مادربزرگ

سلام
چند روزی میشه که یکی از مهربونترین و دوست داشتنیترین موجودات زندگی ام رو برای همیشه از دست دادم. داشتم توی اینترنت سرچ میکردم، این متن زیبا رو به یاد او پیدا کردم. دلم خواست اینجا با شما به اشتراکش بذارم. شاید کمی درد روحم سبک شه.

مادربزرگ
آنکه نمیخوابید تا نمیخوابیدم، نمینوشید تا نمینوشیدم، نمیخندید تا نمیخندیدم، امشب، برای همیشه خوابیده است
برای همیشه
آنکه راه رفتنم، اندیشیدنم، سخن گفتنم آموخت، خود دیگر برای همیشه، سخن نخواهد گفت
برای همیشه
او را میگویم
او را، او را، دیگر ندارم
او را دیگر چه ناباورانه، نخواهم داشت
او که هم مادر بود، هم مادربزرگ
هم مادری کرد، هم بزرگی
هم انسان بود، هم فرشته
هم دوست میداشت، هم دوست داشتن می آموخت
و او که برایم تمام نداشته هایم را، به داشته بدل کرد
او را میگویم
او را دیگر ندارم
او که بیکسی هایم را کس بود، غربتم را مأمن، تنهایی ام را مونس، اشکهایم را شانه، و غصه هایم را آغوش
تب که میکردم، با من تب میکرد، با من می افروخت، با من درد میکشید
تب که میکردم، دستار به پیشانی ام میبست
آنقدر نوازشم میکرد، آنقدر به سینه اش میفشرد، تا فرو نشیند حُرمِ بی رحمِ بیکسی
دستانم را میگرفت، دستانم را میگرفت و پا به پا میبرد
پا به پا، تا آنجا که خود از نفس افتاد
کلامم آموخت، واژه واژه، تا امروز
سخن گفتنم وامدار زنی باشد، که خود دیگر، سخن نمیگوید
زمین میخورد تا زمین نخورم
از خویش نردبانی میساخت، پله پله خویش را میفرسود
پله پله در خویش تَرَک بر میداشت، تا من بالا روم، در نوردم، برسم
و دعایش
دعایش اگر نبود، نمیبودم
دعایش اگر نبود، نمیشدم
و سجاده اش
که عطر آگینترین، پاکترین، و کوتاه ترین راه میان خانه ی ما بود تا خدا
و تسبیحش
و تسبیحش، که دانه دانه، خشت به خشت، بنیانم نهاد، تا انسان را بیاموزم، تا انسان را بیاموزانم
او که آغوشش امنترین پناه جهانم بود و دامنش مطمئنترین گوشه ی هستی
او را میگویم
او را دیگر ندارم
او در من تا ابد زنده است
او در من تا ابد جاریست
او در من مینویسد، در من سخن میگوید، در من لبخند میزند
و من در او، تنها، تنهایی را بغض میکنم
امشب، بهشت چراغانیست
امشب، حال من تا پای مرگ، بد است.

درباره سارا

سلام. من سارا، متولد 1365 هستم. کارشناسی ارشد روانشناسی دارم. اهل مازندرانم و در حال حاضر با خانواده ام در هفتاد کیلومتری ساری، در یک منطقه بسیار زیبا و خوش آب و هوا به نام کیاسر زندگی میکنم. عاشق شعر، متنهای زیبا، رمانهای خارجی با موضوعات اجتماعی، خانوادگی، جنایی و جادو و جادوگری هستم. از دیگر علایقم شطرنج، کار با کامپیوتر، گوش کردن به موسیقی و روانشناسیه. نزدیک یک سال و نیم میشه که به دنیای نابینایی مطلق وارد شدم. تا قبل از اون، کم بینا بودم. گه گاهی دلم برای دیدن تنگ میشه و گه گاهی در عین ناباوری، یادم میره که نمیبینم و خالق سوتی های خنده دار میشم! در کل دختر آرومی هستم و عموما سرم توی دنیای خودمه. کسایی که برای اولین بار با من رو به رو میشن فکر میکنن مغرورم اما بعدش میفهمند که اشتباه کردن! کمک کردن به دیگران رو دوست دارم و بسیار دختر احساساتی ای هستم. راستی! در به در دنبال کار میگردم. خوب دیگه! اینم تقدیم شما: دوست دارم که دوست عیب مرا، همچو آیینه پیش رو گوید نه که چون شانه با هزار زبان، پشت سر رفته، مو به مو گوید. پیروز باشید.
این نوشته در شعر, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

11 پاسخ به مادربزرگ

  1. 1
    زهرا مرادی says:

    سلام, خدمتتون تسلیت عرض میکنم, خدا مادربزرگ شما را و همه ی کسایی که یه زمانی در بین ما بودند و الان دیگه نیستند رحمت کنه, خدا بهتون صبر بده, انشا الله که با حضرت زهرا محشور بشند, خدا نگهدار

  2. 2

    درود. مادربزرگ. یکیشو هنوز دارم, و اون یکیشو هم سال ۸۹ از دست دادم.
    گر چه واژه ها در برابر احساسمون نسبت به عزیزانمون خیلی حقیرتر از اونند که بشه تصورشو کرد, ولی با این همه, همین واژه ها جرعه ای از احساسمونو بیان میکنند و جز بیان همین واژه ها, چیز دیگه ای نیست. تسلیت میگم و امیدوارم در راه خوشنودیش و رضایتش قدم بردارید.

  3. 3
    ابراهیم says:

    سلام سارا چقدر سخته از دست دادن عزیزان و چقدر دردناکه که بدونی دیگه نیستن و اطرافت تا ابد جاشون هست صداشون تو گوشاته خنده ها شادی ها حرفها و خدایا این روزا چقدر سختن.
    سارا میفهممت و برای تو ارزوی آرامش میکنم.
    راستی حالا که بعد از یه سال برگشتی نرو و انی رو ادامه بده
    دلت شاد

    • 3.1
      سارا says:

      سلام ممنونم آره واقعا باورش خیلی سخته من هنوز که دو هفته گذشته نتونستم باور کنم اما در مورد آنی باید بگم که من مجبور شدم متوقف بمونم چون جلدهای بعدی رو هرچی سرچ کردم فایل pdf نبود تا من تبدیل و ویرایش کنم اینطوری شد که ناخواسته متوقف موندم اما در حال حاضر دارم یک کتاب ۱۵ جلدی رو میخونم و ویرایش می کنم و الان یازدهم هستم تموم بشه کامل میذارمش توی محله

  4. 4
    سمانه says:

    سلام. متن زیبایی بود. تسلیت میگم خدمتتون. واقعا جای بزرگترایی که نیستند خیلی خالیه. خدا رحمت کنه همه پدربزرگها و مادربزرگها رو. من که خیلی کوچیک بودم هر دو رو از دست دادم و چیز زیادی ازشون یادم نیست و فقط به تعاریف دیگران دل خوشم.

  5. 5

    سلام سارا جون.
    طاعات و عبادات قبول.
    منم تسلیت میگم و درک میکنم شرایط شما رو.
    با اهل بیت محشور باشن در این ماه رحمت.

  6. 6
    زکریا says:

    سلام سارا خانم . چ میشه کرد . منم میگم غم آخرتون باشه . و امیدوارم دیگه غم نبینید .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *