قدری با هم حرف بزنیم

البته قدری با من حرف بزنید. یک مشت حرف ها بزنید که توی عمرم نشنیده باشم. من شنیدار حرف های تکراری نیستم.
ولی کلمات همیشه خودشان هستند. آنها هم زندگی خودشان را دارند. همان هایی که همیشه بوده اند و امروز هم هستند و فردا هم خواهند بود.
این ما آدم ها هستیم که هر روز یک رنگ عوض می‌کنیم.
امروز خودمان هستیم و فردا کس دیگری می‌شویم. وقتی به صد درجه زیر صفر رسیده باشی هیچ کلمه ای به کارت نمی‌آید. درست مثل من.
منی که دیگر هیچ وقت خودم نیستم اما به هر طریقی روز ها را به شب و شب را تا صبح سپری می‌کنم. به من بگویید چه قدر نا امیدی! ولی در صورتی بگویید که راهی برای امید وار شدنم پیدا کرده باشید که جواب هم بدهد. نه این که ساعتی با امید ذوق کنم بعد از یک جای دیگر ببینم که فقط امید واهی بود برای قدری سرگرمی و گذراندن اوقات زندگی.
قبل از این که با من حرف بزنید به زندگی و همه ی کرده ها و نکرده هایمان، باید ها و نباید هایمان، باشد ها و نباشد هایمان و خوبی ها و بدی هایمان خوب فکر کنید. زندگی را آن چه که هست ببینیم. خودمان را جای همدیگر جا بزنیم. بعد درستی یا غلطی حرف های من را برایم تعریف کنید.
قبل از هر چیز برایتان بگویم که حرکت کرده ام اما برکت ندیده ام. دلیلش فقط این است که من نوعی عضو ناقصی دارم و برای ثابت کردن همه چیز زندگی به تلاطم می افتم.
البته این رنجی است که همه ی ما یک جوری با آن دست و پنجه نرم می‌کنیم.
شاید مثل همیشه بگویید: باز هم کم کاری کرده ای. حرکت و توکلت ناقص بود. یک جای کارت می‌لنگد، آن تلاشی که بایست نکرده ای.
اما دوستان، آن کسی که باید بپرسد دیگر چه کاری باید انجام بدهم که نداده ام؟ دقیقا خود من هستم. این را در آینده ای نه چندان دور همه اش را برایتان همینجا توضیح می‌دهم. منتها در یک پست جداگانه.
برایتان داستان هایی تعریف می‌کنم که به عمرتان نشنیده و ندیده اید.
شما شاید حاضر نباشید بپذیرید یک جای این داستان ها توی زندگی شما هم باشد. یا این که از خودتان بپرسید چرا این همه کار آفرینی به ذهن ما نرسید؟.
شاید با خودتان فکر کنید و از من بپرسید که: چرا عوض این همه کار سخت یک راه آسان نرفته ای؟. در صورتی که وقتی حتی گوشت و خون خودت هم تو را رقیب خودش بداند هیچ راه آسانی برایت نمی‌ماند.
با این همه حال باز هم باید که برخیزم و نفس بکشم و زندگی کنم. توی ایوان زیر نور آفتاب در آغوش گرم محبت خورشید بنشینم، تکیه بدهم به پشتی که تکیه داده است به باغچه ای که هر چند بار یک مرتبه گلها و گیاهانش را آب می‌دهم. گل های پیچک و آفتاب گردان هایش را لمس کنم و از هوای خنک لای شاخ و برگشان زیر دستم لذت ببرم. فکر کنم به این که دیروز چه قدر کوچک بودند و امروز چه قدر بزرگ شده اند. اگر خیلی تشنه باشند سطل ماست یک بار مصرفی بردارم خوب بشورم و پر از آبش کنم و بیایم در خلوتی صدای پرندگان و نوازش باد باغچه ام را پر از آب کنم. بعد آرام بنشینم کنار گل هایم و به صدای آب خوردنشان خوب گوش کرده و لذت ببرم. به اهل خانه بگویم: حتی گل ها هم وقتی آب می خورند دهانشان صدا می دهد. بعد آنها نادیده می گیرند و می گویند: نه دیوانه، این آب توی زمین ته نشین می کند این شکلی صدا می دهد.
چند روز بعد وقتی می بینم سر ظهر است و آفتاب خاک باغچه را داغ کرده و گل هایش پژمرده شده اند سطل آبی بردارم و با دقت به آب خوردنشان گوش بدهم. این بار دست می گذارم درست روی سر گل پیچک یا آفتاب گردانی که تازه سر از خاک بیرون کشیده و صدای خوردن آب دقیقا از آنجا می آید. بعد دوباره به اهل خانه بگویم: بیا گوش بده، صدا از دهان آفتاب گردان یا گل پیچک می آید.
تا من اهل خانه را متوجه آب خوردن گلهای پیچک و آفتاب گردان کنم آنها از حالت پژمردگی همانجا زیر دست هایمان در آمده و خنک می شوند.
ولی زندگی مثل باغچه ی من نیست! نمی توانم هر وقت دیدم که دارد زیر نور آفتاب می سوزد آبش داده و نجاتش بدهم. بعد او زیر دست هایم زنده شود و دیگر پژمرده نباشد.
بهار و تابستان به باغچه ام تکیه می دهم و هم صدای پرندگان کوچک روی درخت های گردو و بید هستم و زمستان جایم کنار بخاری و صدای کتری آب جوش است.
انگار باید که حرف هایم را ناقص بگذارم و بروم. اما دلم نمی آید. کلی حرف برای گفتن دارم. اگر کلمات به کار باز کردن راه در زندگی نیایند اما می توانند سبک کنند و سبک بشوند. مثل گل های باغ چه ام اگر نگویمشان محبت قلابی خورشید می سوزاندشان.
اما باید داستان هایم را تمام کنم تا برای تعریف کردنشان وقت کافی داشته باشم.

درباره شیده

شغل بیکار. نابینای مطلق. دیپلم هستم و تا حدودی هم دانشجوها را درک میکنم.
این نوشته در اجتماعی, خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

7 پاسخ به قدری با هم حرف بزنیم

  1. 1
    رعد بارانی رعد بارانی says:

    سلام شیده شجاع.
    من داستان زندگی شما رو نمیدونم.
    ولی از توصیفاتی که از ایوان و گلها و سیراب کردنشون گفتی ی آن دلم خواست که اونجا و توی ایوونتون باشم. آخه خونه ما آپارتمانی و کوچیک که حتی نمی تونیم پرده ها رو کنار بزنیم. اصلا هم به فرض که کنار زدیم مگه اون بیرون چیه؟ خونه های در هم و سر به فلک کشیده

  2. 2
    زهرا مرادی says:

    سلام, وقت بخیر, همه ی ما شرایطمون تقریباً همینجوریه که شما میفرمایید, فعلاً که جز توکل و صبر و البته امید به آینده راه دیگه ای به ذهنم نمیرسه, موفق باشید

  3. 3
    شیده says:

    سلام بچه ها. ممنون که هستید. رعد بزرگ بیا تا باهم هرچه میتوانیم هوای پاک تنفس کنیم. مثل الآن من. درست در آغوش باد نشسته ام که با شاخ و برگ درختان گردو بازی میکند و لطافت صدایشان. و بوی دلنشینشان را استشمام میکنم. باران میبارد و من وسط حیاط دست هایم را باز میکنم و به یاد کودکی دهانم را زیر قطره های باران باز میکنم و قطره هایی که توی دهانم قلت میخورند را میشمارم. حالا چای درست کرده و توی ایوان مقابل تلویزیون نشسته ام و دارم کامنت پستم را مینویسم. همراه با صدای باد و باران و شاخ و برگ درختان و صدای پرندگان به صوت زیبای قرآن هم گوش میدهم که وقت افتار را بیان میکنند. زهرا جان هم درست میگوید. غیر از صبر و توکل هم کاری از دستمان برنمیآید. ولی صبر و توکل همراه با تلاش و پشت کار شیرین است. حتی اگر کاری از پیش نبریم.

  4. 4

    درود. بنظرم یه تخم بوقلمونو وردار, خوردش کن رو سرت, بعد متوجه میشی که سرت کثیف شده. اونوقت برو سرتو بشور و به یاد بیار قبل اینکه تخم بوقلمونو بشکنی تو سرت. اونوقت متوجه میشی که زندگی همینه. یعنی واسه اینکه لذت لحظه ی قبل سختی و بعد سختی رو متوجه بشیم, باید همین سختی دقیقاً وسط این دو لحظه باشه تا اراده واسه مبارزه و جنگیدن با مشکلاتو داشته باشیم. زیادی چرت گفتم: خودم میدونم, تو دیه جدی نگیر.

  5. 5

    سلام و عرض ادب
    آآآآآآآآ
    دارم با صدای بلند فکر می کنم ببینم چی بنویسم که شعاری و تکراری نباشه. آآآآآآآآآآآ

    بنظرم بنویسید. بخونین و بنویسید. بعد بذارید اینجا ما بخونیم. اونقد بنویسید که پخته پخته بشید. البته نه با تعریفای ما بلکه با نقدهای بی رحمانه دیگران. نوشته هاتون رو بدین مجله ها چاپ کنند و ازشون پول بگیرین. یا بعضی سایتهای اجتماعی و خبری بعضی داستانها رو می خرند. خودتون رو به مرور برند کنید. شاید یک سال, دو ساله, چند سال طول بکشه ولی نتیجه میده. مطمئن باشید. ولی پست مدرن و این چیزا رو ننویسینا. خخخخخ

  6. 6
    شیده says:

    علی فکر کن سرت چربیزاست. بعد تخم بوقلمون هم بشکنی خورد کنی گای چربی های موهات. چی ازشون درمیاد! فکر کن شانپو هم نداری. دسترسی به شانپو هم نداری. هیشکی هم بهت نگه که باید بخری و چه جوری و از کجا؟ خودت هم هیچ راهی نمیتونی پیدا کنی. به هرکی هم بگی میگه چربی موهات را تحمل کن همون طور که همه این روزها یه جورایی متحملش هستند. این متحمل شدن چه لذتی میتونه داشته باشه آخه لر؟

  7. 7
    شیده says:

    آقا مهدی این هم اونی نیست که من میخوام. چون نمونه اش را انجام دادم. اون جوری تعبیر شد که زیادی دور ورمون داشته. مجله ها و سایت های خبری یا برا پیشرفت خودشون الکی تعریف و تمجید میکنن یا از حسادت بکوب نقد های بیجا میکنند. اینی که چند سال دیگه صبر کنم را پس باید بذارم رو بقیه. یعنی تا چند سال دیگه را بریز در کوزه آبش را بخور. مثل همه ی این داستان هایی که قصد بازگوییشان را دارم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *