من و شب و رویا!

دو دقیقه مونده به نیمه شب شنبه. قطار زمان داره با همون حرکت۱نواختش میره طرف نیمه شب. هی بابا زمان خسته نباشی! در بالکن و پنجره آشپزخونه بازه. از بیرون صداهای شبانه میاد داخل. از پارک رو به رو صدای شلوغی های از جنس تفریح. از دورها صدای دعای شب ماه رمضان. از دورتر و گاهی از همین زیر پنجره صدای ماشینی که رد میشه به مقصد خدا می دونه کجا. نسیم نامحسوس بین فضای باز قدم می زنه و در رفت و آمدش بین در بالکن و پنجره پشت سرم نوازشم می کنه. چه قدر لطف نوازش هاش رو دوست دارم!

نشستم زیر اوپن روی اون مبل کهنه آشنا و این فسقل رو بغل کردم و می نویسم. مبل کهنه آشنای من چه قدر کهنه شده این شب ها! و چه آشناست با همه چیز من! همونی که تمام بقیه هاش رو بردن و فقط این۱دونه رو اجازه ندادم ببرن. کشیدمش زیر اوپن و گفتم این می مونه اینجا. جدا از سری مبل های جدید که اومدن و جاگیر شدن داخل اتاق. این۱دونه جدا از بقیه این گوشه جا گرفته و جدام کرده از تمام گوشه‌هایی که می شد واسه نشستن و جاگیر شدن انتخاب کنم.

ساعت مچی کوچیکم از۱جایی بالای قفسه کمد دیواری داخل حال۱۲نیمه شب رو اعلام می‌کنه. خوابم میاد. فردا صبح باید بلند شم و شیرجه بزنم روی درس های کلاس فردا عصرم. باید بخوابم. خوابم میاد ولی، … نمی فهمم۱حسی از چه جنسی اجازه نمیده این نوشتن رو ول کنم. الان اگر ولو بشم نمی تونم بخوابم. باز از جا می پرم. باز این فسقل رو بغل می کنم و می زنم به نوشتن. امشب پر از حرفم ولی نمی‌تونم بگم. راهش بسته هست انگار. خیلی زیادن ولی نمیشه بگم. توضیحش رو بلد نیستم. فقط می‌دونم که باید حرف بزنم. اگر نمیشه اصلی ها رو بگم فقط باید همین طوری بنویسم که سکوت نکرده باشم. امشب نمی تونم سکوت کنم و بیخیال ولو بشم روی این مبل داغون آشنا که این روزها عملا بالاش زندگی می کنم. می خوابم. بیدار میشم. درس می خونم. تیمتاک میرم و با بچه ها حرف می زنم. خیال می بافم. خاطره مرور می کنم. لبخند می زنم. می بارم!

امشب نشستم اینجا و می نویسم. دلم حرف زدن می خواد. دلم۱جورهایی نق می زنه بهم امشب. دلم باز شدن می خواد.

نسیم شیطنت آمیز موهام رو به هم می ریزه و رد میشه. آهسته از بین نوشتن هام دستم رو بالا می برم و موهام رو می زنم کنار. نسیم آهسته می خنده و راه رفته رو بر می گرده و دوباره با موهام سر به سرم می ذاره. نمی تونم از لبخند زدن خودداری کنم. گیره ای که آخر شب از سرم باز کردم رو بر می دارم و دوباره می بندمش. نسیم شاد و مهربون گونه های داغم رو می بوسه و موهای محصور در گیره ام رو ناز می کنه. لبخندم رو حس می کنم و از حضورش پر میشم.

ساعت۱۲و۱۳دقیقه نیمه شب. من بیدار از آستانه نیمه شب گذشتم. مطمئنم که امشب اونقدر بیدار نمی‌مونم که فاتح صبح باشم. خوابم میاد. خسته تر و فردا گرفتارتر از اونم که بخوام و بتونم از این فتح های عزیز داشته باشم. نه امشب. نه این شب ها. شاید بعد. حتما. بعد از گذشتن از این گذار. چه قدر دلتنگ اون فتح های بهشتی و بی همتام! خدایا از من تا اون شب ها و اون لحظه ها چه قدر راهه! بابا زمان میشه منو باز به اون شب های عزیزه ستاره ای برسونی؟

دلتنگی روی دیوارهای وجودم پنجه می کشه. دردم میاد. پشت پلک های نیمه بازم گرم میشه. دلتنگی فاتح لایه ها رو کنار می زنه و عمیق تر شنا می کنه. فشرده میشم. خاطرات نیمه محو و نیمه بیدار با تکوندن پر و بالشون گرد و خاک می کنن و حس می کنم نفس هام کند و نامحسوس میره به طرف تنگ شدن. اما نه به تنگیه دلم. آخر این قصه رو می دونم. دلم نمی خوادش.

-خدایا کمکم کن!

خدا دستش رو روی شونه هام می ذاره. از نسیم و از عطر و از پرواز پر میشم. شب بهم لبخند می زنه. آهسته در امتدادش پیش میرم. شب۱بغل ستاره روی شونه هام می پاشه. تمام موهام پر میشن از عطر و ستاره های چشمک زن که راهم رو روشن می کنن. چه قدر دلم واسه دیدنشون تنگ شده بود! ستاره‌هایی که زمانی بهترین رفیق هام بودن. یاد نور بازی های دورم به خیر! شب دست های یواشکی تاریکش رو به سرم می کشه. چندتا ستاره از چشم هام می افتن. بازی گوش و بی توقف روی گونه هام غلت می‌زنن و دنبال هم، سُر می خورن پایین. نسیم آهسته با دست هایی از جنس بهشت ستاره های داغ رو از روی گونه هام جمع می کنه. نور از پشت پرده شب بهم لبخند می زنه. نمی بینمش. احساسش می‌کنم. دلتنگشم. دلتنگی زیر جلدی لبخند می زنه و گرد و خاک پر خاطره ها رو بیشتر هوا میده. به سرفه می افتم. نور از پشت پرده شب چشم های ستاره بارونم رو می بوسه. نمی بینمش. حسش می کنم. ستاره ها از لای موهای شب پخش میشن روی سرم. نور مهربون می خنده. از نور پر میشم. نمی بینمش. لمسش می کنم. درکش می کنم. نفس می‌کشمش. زندگی می کنمش. شب پرده تاریکش رو می زنه کنار و شادتر از همیشه بهم می خنده. آسمون آسمون ستاره از خنده های صمیمیه شب می پاشن روی تمام دنیای من. نسیم پروانه های ستاره ای رو به بازی گرفته. اون گیره آهنیه کوچولو رو از موهام باز می‌کنم. نسیم مشت مشت ستاره لای مو هام می پاشه. از ستاره پرم. از نور و از نسیم و از مهتاب پرم. بلند میشم. با قدم هایی از جنس نسیم میرم طرف در بالکن. روی بالکن کوچیک وایمیستم. لباس ستاره نشانم رو مرتب می کنم. چه حس خوبی! روی دیوار کوتاه بالکن ایستادم. شبیه یاکریم هایی که هر روز روی این دیوار زندگی می کنن. دست هام رو باز می کنم و می پرم. با اطمینان از اینکه سقوطی در کار نیست. شبیه یاکریم های آشنای من. در شب و در نسیم و در ستاره ها رها میشم. میرم بالا. بالا. بالاتر. شهر و خونه و خاک دور میشن. دور و دورتر. نگاه از تمامشون بر می دارم. ماه رو نشونه می گیرم و صاف میرم بالا. ستاره ها در اطرافم روی بال های نسیم پروازی از جنس بهشت خالص رو تکرار و تکرار و تکرار می‌کنن. مستقیم میرم بالا. ستاره ها همراهیم می کنن. شب مثل دریا موج بر می داره. در شب محو میشم. دریای شب در خودش غرقم می کنه. در میان موجهای سبک شب، غوطه‌ور میشم. می چرخم و می چرخم و بارها و بارها می چرخم. موجها هم همراهم می چرخن. ستاره ها هم. نسیم هم. مهتاب هم. همه محویم در لا به لای موجهای لطیف شب. و آسمون آغوش باز می کنه و ما همگی، من و شب و ستاره ها و مهتاب و نسیم در آغوش بی انتهای آسمون گم میشیم. ماه اونجا به انتظارمون نشسته. وارد میشم. لباس های ستاره نشانم با درخششی ناب از نور ماه هزار هزار منشور رنگی می سازن. در خودم محو میشم. از شدت لذت در خودم فشرده میشم. قدم هام روی زمینی که خاک نیست شبیه برخورد نوک کبوترهای صبح با شیشه پنجره خونم آهسته صدا میدن. تق، تق، تق. پیش میرم. دری رو که رو به روم برق می زنه باز می کنم. تمام جهانه پشت این در ساخته شده از منشورهای رنگی. شبیه همون هایی که بچگی و نوجوونیم رو داخلشون حبس کردم. ساعت ها چشم هام رو بهشون می‌چسبوندم و چه خیال ها که نمی بافتم. توی دلم میگم. عاقبت وارد جهان رنگارنگ و شیشه ایه منشورها شدم. کاش نوجوونی هام اینجا بود و می دید! صدای خنده ای از جنس نور رو حس می کنم. اینجا همه چیز ماهیتشون رو با هم قاطی کردن. خنده ها اینجا از جنس نورن. و ستاره ها از جنس آواز. و پرواز، آه پرواز از جنس بهشت. از جنس آسمون. از جنس ناب خدا!

از اون خنده لطیف پر میشم. به خودم نگاه می کنم. نوجوونی های شیطون و شادم رو می بینم که از داخل لباس های ستاره نشانم با حیرتی از جنس معصوم می دونستم این یک شبی واقعی میشه بهم لبخند می زنه.

صاحب اون خنده های خدایی رو رو به روی حیرتم پیدا می کنم. چه فرشته قشنگی! خدایا این قشنگ ترین چیزیه که در تمام عمرم دیدم! تمامش از نوره و رنگ و لطافت. دست‌هاش رو دراز می کنه و دستم رو می‌گیره. ظرافت دست هاش رو از شفافیت ناب آسمون ساختن انگار. از لطافت پر میشم. فرشته باز می‌خنده. از عشقی بی توصیف لبریز میشم. فرشته حرف می زنه و با هر هجای کلامش هزار هزار ستاره رنگی متولد میشن و در وجودم به پرواز در میان.

-من مدت هاست که اینجا منتظرت بودم. من همچنان منتظرت خواهم بود. من منتظرم. همون طور که تو هستی. راه دور نیست. نه دور و نه سخت. فقط درست ببین تا پیداش کنی.

دست های خدا رو دوباره روی شونه های شبزده ام احساس می کنم. با وجود این دست ها فقط کافیه بخوام تا راه رو پیدا کنم. از حس اطمینانی گرم و شیرین پر میشم. شب با موج های چرخون و رنگارنگ مهتاب نشونش بغلم می کنه. پر میشم از آواز و نور و پرواز. تمام شب با ستاره ها و مهتابش پر میشه از من. آسمون۱دنیا بهشت رو از دامنش می پاشه روی جهانه ستاره بارون و من و ماه. دست در دست هستی و فرشته در آغوش آسمون بین موجهای نورانیه شب غرق میشم. من هستم و شب و نور و پرواز و، … خدا. پر میشم از شب. پر میشم از نور. پر میشم از آواز و پرواز. خدا مهربون در آغوش می گیردم. پر میشم از خدا.

شب از نیمه گذشت. صدای ساعت مچی کوچیکم از ناکجا، نه! از روی قفسه کمد دیواری داخل حال میاد که معصوم و آشنا ساعت۱نیمه شب رو اعلام می کنه. روی مبل کهنه ولی آشنا زیر نوازش های بی وصف نسیم پلک های سنگینم رو به هم می زنم. لبخند همچنان در فضای بین نفس هام می چرخه و من همچنان پرم از عطر ناب خدا. باید بجنبم. فردا روز دیگه ایه. و من باید به درس هام برسم. صبح فردا باید برای کلاس عصر درس بخونم. این روزها باید حسابی درس بخونم. امتحانات پایان ترم داره میاد. باید دقیق‌تر باشم. از تصور انجام موفق تکلیف اضافی که از استاد گرفتم شبیه پر سبک میشم. شب همچنان آهسته در اطرافم موج می زنه. صدای لالایی های صمیمیه ستاره ها و شب و نسیم رو می شنوم. و دروازه طلاییه رویا رو می بینم که با اون درخشش عزیز برام باز میشه. این فسقل رو آهسته خاموش می کنم. بهش دستی از جنس رضایت و تشکر می‌کشم. و دست در دست شادی و شب و شاپرک های ستاره ای از دروازه طلایی رد میشم. من شبی کامل رو در پیش دارم. شبی شیرین، از جنس صاف و شفاف و عزیز رویا!.

درباره پریسا

سلام به همگی. من پریسام. نابینای مطلق و مبتلا به بیماریِ آر پی که رفته رفته بیناییم رو گرفت و تموم شد. گاهی شلوغم، پیش تر ها بیشتر شلوغ بودم ولی الان ها دیگه نه خیلی، همیشه پر حرفم، اگر مواظب نباشم دلم و حس و حالم کار دستم میده، کمی بیشتر یاد می گیرم که مواظب تر باشم، راحت می خندم، گریه هم می کنم ولی دوستش ندارم، این اواخر عاشق سکوت های همراه لبخندم و ترجیح میدم در جهان واقعی جهان صدا ها و صحبت های از هر جنسی و هر مدلی توی حال و هوای بی صدای طلاییه خودم باشم، زندگی رو، خدا رو و همه شما رو خیلی دوست دارم! ایام به کام همگی!
این نوشته در صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

19 پاسخ به من و شب و رویا!

  1. 1
    کامبیز کامبیز says:

    سلام پریس.
    ایول! اگر واقعا چنین رویای قشنگی سراغت بیاد،* یعنی خوش به حالت شده.
    باز از یاکریم گفتی!
    آخرش یه روز وادارم میکنی بگم آنچه نباید بگم.
    نصف شب با رویا، مهتاب، ستاره، نسیم و فرشته چیکار میکردید.
    راستی اون شاگرد مهندس که قبلا در موردش حرف میزدی اسمش چی بود؟
    نمیدونم چرا یهویی یادش افتادم.
    چرا من شبها دست و مخم خالیتر از همیشه هست؟
    منم رویا میخوام.
    آفرین به تو که باز ترکوندی.
    من جادو شدم، هرچه کلوز میزنم باز ولم نمیکنه.
    یک نوشته ضد نوشته ات رو بهم معرفی کن بخونم از این سحر بیام بیرون.
    و در نهایت، هیچی.

    • 1.1
      پریسا says:

      سلام کامی. هی از این پریس که میگی خوشم میاد. رویا بله گاهی میاد بالای سرم می چرخه و در هر حال و هوایی که باشم عاقبت از جا می پروندم و با خودش همراهم می کنه. شبیه دیشب. دوستش دارم. خیلی قشنگه.
      کامبیز به جان خودم این اطراف این روزها پر یاکریمه گنجشک و چلچله هم هست ولی این یاکریم های دیوونه بدجوری نزدیکن. باید ازشون بگم باور کن نمیشه نگفت ابدا نمیشه. ولی تو نه نگو ببین نگو ایول نگو خخخ.
      نصف شب با این ها که اسم بردی غیبت می کردیم و پنبه خاکی ها رو می زدیم و الباقیه ماجرا.
      خدا حفظت کنه عیشم رو خطخطی نکن با یادآوریه خاطرات خطخطی دیگه. اون بنده خدا هم ششمش رو گرفت رفت و از هر جا می چرخیدم می شنیدم که در به در دنبال خطم می گرده و به هر کسی دستم رسید سپردم اگر خطم رو بهش بدید می کشمتون. بدجنسی کردم کامبیز. بد نبود معرفت می کردم و بین پیچ و تاب های زندگی گاهی۵دقیقه از۲۴ساعتم رو بهش می بخشیدم که مال خودش باشه ولی نتونستم. چنان اذیت شدم که هرچی با خودم گفتگو می کنم ظرفیتم واسه پذیرش این داستان بالا نمیاد که نمیاد. خدا ببخشدم!
      شب ها کلا زمان استراحته. واسه دست و مخ و همه موجودیت همه هستی. مخ هم هرچی توی بغلش داره شب ها می ذاره زمین تا سبک بشه و خدا می دونه چه رویاهایی رو وجب بزنه. می خوام بگم تنها تو نیستی نگران نباش.
      تو هم رویا داری. مطمئن باش که هر شب اطرافت پرپر می زنن. فقط دست های سبکت رو دراز کن و ببین که دست هات رو می گیرن. فقط بگیرشون. بدجوری خوش می گذره.
      ممنونم از تو که باز خجالتم دادی.
      ضد نوشته خخخ اگر به کسی نگی چندتایی توی آستینم دارم ولی به دردسر معرفیشون نمی ارزن. بیا باشیم در همین حال و هوای خارج از قاعده ی نامعمول. چیه مگه؟ خیلی هم مثبته.
      و در نهایت همیشه فاتح شادی های ناب و دلی باشی!

  2. 2
    ابراهیم says:

    سلام پریسا
    دل تنگی وای خدایا این موجود رو نمیدونم این روزا باهش چکار کنم. دلم نمیخوادش ولی عجیب همه جای اطرافم هستش و نمیدونم باهش چه کنم.
    رویا! حتی این چیزا اگه تو رویا هم باشن قشنگن. خوش به حال یا کریم و گنجیشک و هرچی که بال داره و بی غم و رها تو آسمون میچرخه و تنها شاید نگرانیشون غضا برای خوردن باشه و آب برای نوشیدن که همیشه هم خدا از یه جایی یه سهمی بهشون میده و دیگه راحتن.
    شاد باشی و دنیات پر از ستاره های واقعی و نور و دستان مهربون خدا

    • 2.1
      پریسا says:

      سلام ابراهیم عزیز.
      دلتنگی از دست این دلتنگی! ابراهیم این نچسب اذیت کن خیلی با معرفته. همه جا هست. همراه۱هوای آشنا. همراه بوی۱عطر که۱دفعه توی خیابون از لباس۱رهگذر ناشناس می خوره بهت. سوار۱آهنگ که از۱ماشین در حال گذشتن۱ثانیه می شنویش و آخ که زیر و رو میشی. ماشینه و رهگذره با صدای آهنگ و بوی عطرشون میرن و تویی و خاطره ها و دلتنگی. آخ از دست این دلتنگی! خیلی موندگاره این بامعرفته نچسب اذیت کن. کاش نبود!
      بله خوش به حال پرنده ها! هرچند اگر پای صحبت های اون ها هم می شد که بشینیم، چه بسا که اون ها هم دردهای خودشون رو داشتن. دردهایی که ما نمی تونیم از دل های کوچیکشون بخونیم. کاش این مدلی نباشه! اما من خوشبین نیستم. مگه میشه زنده بود بدون درد؟ حتی اگر جات وسط آسمون هم باشه، باز۱چیزی هست که ازش دردت بیاد. حتی برای پرنده ها.
      ابراهیم می دونم که شاید هرگز این شدنی نباشه که دلتنگی هات واسه همیشه دست از سرت بردارن. اما دعا می کنم که زخم هات هرچه سریع تر کهنه بشن. دردهای کهنه اذیت می کنن ولی میشه قابشون گرفت و زدشون۱گوشه دیوار دل یا گذاشتشون وسط صفحه های تاریک دفتر خاطرات. درد دارن ولی میشه که این دردهای کهنه قاب گرفته گوشه دلت بشینن و پا به پات در امتداد زندگی بیان. پاک نمیشن ولی میشه که تو متوقف نشی از پیش رفتن. کاش می شد دعای بهتری کنم واست! رفیق عزیز!
      دلتنگی هات هرچه کم رنگ تر و دلت آرام!

  3. 3
    حمیدرضا آب روشن says:

    سلام.
    راستی به ستاره و شادی و نسیم بگو بیان تیمتاک به نظرم خیلی خوبه که باهاشون آشنا بشیم.
    به قول خارجکیها
    it’s a pleasure
    شکلک تازه یاد گرفتن خخ
    و واقعا من این همه استعداد رو توی ترسیم و تبدیل اشیا و مفاهیم به هم فقط تحسین میکنم.
    ببخشید دایره ی لغاتم برای تحسین بیشتر از این نیست خخ
    موفق باشید.

    • 3.1
      پریسا says:

      سلام دوست عزیز. همیشه خجالتم میدید. ممنونم. واقعا میگم از ته دل ممنونم. دایره وسیع لغت لازم نیست. اخلاص کلام کافیه. ممنونم از لطفی که همیشه به قلم بی جوهرم دارید!

  4. 4
    حمیدرضا آب روشن says:

    راستی چرا شما اینقدر به اشیاع کهنه علاقه داری؟!

  5. 5
    سمانه says:

    وااای بازم یه دلنوشته زیبای دیگه با قلم بی نظیر پریسا اینجاست. سلام پریسا جان. با اینکه همیشه بین خط خط نوشته هات گم میشم ولی به شدت عاشق نوشته هات هستم. واقعا قلمت هم مثل خودت توانمنده… این پستت هم مثل بقیه زیبا و دلنشین بود، ممنون بخاطر اشتراکش. بازم میگم خوش بحالت که میتونی اینقدر زیبا حس و حال دلتو هر شکلی که هست روی کاغذ بیاری، واقعا خوش بحالت. حال دل این روزها و شبهای من اصلا خوب و خوش نیست و خیلی دوست دارم بنویسم که متاسفانه بلدش نیستم، برام دعا کن زیاد پریسا جونم. زود زود هم از این پستهای قشنگ برامون به ارمغان بیار که بدجور منتظر خوندنشون هستم…

    • 5.1
      پریسا says:

      سلام سمانه جان. دوست آرام و نسیمیه خودم. هیچ چی واسه گفتن پیدا نمی کنم جز این که شرمندم. و البته ممنون.
      تقدیر چه بازیه تاریکی داره که این روزها حال دل های هممون اینهمه تاریکه! کاش این طوری نبود! برای هم دعا کنیم. دعا کنیم تا هرچه سریع تر این تونل تموم بشه و به صبح برسیم. دلتنگ زمان هایی هستم که ناخوشیه حال دل هامون با۱بستنی و۱بازیه بی سر و ته و اگر خیلی ناخوش بودیم با۱گریه بلند جیغی نیم ساعته درمون می شد. اون روزها کی و کجا رفتن؟ کاش هنوز بودن تا توی بغلشون از این زمونه تاریک می گذشتیم!
      شبت صبح! دلت شاد!

  6. 6
    پسر پاییز says:

    سلام بکارخانه تولید دلنوشته های زیبا بانو پریسا طاعاتت قبول درگاه حق دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند وندر آن ظلمت شب آب حیاطم دادند بنظرم اگه بخواد اتفاق مثبتی رخ بده در همین تنهایی و شبهای تاریکه موفق باشی

    • 6.1
      پریسا says:

      سلام پسر پاییز. چه خبر از بهار؟
      موافقم شب معجزه هایی می کنه که نظیرش رو جایی نمیشه گیر آورد. و کارخانه دلنوشته خخخ به خدا این مدلی نیست من فقط گاهی چیز می نویسم و همیشه ممنونم از لطف شما و بقیه عزیزهایی که محبت دارن و خودم و این مداد نازک فسقلی.
      بهاری باشی!

  7. 7
    کامبیز کامبیز says:

    پریسا دلم برا شلوغیهای قبل تنگ شده!
    چی؟ تکراری حرف زدم؟
    اشکال نداره بذار بگم.
    امتحاناتم سختِ و فشار زیادی رو تحمل میکنم ولی دلم خر شده.
    کاش میشد مجی موجی و دکی امید و بقیه قدیمیها هم بودند.
    پریسا اصلا خوشحال نیستم.
    اینجا یه جورایی مرده!
    نمیگم کار محسن و تیمش بدِ، اتفاقا عالی هم پیش میرن ولی من دلم هوای قدیمو کرده.
    میگم نظرت چیه من و تو و عمه رهگذر به این امید و مجی فحش بدیم، بلکه غیرتی بشن بخاطر جواب دادن هم که شده برگردن به سایت.
    ولی شانس ندارم، فحش بدم اونا مثل دل من خر میشن میرن شکایت میکنن.
    دلم برای همه تنگ شده، پریروز، دیروز، ولی امروز اصلا حال ما خوب نیست.
    منم روحم خراب شده.
    کاش این سعید درفشیان میمرد و ما راحت میشدیم.
    ولی نه نه آرزوی مردن خوب نیست.
    کاش یه ذره عقل داشت.
    اصلا دلم دعوا میخواد، یکی بیاد جواب تندی بده تا منم سوال بعدی را تندتر بپرسم.

    • 7.1
      پریسا says:

      می فهمم. من هم دلم تنگ شده. ولی دیگه شبیه گذشته ها معترض نیستم. می دونی واسه چی؟ واسه اینکه دلیل های سکوت اینجا رو می دونم. واسه اینکه اگر بخوام معترض باشم۱بخش بزرگی از این اعتراضه به خودم وارده. به من. به پریسایی که همیشه می گفت من پریسای گوش کنم. واسه محله و واسه دوامش هر مدلی که بشه و باشه و تا هر جا و هر زمان که لازم باشه هستم. خاطرت هست چه قدر بودم؟ پست هام رو خاطرت هست که داخل صفحه اول چندتا چندتا بود؟ کامنت هام رو خاطرت هست که داخل همه ی پست ها حتی اون هایی که به علایق من نمی خوردن بودن و داخل اون کامنت ها سعی می کردم حتی اگر اهل اون مدل پست ها نیستم به صاحب هاشون دلگرمی بدم که بیشتر باشن؟ خاطرت هست می نوشتم من اهل فلان موضوع نیستم ولی از ته دل خوشحالم که هستید؟ دلی بودن های کلمه هام رو خاطرت هست؟ اخلاص حضور هام رو خاطرت هست؟ حالا پریسا کو؟ من مجاز نیستم معترض باشم چون حالا می دونم اینجا واسه چی بی صداست. چندتا دلیل داره. اولش پیشرفت ها و تغییرهاست. ما پیش میریم. حالا تلگرام و کانال ها و گروه هاش هستن که پیام ها سریع تر میان و میرن و فایل ها داخلشون دست به دست میشن. روی گوشی هامون همه جا همراهمون میاد و لازم نیست پیچ ها رو بچرخیم تا وارد سایت بشیم واسه فرستادن۱پیام یا دانلود۱فایل. این از اولیش. و دلیل های بعدیش خودم هستم. خود ما هستیم. مایی که ساده ترین کار واسمون نشستن روی۱قبر خالی و عزاداریه. و البته اعتراض. که اگر اینجا به مداری که من می خوام نچرخید پس من نیستم. که اگر فلان دیوار از فلان گوشه اینجا به اون طرفی که من گفتم کج نشد پس من نیستم. که اگر در فلان مورد محدود شدم پس من نیستم. که اگر فلان نفر که من دلم می خواست به همون کیفیتی که من دلم می خواست تودهنی نخورد پس من نیستم. که اگر اینجا اون مدلی پیش نرفت که من دلم می خواد پس من نیستم. بعدش هم رفتم نشستم۱گوشه و زدم به کانال عزاداری که ای وای محله من از دست رفت. من الان کجام؟ چندتا پست این ماه ها ازم اینجاست؟ داخل چندتا پست کامنت زدم؟ صاحب چندتا پست از خوندن کامنت هام دلگرم شدن که پست های بعدی رو بزنن؟ آخرین پستی که من اینجا زده بودم تاریخش کی بود؟ این۱دونه رو هم با فشار و اصرار و اخطارهای تیمتاکی زدم وگرنه همچنان نمی زدم. من به چه مجوزی می تونم معترض و دلتنگ باشم در حالی که خودم جز عزاداری کردن واسه گذشته هایی که دیگه نیست، بخوام یا نخوام دیگه نیست، هر کاریش کنم دیگه نیست، قدمی برنداشتم؟ من واسه بیدار کردن اینجا این اواخر چه کردم؟ واسه چی باید منتظر بشینم به آخ و واویلا که۱معجزه بشه و اینجا دوباره بیدار بشه بعدش بیام وسط به آخجون و ایول گفتن؟ پس نقش خودم وظیفه خودم چی؟ بله من هم دلم تنگ شده. خیلی هم زیاد. ولی مجاز نیستم به گفتنش. چون اگر بگم اولین کسی که باید ببرمش زیر سوال های رگباری خودمم. محسن و بچه ها کارشون رو می کنن. بد و خوبش با اهل فن. منی که می خوام اینجا بیدار و شلوغ و زنده باشه چیکار می کنم؟ چند درصد سهمم رو می پردازم؟ چندتا قدم برمیدارم؟ اگر می خوام چیزی اینجا عوض بشه چند درصد از سهم تلاشی که روی شونه هامه رو واسه این عوض شدن انجام میدم؟ من هم حالم خوش نیست. من هم تنفس هوای خاطره های گذشته ها همچنان واسم دردناکه. واسه صمیمیت ها و خنده هایی که بود و حالا نیست. ولی حالا می دونم، با تمام جونم می دونم، که تا من نخوام، تا تو نخوایی، تا همه اون هایی که نشستیم به یادش به خیر گفتن نخواییم، هیچ چیزی عوض نمیشه. حالا تو بیا محسن و بچه ها رو بزن کنار خدا رو بیار اینجا مدیر کن. اینجا روی پایه های عشق های همراه با عمل اون مدلی بود. حالا اون عشق ها هست ولی عمل ها کو؟ باید بخوام کامبیز. باید بخوایی کامبیز. باید بخواییم بچه ها! باید باشیم که بشه. باید دست هامون رو خاکی کنیم تا ستون ها دوباره برن بالا. پست های هرچند وقت۱بارت کو کامبیز؟ واسه چی داخل کامنت ها اینهمه کم هستی؟ واسه چی مدت هاست اسمی ازت روی تیتر هیچ پستی نمی خونم؟ کو اون پست هایی که من و خیلی های دیگه کامنت نزده ازشون رد نمی شدیم؟ دلم تنگ شده واسه حضور هات کامبیز. واسه چی نیستی؟ خود من چی؟ تا کسی بهم میگه۱قطار سخنرانی واسش ردیف می کنم که می دونی من گرفتارم. درس دارم. نمی رسم. نمیشه. بعدش که۱کامنته یادش به خیر می خونم میرم چنان بغض می کنم که اگر کسی ببینه میگه وایی اول و آخر گوش کنی فقط پریساست و بس ببین با۱دونه کامنت یادش به خیر چه هقهقی می زنه! ولی خداییش واقعا واقعا پریسا دلتنگیش رو داره درست میره؟ نمیره کامبیز. خودم رو میگم. پریسا. به قول گذشته هاش پریسای گوش کن. دلش تنگ شده؟ خوب باشه قبول. بیاد آستین بزنه بالا شروع کنه. اگر ناهماهنگی این وسط بود۱خورده پریسا کوتاه بیاد۱خورده بقیه کوتاه کنن تا فیکس بشن و یا علی. تا نجنبیم، تا سهم خودمون رو از آباد کردن ها نپردازیم، تا نباشیم، نمیشه چیزی عوض بشه. باید خودمون عوضش کنیم. اگر هستی و هستید و هستیم دست بدیم و شروع کنیم. وگرنه معجزه ها مدت هاست که خوابن. با صدا زدن های ما هم بیدار نمیشن. کاش می شدن ولی، …
      چه قدر حرف داخل دلم بود کامبیز. خدا خیرت بده داشتم می ترکیدم. کامنتت رو که خوندم اول آه کشیدم. بعدش لبخند زدم. بعدش نفهمیدم از کجا اونهمه بارون۱دفعه شبیه سیل بارید و کتابم رو زدم کنار که خیس نشه. بعدش دیدم خفه میشم اگر درددل نکنم. تو که بودی من هم که بودم حرف و دل و دلتنگی ها هم که بودن گفتم هم دلتنگی حاضره هم۱رفیق هم محلی از نوع ورژن قدیم اصلیش بیام اینجا گوشش رو بسوتونم بلکه خاطرم آروم بگیره. ببخش طول کشید. دلم درددل می خواست. معذرت هم محلی. دلم واسه گفتن این هم محلی تنگ شده بود. نمی دونی چه قدر. چه قشنگ بود زمان هایی که این رو می گفتم و می گفتیم! یادش به خیر!
      از پستم درازتر شد. منو ببخش که حالت رو بهتر نکردم. خودخواهم کامبیز. آخه حال خودم بد بود زور زدم بهترش کنم و غافل شدم از حال تو. بذار به حساب ضعف۱هم محلیه داغون که گاهی حال و حواسش جا نیست.
      همیشه شاده شاده شاد باشی دوست من!

  8. 8
    حمیدرضا آب روشن says:

    من هم باهات موافقم در مورد محله

  9. 9
    نیره says:

    چه رویای قشنگی
    چقدر عالی هستی
    گاهی تنها یک شعر یا دلنوشته ای از جنس رویا هم
    می تونه یه لالایی باشه برای دلتنگیها که خوابشون کنه
    و ….
    مرسی از بودنت پریسای عزیز

    • 9.1
      پریسا says:

      سلام نیره عزیز. هم محلی خوش قلمم. واسه چی دیگه نمی نویسی واسمون عزیز؟ دلم تنگ شده واسه قلمت. ممنونم از حضور عزیزت. و منتظرم واسه خوندن یکی از اون قشنگ قشنگ های همیشگیت.
      شاد باشی!

  10. 10

    درود. تو و شب و رؤیا؟ کدوم رؤیا؟ رؤیا هم اضافه شد به لیست عروسکهات؟ خَخ. مرسی. بعدیهاش هم بده بیاد. منتظریم. کلی لذت بردمااا.

    • 10.1
      پریسا says:

      سلام علی. چه خبر از احوالت؟ امیدوارم۲۱باشی!
      نه بابا عروسک رو بیخیال علی پرس شدم این روزها کلا هوای عروسک از سر۷نسلم پرید اینقدر گرفتارم. بعدی؟ ببین علی دعا کن دستم بهت نرسه به جان خودم… چند نقطه.
      خوشحالم که باز هستی علی. داخل پست خودم رو نمیگم. اینجا داخل محله رو میگم.
      شادی هات همیشه برقرار و صبحت همیشه پایدار.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *