یک, دو, سه, چهار

اين فقط يک داستان است و شخصيت هاي آن فرضي

يک, دو, سه, چهار
باز در حال قدم زدن در پارک. آرام و با احتياط, جلو مي روم و منتظرم. منتظرم که دستم را بگيرد. دستم را بگيرد که با هم قدم بزنيم.
اما….

مثل هميشه چند قدم عقب تر خود را به چيزي مشغول کرده. اين بار آرام مي آيد که به مني که آنقدر آرام قدم برمي دارم نرسد. دفعه قبل به بهانه صحبت با تلفن ازم جلو زده بود که… که يک وقت دستم را نگيرد.

يک, دو, سه, چهار
واقعا دوست داشتن به حرف است يا عمل؟ اگر کسي را دوست داشته باشي, ولي از ترس اينکه نکند ديگران در مورد تو, انتخابت و زندگي ات چه حرفها بزنند, همه چيزت را پنهان کني, با کسي رفت و آمد نکني, درِ خانه ات را به بهانه هاي گوناگون به روي همه ببندي, آيا اين دوست داشتن به مرور ذوب نمي شود؟
غرق اين سئوالها هستم و هنوز منتظر که بيايد دستم را بگيرد. خيلي بد است که در زندگي دو نفر باشيم ولي هميشه تنها قدم بزني. اصلا حس خوبي ندارد. حس غرق شدن در بين سنگ و کلوخ به آدم دست مي دهد. که در حال غرق شدن, ضمن اينکه نفَسَت بند مي آيد, هر کدام از سنگ ها و کلوخ ها, زخمي به پيکرت مي زند و چنان فشار مي آورد که گويا مي خواهد به جاي قلبت, يک سنگ يا کلوخ بنشيند.

مدتهاست با من بيرون نمي آيد. با من خريد نمي آيد. با من مهماني نمي رود. مي فهمم….
ديشب با خانواده پدري به پارک رفته بوديم. بهش گفتم بريم قدم بزنيم؟
حوصله نداشت. سرش درد مي کرد. اصرار هم ميدونستم فايده اي ندارد. پس گوشه اي سرم را به اين گوشي لعنتي و وق وق هاي اي اسپيک مشغول کردم. مي فهميدم که بقيه رفتند براي قدم زدن. دست در دستهاي هم. يا بچه ها را به قسمت بازي بردند. و باز فهميدم که او تنهايي برخواست و با آن بي حوصلگي و سردردش, از من دور شد. آري! هر چقدر هم که دوستم داشته باشد, دوست ندارد در ملاء عام با من, با يک نابينا قدم بزند. که يک وقت جلب توجه نکند و ديگران به چشم ترحم بهش نگاه نکنند. از نگاههاي زيرزيرکي ديگران فرار مي کرد.

يک, دو, سه, چهار
سرش را به چي گرم کرده؟ پس چرا نمي رسد؟ خسته شدم از بس يک, دو, سه, چهار را شمردم. خسته شدم از اين تنهاييِ پر خفقان.
تنهايي! چه واژه بي معنايي. البته براي من خيلي معنا دارد. گويا در شلوغ ترين جاها هم بايد تنها بود. گويا نه تنها او, ديگران هم از کسي که نمي بيند فرار مي کنند. يعني اينقدر شاخ و دُمَم تابلو است؟
دو ماهِ پيش مي خواستيم بريم به اصطلاح عروسي يکي از اقوامش. زمين و زمان را بهَم دوخت که من نيايم. اذيت مي شوم. ولي قانع نمي شدم. مگر چه کم دارم يا چه چيزي ام شده که بخواهم از ديگران دور باشم؟ وقتي ديد اصرارهايش اثري ندارد و همچنان در حال آماده شدن هستم, با يک حرف کاملا منطقي, عقلي و حسي قانع شدم. قانع که نه, پنچر شدم. سوراخي عميق وسطِ قفسه سينه ام ايجاد شد و همه وجوديِ من را تخليه کرد.
” بخاطر من نيا. بقيه بهم چپ چپ نگاه مي کنند. بقيه بهت يک جورايي نگاه مي کنند. خوشم نمياد. دوست ندارم  کسي ترحم آميز نگاهمون کند. ”
تا کِي مي خواهي پنهانم کني؟ چرا نمي پذيري؟ چرا نمي خواهي بپذيري با يک نابينا ازدواج کرده اي؟ اين کارِ تو بيشتر نابودم مي کند.
آن شب, ديدم که روح از بدنم جدا شد, به آسمان رفت, آسمان هم تاريک بود. گويا آسمان هم خودش را از من قايم مي کرد. حوصله بغض هم نداشتم. بغض کنم که چه؟ چيزي حل مي شود؟ فقط قلبم به کلوخ شدن نزديک تر مي شود.

يک, دو, سه, چهار
خيلي دير کرد. روي نيمکتي مي نشينم تا بهم برسد. بنشيند کنارم و صاف و صادق باهاش حرف بزنم. من وصله ناجور نيستم. اگر واقعا زجر مي کشد, از زندگي اش کنار مي روم. دور مي شوم که ديگر زجر نکشد, خجالت نکشد. هنوز جوان است و زيبا. مي تواند خوشبخت باشد. لزومي ندارد هميشه در حال فرار از اين واقعيت طولاني و مادام العمر باشد.
نمي دانم چرا به يادِ روزي که براي خريد به فروشگاهي مي رفتيم افتادم. در پياده رو مرتب اصرار مي کرد که مي خواهد تنها برود و من دنبالش نباشم. چرا نباشم؟ چرا مي خواهد اينهمه بارِ خريد و زندگي را تنهايي به دوش بکشد؟ تحمل من سخت تر است يا تحمل اين همه فشار زندگي؟ حيف که لجباز است. نه به مشاوره مي آيد و نه به حرف بزرگترها گوش مي دهد. معنايش از اين لجبازي چيست؟ يعني پيش خود فکر مي کند من ديگر در سرنوشتش هستم و ديگر کاري نمي تواند بکند؟ هر فکر و قضاوتي مي کردم, ولي در آن لحظه حاضر نشد با من به فروشگاه بيايد و رهايم کرد برگشت. در پياده رو هاج و واج مانده بودم که صدايش بزنم؟ جلوي مردم صدايش بزنم؟ يا به سمتش بِدَوَم؟ من و دويدن؟ سالهاست ندويدم. دويدن همان و زمين خوردن همان.

لعنتي لعنتي لعنتي…
نيامد. خسته شدم از بس شمردم. باز هم تنهايي برگشته خانه. و تنها روي نيمکت در پارک نشسته ام. خوشحال بودم که بعد از مدتها با هم براي قدم زدن به پارک آمده بوديم. ولي گويا تنهايي را بيشتر مي پسندد.
دلم مي خواهد در آغوشش بگيرم. ببوسمش. مدتهاست همديگر را نبوسيديم.صبر کنيد فکر کنم؟! ۱ روز, ۱ هفته, ۱ ماه, بيشتر است, خيلي بيشتر است. خيلي وقت است حتي همديگر را نبوسيديم. چرا؟ يعني اينقدر از هم دور شديم؟
بايد بپذيرد. تنها راه همين است. يا بپذيرد که با يک نابينا زندگي کرده و فرار از اين واقعيت راه چاره نيست. يا بپذيرد براي خوشبختي اش بايد از من دور شود. و در هر ۲ صورت با کمال ميل کمکش مي کنم. ولي چگونه متوجهش کنم؟
اگر حاضر ميشد در دورهمي ها شرکت کند, همسران بچه هاي مثل خودم را ميديد خيلي در افکارش تاثير داشت. يا قبول مي کرد گاهي بعضي بچه هاي مثل خودم را دعوت کنم ,در رفت و آمد با آنها خيلي چيزها متوجه ميشد. ولي اينها را هم قبول نمي کند. به بهانه اينکه اعصابم خورد مي شود. من را چه به اينها و امثال اين بهانه ها.

مهدي بهرامي راد

درباره مهدی بهرامی راد

متولد 9 اردیبهشت 1359 . ساکن اصفهانم . از همان کودکی متوجه شدم آرپی دارم و کمی با بقیه فرق می کنم. از کودکی به نوشتن و داستان نویسی علاقه داشتم . کتاب زیاد می خواندم . از رمان گرفته تا کتابهای فلسفی , کشاورزی , علمی , تاریخی , با ربط و بی ربط . می خوندم و می نوشتم . اولین رمانم را سال 78 نوشتم . به دنبال چاپش رفتم ولی بخاطر نداشتن رزومه و اعتبار باید خودم هزینه چاپش را می دادم . پس رمان نویسی را موقتا رها کردم . در کنار کار متوجه شدم علاقه شدیدی به فیلم دارم و نوشتنم را در آن راستا تنظیم کردم . دوره فیلمنامه نویسی مرحوم احمد بیگدلی رو رفتم و چند کتاب خوندم . متوجه شدم که چه کار باید بکنم . اولین داستانم را سال 88 فیلمنامه کردم آنهم بعد از یک سال و نیم تحقیق . یک فیلمنامه علمی که بخاطرش مصاحبه ها کردم و کتابهایی گاها ششصد صفحه ای یا چند جلدی خوندم . به محض ارائه به سازمانی که آنهم با تلاش خودم یافتمش استقبال شد . تهیه کننده و کارگردان انتخاب شد . کار پیش تولید خوب پیش می رفت که به بحران اقتصادی سال 89 و تحریم ها برخورد کردیم و بودجه فیلم باقالی شد . خخخ طی این سالها به عنوان فیلمنامه نویس و منتقد , در بعضی گروههای هنری اصفهان و تهران شناخته شده ام . با اینکه هنوز نوشته ای از فیلمنامه هایم تولید نشده ولی بعنوان مشاور فیلمنامه در بعضی کارها انتخاب می شوم و متن هایی را برای اصلاح و نظر یا بازنویسی برایم می فرستند . از اواخر سال 89 بیماری آرپی ام با روند تندی شروع به پیشرفت کرد و خیلی در کارهایم اختلال بوجود آورد . در کمتر از یکسال به جایی رسیدم که فقط نور می دیدم . نه چهره ای تشخیص میدادم و نه می توانستم تنها به جایی بروم . اولش دیگران کمکم می کردند ولی به مرور خسته گی و کلافه گی را در لحن و رفتارشان حس می کردم . پس گوشه گیر تر شدم و خود را با نوشته هایم سرگرم می کردم . و اما اکنون خوشحالم با این محله آشنا شدم . بچه هایی از جنس خودم . مثل خودم که همدیگر رو می فهمیم . تجربه های یکسان و حرفهای قابل ملموس داریم . تلاش می کنیم و به خودمان متکی هستیم . هنوز می نویسم و رمان دومم را مدتی پیش تمام کردم و منتظر جواب چند ناشر هستم که ببینم چاپ می کنند یا نه . البته از خدایشان است چون طرح داستان رو می دونند چیه . با عصا به جاهای مختلف میرم و منتظر دیگران نیستم . و آینده از آن ماست . موفق و پیروز باشید راههای ارتباطی : 09386722122 آی دی تلگرام: @mahdibahramirad لینک کانال پیک شفا که خودم مدیریتش می کنم: @peyk_shafa ایمیل : Mahdi.bahrami.rad@gmail.com کانال خط خطی های مهدی بهرامی راد: @khatkhatiha59
این نوشته در اجتماعی, داستان و حکایت, روانشناسی, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

36 پاسخ به یک, دو, سه, چهار

  1. 1
    ریحان says:

    سلام
    امیدوارم این واقعا در حد یک داستان فرضی باشه.
    ولی اگر واقعا یک درصد هم این ماجرا واقعی باشه، اخه چرا دو نفر بالغ و احیانا عاقل این شکلی وارد زندگی هم بشن که اخرش بشه این!
    راستی گفته بودم زیبا مینویسید?
    موفق باشید

  2. 2

    درود. ایول مهدی. بابا ایول. منتظر بعدیاشم. بده بیاد.

  3. 3
    رعد بارانی رعد بارانی says:

    سلام
    میگم اگه میشه ی داستان بنویس که ی نابینا با ی بینا ازدواج کرده و اون بینای مورد نظر بسیار فرهیخته و عالی و یکو نامبر وان و نمونه‌ و از همه لحاظ خوبو بی نظیر.
    به نظرم بهتره توی خیال پردازی ها جیزهاییو تصور کنیم که فوق العاده عالی و متعالیه.

    • 3.1

      سلام و عرض ادب بر رعد کبیر و دانا
      چه خبرها؟ از برق خبری نیست. خخخخخ

      بعله میشه. ولی من بلد نیستم. خخخخخ. چون اگه همه چی فهم و تمام و کمال باشه دیگه هیجان و حادثه ای نداره که بخوایم داستان بگیم. مثل داستانی که چند ماه پیش منتشر کردم و همسرِ مرد خوب و با کمالات بود و دقیقا همین انتقاد رو بهم کردند که چرا اینقدر خوب و مثبت؟!

      مرسی از حضورت

  4. 4
    رهگذر says:

    تاثیرگذار بود…

  5. 5
    علی اصغر حسنپور says:

    درود. بسیار غم انگیز
    کاش برای هیچ زوجی اینگونه ارتباط تلخی بوجود نیاید

  6. 6

    سلام. جالب و قابل تامل. اما یه انتقاد کوچولو. یا شایدم یه نکته ی کاملا سلیقه ای. من سویچ کردن بین زبان رسمی و عامیانه رو به شکلی که تو توی این داستان به کار بردی نمیپسندم و نمیتونم باهاش کنار بیام. مثل اون جمله ی انفجاری که برای نرفتن به عروسی به کار بردی..
    ” بخاطر من نيا. بقيه بهم چپ چپ نگاه مي کنند. بقيه بهت يک جورايي نگاه مي کنند. خوشم نمياد. دوست ندارم  کسي ترحم آميز نگاهمون کند.
    من با نگاهمون کند موافق نیستم. یا میتونست رسمی نوشته بشه، نگاهمان کند، یا چون که نقل قوله میتونست عامیانه نوشته بشه. نگاهمون کنه.
    یا اونجایی که نوشتی میدونستم اصرار فایده ای ندارد. وقتی که داری از ندارد استفاده میکنی، بهتره که میدونستم اول جمله بشه میدانستم.
    ببخش که پررویی کردم. همیشه درخشان باش دوست هنرمند و خوش تیپم.

  7. 7
    پریسا says:

    سلام. متأسفانه مصداق های واقعی این داستان کم نیستن. کاش می شد آدم ها یاد بگیرن بیشتر چشم هاشون رو باز کنن تا کمتر اشتباه برن! واقعیتش دلم می خواست بیشتر بگم ولی شروع که کردم تمامش پرید. نوشته شما خیلی گویا بود و واسه من جای حرف چندانی نذاشت.
    موفق باشید!

    • 7.1

      سلام بر پریسا خانم درس خون
      کَن یو اسپیک فنگیلیش؟ خخخ
      بخاطر کاری, هفته ای یکبار بهزیستی کل استان اصفهان میرم. بخش مشاوره های تلفنی یا حضوری برخی مددجویان را می بینم و می شنوم. این مشکلات که از صمیم قلبم دوست ندارم وجود داشته باشد متاسفانه مثل موج در حال بیشتر شدن است. فقط می نویسم که افرادی که در حال تصمیم های هیجانی, حسی و گاها شهوتی هستند, نیم نگاهی قدرِ سر سوزن به آینده داشته باشند.

      مرسی که هستی. شاد باشی

  8. 8
    شیده says:

    سلام. آقا مهدی به نظرت وقتی کسی اصلا تحت هیچ شرایطی نخواد نابینا را بپذیره می تونه باهاش ازدواج هم بکنه؟
    ببین این را از تجربه هایی که داشتم میگم اکثرا به نابینا میگن حیف از تو که نابینایی. وگرنه تا حالا سر ازدواج با تو دعوا بود.
    بیناها وقتی یه نابینایی را دوست دارن و به خاطر ندیدن مجبورن ازش فرار کنن سعی میکنن اگه مجردی توی خونه بود برای اون جلب توجه کنن که بتونن عضوی از اون خانواده بشن. هم همسر سالمشون را دارن هم مادام اون کسی که دوستش دارن جلو چشمشون بچرخه.
    من برای همچین بیناهایی واقعا متأسفم.
    چرا داریم مثلا یه بینایی به خاطر شغل نابینا باهاش ازدواج میکنه بعد کسر شأنش میشه و میزنه زیر همه چیز.
    ولی نابینا باید بلد باشه به خاطر نابینایی حتی اگه بارها شخصی بهش بگه دوستت دارم دل نبنده.
    هم برای خودمون دلم میسوزه چون نمیتونیم به خاطر نابینایی راجع به دوست داشتن مثل همه فکر کنیم هم خوشحالم و لذت میبرم از این که نابینایی باعث شده به اطرافمون خوب دقت کنیم و آدم ها را بشناسیم و مثل بیناها که فکر میکنن آزادن و برای همه چیز حق انتخاب دارن با چشم بسته چیزی را انتخاب نمیکنیم.
    بعدش هم اگه بپذیری یه انتقاد دارم. البته نویسنده باید که انتقاد پذیر باشه وگرنه به جایی نمیرسه.
    ببین این را میشه بهش گفت توصیفی از یک احساس ناشناخته.
    این نمیتونه داستان باشه. چون شخصیت پردازی نشده. ما نمیدونیم اینی که داره صحبت میکنه کیه. چون هم احساساتش زنونه و لطیفه هم در یک کلمه قشنگی و زیبایی را به کار برده انگار از زبون مرد ها داره حرف میزنه. زمان و مکان نداره.
    حادثه نداره. گفتم که فقط یه احساس ناشناخته است که حال آدم را میگیره و توی زندگی دچار تردید میشه.
    ما تا داستان شدن این مطلب خیلی راه داریم. باید چندتا زوج را باهاشون صحبت کنیم. هم بینایی که با نابینا خوشبخته هم نابینایی که از ازدواج با بینا رنج میبره.
    اکثرا مرد بینا با ازدواج با دختر نابینا یه سختی هایی را متحمل میشه ولی من تا حالا هرچه زن بینا دیدم که با مرد نابینا ازدواج کرده مشکلی نداشته و اگر هم مشکلی داشته خیلی زود تونسته حلش کنه.
    یه دختر نابینا که با پسر بینا میخواد ازدواج کنه اولین مشکلش اینه که خانواده همسر اون را به عنوان عضوی از خودشون بپذیرن.
    این مشکل بزرگیه که حتی بیناها هم اکثرا باهاش سر و کار دارن.
    اما دختر بینا را اکثرا خانواده ی پسر نابینا خودشون پا پیش میذارن برای خواستگاری. برا همین این مشکل را ندارن و اون دختر هر طوری بخواد میتونه زندگیش را بچرخونه.
    ببین درسته که ماها هم میتونیم مثل همه سالم ها فکر کنیم، انتخاب کنیم، تصمیم بگیریم و زندگی کنیم ولی مطمئن باشید باشیم و باشم که هر فکری هم درست نیست.
    ما به هر حال به خاطر عضو ناقصی که داریم فرق میکنیم با دیگر افراد عادی چه بخوایم چه نخوایم باید مراقب اون چه که هستیم و میخوایم که باشیم.
    ما مجبور هستیم بفهمیم این را که اگه عصا نزنیم زمین می خوریم. ولی بیناها به خاطر غرور آزادیشون حق داشتن این تفکر سالم را از خودشون میگیرن و تا حدودی توی زندگی شکست هایی میخورن که قابل جبران نیست.
    برای همه چیز باید بگردی و بهترینش را پیدا کنی. چون مسأله بینایی نابینایی در پیشه اگه کوچکترین ایراد را توی داستان هامون به کار ببریم چه اعلام کنیم چه اعلام نکنیم میگن آره همه نابیناها همین طور هستن متأسفانه. اگرچه نکات مثبت را هم بیان کنیم میگن همچین چیزی غیر ممکنه ولی بهتر از نکات ضعفه.
    خلاصه سرتون را بردم نابیناها. خخخخخخخ

    • 8.1

      سلام بر شیده خانم
      چطوریایید؟
      والا اگه کسی نخواد بپذیره قطعا ازدواج نمیکنه. ولی متاسفانه موارد زیادی هست که بخاطر احساسهای زودگذر, ترحم, رودربایستی و موارد دیگر این اتفاق می افتد. در مسئله پذیرش, خودِ شخص یک وظیفه ای دارد, خانواده وظیفه ای دیگر و از همه مهمتر در دوران متاهلی, همسر وظیفه ای جدی تر دارد.
      نکاتی که گفتید همگی مهم و قابل بحث هستند و از جملاتتان معلومه خیلی تجربه دارید و این جمله در ذهنم تداعی کرد: یک معلول بینایی, مجبور است در خیلی چیزها خود را به همه اثبات کند در حالیکه فرد سالم این همه فشار را لازم نیست تحمل کند. البته آنها هم به گونه ای درگیر مشکلات زندگی شان هستند ولی ما, مشکلات خودمان را به اضافه مشکلات آنها داریم.

      در مورد داستان هم ممنون از نقد.ولی شخصیت که داریم, فضا و مکان هم که مشخص است, حادثه هم که در حال فریاد زدن است. اگر با آن نکاتی که مطرح کردید بخواهم بنگرم, مجبورم داستانی از زاویه دید دیگر که ربطی به هدفم نداره بنویسم و آن وقت واقعا نمی توانستم این حسی رو که گفتید منتقل کنم. و خوشحالم که تونستم این حس رو منتقل کنم. ولی مقداری از نقدتان قابل پذیرش است و مرسی از حضورتان.

      شاد باشید

  9. 9

    سلام.
    اول که آرزو کنم شما از بد‌اقبال‌هایی نباشید که اسیر این ازدواج‌ها می‌شید 🙂
    البته همه ماجرا هم اقبال نیست و ما مسؤولیم قبل از ازدواج تلاش کنیم این طور روحیه‌ها رو کشف کنیم و سنجیده تصمیم بگیریم که جلو‌تر بریم یا نه.
    یه بخشی‌ش هم البته که بخت و اقباله. عشق که مذاکره و قرارداد نیست که بشینیم اقتصادی تصمیم بگیریم و به قول بنده خدایی با دقت عاشق بشیم! اما به نظر من از این عاشق‌پیشگی‌ها در طول زندگی زیاد پیش می‌آد و خب اولی نشد دومی خخخ.
    می‌خوام بگم عاشق شدن اون بخش عاطفی‌ش دست ما نیست و اتفاق می‌افته. اما رسوندنش به مرحله‌ی ازدواج دیگه دست ماست و در برابرش مسؤولیم و وظیفه داریم قبل از ازدواج بفهمیم نگاه طرف مقابل به نابینایی ما چیه و اگه با این موارد مواجه شدیم،
    خب یا یه مشاور خوب اون افکار منفی رو حذف می‌کنه، یا می‌گه بی‌خیال هم شید تموم شه بره.
    اما از بحث پیشگیری که بگذریم و وقتی کار از کار گذشته باشه، باز هم یه نفر که بتونه نگاه شخص بینا رو عوض کنه، یه متخصص یا حتی یه آدم با تجربه و هم‌دل می‌تونه فرشته نجات باشه.
    وگرنه که… دیگه وارد جاهای باریک قضیه نمی‌شم خخخ.

    • 9.1

      سلام علیرضا جان
      خوبی دادا؟
      نکات خیلی خوبی رو اشاره کردی و امیدوارم همگی به این درک برسیم که ازدواج سرسری نیست. اونقدر بفهمیم که هر چه الان می اندیشیم در عمل از زمین تا آسمان فرق می کند و برای چالش های زندگی دو نفره آماده باشیم.

      مرسی از حضورت و شاد باشی

  10. 10
    حمیدرضا آب روشن says:

    ۱, ۲, ۳, ۴.
    سلام.
    سبک نویسندگی و خیال پردازی خوبی داری ولی تا عالی شدنش یه کم تمرین میخواد البته بگم که من فقط از نظر یه خواننده ی عادی میگم نه از نظر یه کسی که از ادبیات سر رشته داره.
    ببین من نه به تو به خیلی از بچه ها تو محله میگم اینو چرا همش این سبکی مینویسید؟ چرا همش تو تخیلاتتون نابیناها نقش آدم ضعیفه رو بازی میکنن؟ چرا از زندگی ۲ تا نابینا نمینویسید که مثلا به دلیل مستقل نبودن یکیشون زندگیشون به هم خورده؟ چرا از زندگی یه بینا و یه نابینا نمینویسید که اون نابینا خیلی آدم درست حسابی موفق پولدار خوش تیپ و…. من نمیخوام شعار بدم نمیخوام بگم تو ازدواج این تفاوت جسمی رو نباید در نظر بگیریم ولی واقعا اگه درست زندگی کنیم چرا باید خودمون رو کمتر از یه فرد ببینیم به خاطر بیناییش؟ هر روز این همه طلاق تو جامعه اتفاق می افته مگه همشون یه طرفش نابینا؟ این موارد خیانت مگه یه طرفش نابیناست؟ خب این همه طلاق این مورد نابینا هم روش.
    اگه با مشاوره با حرف زدن با حتی تغییر تیپ و یه کم شیک پوشتر شدن حل نشد خب اگه خجالت میکشه بره کی جلوشو گرفته؟
    فقط امیدوارم که این موارد زود به بچه ختم نشه که این وسط ۲ تا آدم بدبخت بشن.

    • 10.1

      سلام حمید رضا جان گل گلاب
      اول ممنون از نقد. با کمال میل قبول دارم.

      و اما نقد دوم در مورد این سبک یعنی تلخی ای که منجر به گوشه گیری و تحمل نابینا میشه. باور کن دست خودم نیست. چیزهایی که در اطرافم, دوستان و دیگران موجب ناراحتی و خودخوری ام میشه یکهو تبدیل میشه به یک نوشته. یک جور تخلیه درونی. موارد دیگر هم که مثال زدی هست ولی اینقدر که اینها اذیتم میکنه آن موارد از دوستان دیگر آزارم نمیده. میدونی چرا؟ چون در مسائلی که مثال زدی مثل شخصی که فعال بشه و مثلا نخواد تحمل کنه و شروع به جنگیدن با شخص یا همسرش کنه عاقبت کار معلومه. البته تقریبا معلومه. ولی این موارد نکات ریزِ کاری ای دارد که واقعا نمیتونم توضیح بدم. چون باز مجبورم به مسائل شخصی تر و درونی تر بپردازم که هم از حوصله خواننده خارج میشه و هم شاید در فضای مجازی لازم نباشد آنقدر صریح اشاره کنم. همین که طرفین مجبورند یک جورایی تحمل کنند هزارها اشاره داره.

      مرسی از حضورت. شاد باشی

  11. 11

    سلام.
    منم با داستانها و مطالب مثبت موافقم.
    شرایطی که نشون بده آدمها رحم و مروت دارن و طرف رو بخاطر خودش دوست دارن، بخاطر اعتقاداتش، بخاطر ویژگیهای اخلاقی خوب و مثبتش، بخاطر تمام خوبیهاش، نه اینکه بگیم چون یکی نابیناست پس همه خوبیهاش رو نادیده بگیریم و صرفا بخاطر نابینا بودنش اونو بعنوان شریک زندگی و همسفر ابدیت خودمون نپذیریم!
    من خودم قبلا معتقد بودم اصلا نمیتونستم زندگی با یک همنوع رو بپذیرم و همیشه معتقد بودم چه خودم نابینا باشم چه بینا، باید با یه فرد بینا ازدواج کنم!
    و خواهرم بهم میگفت تو که خودت نمیتونی همنوع خودتو بپذیری چطوری توقع داری یه بینا تو رو بپذیره؟!
    البته دلایل مهمی هم داشتم برای این اعتقادم، و اینطوری نبودم که بخاطر صرف نابینایی افراد بخوام بگم هیچ کدومشون رو قبول نمیکردم.
    دلایل محکمی دارم که نمیتونم در یک مکان عمومی مطرح کنم.
    اما خیلی وقته شرایط برام تغییر کرده.
    اینو فقط بعنوان تجربه شخصی و اعتقاد خودم گفتم که بگم آدم هرکس رو که انتخاب یا رد میکنه برای انتخاب و یا عدم انتخابش باید دلیل محکمی داشته باشه و صرف نابینایی یا بینایی نشونه خوب بودن یا نبودن افراد نیست.
    حالا میشه لینک اون داستان مثبتتون رو برام بفرستین بخونم که در یکی از کامنتها فرمودین داستان مثبت نوشتین و با انتقاد مواجه شدین که چرا داستانتون مثبته؟!
    خب معلومه که آدمها طرفدار خوبی و خیر هستن و هیچکس از جنگ و ظلم و دعوا و بی عدالتی و قهر و کینه خوشش نمیاد! چطوری باید کسی انتقاد کنه اگه یک نفر هم پیدا بشه خوبیها و نیمه پر لیوان رو ببینه؟

    • 11.1

      سلام و درود بر شما
      خودم هم با داستانهای مثبت موافقم. ولی متاسفانه بعضی چیزها هر کاری بکنیم مثبت نیست. منفی به سمت بی نهایته.
      راستی نگفتم داستان مثبتی نوشتم که نقد شد. نوشتم که شخصیت زن در آن داستان مورد نقد قرار گرفت که چرا اینقدر مثبت هستش. در داستانهایم داستان چهاردیواری را پیدا کنید و بخونین

  12. 12
    کامبیز کامبیز says:

    کاش یکی به من میگفت، چه کسی بهت گفته قلمت خوبه؟
    حیف کاغذی که با دستان پلید تو سیاه بشه.
    حیف حجم دیتا ای که بخاطر پستهای تو حرام بشه.
    آیا با وجود این همه اوصاف قشنگ، بهتر نیست بری بمیری؟
    و اما بعد.
    سلام داش مهدی خودمون.
    جدا از این همه تعریف و تمجیدات میخوام یه چیزی بهت بگم.
    مهدی بچهها نظرات خوبی دادن
    انتقادات هم عالی بود، مثلا نقد محمد، شیده و حمیدرضا.
    ببین در جواب شیده گفتی بعضیا به دلیل رودربایستی با نابینا ازدواج میکنن که اندکی خندیدم.
    واقعا قلمت توپِ.
    نقد مهم که حمیدرضا اندکی اشاره کرد ولی در حدود دو سه درصد،
    ببین اگه بخوام کاملتر بگم، چرا باید مهدی بهرامی داستانهای مختلف را بنویسد ولی یک پیام را به همه منتقل کند.
    یعنی جدا از چند داستان که به قول بعضیا مثبت یا خوب بود، اکثر داستان‌هات یک پیام را میرسونه و تقریبا موضوع هم مشابه.
    یک مرد نابینا، یه خانم بینا.
    که موضوع یا بهتر بگم شخصیتهای داستان شبیه هستند، یکی هستند یا یکسان هستند!
    پیام هم تکراری که خانمهای بینایی داریم که پشیمون شدند یا سخته براشون ادامه بدهند یا بهشون بر میخوره با شوهر نابیناشون برن توی جمع.
    خب یک داستان در این بابت باشه، پیام هم که منتقل کردی دمت گرم، دفعه بعد یه جریانی را انتخاب کن که پیام تازه ای را انتقال بده.
    موضوع، عنوان یا هرچی که اسمشو میذاری متفاوت باشه تا پیام جدید منتقل بشه.
    حتی در این داستان کامنت شیده خیلی عالی بود، این که چطور یک خانم پشیمون میشه، آیا خود پسرِ دخیل نیست؟
    من نمیگم همیشه پسر هم مقصرِ ولی داستانی که مینویسی باید جوری باشه که خود نابینا را همیشه حضرت عیسی قرار ندی.
    ببین تو مشاوره بهزیستی رفتی خیلی از پسرای نابینا را ممکنه ببینی یا بشنوی که میان تعریف میکنن که آره من مقصر نبودم و یا کاملا بیگناهم.
    نقش یک داستان نویس کشف پنهانهاست.
    یعنی باید بری با خودت دو دو تا پنج‌تا کنی که چطور میشه خانمی که بخاطر هر دلیلی حاضر شده با یک نابینا ازدواج کنه، سرد میشه.
    بعد بری به زندگی دو نفر نابینا بپردازی و مشکلاتشون رو در قالب داستان یا نمایش‌نامه ات بیان کنی.
    یا دختر نابینا پسر بینا
    یا برون گروهی یا مثلا ازدواج یک نابینا با بیگانگان خخخ.
    به قدرت انتقال پیام خودم شک دارم، اگر فهمیدی که چی گفتم خیلی گیجی!
    من درس دارم نباید اینجا باشم!
    بای بای

    • 12.1

      سلام کامبیز. چطوری دادا؟ هنوز زنده ای؟ گفتم با سعید درفشیان بیاییم حلواتو بخوریم.

      اول اینکه نوشتم که حجم نتت رو بخورم. خخخخخ. دعوتم نمیکنی که شیرینی تو بخورم
      حالا نکات
      بعضی از نقدهای دوستان را قبول دارم. اینکه در کامنت شیده نوشتم بعضی ها بخاطر رودروایستی با نابینا ازدواج می کنند یکی اش بخاطر ترحم و یا بخاطر از خود گذشتگی این کار را می کنند که چوبش را هم می خورند.
      بعد اینکه با نظر شیده خانم هم که نوشته بودند ازدواج مرد بینا با دختر نابینا معضلاتش بیشتر است مخالفم. میدونی چرا؟ اکثر خانمهای بینا که با مرد بینا ازدواج می کنند حتی اگر ملاکهای عالی و خوب را هم مد نظر قرار داده باشند در طول زندگی بخاطر مشکلاتی مثل خرید یا مراقبت های بیشتر یا رانندگی های مکرر و غیره به گونه ای خیلی از امور خانه را روی دوش خود می ریزند و ناخواسته موجبات دور شدن از هم را فراهم می کنند و به مرور به طلاق عاطفی میکشد. اینجا دنبال هیچ مقصر خاصی نمیشه گشت که بخواهم بگویم مقصر این است یا آن. مقصر به این دلیل است یا به آن دلیل. چون همسر معضل نابینایی را نپذیرفته دچار این مشکلات می شوند و این نکته را یادم نمی آید در داستان های دیگرم گفته باشم.
      مجبورم کردی تمام پستهایم را یک مروری بکنم. پنجاه پست منتشر کرده ام که ۲۶ تای آن داستان یا فیلمنامه یا درددل و خاطره است. و از بین آنها ۶ تای آن تلخ و با مضمونی که گفتی هستش. البته هر کدام را به نیتی نوشتم و قطعا پیامم فرق می کند. ۲ طنز و چند خاطره داستان گونه و چند داستان غیر مرتبط با نابینایی نوشته ام و نقدت را رد می کنم که فقط داستانهای اینگونه ای می نویسم.
      نکته دیگر اینکه تقریبا این سبکِ نوشتن من است. دوستان دیگر بیایند و به روشی دیگر که دوست دارند بنویسند. خودت و دکتر صالحی طنز نویس خوبی هستید ولی در محله نیستید. دوستان دیگر که می توانند معضلات را به روش خودشان بنویسند بیایند و منتشر کنند. قطعا اگر چیزی را بخواهم بنویسم که درگیرش نبودم یا حس و لمسی از آن داشته ام و فقط بخاطر سلیقه بعضی دوستان بخواهم به آن سمت بروم خروجی چیزی جز یک داستان بدقواره نخواهد بود. اگه فهمیدی که چی نوشتم یه شوکولات برام بفرست اگه نفمیدی سه بار دیگه بخون و دوباره یه شوکولات برام بفرست بیاد. خخخخ
      ممنون که حجم نتت رو خرج کردی. شاد باشی و عروسیت باید منو دعوت کنی

  13. 13
    صادق says:

    سلام و عرض ادب نظرم را در ایمیلی نوشتم و به ایمیلتون ارسال کردم موفق باشید

  14. 14
    پسر پاییز says:

    درود بر دوست نویسنده ام قلمت شیوا و پر اثر و موفقیتت روز افزون بادا

  15. 15
    سمانه says:

    سلام. متاسفانه اینگونه رابطه ها در جامعه کم نیستند و واقعا باید بخاطر دید بعضی از افراد تاسف خورد. سپاس از شما که روایتهای این چنینی رو به رشته تحریر در میارید و امیدوارم زود به زود متنها و نوشته های زیباتون رو با ما به اشتراک بذارید. من که منتظرم….

    • 15.1

      سلام بر خانم کریم زاده بزرگوار
      ممنون از نظر لطفتون. می خوام یه خورده زور بزنم ببینم میتونم چه مثبتی بنویسم که تاثیرگذارتر از این داستانهای شوتکی باشه. خخخخخ
      و باز ممنون از حمایتتان. موفق و شاد باشید

  16. 16
    کامبیز کامبیز says:

    آخرش مجبورم کردی کل پست‌هاتو مرور کنم.
    این که کی با کی ازدواج کنه بهتره یا بدتر نظر شخصیست و هرکی یه چیز میگه.

    قبل از این که به سه پست که تقریبا پیام شبیه هم بود اشاره کنم، بگم که به پستی که درباره خودم نوشتی رسیدم، وقت کنم باز میخونم ایول دمت گرم.
    راستی بوسه مادر بود چی چی بود خیلی ناراحتناک بود.

    و اما سه پست:

    متن پست آه کاش میدیدم
    را بخون و متن همین داستان را بخون.
    بعد مقایسه کن.

    در این دو پست خانم خجالت میکشد با شوهر نابینایش باشد.
    بریم به پست سوم، دیوانگی.
    لیلای داستان ما با پیشرفت آرپی خجالت میکشد دست شوهرشو بگیره و پرید.

    ببین در این سه پست میبینیم که نظر خانم بینا درباره شوهر نابینا یکیست، تقریبا از جملات شبیه شوهرش را مورد عنایت قرار میده، شوهر کله خراب هم ناراحت عصبانی و داغون.

  17. 17
    حمیدرضا آب روشن says:

    دمت گرم چه حالی داشتی رفتی همه ی اونها رو دوباره خوندی!
    شکلک بچه زرنگ

  18. 18
    ابراهیم says:

    سلام وقت بخیر. چهارچوب داستان عالیه. ولی انتقاد محمد رو قبول دارم و با شیده خانم البته راجب شخصیت و زمان موافقم. ما فهمیدیم که داستان تو پارک هستش ولی کاش مشخص میکردی چه وقت از روز هستی و شخصیت هم ابهام داره. شاید با کمی دقت بشه فهمید قهرمان مرد هستش ولی خوب اینکه احساساتش گاهی زیادی لطیف میشه کمی اذیت کنندست. کاش مثلا یه اسمی از طرف مقابل تو داستان میبردی.
    راستش یادم نمیاد که پیام تکراری که کامبیز گفت تو پستات بوده باشه. فعلا وقتش نیست ولی پستایی که تو کامنت بالایی ردیف کرده رو باید یه بار دیگه بخونم
    مرسی کامبیز
    شاد باشی داش مهدی عزیز

    • 18.1
      کامبیز کامبیز says:

      اول بخون بعد نظر بده.
      منم یادم نبود.
      عزیز دلمی براهام

    • 18.2

      سلام ابراهیم جان
      ممنون که اومدی و خوندی و نظر دادی.

      کامبیز رو هم ولش کن. هدفم این بود که حجم اینترنِتِشو هدر بده و بره پنجاه تا پستمو یه دوری بزنه. تو پنجاه تا چهار الی پنج تا با یک معنا و نتیجه گیری آمار بدی نیست. نمیشه اتهام زد که طرف تکراری نویسه یا تلخ نویس.

      ولی نقدت رو هم بهش فکر می کنم. تشکر از حضورت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *