بهار گم شده

کودک که بودم، همیشه تابستان ها را دوست داشتم.
خورشید همچون یاری قدیمی که مدتهاست محبوبش را ندیده، گیسوان طلاییش را دور زمین قلاب می کرد. او را سخت در آغوش می گرفت؛ و زمین را با گرمای عشق آتشینش می سوزاند.
پاییز فصل عجیبی بود. گم شدن لا به لای صدای باران، نقاشی ماهرانه برگهای خشک روی بوم زمین، خلصه شیرین درخت ها، و کوچ پرنده های مهاجر که دسته دسته می رفتند تا راهشان را پیدا کنند. پاییز به نوعی عرفان میمانست.
بعد از عمیق تر شدن خلصه شیرین درخت ها، زمستان می آمد؛ به همراه دانه هایی سفید مثل معصومیت. آن قدر پاک که تمام گرد و غبار زمانه را می رفت. پس از این که زمین مطمین می شد که دیگر هیچ گاه خورشید، با آن گیسوان طلایی درخشان، نمی آید، بعد از این که می رفت، تا نفس های آخرش را بکشد، و برای یخ بستن همیشگی قلبش آماده شود، بهار می آمد.
درخت ها را تک تک می بوسید؛ و نوازش می کرد، ابر ها را راهی می کرد تا هر چه در دل دارند، ببارند، تا زمین که به خواب عمیقی رفته، کمکمک تکانی بخورد، و بیدار شود. ابر ها می باریدند و می باریدند. و بعد، با معصومیتی سرخوشانه، نگاهی به زیر پایشان می کردند، و دور می شدند.
بهار هر چه داشت، می کرد. تا جهان، بار سنگینش را زمین بگذارد. وقتی مطمین می شد، بذر غم از جهان ریشه کن شده، با خیال راحت می رفت، تا به جای دیگری سر بزند. بی خبر از این که، گوشه ای از زمین، زیر خروار ها خاک، دانه کوچکی زیر اعماق تیرگی، از دست بهار پنهان شده، و هر بار که بهار می رفت، کمکمک می بالید. بزرگ می شد و پخش میشد.
بهار اما هر سال می آمد. می گشت و می گشت؛ تا دانه را بیابد و ریشه کن کند. اما نمی یافت.
بهار هنوز هم می آید. اما انگار، هر سال، نا امید تر از قبل، و شاید کمی خجالت زده، و زود تر از همیشه، دور می شود.
امسال اما، بهار زود تر از همیشه رفت. تقویم را که نگاه می کنم، تازه اول بهار است، اما اثری از بهار نیست.
امسال بهار، مثل کسی که نفس های آخرش را میکشید، و در حالی که اشک های مروارید رنگ از چشمان سبزش روان بود، آرام آرام می رفت.
من احساس می کنم، حالا دیگر وقتش رسیده.
وقتش رسیده دستی به لطافت مریم و به خوشبویی یاس، دستی به بلندی صنوبر و استقامت سرو، و گل همیشه بهار، دستی به بخشندگی درخت توت توی خیابان، و به نرمی نرگس زیر بغل بهار را بگیرند، اشک هایش را بوسه باران کنند، و گرد غم و یأس را از صورت گلگونش بشویند.
دیگر فرصتی باقی نمانده. بهار هیچ حالش خوب نیست.

مینا

درباره مینا

سلام. من مینا مَلِکی هستم، 23 سالمه، در رشته ی علوم تربیتی شاخه ی تکنولوژی آموزشی دانشگاه علامه طباطبایی درس می خونم. به علت ازدواج فامیلی، از بَدو تولد نابینا بودم، دلیل نابیناییم هم عدم رشد صحیح شبکیه هست. کتاب، مخصوصاً رمان رو خیلی دوست دارم، عاشق پیانو هستم و تا حدیم می تونم بزنم. به کامپیوتر هم تا حد قابل قبولی مسلطم، البته نه در حد برنامه نویسی و کارای خیلی خیلی حرفه ای. خیلی دوست داشتم برنامه نویسی یاد بگیرم ولی چون قسمت مهمی از برنامه نویسی ریاضیه کلا بیخیالش شدم. عاشق وسایل تکنولوژیکی جدیدم. از درس ریاضی و هر چیزی که توش ریاضی داشته باشه متنفرم. احساساتیم ولی اعضای خانوادم میگن بی احساسم. خخخ، البته دوستای نزدیکم میگن که تو از بس سعی کردی احساساتتو نشون ندی همه این طوری فکر میکنن. کلاً با دوستام خیلی صمیمیترم تا خانواده. یه کمی زود اعتماد میکنم که خیلی وقتا باعث شده ضرر کنم، خیلی دارم سعی می کنم این عیبم رو رفع کنم، اصولاً آدم آرومی هستم، رُکَم طوری که خیلی وقتا این رک بودن باعث آزار بقیه میشه. کمی تا حدی لج بازم، خیلی سرسختم و اگه چیزیرو بخوام ولو کل دنیا نخواد انجامش میدم و بالعکس. دوستی برام بی نهایت ارزشمنده ولی معمولاً خودم خیلی کم پیش قدم میشم و بیشتر به خاطر خجالت. متاسفانه خیلی خجالتیم شاید خیلیا بگن که رک بودن با خجالتی بودن تضاد داره. اما من از لحاظ ارتباط بر قرار کردن خجالتیم و مثلا اگه کسی نظرمو درباره شخصیتش بپرسه ممکنه تا کوچکترین عیبشم بگم خخخ. از نظر مذهبی معتدلم و سعی میکنم با همه جور عقاید ولو 180 درجه با خودم متفاوت باشه بپذیرمش. عقیده دارم طرز زندگی هر فرد از پوشش گرفته تا دین تا انتخاب همسر و غیره و غیره جز خود اون شخص به هیچکس هیچکس و هیچکس مربوط نمیشه و اگه ببینم کسی داره تو این مسایل دخالت می کنه به شدت باهاش برخورد می کنم. درون گرا هستم، راز دار بودن خیلی برام مهمه و اگه تصادفاً خودم باعث بشم راز کسی فاش بشه بی نهایت حتی بیشتر از خودش ناراحت میشم و اگه کسی رازیرو از زندگیم فاش کنه برای همیشه از دایره ی ارتباطیم خارجش میکنم. آزادی خط قرمز منه. اگه ببینم کسی یا چیزی داره محدودش می کنه یا رفتاریرو می کنه که مجبورم برای امن بودن، آزادیم رو کنترل کنم به بدترین وجه باهاش برخورد می کنم و به هر قیمتی آزاد بودنمو حفظ می کنم. البته منظورم از آزادی هرج و مرج نیست، منظورم اینه که من حق دارم برای زندگیم هر تصمیمی که دلم میخواد بگیرم ولو اشتباه باشه. راهنمایی رو با جون و دل می پذیرم اما دخالت رو هرگز. بهم میگن طرز فکرت اروپاییه و تو ایران نمیشه این طوری زندگی کرد. خخخ. مثلاً من عقیده دارم که فرزند بعد از 18 سال کاملا مختاره که با والدین زندگی کنه یا به تنهایی. به هر حال تا حالاش که تونستم همینطوری زندگی کنم و مشکل به خصوصیم برام پیش نیومده. راستی حس کردم شناس نامم خیلی خشن شد باور کنین خودم به این خشنی که اینجا نوشتم نیستم! فعلاً همین قدر یادم میاد. امیدوارم عضو مفیدی برای محله باشم. با آرزوی بهترین ها برای همگی شما
این نوشته در شعر ارسال و , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

8 پاسخ به بهار گم شده

  1. 1

    درود. بهار گم شده؟ پیداش میکنیم. پس ما اینجا چه کاره ایم؟ خَخ.
    مرسی از اشتراک این نوشته, حالو هوای خیلیاست. بهار هم بهارهای قدیم. کل سال بهار بود نه فقط فصل بهار. اه لعنت به این شیطان بزرگ خَخ.
    زندگیتون بهاری, اونم از بهار نوع قدیمش.

  2. 2
    مینا مینا says:

    سلام بر شاگرد روزگار!
    درست میگید و ممنون.
    همچنین

  3. 3
    آرش says:

    سلام خوبین؟ احسنت به این قلم. من که واقعا لذت میبرم. لطفا دلنوشته هاتون رو بیشتر منتشر کنید. خیلی خوبه که اینجا هم میتونم مشاهده کنمشون.

  4. 4
    شیده says:

    بهار برای همیشه خداحافظی گرفته رفته پی کارش. توصیفاتتون جالب بود. آفرین

  5. 5
    پریسا says:

    سلام مینای عزیز. متنت خیلی چیزها رو زنده کرد در خاطرم. و چه قدر جوره هوای بین خط هات با هوای امروز اینجا! امروز اینجا هواش۱جورهایی پاییزیه. نسیمش. سکوتش. بوی نامحسوسش.
    ایام به کامت.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *