو ساعت اجازه دارید به زمین و زمون لعنت بفرستید به شانس خودتون و آدمهای نادون فحش بدید و حتی گریه کنید و برید توی فاز غم. مثلا بگید سه شنبه ها از ساعت 9 شب تا 12 شب موقع عزاداری به خاطر تمام نداشته هامه.
    ولی بقیه روزها و ساعتها سعی کنید حق خودتون رو از جهان و کائنات بگیرید. شادی حق شماست.
    باور کنید به محض اینکه الکی شاد باشید مشکلات گورشون رو گم میگنند خخخخ
    همتونو دوست دارم. سالهاست که با شما هستم. خیلی ها رفتن سر لج و لج بازی ولی رعد مونده و سعی میکنه باهاتون باشه.
    منم از دنیا خسته ام. منم غم دارم. ولی وقتی میبینم وقت ندارم مجبورم بی خیال نداشته ها باشم و خودمو بزنم به بی خیالی خخخخ

  7. 7
    مادر بزرگمهر says:

    سلام آقای کریمی اومدم سلام کنم و همین … پیشنهاد رعد بزرگ هم پیشنهاد مناسبیه فقط یک پیشنهاد هست نصیحت نیست … برقرار و سربلند باشید

  8. 8
    نازنین says:

    سلام. با اجازه نظر شخصی خودم رو در مورد این پست مینویسم. این که میگم نه نظر مدیریتیه نه هیچی صرفا یه نظر شخصیه. به نظرم محتواهای اینچنینی، کسل کننده و نا امید کنندست. نمیگم درد دل نکنید و نکنیم ولی میشه تو یه فضای عمومی بهتر نوشت. البته هر طور خودتون دوست دارید. امیدوارم روزی برسه که همه غم و غصه ها و مشکلات برطرف یا حداقل کمرنگ بشه. موفق و سربلند باشید.

  9. 9
    مهدیه says:

    سلام وای که چه حرفای به جایی به خدا من نمیدونم چرا هر اتفاق بدی برام می افته ریششو تو این نابینایی لعنتی پیدا میکنم مثلا وقتی با شوهرم دوام میشه میگم خدایا اگر من بینا بودم حتما یک شوهر عاقلتر داشتم کسی که واقعا لیاقتمو داشته باشه یا کار پیدا نمیکنم ربطش رو پیدا میکنم تو نابینایی چون اگر سالم بودم حتما تا حالا بهترین کار برام پیدا شده بود منم خسته شدم اما آیا راهی جز ادامه هست ای کاش بود ای کاش وقتی میبینم بعضی از بیناها ایننقدر نا شکری میکنن به خدا دوست دارم داد بزنم بهشون بگم خواهش میکنم نگین شما سلامتی که بهترین چیزه دنیا هست رو دارین زیاد حرف زدم ببخشید امیدوارم تا حالا حالتون خوب شده باشه

  10. 10

    درود من اساساً به این باور دارم که علی گرامی برو بالای کوه و تا دلت می خواد داد بزن کمک می کنه تا حس کنی دردات کمتر شدن. ولی دوست گرامی من برات یه پیشنهاد برادرانه دارم. درداتو تا جایی که می تونی برای کسی مطرح نکن. نمیگم درد دل نکن میگم فقط مواظب باش ممکن یه روز، یه جایی، یه نفر، از این دردات یه خنجر تیز دردآور بسازه و یه دردی به دردات اضافه کنه که بیشتر از اون دردات درد کنن.
    میگم این کارگاه های مثبت اندیشی به کاهش دردات کمک نکرده؟
    سپاس

  11. 11
    کریمی says:

    درود.
    به کسایی که خوندن و رد شدند.
    به کسایی که نخوندن که بخوان رد بشند.
    به کسایی که کامنت دادند.
    به کسایی که فقط تماشاچی بودند.
    به کسایی که درد دل کردند.
    به کسایی که پیشنهاد دادند.
    به کسایی که قضاوت کردند.
    لطف همه تونو خوندم.
    درد دلهاتونو شنیدم.
    قضاوت هاتونو تحمل کردم.
    از پیشنهاداتتون استقبال میکنم.
    اما, این فقط یه دل نوشته بود و بس.
    سعی کردم از زاویه دید یه آدم افسرده ی داغون بنویسم.
    حالا اینکه تا چه حد تونستم یا نتونستم, نمیدونم.
    سپاس از همگی.

  12. 12
    کریمی says:

    از یه عده پرسیدن تا الان از زندگی چی فهمیدید؟!
    – فهمیده ام که نباید بگذاری حتی یک روز هم بگذرد بدون آنکه به زنت بگویی “دوستت دارم”. ۶۱ ساله.
    – فهمیده ام که وقتی گرسنه ام نباید به سوپر مارکت بروم . ۳۸ ساله.
    – فهمیده ام که باز کردن پاکت شیر از طرفی که نوشته “از این قسمت باز کنید” سخت تر از طرف دیگر است. ۵۴ ساله.
    – فهمیده ام که هیچ وقت نباید وقتی دستت تو جیبته روی یخ راه بری. ۱۲ ساله.
    – فهمیده ام که می شود دو نفر دقیقا به یک چیز نگاه کنند ولی دو چیز کاملا متفاوت ببینند. ۲۰ ساله.
    – فهمیده ام که وقتی مامانم میگه “حالا باشه تا بعد” این یعنی “نه” . ۷ ساله.
    – فهمیده ام که من نمی تونم سراغ گردگیری میزی که آلبوم عکس ها روی آن است بروم و مشغول تماشای عکس ها نشوم. ۴۲ ساله.
    – فهمیده ام که بیش تر چیزهای که باعث نگرانی من می شوند هرگز اتفاق نمی افتند. ۶۴ ساله.
    – فهمیده ام که اگر عاشق انجام کاری باشم،آن را به نحو احسن انجام می دهم. ۴۸ ساله.
    – فهمیده ام که وقتی مامان و بابا سر هم دیگه داد می زنند ، من می ترسم . ۵ ساله.
    – فهمیده ام که وقتی من خیلی عجله داشته باشم ، نفر جلوی من اصلا عجله ندارد. ۲۹ ساله.
    – فهمیده ام که بیش ترین زمانی که به مرخصی احتیاج دارم زمانی است که از تعطیلات برگشته ام. ۳۸ ساله.
    – فهمیده ام که مدیریت یعنی: ایجاد یک مشکل – رفع همان مشکل و اعلام رفع مشکل به همه. ۳۴ ساله.
    – فهمـیده ام که اگر دنبال چیزی بروی بدست نمی آوری باید آزادش بگذاری تا به سراغت بیاید. ۲۹ ساله.
    – فهمـیده ام که در زندگی باید برای رسیدن به اهدافم تلاش کنم ولی نتیجه را به خواست خدا بسپارم و شکایت نکنم. ۲۹ ساله.
    _فهمیدم كه عاشق بودن گناه است.31ساله.
    – فهمیده ام هر چیز خوب در زندگی یا غیر قانونی است و یا متاهل است و یا چاق کننده. ۳۱ساله.
    – فهمیده ام مبارزه در زندگی برای خواسته هایت زیباست اما تنها در کنار کسانی که دوستشان داری و دوستت دارند! ۲۷ ساله.
    – فهمیده ام هر کسى مسئول خودش هست، هرکسى تو قبر خودش میخوابه، من باید آدم درستى باشم.۴۲ ساله.
    – فهمیده ام هرکس فقط و فقط به فکر خودشه، مرد واقعی اونه که همیشه و در همه حال به شریکش هم فکر کنه بی منت. ۳۵ ساله.
    – فهمیده ام برای بدست آوردن چیزی که تا بحال نداشتی باید بری کاری رو انجام بدی که تا بحال انجامش نداده بودی! ۳۶ ساله.
    – من هنوز چیزی نفهمیدم, فعلا قضیه خیلی مبهمه. ۳۴ ساله.
    – من هم فهمیده ام همه چی رو با هم نمیشه داشت گاهی عشق ، گاهی پول ، گاهی آرامش. 49 ساله.
    -من فهميدم كه آدمهارو بايد از رفتارشون شناخت نه حرفاشون،آدمها خيلي خوب فكر ميكنن،خيلي خوب حرف ميزنن ولي اصلاً خوب زندگي نميكنن. ٢٥ساله.
    – فهمیده ام که اغلب مردم با چنان عجله و شتابی به سوی داشتن یک “زندگی خوب” حرکت می کنند که از کنار آن رد می شوند. ۷۲ساله.
    شما چی از زندگی فهمیده اید؟!

دیدگاهتان را بنویسید