نقدی بر کتاب در همین چند قدمی

حتما بخاطر دارید که چند ماه پیش سرکار خانم جوادیان در محله این  پست را منتشر کردند تا در خصوص کتاب در همین چند قدمی مطالبی را با ما به اشتراک بگذارند.
در همین پست قرار شد من نقدی هر چند کوتاه و ناشیانه از این کتاب بنویسم.
نقد نوشته شد و در اختیار برخی از دوستان قرار گرفت تا چنانچه امکانات موجود اجازه داد در یکی از نشریات و یا در یکی از سایتهای شناخته شده منتشر شود، اما چنین نشد.
قرار بود در روزنامه ی ایران سپید نشستی برگزار گردد تا در آن به نقد و بررسی کتاب پرداخته شود، آن نشست هم برگزار نگردید.
نقدی که برای نوشتنش دست کم چند روز وقت صرف کرده بودم.
امروز که داشتم هارد تکانی دم عید را انجام می‌دادم این نوشته را دیدم و با خود فکر کردم که بد نیست آن را با دیگر نابینایان نیز به اشتراک بگذارم.
حدود یک ماه پیش، یکی از دوستان از من خواست تا کتابی با عنوان در همین چند قدمی را بخوانم و نظر خود را درباره آن در حد چند عبارت کوتاه بنویسم.
تا در نشستی که قرار بود به نقد و بررسی این کتاب بپردازد خوانده شود.
بعد از خواندن دو سه بخش از کتاب، موضوعات مطرح شده در آن، چندان توجهم را به خود جلب نکرد:
چون از برگزاری آن نشست هیچ خبری نشد از فکر نوشتن مطلبی درباره کتاب منصرف شدم.
چند روز پیش، دوباره بحث از این کتاب در میان جامعه ی نابینایان در شبکه های مجازی مطرح شد، و باز یکی دیگر از دوستان به سراغم آمد و خواستار نوشتن نقدی هر چند کوتاه بر کتاب از سوی من، با توجه به نابینایی خود و همسرم که بیش از سی سال از زندگی مشترکمان میگذرد شد.
هرچه خواستم از زیر این کار وقتگیر شانه خالی کنم نتوانستم.
او معتقد بود وظیفه ی خود ما نابینایان است تا از نوع نگاه های غیر واقعی که در اطراف زندگیمان دور می‌زند بکاهیم.
به هر صورت، مرا متقاعد کرد تا خود را وارد چنین عرصه ای کنم.
در پاسخ به او گفتم آخر من منتقد نیستم و هرگز هیچ نقد جدی درباره هیچ اثری ننوشته ام.
میترسم از عهده بر نیایم.
در نهایت، تسلیم خواست آن دوست شده و دست به قلم بردم تا چه از کار در آید.
اگر در متن این کتاب، عباراتی نادرست از سوی نویسنده ی کتاب حاضر، درباره زندگی نابینایان مطرح نشده بود: نگارنده ی این سطور، هیچ نیازی به واکنش در قبال این اثر در خود نمی‌دید.
آقای بهار، به جهت برداشت‌های غیر واقعی، بر اساس زندگی مشترک خود، با زنی دیر نابینا دریافت های شخصی خود را به زندگی تمامی نابینایان تعمیم داده و گمان کرده نابینایان همگی با همان نوع مشکلاتی روبرو میشوند که ایشان مواجه شده اند.
اگر ایشان سعی می‌کردند تا از حکم کلی صادر کردن برای برخی از مشکلاتی که در زندگیشان رخ داده بود، خودداری کنند، بطور قطع کتابشان از ارزش بیشتری برخوردار می‌شد.
دوستی میگفت وقتی با همسر نویسنده سرکار خانم کباری صحبت کرده بود، ایشان گفته بودند کتاب پر است از بیان موفقیت های نابینایان، و در عین حال، این اثر را ما برای نابینایان ننوشته ایم!
چه حرف عجیبی!
مگر میشود کتابی را به بازار فرستاد و از خواننده خواست چنانچه نابیناست آن را نخواند! و فقط افراد سالم جامعه آن را بخوانند.
حقیقت آن است که تا به حال، چند کتاب دیده ام که بر روی جلد آنها نوشته بودند خانمها نخوانند یا آقایان نخوانند، اما ندیده و نشنیده بودم کتابی به بازار بیاید و روی جلد آن چنین مضمونی نوشته شده باشد، افراد نابینا این کتاب را نخوانند.
اگر براستی هدف نویسنده این بود تا از زندگی شخصی خود سخن بگوید، آیا بهتر نبود در مقدمه یا ابتدای متن کتاب به صراحت خواننده را متوجه سازد، این کتاب تنها بیانگر تجربیاتیست که ما در زندگی خود کسب کرده ایم.
آیا چنین چیزی در مقدمه یا در متن کتاب آمده است؟
وقتی اثری به چاپ میرسد صاحبش همه ی مردمی هستند که در آن سرزمین بدان زبان تکلم میکنند.
و اگر اثری خوش اقبال باشد و کار ترجمه اش به دیگر زبانها برسد، آن اثر دیگر متعلق به یک ملت خاص هم نیست.
با این حال، چندان آمادگی برای نوشتن نقدی بر این کتاب، در خود حس نمیکردم:
تا اینکه مصاحبه ی نویسنده ی کتاب را با رادیو فرهنگ شنیدم، و متوجه شدم آقای بهار، در آن مصاحبه خود را تنها نویسنده ی کتاب معرفی کرده بودند.
در حالی که بر روی جلد کتاب نام نویسندگان این اثر آقای رضا بهار و خانم راضیه کباری آمده است.
خواننده‌ای که هم کتاب را خوانده و هم مصاحبه ی جناب بهار را با رادیو شنیده باشد مجبور است با خود بی‌اندیشد بالاخره این کتاب را چه کس یا کسانی نوشته‌اند؟
خواننده آنچه در عنوان کتاب آمده را باید در نظر بگیرد یا آنچه در مصاحبه ی رادیویی گفته شده؟
شنیدن مصاحبه ی فوق، باعث تشویق هرچه بیشتر من برای نوشتن نقدی بر کتاب حاضر گردید.
تا جامعه را از برخی از دیدگاه های منفی، و غیر واقعی نویسنده نسبت به زندگی نابینایان آگاه سازم.
یکی از مشکلات نابینایان ایرانی آن است که هیچیک از ایشان تا کنون دست به قلم نبرده اند، تا از تمامی رنجها، و سختیهایی که یک زندگی با معلولیت برایشان به وجود آورده سخن بگویند.
شاید وقت آن فرا رسیده است تا ما خود وارد میدان شویم، و از درونیاتمان، از درکی که از زندگی داریم، و از هر آنچه که به ما مربوط می‌شود با دیگران حرف بزنیم.
اگر هدف نویسنده از نوشتن این کتاب آگاهی بخشیدن به مسؤولین امور معلولین بود، میبایستی با شاهد آوردن نمونه های قابل مشاهده، ایشان را در رفع نواقص امور معلولین یاری رسانند.
ولی نویسنده تنها از تمامی اشکالات و ضعفهای زنی دیر نابینا که از آموزش های توانبخشی به درستی برخوردار نشده، برای نشان دادن انواع مشکلات جامعه ی نابینایان ایران سود جسته است.
طبق آنچه که در کتاب آمده، همسر نویسنده در کمترین زمان ممکن، انواع آموزشهای توانبخشی را گذرانده است.
بدین سبب، سعی خواهم کرد با بررسی متن کتاب، نقدی منصفانه و تا حد ممکن بیطرفانه از آن به دست دهم.
کتاب دارای دو بخش اصلی است، بخش نخست آن که به مسائل و مشکلات زندگی نویسنده با یک زن دیر نابینا پرداخته: و بخش دوم به خاطرات هردو از معلولیت و مشکلاتی که معلولیت برایشان به وجود آورده اشاره دارد.
راقم این سطور تنها با بخش نخست سر و کار خواهد داشت.
و بخش دوم به جهت تجربیات شخصی هر یک از این دو نویسنده در مواجهه با معلولیت را رها خواهد کرد.
در نخستین قسمت کتاب، با عنوان دستش را میگیرم، خواننده با مطالب بسیار عجیبی بر خواهد خورد!
نویسنده شرایط اجتماعی تهران را طوری به تصویر می‌کشد تا خواننده به خطا تصور کند که در عصر قاجار زندگی میکند نه در عصر کنونی!
در این قسمت خیابانها و معابری را توصیف میکند که همه ی افراد جامعه از نوجوان تا میان سال و پیر، به او که دست زن نابینایش را گرفته مینگرند و آنان را به تمسخر میگیرند، حتی پسران جوان این زوج معلول را متلک باران می‌کنند. و از آن بدتر برایشان هو می‌کشند.
آیا به راستی در پایتخت کشوری اسلامی که مردمانش خود را به عنوان یک جامعه ی مدنی دارند به جهانیان معرفی می‌کنند چنین رفتار بدور از خردی، آن هم با این گستردگی، که نویسنده دست به توصیف آن زده رخ می‌دهد؟
اگر به فرض محال، آنچه ایشان توصیف کرده اند درست باشد، آن وقت ببینید تکلیف مردمان شهرهای دیگر این کشور چگونه خواهد بود!
من در عجبم که چگونه وزارت ارشاد اسلامی به یک چنین عبارتی بر خورده و از نویسنده نخواسته تا در مورد آن توضیحی قابل قبول به مسؤولین آن وزارتخانه ارایه دهد؟
آیا این وزارتخانه باور دارد که در این سرزمین یک چنین مردمی هم زندگی می‌کنند؟
اگر چنین باشد وای بر ما با آن همه آداب و رسوم و سنن انسانیمان، که همیشه به ما آموخته اند با یک دیگر به نیکی رفتار کنیم و یار و یاور هم باشیم!
من متوجه نمی‌شوم چگونه عده ای از روزنامه نگاران از این کتاب آن همه تعریف و تمجید کرده اند؟
آیا این نکته ی بسیار اهانت آمیز به هم میهنان خود را ندیده اند؟
مسؤولیت یک چنین اهانتهایی به ملت ایران بجز نویسنده بر دوش چه کسی می‌تواند باشد؟
آیا در این شهر که یکی از کلان‌شهرهای جهان است: مردم کار و زندگی خود را رها کرده و تمام وقت به دیگران چشم میدوزند تا ببینند چه کسی قابل تمسخر است تا او را دست بی‌اندازند؟
آیا سطح فرهنگ و شعور این جامعه تا بدین حد سیر نزولی یافته تا جوانانش از هو کردن زنی نابینا و شوهری با معلولیت جسمی لذت ببرند؟
نویسنده به دفعات در متن کتاب، از نوع نگاه مردم، و مورد تمسخر واقع شدنش توسط آنان، سخن رانده است.
باید پذیرفت برخی از افراد جامعه از سطح فرهنگی پایینی برخوردار هستند، و اگر کسی را که ظاهر نه چندان معمولی دارد ببینند به او چشم می‌دوزند: و یا به یکدیگر نشانش میدهند، اما هر روز که میگذرد از تعداد اینگونه اشخاص در میان ایرانیان کاسته میشود.
باید خاطر نشان سازم به عنوان یک نابینا، از بیشتر مردم لطف و محبت بی دریغ دیده ام.
آن قدر در طول زندگی خود از زنان، نوجوانان، جوانان، دختران و مردان این سرزمین محبت دیده ام که هرگز زبانم قادر به سپاسگزاری از آن همه رفتارهای انسانی پر از لطف نخواهد بود.
هرگاه خواسته ام از خیابانی عبور کنم، یا آدرس جایی را بپرسم، و یا چنانچه خطری در جایی ممکن بود جان مرا تهدید کند مردم مهربان کشورم بی دریغ دست یاری به من داده اند.
تمامی عبارات بالا را دیگر نابینایان این آب و خاک نیز، همه روزه در حال تجربه کردنشان هستند.
حقیقت آن است که اکثریت مردم جامعه ی ما بسیار عاطفی و مهربانند،
آیا یک چنین نگاهی که نویسنده بیان می‌کند واقعیست؟
حال اگر عده ی انگشت شماری هم باشند که اندک رفتار ناشایستی دارند، آیا می‌توان آن را به جامعه تعمیم داد؟
نویسنده یک ژورنالیست است، اما گاهی فراموش میکند که کار یک روزنامه نگار گزافه گویی و بزرگ نمایی غیر واقعی از شرایط و اوضاع و احوال فردی و اجتماعی مردم یک جامعه نیست.
وظیفه ی یک روزنامه نگار آن است تا حقایق امور را آنگونه که هستند به تصویر بکشد.
در شهری مثل تهران میلیونها انسان با فرهنگ‌های مختلف زندگی میکنند، و رفتارهای گوناگون دارند: چه کسی به این کار دارد که شما دست دوستتان را گرفته اید یا دست همسرتان را؟
آیا مردم این شهر آنقدر بیکار هستند تا بیایند و با تماشای یک زوج معلول و تمسخر آنها وقتشان را تلف کنند؟
آیا به چنین جامعه ی خاله زنکی میتوان نام جامعه ی مدنی داد؟
نویسنده ی محترم نمیگویند در کجای شهر تهران پسران جوانش به هنگام عبور این زن و شوهر معلول دست به هو کردن ایشان میزنند.
من در طول زندگی خود هرگز مورد یک چنین اهانتی از سوی نوجوانان و جوانان این شهر واقع نشده ام:
کاش نویسنده ی محترم آدرس آن مکانی را که مردمان بدوی در آنجا زندگی می‌کنند، و جوانانش دست به هو کردن معلولین میزنند به ما نیز بدهند تا برویم و ببینیم که ساکنان آنجا نکند از عهد حجر باشند و ما نائل به کشف انسان‌های اولیه بشویم، مردمی که از ابتداییترین اصول مدنیت هم بیخبر مانده اند!
درباره نوع نگاه کردن مردم به معلولین، بهتر است دانسته شود مردم در معابر به هم نگاه میکنند: اما نوع این نگاه‌ها بسیار متفاوت و بار معنایی آنها نیز یکسان نیست.
و ما مجبوریم با این نگاه‌های گاه ناخوشایند کنار بیاییم.
تنها با شیوه های درست و با صرف وقت و حوصله می‌توانیم آن بخش از مردم را که چنین نگاهی به ما دارند به مرور متوجه خطایشان سازیم.
در قسمت بعدی کتاب، با نام بزار لباتو ببینم نویسنده خاطره ای از زبان نوجوان ناشنوایی نقل کرده، در خیابان زنی از او سؤالی پرسیده و آن نوجوان به خاطر کم سن و سالی و بی‌تجربه‌گی، در پاسخ دادن به پرسش آن زن، از او میخواهد که اجازه دهد تا لبهایش را ببیند!
بیان یک چنین سخنی از سوی نوجوانی کم سن و سال، امریست کاملا عادی، و موجب می‌شود تا آن زن پرسشگر به خطا بی‌افتد.
اگر من بجای آقای نویسنده بودم، در پایان خاطره ای که از قول آن نوجوان ناشنوا نقل شد، برای هشیار کردن او این عبارت را می‌افزودم: سعی کنید پس از این قبل از هر کلامی، خودتان را به طرف مقابل معرفی کنید.
تا او بداند شما از چه معضلی در رنج هستید
ما در جامعه ای مذهبی زندگی میکنیم، باید بدانیم با امثال این زن چادری که از دیگران رو می‌گیرند، هنگام سخن گفتن و یا زمانی که از ما چیزی میپرسند، باید با عبارات بهتری مورد خطاب قرارشان دهیم.
و در وهله ی نخست به او بگویید که ناشنوا هستید و تا حرکت لبهایش را مشاهده نکنید متوجه پرسشش نخواهید شد.
نه اینکه ابتدا به ساکن بدون ایجاد هیچ شناختی از خودتان در فرد مقابل به او برگردید بگویید بزار لباتو ببینم.
در قسمت بعد، با نام من معلولم، خواننده تا حدی با صداقت نویسنده سر و کار پیدا میکند.
و از تشریح وضعیت جسمی و رنجهایی که این شرایط نامناسب بر او وارد کرده سخن می‌راند:
و خواننده را با خود همدل میسازد.
در اینجا نویسنده عبارتی را از قول افلاطون می آورد که به هیچ روی از افلاطون نیست: بلکه از آریستوفان است. نویسنده حتی به خود زحمت هیچ مطالعه ای را نداده و در پی یافتن گوینده آن عبارت که در خصوص نیمه ی گم شده و عشق بوده نگشته است.
در قسمت بعد، با نام بچه ی ما مرد میشود، نویسنده صحنه ی غذا خوردن کودکش را توصیف میکند، این صحنه یکی از اغراقآمیزترین صحنه هاییست که میتوان در این اثر ملاحظه کرد.
هر بچه ای در این سن، بازیگوشی و شیطنت میکند. هیچ مادری در این سن حالا چه نابینا باشد چه بینا: در غذا دادن به کودک کارش راحت نیست.
و تقریبا محال است که بچه ای در این سن و سال، سر و صورت و یقه لباس و روی پیشبندش از ذرات غذا بی نصیب بماند.
این کجایش عجیب است؟
نویسنده توجه ندارد با این اغراق گویی دارد به خواننده ی ناآشنا به زندگی نابینایان آنان را به دنیای کاملا غیر واقعی سوق می‌دهد.
مگر چند دانه برنج و یا کمی ماست که روی لباس بچه ریخته باشد آنقدر اهمیت دارد تا آن را به نابینایی ارتباطش داد؟
درست است فرد نابینا در خوراندن غذا به کودکش با مشکل بیشتری روبرو می‌شود، اما نه آنچنان که نویسنده توصیف می‌کند.
کدام مادری را می‌توان یافت که به کودک هفت ماهه ی بازیگوشی غذا بدهد و کارش بدون ‌درد سر باشد؟
آیا نقص در همسر نابینای ایشان است یا در خود نویسنده، که نرفته و نپرسیده یک زن نابینا چگونه باید به کودک نوپایش غذا بدهد تا کمتر تن و لباس او را با ماست و پلو بیالاید؟
با آوردن اینگونه مسائل بسیار پیش پا افتاده در متن یک کتاب چه چیز تازه ای به معلومات خواننده خواهیم افزود؟
آیا آنچه در این قسمت آمده با آموزش صحیح قابل کنترل بیشتر نبود؟
آیا میتوان مواردی از این دست را که نویسنده در طول اثر خود، به تصویر کشیده به عنوان ناتوانی نابینایان در امور خانه‌داری و فرزند‌پروری به نمایش گذاشت؟
مگر اینکه تصور کنیم نویسنده از بیان اینگونه مطالب ، هدف دیگری را دنبال میکرده است.
او میتوانست از دیگر خانواده های نابینا یا از مراکز توانبخشی بخواهد تا در این باره، اطلاعاتی در اختیارش بگذارند.
راهکاری که عموم نابینایان در چنین موردی بکار میگیرند آن است که کودک را در آغوش خود مینشانند و ظرف غذا را در یک دست میگیرند و با یک قاشق سرکج که در همه ی فروشگاه های فروش لوازم کودک موجود است به او غذا میخورانند.
این روش بسیار تمیزتر از آن است که شخص نابینا کودک را روبروی خود بنشاند و به او غذا بدهد.
به هر حال معلولیت محدودیتیست که گریبان ما را گرفته: و تنها با یافتن راهکارهای مناسب و درست است که میتوان با آن به مقابله برخاست.
با توجه به مترجم بودن جناب نویسنده، اگر میخواست، میتوانست از طریق شبکه های مجازی به نابینایان خارجی که بسیاری از ایشان مادر نیز هستند مراجعه کرده تا در یابد بسیاری از افراد نابینا در دنیا برای حل مسائل مربوط به فرزند پروری چه راهکار هایی را در پیش گرفته اند.
وقتی احساس مسؤولیت در کسی بود، در پی یافتن راه حل هم میرود.
در چند بخش بعدی نویسنده نکاتی را مطرح میکند که چندان دور از واقعیت نیستند، پس پرداختن به آنها و بررسیشان، ضرورت چندانی ندارد.
میتوان گفت نویسنده حقایقی را در این چند بخش مطرح کرده است، شاید با دید ما موافق نباشند: اما بدور از حقیقت هم نیستند.
تنها ذکر یک نکته را در اینجا لازم میدانیم، نویسنده در لابلای مطالب این چند بخش: به یک حقیقت مهم اشاره کرده است، او به خوبی توانسته بین افراد نابینا تفاوتهای ملموسی را درک کند.
او نابینایان را به سه دسته ی متمایز تقسیم‌بندی کرده، گروه نخست نابینایان مادرزاد، گروه دوم آنها که در کودکی نابینا شده اند و گروه سوم افرادی که در بزرگسالی نابینا شده اند یا دیر نابینا هستند،
این واقعیت، سبب شده تا او بتواند بین این سه گروه تفاوتهایی را تشخیص دهد.
اشخاصی که بنام دیر نابینا شناخته میشوند به نسبت باقی نابینایان، در انجام کارهایشان با مشکلات بیشتری درگیر هستند.
البته در میان ایشان گروهی نیز یافت می‌شوند که به خوبی با شرایط تازه ی خود سازگار شده اند.
عده ای از این گروه هنوز نتوانسته اند خود را با شرایط پیش آمده به درستی سازگار کنند.
به همین جهت، باید این دسته را بی‌احتیاطترین گروه نابینایان به شمار آورد.
علت این امر آن است که هنوز به این باور درونی نرسیده اند که دیگر نمیبینند.
و بهتر است در کمال صبر و حوصله به کارهایشان سر و سامان بدهند.
در قسمت بعدی کتاب با نام بابای مینروب، نویسنده توصیف صحنه ی گرفتن کودک از پوشک را در ذهن خواننده به گونه ای به تصویر می‌کشد، تا خواننده این تصور را پیدا کند که تمامی مشکلات این مرحله از زندگی یک کودک در خانواده های نابینا با دیگر مردمان تفاوت بسیاری دارد.
ایشان از یک زاویه ی غیر واقعی و تخیلی به قضیه نگاه می‌کنند.
در اینجا به خواننده اینطور القا شده که در خانه ی یک زوج نابینا چنانچه کودکی باشد و بخواهند او را از پوشک بگیرند، تمام محیط منزل به مدفوع او آلوده می‌شود و والدین به جهت نابینایی مدام پای خود را بر آن آلودگیها خواهند گذاشت.
او و همسرش بدون آنکه برای این مرحله از رشد کودک هیچ برنامه ی مشخصی در نظر داشته باشند، تصمیم به گرفتن کودک از پوشک را اتخاذ می‌کنند.
بدون هیچ آگاهی قبلی از اینکه چه روشهای خاصی را متخصصین برای گذر از این دوره از رشد کودک پیشنهاد کرده اند.
آیا با یکی دو بار گفتن و کودک را روی سنگ توالت نشاندن و یا به حمام بردن میتوان به او فهماند که اگر نیاز به دستشویی داشت بگوید؟
کودکی که هنوز قادر به بیان این نیاز نشده را به چه دلیل باید از پوشک گرفت؟
و اگر در چنین وضعیتی کودک دست به خرابکاری بزند مقصر مادر نابینای اوست، یا ناآگاهی هردو والدین؟
مگر میشود بدون ده ها بار تمرین و بردن و آوردن کودک به توالت و فهماندن اینکه دیگر باید بگوید دستشویی دارد او را از پوشک گرفت!
دانستن این نکته اهمیت دارد هر کودکی را با توجه به خصوصیات فردی که در او سراغ داریم باید از پوشک بگیریم.
بعضیها را زیر دو سال و برخی را هم کمی بعد از آن، چون تا کودک نتواند کلماتی را که بیانگر نیاز به توالت رفتن هستند ادا کند بهتر است از پوشک نگیریم.
تا خانه و زندگیمان را کثیف نکند.
اگر این زوج در مواجه شدن با اینگونه مسائل بسیار ساده آگاهی چندانی ندارند چه ارتباطی به نابینایی یکی از آنها پیدا میکند؟
این زوج میبایستی پیش از گرفتن کودک از پوشک کمی جستجو میکردند تا ببینند آیا دیگر مردمان با این مشکل چگونه برخورد کرده اند، و آیا متخصصین در این باره آموزشهایی داده اند یا نه؟
بنظر ما، این زوج هرچه توانسته اند بی‌تجربه‌گی‌هایشان را با خواننده ی اثرشان به اشتراک گذاشته اند.
و جناب نویسنده گناه اصلی را هم به گردن نابینایی انداخته اند.
در حالی که هیچ مادر سالم و معلولی را در جهان نخواهیم یافت که یکی از دغدغه هایش قضیه ی از پوشک گرفتن کودکش نباشد.
نویسنده اینگونه به خواننده القاء میکند اگر همسرش نابینا نبود این مشکلات برایش پیش نمی‌آمد.
بیچاره خواننده که در این قسمت و یکی دو قسمت بعد کم و بیش با این قضیه ی خرابکاری کودک جناب نویسنده باید کنار بیاید.
متوجه نمیشویم چرا ایشان مسئله ی کثیف شدن خانه به دست کودکشان را طوری بیان میکند که با عقل چندان سازگار نیست.
این کدام کودک است که میتواند مدفوع خود را کنترل کرده و در هر نقطه که دلش خواست اندکی از آن را رها سازد؟
آیا چنین چیزی شدنیست؟
آیا نویسنده مطمئن است در خانه پرنده نگاه نمیداشته و این کار آن پرنده نبوده؟
بعد از نقل این حکایات، که باعث شگفتی میشوند! باز به یکی از شاهکارهای جناب نویسنده میرسیم!
با نام طعم ندیدن،
در اینجا خواننده نمیتواند بفهمد آیا نویسنده باز دست به اغراقگویی زده، و یا یک ماجرای حقیقی را بازگو میکند.
او به خواننده میگوید زن و فرزندش هردو با خوردن خمیر بازی که یکی از مربیان مهد کودک به پسرشان داده با تصور اینکه آن یک بسته ی شکلات است، دست به تحقیر نابینایی همسرش می‌زند.
مگر نابینایی که یک بسته را به دستش میدهند وقتی آن بسته را میگشاید آن را بو نمیکند؟
آیا خمیر بازی بوی شکلات میدهد؟
آیا ذرات خمیر که از زبری خاصی هم برخوردار هستند در این خانم دیر نابینا کوچکترین شکی را بر نمی انگیزد؟
آیا خمیر بازی همچون یک شکلات از چسبندگی خاصی برخوردار است یا نه؟
آدمی در یک چنین مواقعی در میماند که چه باید بگوید!
از این قسمت هم میگذریم و به یک بخش بنام چند نقطه میرسیم:
در اینجا خواننده با چیزهایی روبرو میشود که باور کردنشان چندان آسان نیست!
نویسنده ادعا میکند که همسرش تفاوت بین زرچوبه و فلفل را تشخیص نداده، ولی آیا این حرف درست است؟
آیا زرچوبه که دارای چسبندگی خاصیست را میشود با فلفل یکی تصور کرد؟
و آیا فلفل با آن بوی بسیار تند را نمیتوان با زرچوبه تشخیص داد؟
آیا خانم دیر نابینای ایشان از خط بریل برای برچسب زدن بر روی ظروف موادی چون ادویه استفاده می‌کند؟
درست است که فرد بینا میتواند با نگاه کردن به این نوع مواد، بفهمد دارد از چه چیزی استفاده میکند، اما یک شخص نابینا هم به همان راحتی قادر به تشخیص آنها خواهد بود.
او با چسباندن یک برچسب بریل میتواند بفهمد آیا این زرچوبه است یا بیکینگ پودر یا چیز دیگری.
علاوه بر این، او از حس شامه ی خود به خوبی سود می‌جوید.
من که یک نابینا هستم و با زنی نابینا زندگی میکنم هرگز یک چنین اشتباهی را از او ندیده ام که سر زده باشد.
اگر جای هر یک از ظروف ادویه ی او تغییر کند، چندان مشکلی برایش ایجاد نخواهد کرد، چون با دیدن برچسب‌های ظروف ادویه میتواند متوجه شود که نمک یا فلفل سیاه و فلفل قرمز کدام است.
حتی نیازی هم به بو کردنشان ندارد چون برچسبی روی ظرف آن ادویه زده تا هرگز مرتکب خطا در تشخیص میان آنها نشود.
شاید نظم در زندگی یک نابینا حرف اول را بزند، اما یک نابینا هم مثل باقی مردم، جای خیلی چیزها را ممکن است از یاد ببرد، نویسنده گمان می‌کند که یک نابینا مجبور است جای هر چیزی را به خاطر بسپارد.
در حالی که یک نابینا نیاز چندانی برای رجوع به حافظه اش ندارد.
ایشان در کتاب گفته اند یخچال یک نابینا با یخچال دیگران متفاوت است، و اگر جای هر چیزی عوض شود او دچار مشکل خواهد شد.
ظاهرا نویسنده ی محترم هرگز از همسر دیر نابینای خود نخواسته است تا سعی کند از برچسب های بریل یا برچسب های دیجیتالی برای تفکیک مواد موجود در یخچال و فریزر و غیره استفاده کند.
یا جناب نویسنده این مسائل را می‌دانسته و به همسرشان گوشزد نکرده اند، و یا اصلا اطلاعی از این تجربیات نداشته اند.
پس ارتباط ایشان با دیگر نابینایان به چه منظوری شکل گرفته بوده یا حول چه محورهایی با آنان گفتگو داشته اند؟
طبق گفته ی نویسنده، یک نابینا مجبور است همه چیز را دقیقا در جایی که قبلا مشخص کرده بگذارد.
ولی ایشان نگفته اند این خصلت تنها به نابینایان ربط ندارد، بلکه همه ی مردم سعی در حفظ نظم و ترتیب در تمامی زندگی را رعایت می‌کنند، تا کمتر دچار مشکل شوند.
نویسنده می‌گوید، همسرش میخواسته مربای هویج بپزد و از فریزر بجای هویج رنده شده گوشت چرخ کرده برداشته و داخل ظرف مربا ریخته است.
در اینجا هم ما با ناآگاهی این زوج در استفاده ی بجا از خط بریل روبرو می‌شویم.
یک نابینا برای آنکه هرگز دچار چنین اشتباهاتی نشود، بر روی تمامی مواد غذایی موجود در فریزر برچسب می‌زند، و نام هر ماده را بر روی آن می‌نویسد.
ملاحظه می‌کنید نویسنده بدون اینکه از تجربیات دیگر نابینایان استفاده کرده باشد حکم کلی صادر می‌کند، و بر این باور است که نابینایان هرگز نمی‌توانند از آنچه در آشپزخانهشان موجود است شناخت درستی داشته باشند و هر آنچه را در فریزرشان پیدا کنند بی‌توجه به نوع استفاده ی آن، به مصرف می‌رسانند.
متأسفانه نویسنده کمترین شناختی از زندگی یک نابینا به دست نیاورده است، و همسرش نیز به خاطر دیر نابینایی، از آموزش‌های لازم به درستی بهره‌مند نشده است.
بدین جهت مدام در زندگی با مشکلاتی مواجه شده اند.
بروز اینگونه مشکلات، پیش از آنکه نتیجه ی نابینایی همسر دیر نابینایشان باشد نتیجه ی نا آگاهی هردو بوده است.
در بخش دیگری از کتاب، با عنوان مامان چطور سوار اتوبوس میشی، نویسنده نکاتی را مطرح کرده که بنظر ما یکی از نقاط قوت این کتاب است.
من میدانم نویسنده در اینجا خواسته صادقانهترین حرفهایی را که ممکن است یک انسان به زبان بیاورد با خواننده ی خود به اشتراک گذاشته است.
نظر راقم این سطور نیز به نظر نویسنده بسیار نزدیک است.
معلولیت را میتوان با برخی راهکارها تا حدی مهار کرد اما از میان نمیتوان برد.
نتیجه گیری
کتاب را که بخوانید، هرگز متوجه نخواهید شد که این اثر از چه ساختاری برخوردار است.
داستان است، خاطره است، رنجنامه است، و یا همه ی اینها.
به نظر نگارنده، این کتاب ملقمه ای از همه ی اینهاست.
نکاتی در این اثر آمده که بسیاری از آنها ناشی از نداشتن شناخت کافی نویسنده از زندگی و روش های نابینایان برای مقابله با انواع مشکلات و موانع پیش رویشان بوده است.
برخی نکات نیز به درستی بیان شده اند، و از سوی ما، سعی شد تا به کاستیهای این اثر بیشتر پرداخته شود، تا به محاسن آن.
این اثر داستان زندگی کسانیست که رنج بسیار برده اند.
اگر نویسنده با دید عمیقتری به مسائل معلولین به ویژه نابینایان میتوانست بنگرد شاید این کتاب راهگشای ما در زندگی بود.
شاید میتوانست به عموم معلولین در یافتن راهی بهتر و زندگیی کم تنشتر یاری رساند.
و افسوس که نواقص این اثر آنقدر زیاد است که نکات مثبت کتاب در میان آنها گم شده اند.

درباره داوود نظری

من داوود نظری متولد 4 فروردین 1342 در تهران هستم. در سن هفت سالگی به علت عملهای نابجا و مکرر نابینا شدم. کارمند بازنشسته ی سازمان صدا و سیما هستم. با توجه به اینکه من با نام حقیقی در این سایت عضویت دارم درباره خودم چیز زیادی ندارم که بگم. چون خیلی از همنوعانم من رو به خوبی میشناسند پس به همین مقدار بسنده میکنم. و تنها راه ارتباطی با من: nazari.davood@gmail.com
این نوشته در اجتماعی, کتاب ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاه‌ها غیرفعال هستند.