فقط یک قدم جلوتر

وقتی عصایم از زمین کنده می شود، آن را محکم در دست می گیرم و بر زمین می کوبم. فریاد می زنم: « ول کن این عصای بی صاحاب شده رو ». ادامه می دهم: « چند بار بگم عصا رو نکش ». در اطرافم صداهایی می شنوم که مرا به آرامش دعوت می کنند با جمله هایی مثل: خانم شما ببخشید. عصبانی نشید. ایشون از اینجا رفته. رفته؟ رفته. درست مثل دزدها. چیزی دزدیده و رفته. راستی او چه چیزی را دزدیده بود؟ کیفم را؟ چمدانم را؟ شاید هم عصایم را! اما نه. او صبرم را دزدیده بود. صبر ناشی از اعتمادم را.
اعتماد کرده بودم که او کارگر فرودگاه است و می داند یعنی باید بداند که چگونه با اشخاص متناسب با شرایط شان برخورد کند. اما نمی دانست. فهمیده بودم که نمی داند. این بود که دو بار پیش از این تذکر داده بودم که عصا را از زمین جدا نکند. کافیست مرا با صدا راهنمایی کند.
گویی این کار خارج از حوصله اش بود. ترجیح داده بود عصا را همچون ریسمانی در دستش بگیرد و مرا به دنبال خود بکشاند. برایش مهم نبود که با این کار چه صحنه ای ایجاد می کند.
رها شده بودم در فضای سالن فرودگاه. مسافری گفته بود باید جلوتر بروم تا به محل دریافت کارت پرواز برسم. اما چقدر جلوتر؟ در حالت عادی معمولاً یکی از مأموران پیش می آید و کمک می کند.
چند قدمی رفته بودم. اما رها بودم. این رهایی را نمی خواستم می دانستم که آنها از نزدیک شدن به یک خانم عصبانی که داد می زند، دوری می کنند.
خانمی با احترام پیش آمد تا کمک کند. از کارمندان همان ساختمان بود. قدری ایستاد. شنیدم کسی گفت: « اینو بهش بده بخوره ». نفهمیده بودم منظورشان من بودم یا نه. صبر کردم. با مهربانی گفت: « مهمان ما باشید یه شربت خنک بخورید ». مانده بودم چه کنم با این مهربانی و همدلی.
بغض، راه گلویم را بسته بود. شربت را قبول نکردم. دلم آن خنکی را می خواست اما راه گلویم بسته بود.
ماجرا را برای مأمور کارت پرواز توضیح داده بودم. نمیدانم چقدر متوجه منظورم شده بود.
دلم می خواست بروم در بلندگوی فرودگاه با مردم حرف بزنم.
دلم می خواست به همه آنها بگویم که من یک دیوانه عصبانی نیستم. من فقط نابینا هستم.
من، به دست تقدیر نابینا شده ام اما به دست تدبیر قادرم با عصای سپیدم فقط یک قدم جلوتر را ببینم. این یک قدم را از من و آنهایی که مانند من هستند نگیرید.
چشم هایم را بسته بودم و سرم را به پشتی صندلی هواپیما تکیه داده بودم. دلم می خواست به هیچ چیز فکر نکنم اما به یاد حرفهای گروهی از افراد نابینا افتادم که چندی پیش شنیده بودم. کسی گفته بود: « نابینایان مستقل به خاطر مواجهه با چالش های فراوان آرامش کمتری دارند ».
***
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم؛ موجیم که آسودگی ما عدم ماست…

فاطمه جوادیان

درباره فاطمه جوادیان

چند سالیست که در یکی از خیابان های پردرخت این محله، خانه ای ساخته ام. در خانه ما ساز هست؛ آواز هست؛ انواع بازیهای فکری برای کودکان و بزرگ سالها هست؛ ماشین و عروسک برای کودکان هست؛ چای و قهوه و چای سبز و شکلات داغ و ترشی و شربت هم به همراه بیسکویتهای خوشمزه هست. در محله مهمانی میدهم؛ به مهمانی میروم؛ و خلاصه روزهای خوبی درین محله دارم. باران که میبارد، کنار پنجره، گوش می سپارم به آمد و شدهای مردم؛ اتومبیلهایی که گویی همچون قایق بر روی امواج خیابان ها شنا کنان به سرعت در حرکت اند؛ به صدای باز شدن چترهایی که درست بعد از بسته شدن درهای آهنی خانه ها به گوش می رسد. چند سالی آموزگار کودکان استثنایی بودم. نمینویسم نابینا؛ چون، بیشتر آنها علاوه بر نابینایی، دارای آسیبهای چندگانه همچون کم شنوایی، اتیستیک، کم توانی ذهنی و نیز نارساییهای جسمی هستند. و حالا به عنوان کارشناس کودکان با آسیب بینایی در اداره آموزش و پرورش استثنایی استان حضور دارم و در سطحی وسیعتر سکاندار این کشتی خوش آتیه هستم. درس هم میخوانم تا به مدد علم نوین همچنان دلم را به خواسته هایم که همانا رشد و تعالی خود و فرزندانم هست، گره زده باشم. به راه بادیه رفتن، به از نشستن باطل. اگر مراد نیابم، به قدر وسع بکوشم.
این نوشته در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

46 Responses to فقط یک قدم جلوتر

  1. 1

    چه جمله تامل برانگیزی:
    نابینایان مستقل به خاطر مواجهه با چالش های فراوان آرامش کمتری دارند ».

    حس کردم که چه حس بدی رو حس کردید. این حس رو و این تجربه رو ۲ سال پیش که تنها رفته بودم فروشگاه رفاه خرید کنم تجربه کردم. یادمه آن روز فقط دعا می کردم کاش کور نبودم.

    البته دفعات بعدی با مشکل آنچنانی ای روبرو نشدم. ولی این فرهنگ مردم را هر چقدر فرهنگ سازی کنیم نمی دانم و نمی فهمم به کجا سر در می آورد.

    چند روز پیش می خواستم از خیابان بگذرم و منتظر فرصتی بودم که مردی آمد و برای کمک کردن سر عصا رو گرفت و عصا را می کشید که باهاش به آن سوی خیابان بروم. در جایم محکم ایستادم و عصایم کِش آمد و کاملا جدی بهش گفتم مگه بُز می خوای ببری اونطرف خیابون. بهش برخورد و رفت. لحظاتی با خودم درگیر بودم که آیا واقعا یک کور مثل بُز برای عده ای میمونه؟
    ولی شخص دیگری آمد و چنان با محبت کمک کرد و از طرف آن شخص عذرخواهی کرد که لحظاتی از حالت بُزی آمدم بیرون. خخخ

    در هر صورت امیدوارم شاهد احوالات خوب شما باشیم و ….
    نمی دانم بعد از و چه بنویسم. فقط هر آنچه بهترین هاست نصیبتان شود.
    موفق و پیروز باشید

    • 1.1

      سلام. ممنونم از این همه مهربانی. راستش رو بخوایید میخواستم بذارم عصا کش بیاد ولی با یه ضربه ای عصا رو بلند کرده بود که اگه میذاشتم کش بیاد یا یه دفه ولش میکرد که بعد از اون باید با سر و صورت باند پیچی شده برمی‌گشتم رشت. یا این که عصا پاره میشد و بی‌چاره تر از قبل میشدم.
      این پست رو توی اینستاگرام هم منتشر کردم تا افراد بینای بیشتری متوجه اهمیت موضوع باشند.
      باز هم ممنونم از همدلی دوستانه شما.

  2. 2
    رسول مردانی says:

    باسلام و ارادت خدمت خانم جوادیان و آقا مهدی گل و دوست داشتنی اما بعد
    خداییش یه سوال افراد متفاوتند و شخصیت های متفاوتی دارند و ما همه می دانیم که خیلی ها راه رفتار یا کمک به یه نابینا را بلد نیستند و من خودم بارها و بارها از شخصیت های عادی عابر و حتی مسئولین در ارتباط بودم تا وقتی که خودمون نخواهیم کسی نمی تواند به ما کمک کند و کسی هم بیشتر از خودمون دلش به حال خودمون نمی سوزه من که خودم محترمانه از طرف می خوام که اگه ممکنه اجازه بدهید به اینصورت با هم همراه شویم اگه مشکلی نیست ؟هم کار خودم را انجام دادم و هم راهش را به اونطرف گفته ام و یاد گرفته که دفعه دیگه چطوری به دیگران کمک کند هم محلی های عزیز همیشه راه حل ارائه کنید تا دیگران بدانند ما ها هم مثل دیگر افراد جامعه هستیم حتی باهوش تر و دقیق تر !!!!!
    البتهخوبه که بدانیم ما خودمان انتخاب می کنیم که با چه کسی هم مسیر شویم پس درست انتخاب کنیم هیچکس نسبت به ما متعهد نبوده و نیست و در صورت بروز هر حادثه ای خودتان تنها مقصر می مانید و هستید پس با افرادی همراه شوید که یا توجیح باشند یا بتوانید درست با هم همراه شوید !!

  3. 3
    آرتیمان says:

    سلام
    به نظر من زیاد سخت می گیرید وقتی اون عصای شما را گرفت خیلی آروم ازش درخواست می کردید که دست شما را بگیره
    من که توقع درک شدن از جانب دیگران را امری بیهوده می دونم من از هیچ کس انتظار ندارم من را درک کنه. دنیای ما این قدر دوست نداشتنی هست که دوست نداشته باشم کسی این دنیا را درک کنه. درک کنن و بفهمن که چی بشه مگه چه آبی از آب تکون می خوره؟ حالا که نابینایی یعنی حسرت پس چرا خود مون با فکر کردن به این مسایل سخت ترش کنیم؟ پس خوش باش و بی خیال و بزن بر طبل بی خیالی و تا می تونی روی پای خودت وایسا اصلا فکر کن خودت هستی و خودت و در یک برهوت بی انتها زندگی می کنی.
    بهترین کار همون کاری هست که در آخر انجام دادی سرت را تکیه دادی به صندلی هواپیما و خودت را سرشار از تهی کردی
    من حالت را کاملا درک می کنم ولی کارت را کاملا درک نمی کنم
    الکی هم که شده خوش باش خواهرکم

    • 3.1

      درود بر شما برادر! همین که حال منو درک می‌کنید از شما ممنونم. کارمو درک نمی‌کنید چون مطمين نیستید من چه شرایطی داشتم. من انتظار نداشتم ایشون منو درک کنه. به آرامی بهش گفته بودم لطفً عصا رو زمین بذارید همین که بگید از کدوم طرف برم کافیه. اما اون ریتم زندگیش خیلی تند بود. من درکش نکردم.
      موفق باشید.

  4. 4
    رعد بارانی رعد بارانی says:

    سلام. واقعیتش چن بار راهنمای نبینها شدم. ولی فقط شرمنده شدم.
    با اینکه چند سال توی این محله بودم باز هم یاد نگرفتم. به نظرم همین جوری که کلاسهای عصا زدن برای نبین ها میذارن کلاسهای راهنما بودن هم برای ببینهای بیچاره بذارن که وقتی راهنما میشن اونقدر شرمنده خلق الله نشن.
    ****
    با اینکه دستشون هم گرفته بودم ولی از شانس بدم سر یکی خورد به درخت. ی بار هم یکی خورد به ماشین. ی بار دیگه هم پای یکی رفت توی ی چاله کوچیک و پاش پیچ خورد
    باز بگم؟
    نه نمیگم. چون درد اونا همین الان توی وجود من دوباره پیچید
    فاطمه عزیز همه ببین ها رو ببخش . آموزش ندیدیم . میترسیم . نمیدونیم.

    • 4.1

      درود بر شما بانوی مهربان و ببین محله. قبل از این که برم فرودگاه، یه دوست مجازی خواست تا برای اولین بار همدیگه رو ببینیم. چند ساعتی با هم قدم زدیم توی این گرمای چهل و یک درجه. غیر از زمانی که توی کافه و رستوران گذشت بقیه رو فقط توی راه بودیم. اولش با عصا بودم. مطمئن نبودم خوب یاد گرفته چطوری راهنمایی کنه یا نه. بعد که چند تا نکته رو گفتم، خیالم راحت شد. عصا رو جمع کردم. بعد از اون هم نیمه راست بدنم تقریباً پریده بود.
      راستش رو بخواید این ما هستیم که به کمک افراد بینا احتیاج داریم به همین دلیل این کلاس‌ها برامون لازمه اما افراد بینا همین که در این مورد چندتا کلیپ ببینند و به توضیحات فرد نابینایی که باهاشون هست با دقت گوش بدن، مشکلات کمتری پیش میاد.
      ممنون که با ما و در کنار ما هستید.

  5. 5
    manchester says:

    سلام خانم جوادیان،
    متأسفم از این که رنجیده خاطر شدید.
    ولی خانم جوادیان عزیز: در این دنیا قرار نیست همه چیز بر وفق مراد ما باشد. ما معلول هستیم و بدتر از آن اینکه در کشوری به نام ایران زندگی می کنیم و بدتر از اون اینکه در عصری زندگی می کنیم که هدایت کنندگان این کشتی خیلی کارشناس نیستند.
    پس خودمان باید به فکر خودمان باشیم.
    من تو این جور لحظات که البته خدا رو شکر کمتر از ۵ بار برایم رخ داده به این شکل عمل می کنم.
    خیلی راحت به طرف میگم از کمک شما کمال تشکر رو دارم ولی دیگه به کمک شما احتیاجی ندارم.
    با این کار هم از شر طرف راحت می شم و از طرف دیگه اون همه آدم هستند که وقتی کمی به اینور و آن ور برم می تونم خودم ازشون درخواست کمک کنم.
    ولی از حق نگذریم
    من در شهری زندگی می کنم که برای زندگی باید گرگ بود.
    قطعاً اسمش رو می دونی
    تهران
    ولی تو همین تهران بسیاری از مردمی که من با آنها رو در رو شدم، خیلی محترمانه به من کمک کردند.
    حتی به آنها گفته ام که برای همراهی من چگونه باید دستم رو بگیرند و چه چیزهایی رو تو مسیر باید بهم بگن.
    دیگه بعضی وقتها هم موارد شما پیش میاد که واقعاً اجتناب ناپذیر هست.
    ولی خانم جوادیان عزیز:
    مطمئن باشید سر و صدای الکی و بیهوده بیش از اینکه شخصیت خود شما را زیر سؤال می برد کار دیگه ای براتون انجام نمیده.
    تازه ممکن این پر سر و صدا بودن رو به بقیه هم نسبت بدن.
    من برخی از نابینایان رو دیدم که با افتخار میگن وقتی به ما بد راهنمایی بشه پرخاش می کنیم و فحشهای رکیک می دیم که این یکی از همه بدتر هست.
    البته این فقط یاد آوری بود و این مسأله ی آخر رو که عرض کردم صرفاً برای تأیید چند جمله ی بالاییم بود.
    وگرنه من تردیدی ندارم که با تعریفهایی که از دیگران در مورد شما شنیده ام، شما انسان با شخصیتی هستید.
    من فقط با سکانس دادهای بی وقفه ی شما مشکل داشتم.
    با بقیه ی رفتار شما مشکلی نداشتم.
    برای جمع بندی:
    روشندلان عزیز بیاییم با یک تعامل کاملاً درست و دقیق و کارشناسانه مانع این نوع رفتارها و این پیش آمدها شویم.
    این تعامل هم باید از سمت ما باشد و هم از سمت بیناها.
    ولی همانطور که دوستان گفتند: دیگران تعهدی نسبت به ما ندارند و هرچه می کنند از سر لطف و البته اصول اخلاقی هست.
    بیاییم با همدیگر دنیای یکدیگر را رقم بزنیم.

    • 5.1

      سلام بر شما دوست بسیار گرامی. واقعاً از شما ممنونم بابت ذکر نکات ارزشمندی که به این پست اعتبار بیشتری می‌بخشه. نگران نباشید من فقط همین حرفهایی رو که نوشتم گفتم. بیشتر از این داد نزدم. ولی چون معمولاً چنین کاری نمی‌کنم و بیشتر مواقع سعی می‌کنم تعامل درستی داشته باشم، این همه متاسف شدم. باور کنید من همیشه و در همه حال مراقب رفتار اجتماعیم هستم و یکی از مهمترین دلایلش همین مسئله تعمیم دادن یک رفتار به تمام نابینایان هست. ممنونم که درک می‌کنید بعضی وقتها انجام بعضی رفتارها اجتناب ناپذیر هستند.
      امیدوارم همواره موفق و پیروز باشید.

  6. 6
    رهگذر says:

    آخی خانوم جوادیان چیچی اعصابتونا خورد کردن. اعتراف میکنم منم اوایل بخاطر محرم نامحرمی دست آقایون نابینا را نمیگرفتم و عصاشونا میگرفتم. ولی دیدم با این کارم از خودم یه احمق میسازم حماقت رو ترک کردم و اگر پیش بیاد که معمولا هم به ندرت پیش میاد با آقای نابینایی همقدم بشم مچ دستشون رو میگیرم. شمام خون خودتا کثیف نکن شربت بخور خنک شی.

    • 6.1

      ممنونم نازنین. خیالت راحت باشه. توی هواپیما آب خواستم. خیلی خنک و دل‌چسب بود. میوه خنک هم داشتم که با خانم کناری میوه خوردیم. غذای هواپیما رو هم بردم خونه برای شام.

  7. 7
    Eagle says:

    سلام بر تو فاطمه اصل جوادیان اصل اصل دیلمانی. بازم مثل همیشه خوب نوشتی. تو در شرح ماوقع محشری؟ درست می تونی مثل یه نقاش جریان رو ترسیم کنی. امید که همین مهارتو در چندین زبان دیگم بکسبی. بعدشم، چیزایی که گفتی درسته و در خیلی جاهای دنیام هست، ولی متأسفانه سمت ما به وفور یافت میشه. فعلا که باید سوخت و ساخت. کسای دیگه اگه گهگداری با بیفرهنگی جامعه مواجه میشن، حد اقل دلشون خوشه که از طرف نخبگان حاکمشون درست درک میشن و از لحاظ امکانات تا حد زیادی تأمینن. ولی ما باید از هر دوش بکشیم. بکشیم، بکشیم، تا یه روزی دیگه پا نشیم. هاهاها.

    • 7.1

      درود بر شما آقای مصدق مهربان و آگاه. البته که به کمک شما به زبان‌های دیگر هم حرفهایم را به مردم دنیا خواهم گفت.
      باور دارم که تلاش‌ها و حضورمان در اجتماع بی‌تاثیر نخواهد بود.

  8. 8
    ايمان ايمان says:

    درود بر دوست و همنوع عزیز و گرامی. در حد و اندازه خودم، حال و رنجی که بردید رو درک میکنم. از اونجا که خودم بارها و بارها این موقعیت رو تجربه کردم، اون هم اکثرا همراه با بانوان محترم و متشرع هموطن، میتونم شما رو بفهمم. راستش من اوایل خیلی خیلی اذیت میشدم. خیلی دلم میخواست به طرف مقابلم بگم آخه خانم محترم! مگه اینجا تو خیابون، جلوی این همه آدم، ما قراره با هم دیگه کاری داشته باشیم! دلم میخواست بگم ببین! من انسانم و تو هم انسانی. یعنی ما در انسان بودن با هم مشترکیم. پس آخه این رفتارها یعنی چی! ولی خوب چه فایده! مطمئنم اگر هم میگفتم هیچ اثر و نتیجه ای نداشت. الآن موضوع یه ذره عادیتر شده برام. اگه چنین وضعی پیش بیاد میگم: ببین دوست عزیز، میخوای تو زندگی یه کمک بزرگ به من بکنی؟ اون هم میگه آره. من هم بهش میگم پس برو به سلامت. به هر حال خیلی ممنونم که این تجربه که خیلی هم دوست داشتنی نبود رو با ما در میون گذاشتید. در پناه یزدان باشید.

    • 8.1

      سلام بر شما ایمان عزیز! خوشحالم که به اینجا سر زدید. بله درسته. من هم باید ایشون رو قبل از این که کنترل اوضاع از دستم خارج بشه، مرخص می کردم. به هر حال بعضی اتفاقها فقط در شرایط خاص رخ میده. شرایط فیزیکی، شرایط پیرامونی و از همه مهمتر شرایط روحی که برای همه انسانها متفاوت و متغیر هستند.
      من معمولاً زمان کمک گرفتن از آقایون بسته به نوع نیاز نوع راهنمایی رو تعیین می کنم. مثلاً برای طی بعضی مسیرها ازشون میخوام کنارم راه بیان و فرموو چپ و راست بدن. اما برای گذر از خیابون یا عبور از موانعی که قابل توضیح دادن نیست، ازشون میخوام که دستمو بگیرن یا اجازه بدن که من دستشونو بگیرم. معمولاً می پذیرند که اگر نپذیرند ریسک نمی کنم و باهاشون خداحافظی می کنم.
      موفق باشید.

  9. 9
    مسعود says:

    سلام خانم جوادیان. گفتنیها رو گفتند و گفتید. از توصیفِ زیبا و تلاش برای ترویجِ فرهنگتون که پست رو توی اینستاگرام هم منتشر کردید، حقیقتا لذت بردم. معتقدم نباید به وضعِ موجود عادت کرد و همه ی ما، تک تکمون موظفیم به تلاش برای تغییر، حالا هر قدر هم که سخت باشه.
    بازم تشکر میکنم از پستِ عالی، اجتماعی و بسیار کاربردیتون.

    • 9.1

      درود بر شما آقا مسعود عزیز! دلتنگ تون هستم حسابی. هفته پیش دو روز بعد از ظهر توی غرفه بودم که جای شما خالی بود. البته هیجان این نمایش گاه از اون نمایش گاه ورزشی کمتر بود. توی پارک بود و صدای زنجره ها. موزیک ملایم هم بود. القصه!
      بازتاب های جالبی از اینستاگرام و تلگرام گرفتم. هدفم این بود که مردم با اهمیت این یک قدم جلوتر آشنا بشن. کامنتهای اینستاگرام بیشتر از جنس کامنتهای رعد و رهگذر عزیزمان هستند. متأسف و همین طور مشتاق آموختن. بازدیدهای متعدد تلگرام هم امیدوارترم کرد. بعضی خوانندگان به ظاهر چراغ خاموش محله هم با پیام های خصوصی از راه های دیگر ارتباطی احساس شون رو در مورد پست بیان کردند.
      راستش رو بخواید انتشار این پست برام ساده نبود. می دونستم که ممکنه قضاوت بشم اما مصلحت رو بر این احساس شخصی ترجیح دادم. ممنون که اومدید و به کلبه ما صفا دادید.

      • 9.1.1
        مسعود says:

        بسیار بسیار ممنونم از لطف و محبتِ شما. نمایشگاه رو قرار شد اطلاع بدند که ندادند. منم دوس داشتم بیام حتما! تجربه ی قبلی فوق العاده بود. مخصوصا در کنارِ شما و اون ذرتهای خوشمزه!

  10. 10

    سلام. راستش ما خیلی به این مشکل فکر کردیم و فعلا فقط یکی از راهکارهایی را که به ذهنمان می رسد مطرح می کنیم. به نظر ما که خیلی هم صاحب نظر هستیم، ما باید علاوه بر عصا، یک قلاده نیز به همراه داشته باشیم تا کسانی که قصد راهنمایی ما را دارند، بسته به میزان فرهنگ، مهارت و حوصله شان یکی را انتخاب کنند و ما را با آن کشان کشان به این سو و آن سو بغلتانند. با این روش، اگر کسی این چیزهایی را که گفتم نداشت یا کمش را داشت، یک راست دومی را انتخاب می کند و ما هم دیگر کاملا او را درک می کنیم و حوار نمی زنیم و شربت نمی خواهیم و سرمان را به صندلی هواپیما تکیه نمی دهیم و یک بیت قشنگ هم تنگش نمی زنیم. به امید آن روز.

  11. 11
    کامبیز کامبیز says:

    سلام خانم جوادیان بزرگوار.
    برای من هم چندین بار این اتفاق افتاده و یکی اومده عصامو گرفته، منم با یک روش حساب شده کاری کردم طرف فیلم بشه.
    عصا را ول کردم و گفتم قابل شما را نداره.
    عصبانیت شما را درک میکنم، اما به شرطی که همیشگی نباشه، اون هم نه بخاطر این که دیگران درباره ما بد فکر کنند یا از این حرفها، بخاطر این که ارزش نداره آدم برای این موارد اعصابش خورد بشه و خودشو ناراحت کنه.

    • 11.1

      درود بر شما آقا کامبیز گرامی. از خوندن کامنتتون احساس خوبی پیدا کردم. از این که گفتید قبل از این که نگران تصور جامعه نسبت به افراد نابینا باشم بهتره مراقب احوال خودم باشم. در اون لحظه قطعاً به هیچ یک از این دو فکر نکرده بودم.
      ممنونم از لطف و مهربانی شما.

  12. 12
    فریبرز کردلو says:

    سلام
    [من، به دست تقدیر نابینا شده ام اما به دست تدبیر قادرم با عصای سپیدم فقط یک قدم جلوتر را ببینم. ]
    این از اون جمله های که باید با آب طلا نوشتش. اما تو این اوضاع نابسامان اقتصاد آب طلا کجا بودش خخخ

    • 12.1

      درود بر شما آقای کردلو. نمیدونید چقدر خوشحال میشم وقتی که خوانندگان توی پست به جمله یا عبارتی می رسند که توجهشون رو خیلی جلب می کنه.
      ممنونم که پست رو خوندید؛ کامنت هم گذاشتید.
      موفق باشید.

  13. 13

    سلام خدمت شما خواهر گرامی خیلی وقته تو سایت کامنت ندادم ولی به پست شما که رسیدم نتونستم از کنار پست رد شم و تصمیم گرفتم بعد از مدتها به حساب کاربریم وارد شم. من یه مدتیه دنبال کارت پایان خدمتم هستم پسرایی که کارت معافی گرفتن میدونن چقدر دردسر داره گرفتن این کارت پایان خدمت توی این مدت که دارم کارای معافیم رو انجام میدم چیزایی شنیدم که خیلی جای تعسف داره چند تا از چیزایی که شنیدم اینجا هم مینویسم تا شاید یه بینا خوند و یکم تفکرش رو اصلاح کنه طرف میگه ِ مگه نابینا هم کارت پایان خدمت میخاد¡¿¡¿ یکی دیگه میگه تو که خدا معافت کرده کارت میخای چکار¡¡¡ یکی دیگه میگه تو که نمیبینی این کارت به چه دردت میخوره¡¡ و خیلی چیزای دیگه که الان حضور ذهن ندارم در کل میتونم اینو بگم خیلی خیلی زمان میخاد تا جامعه به اون فرهنگ بالا برسه ما که ندیدیم انشا الله نسل های بعد این مشکل نبود فرهنگ کافی رو تجربه نکنن باز هم ممنونم بابت پستتون لایک لایک

    • 13.1
      manchester says:

      یادم باشه یه پست در مورد گرفتن کارت معافیتم بزنم تا از عمق فاجعه با خبر شید

    • 13.2

      سلام بر شما. خیلی افتخار دادید که هم پست رو خوندید و هم کامنت گذاشتید. این جور وقتا هم‌صحبتی با دوستان نابینا باعث میشه بیشتر احساس کنیم که خیلی هم تنها نیستیم. بعد از این پست یه دختر خانم دانشجویی توی واتساپ پیام گذاشت که چه خوبه که میشه این شرایط رو درک کرد و فهمید. امیدوارم بقیه مراحل رو با آرامش بیشتری با موفقیت بگذرونید.

  14. 14

    سلام
    اتفاقا من اگه بینا‌ها عصامو روی یه سطحی که صاف و بی‌خطر باشه بگیرن و دنبال خودشون توی مسیر هدایتم کنند (همون بِکِشَندم که گفتید)، خیلی هم راحتم.
    الان من مشکل دارم آیا؟ آخه همه موافق بودید که این کارِ اون شخص کارِ خوبی نیست.
    امیدوارم لجبازی تلقی نشه ولی واقعا تجربه‌ی این مورد رو داشتم و فقط به طرف گفتم ببین اگه پله‌ای چیزی جلوم بود بگو و طرف پذیرفته و حتی سریعتر از حالتی که دستمو بگیره مسیر رو طی کردم.
    توی سالنی که صافه و میدونیم چاله چوله نداره و خطری ما رو تهدیگ نمیکنه، چرا به دنبالِ طرف نرفتید، واسه من خیلی سواله. بماند واکنش‌های بعدیتون!
    بالاخره شما که اگه اشتباه نکنم کارشناس امور نابینایان در وزارت آموزش و پرورش هستید، خوبه که تا حالا دیگه با این مسئله برخورد‌های درست و نادرست مردمِ نا‌آگاه، موضعتون اونقدر روشن و واقعگرایانه (به دور از احساسات) شده باشه که دیگران بتونن از شما مشاوره بگیرن تا اینکه بگن خب وقتی اون خِبره و با‌تجربه‌ه اینطوری داغ کرد، پس ما که دانش‌آموزیم در برخورد با نا‌آگاهان هر کاری کرده باشیم حق بوده چون الگو‌های مام چنین کردند. رسالتِ ما و شما یاد دادن به مردم به صورت موی‌رگیه نه عصبانی شدن و رنجوندن اونا به صورت موی‌رگی.
    رد نمی‌کنم که وقتی عصا دستمون هست، نسبت به هر زمانِ دیگه‌ای اعتماد به نفس و ایمنیمون به حد اکثر خودش میرسه ولی تصور می‌کردم شمایی که من شخصا توی خیلی از موارد الگوم بودید، یه فرهنگسازی فوقالعاده از این صحنه ساخته بوده باشید تا چیزی که به یه جلب توجه، بر‌انگیخته شدنِ احساسات ملت، و نهایتا یه فرهنگ‌سوزی بیشتر شبیه بود.
    البته اینا صرفا نظرات شخصیم بودن و اگه ناخواسته باعث رنجش کسی شدم عذرخواهیم رو پیشاپیش پذیرا باشید.
    ارادتمند
    مُجی نه موجی

    • 14.1

      سلام. بله کاملاً حق با شماست. متاسفم. این اتفاق نباید می‌افتاد. می‌دونید؟ من عمر زیادی کردم و در این عمر زیاد، بی آن که حرفی بزنم سعی کردم فرهنگ‌سازی درستی رو در راستای زندگی نابینایان در کنار افراد بینا اشاعه بدم. امیدوارم هم‌نوعانم این فرهنگ‌سوزی ناخواسته رو بر من ببخشند.

  15. 15
    شنونده says:

    سلام خدمت شما.
    رسیدن به خیر. خوش گذشت؟
    آری! بعضی با وجود آموزش و راهنمایی و توضیحات ما باز هم کار خودشون رو می‌کنند. خیلی سخته، ولی فکر کنم با تدبیر و صبوری بیشتر به خیر می‌گذره.
    ببخشید جسارت نباشد آیا فکر می کنید صحنه ای که شما ایجاد کردید نا‌زیباتر بود یا صحنه ای که ایشان ایجاد می‌کردند.
    فکر کنم، بعضی مردم خیلی به کمک کننده یا نحوه کمک کردن توجه نمی‌کنند بلکه بیشتر به نابینا و طرز رفتار او توجه می‌کنند.
    البته بنده با گرفتن عصام توسط دیگران مشکلی ندارم. حتی گاهی خودم بهشون گفتم عصام رو بگیرید ولی بهشون گفتم قسمت بالای عصام رو بگیرید و یک قدم جلوتر ازم راه برید.
    ولی خوب هرکسی یک عقیده و نظر و نگرشی دارد و البته محترم.
    و عقیده و نگرش شما نیز کاملاً محترم.
    و اما
    با این جمله نقل قول شما کاملاً مخالفم.
    «چندی پیش شنیده بودم. کسی گفته بود: « نابینایان مستقل به خاطر مواجهه با چالش های فراوان آرامش کمتری دارند » »
    دقت کنید استقلال داشتن هم خوبی‌ها و لذتهایی دارد، هم سختیها و چالشهایی!
    با این جمله نقل قول شما کل نابینایان مستقل را . . .
    شاید بعضی از نابینایان مستقل این گونه باشند شاید فقط گوینده این جمله این گونه بوده.ولی کلیت ندارد.
    بالاخره چالش و سختی برای همه، چه بینا و چه نابینا وجود دارد
    مهم نگرش و نحوه برخورد ماست.
    بعضی نابینایان مستقل خیلی آرام، خوش اخلاق، با نشاط، با اعتماد به نفس، امیدوار هستند.
    دیدگاه جناب آقای کامبیز اسدی را کاملاً می‌پسندم. ایشان بدون ایجاد چالش و بهم خوردن آرامششان خیلی شاد و خوب مدیریت کردند.
    فکر کنم درست نباشد، با ذکر یک نقل قول: کل نابینایان مستقل را دارای آرامش کمتر بدانیم.
    شما هم شاید در همین یک مورد یا معدود موارد عصبانی شده باشید.
    بله! چالشها و سختیهای زیادی در رفت و آمد و مسافرت وجود دارد و به هر حال گرما و شلوغی و و و کمی آستانه تحمل بعضی از انسانها را پایین می‌آورد.
    ولی فکر کنم برای فرهنگ سازی خوب و همواره رفتار مناسب داشتن و آرامش بهتر است، همیشه صبر غیر قابل دزدیده شدن داشته باشیم.
    به هر حال نمی‌دانم شما در چه شرایط و موقعیت و حال و هوایی بوده‌اید بنابراین هیچ گونه قضاوتی در مورد شما نمی‌کنم.
    امیدوارم ناراحت نشده باشید.
    شما محترم و بزرگوارید.
    خوش و موفق باشید.

    • 15.1

      درود بر شما شنونده عزیز! نمیدونم چقدر من رو میشناسید. در یک معرفی کوتاه و متناسب با این پست باید بگم که دیگران من رو به عنوان یک خانم مستقل، شاد و آرام میشناسند. جمله ای که شنیده بودم در اون لحظه فقط به خاطرم اومد. در لحظه ای که آرامشم رو از دست داده بودم. بیشتر وقتها از این که بعضی از همنوعانم در برابر چنین مسائلی واکنش نادرستی نشون میدن، ناراحت میشم. تا این که در اون روز من هم کنترل ماجرا رو از دست دادم. اینجا بود که فکر کردم باید این رفتار رو بررسی کنم. خوشبختانه با انتشار این پست با نظرها و عقاید بیشتری آشنا شدم.
      ممنونم که مشارکت کردید.

  16. 16
    حمیدرضا آب روشن says:

    سلام من صرفا نظر خودم رو میگم و این نمیتونه حتما درست یا غلط باشه.
    شما خیلی سخت میگیری شما میتونستی همونجا وایستی و نوع درست راهنمایی کردن رو به اون فرد یاد بدی یا بگی که ممنون از کمکتون و از یه نفر دیگه کمک بخواید.
    من کم بینام و بعضی اوقات میبینم که یکی داره رد میشه از جلوم و این تو پیدا کردن افراد برای کمک بعضی اوقات کمکم میکنه بارها شده که به کسی اشاره کردم و بلند هم ازش کمک خواستم گفتم “ببخشید میتونید کمک کنید یه تاکسی بگیرم؟” یا موارد مشابه و اون طرف اصلا جواب نداده و دور از جون مثل گاو سرش رو انداخته و رفته ولی من اصلا ناراحت نمیشم میگم شاید نتونسته یا عجله داشته یا چه میدونم نخواسته این نشد بعدی اینها که نزدیکان آدم نیستن که برام مهم باشن!
    بعد هم خودتون رو بزارید جای یه آدم دیگه که اصلا تو عمرش نابینا ندیده چجوری میشه ازش توقع داشت که بدونه باید چه جوری با ما رفتار کنه؟
    الان شما میدونی یه نا شنوا یا یه معلول جسمی حرکتی یه یا یه کسی که بیماری cp داره چه نیازهایی داره باید چجوری باهاش رفتار کرد؟
    خوب اونها هم مثل ما واقعا من خیلی اوقات از نزدیکانم توقع ندارم چه برسه یه نفر تو خیابون!
    اگه این طوری باشه که صبح تا شب باید ناراحت بشم که چرا این اینطوری اون اونطوری
    من حتی تجربه داشتم که یه توریست بهم کمک کرده و نمیتونسته فارسی حرف بزنه و باهاش انگلیسی حرف زدم و کلی هم با حال بود!

  17. 17
    حمیدرضا آب روشن says:

    راستش منظورم فقط یک پیشنهاد بود نه مذمت و اینچیزها هر کسی ممکنه تو یه شرایطی واکنش منفی نشون بده و ما ااز همین واکنشهاست که یاد میگیریم
    در مورد فرهنگ سازی و اینها هم راستش من اونقدری اعتقاد ندارم ما اگه بتونیم به اونهایی که برامون مهمند و براشون مهمیم یه چیزهایی رو حالی کنیم بسه

  18. 18

    درود بر نویسنده عزیز.
    قصدی برای تحلیل رفتار شما یا طرف مقابل ندارم.
    چون بیشتر از محتوا شیوه نگارش شما برایم بسیار جذاب است.
    معمولاً حتی اگر دیدگاهی هم ننویسم نوشته های شما را دنبال می کنم.
    همه ما تجربیات جالب و عجیب زیادی داریم ولی شاید همه ما قلم زیبا و شیوایی مثل شما نداشته باشیم تا بتوانیم آن را به دیگران منتقل کنیم.
    من حتی تجربه این رو دارم که طرف از فاصله دویست متری داد میزنه: “نری تو ماشین! دو قدم به چپ! سه قدم به راست!”
    فقط میگی مسابقه برنامه عمو پورنگ هست که چپ چپ راست راست میکنه.
    خوب عصا برای همین تشخیص ماشین های پارک شده هست دیگه.
    اما خیلی ها فکر میکنن من برای زیبایی این رو با خودم حمل میکنم.
    خوب من فقط میتونم نادیده بگیرم یا نهایتش برای دل خوشیش یه تشکر از همون راه دور می کنم.
    ولی همونطور که مجتبی هم بالا گفت تجربه افراد مختلفه.
    خیلی ها شاید همین شیوه راهنمایی رو دوست داشته باشن.
    به هر حال تجربه بسیار سودمندی بود.
    متن قبلیتون هم راجع به برخوردتون با یک مادر فرزند اوتیسم هم زیبا بود.
    ایران سپید هم مطلبی راجع به کودکان اوتیسم نوشته بود که برای خودم جذاب بود و واقعاً به کمبود اطلاعات خودم راجع به سایر معلولیت ها عمیقا پی بردم.
    وقتی من معلول از سایر معلولیت ها اینقدر کم اطلاع دارم، خوب افراد بدون معلولیت دیگر جای خود دارند.
    باز هم برامون از تجربیات بسیار زیباتون بنویسین.
    و البته از شنیدن به صورت صوتی هم بسیار خوشحال میشیم.
    خیلی وقت هست از پادکست جالبتون راجع به طرز تهیه ذرت بوداده میگذره.
    موفق هستید، موفق تر باشید.

    • 18.1

      درود بر کاربر عزیز! برای من موجب افتخاره که شما پستهای من رو می خونید.
      یه مصاحبه داشتم با یکی از همکاران مون که تجربه زنبورداری داره.مطمئن نبودم اهالی محله مشتاق شنیدنش باشند این بود که از گذاشتنش در اینجا خودداری کردم.
      البته بعد از ذرت هم دون کردن انار و خروج زباله ها رو داشتم که از کانال مهارتهای نابینایی منتشر شد. امیدوارم اونها هم به درد کسی خورده باشه. ضمن این که چند نمونه دیگه هم ضبط کردم مثل شستن و پوست کندن سیب و هویج، پختن برنج و ماهی و همچنین سرخ کردن کتلت. چنگی به دل نمی زد. جایی منتشر نکردم.
      ممنونم که به ما سر زدید.

  19. 19
    آرش says:

    سلام خانوم جوادیان عزیز. من همیشه نوشته های شما رو دنبال میکنم. اول تصمیم گرفتم دیدگاهی ننویسم چون گفتنیها رو دوستان گفتند اما راستش, دلم نیومد با چند کلمه ی ساده از شما تشکر نکنم که همیشه نوشته های قشنگ و دلنشینتون رو با ما به اشتراک میزارید. از خوندن این نوشته واقعا متأسف شدم. منم فکر میکنم حضور مستمر ما در جامعه و تلاش برای ارتباط درست و صبورانه با افراد بینا میتونه توی تغییر در نگرششون نسبت به ما کمک کنه. راستی شما خیلی قشنگ مینویسید. من با شما صحبت کردم و مطمئنم که فن بیان خیلی خوبی هم دارید, پس لطفا اگر صلاح میدونید آموزشهای مهارت زندگی مثل پخت و پز، پوست کَندن و ظرف شستن رو برامون ضبط کنید و در اختیارمون قرار بدید. شک نکنید این آموزشها به درد خیلیهایی که مثل من مبتدی هستند میخوره. منتظر پستهای بعدی شما هستم. بیشتر بیایید پیشمون لطفا.

    • 19.1

      سلام بر شما آرش خان عزیز! ممنونم که به من لطف کردید و پیام گذاشتید. من هم از صحبت کردن با شما خوشحال میشم. به خصوص به خاطر معصومیت و حس احترامی که در صدای شماست. به روی چشم. تلاش میکنم مطالب مناسبی تهیه کنم و در اختیار شما بذارم.

  20. 20
    مهدی ترخانه says:

    درود بر خانم معلمِ زیبا قلم .
    خوشحال هستم که پست شما رو دیدم و میتونم ازش یک چیز جدید یاد بگیرم . راستش رو بخواهید , من یک کامنت بلند بالا نوشته بودم و حتی معادله عددی هم حل شد اما نمی دونم کجا رفت . خخخ .
    خوب اونجا هم نوشتم و اینجا هم مینویسم دوباره , اما کمی مختصر تر , به بزرگواریتون و رو به پیری قدم نهادن بنده احتمالا باعثش هست خخخ از کامنت گرفته , تا عدم ثبت نامم که میدانم مال جوانترهاست .
    اینقدر خوب نوشتید و میشه باهاش همزاد پنداری کرد که منم یه لیوان از اون شربت نخورده ی شما دلم خواست , و نیز از دست صبرِ به سرقت رفته ی شما بی صبرانه عصبانی , , که در حین همزاد پنداری کوتاه ام , باعث این تعارف بی موقع بشه .
    عرض کرده بودم که به دلایل بسیار و تجربه های زیاد , با این از دست دادن صبر که خودمم مبتلایش هستم مخالف .
    دلیلش رو هم عدم کمترین آموزشِ قبل از استخدام , و یا برای مستخدمین فعلی , در حین انجام وظیفه بود که برای اثباتش به خاطره ای از استخدام زمان بینایی خودم در یکی از نزدیک ترین شغل ها در ارتباط با عامه ی جامعه بیان کردم که شش ماه با حقوق و مزایا بدون کم و کاست به ما آموزش قبل از خدمت دادند …
    از کلاس های فنی گرفته , تا کار با کپسول اطفای حریق و غیره و کلاس های عقیدتی و حتی مجبور بودیم برای قبولی در مصاحبه حراست , تمامی ایام سالنامه شمسی , مانند به خاطر سپردنِ چند و چون ِ هفتم تیرماه گرفته , تا ایام های واقع دیگر در تقویم .
    اما دریغ و صد افسوس که هر چه فکر میکنم , حتی نیم ساعت در مورد معلولیت و انسانهای معلول , چیزی به یاد نمی آورم و باز هم افسوس .
    عرض کردم که اگر دور باشیم از شعار و شعار زدگی , باید گفت که حرمت و احترام به انسانیت در جامعه ما اساسا نادیده گرفته شده و گرنه , به یک معلول و نقدا یک نابینا , به چشم یک انسان , که دچار قدری معلولیت شده باید نگریسته میشد و این همان ازماست که میبینیم که بر ماست .
    امیدوار هستم که حافظه ام هنوز کار کند و اشتباه نکنم و شما همان صاحب یکی از بهترین شناسنامه هایی که تا به حال خوانده بوده ام باشید که در اوایل ورودتان نگاشته بودید که در عین مفصّل بودنش , بسیار زیبا و در حد یک داستان کوتاه و قابل چاپ بود . که همان زمان به ایستادگی و پیروزی شما بر تقدیر , تبریک گفم .
    کار خوبی هم کردید این پست بسیار کاربردی و روان رو در اینستا منتشر کردید که بینا ها خیلی با کمبودش مواجهند .
    پیشنهادم اینه که کمی صبر داشته باشیم و کمتر قضاوت کنیم که میدونم بسیاری از قضاوتهای شخصی خود من , البته بعد از شنیدن جواب از اطرافیان بوده و اغلب اشتباه و خجالت آور , که گاهی اوقات به خنده میافتم و اخلاق و قضاوتم عجولانه و نادرست از آب در میاد .
    این رو باید با این نکته ک کلیدی که به یاد داشته باشم که نمی بینم و کمی احتمالا دیرتر به محیط تسلط پیدا میکنم و از نتیجه گیری های عجولانه پرهیز کنم , تا خدای نا کرده معرف بدی برای هم نوعان دیگرم نباشم .
    چون آگاهی و درک بینا ها از نابینایی , بسیار بسیار محدوده و مطمین هستم که , اکثرا هم با حُسن نیت همراه هست .
    برای شما معلم فهمیده و دلسوز هم آرزوی سلامتی و شادی روزافزون دارم .

    • 20.1

      درود بر شما آقای ترخانه عزیز! خوشحالم که بالاخره موفق شدیم پیامتون رو دریافت کنیم. از رعد عزیز هم ممنونم که ما رو مطلع کرد. البته من برای شما ایمیل هم فرستادم که فکر می کنم هنوز ایمیل من رو ندیده باشید. بله من همون جوادیان هستم که شما می شناسید. سعی می کنم اون شناسنامه قبلی رو در یک فرصت مناسب بازنویسی کنم و در محله بذارم. آقای ترخانه من همون طور که به بقیه دوستان توضیح دادم باید خدمت شما هم عرض کنم که شرایط نامساعد بود. آقای کارگر برای بار سوم که عصا رو گرفت سرم داد کشیده بود. رفتار من هم فقط یک واکنش در برابر داد ایشون بود نه بر اساس صبر و اعتقادی که به حفظ حرمت جامعه نابینایان دارم. این که خواستم علاوه بر اینستاگرام و تلگرام متن رو در اینجا هم منتشر کنم بیشتر کسب همدلی از سوی دوستان بود و این که مطلبی برای افراد بینا ننوشته باشم که تأکید کنم افراد نابینا نباید بخوانند.
      برقرار باشید برادر

  21. 21

    سلام
    یه مصاحبه داشتم با یکی از همکاران مون که تجربه زنبورداری داره.
    خانم جوادیان عزیز اگه ممکنه توی محله منتشرش کنید.
    انصافاً تمامی پستهای شما خیلی عالی و کاربردی هستند.
    لطفاً همینجوری با نشاط و پر انرژی به پست گذاشتن ادامه بدید.

    • 21.1

      درود بر شما. از لطف تون نسبت به پستهایی که اینجا میذارم متشکرم. باید بگم که همکار ما نابینا نیست فقط صحبتهاش در مورد زنبورها برام جذاب بود. امیدوارم باز هم بتونم پستهای کاربردی بذارم تا موجبات خشنودی خوانندگان محترم رو فراهم کنم.

  22. 22

    با عرض سلام مجدد خدمت شما
    باید بگم که همین هم خیلی تعثیرگذار هست.
    بخصوص در شرایط موجود که مشاغل خانگی خیلی روی بورس هست.
    خب اینطور که پیداست امکان گذاشتن مصاحبه براتون مقدور نیست.
    اگه ممکنه هر چقدر از صحبتهای همکار تون را که میدونید بشکل متنی و در پستی جداگانه در محله منتشر کنید.

  23. 23

    سلام.
    من به شما و بلکه به همه مون چنین حقی میدم که گاهی اوقات کنترل خودمون رو از دست بدیم.
    ما قرار نیست همیشه نقش قهرمان قصه رو بازی کنیم.
    بعضی وقت ها مقاومت کردن خیلی خیلی سخت میشه.
    برای من که تا حالا زیاد پیش اومده برای شما و سایر دوستان هم حتماً پیش اومده و برای همه مون باز هم پیش خواهد اومد که یک جا هایی دیگه از این که نقش فرد قوی رو همیشه ایفا کنیم خسته میشیم و دوست داریم رها و آزاد باشیم.
    من که این واکنش شما رو یکی از اون هایی که گفتم تعریف می کنم.
    امیدوارم همییشه دلی خوش و لحظاتی آکنده از آرامش داشته باشید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سیزده + 20 =