من و شب و خاطره بازی

زندگی شهد گلیست که زنبور زمان می مکدش. آنچه می ماند از آن، عسل خاطره هاست.
حالا زمان زیادی گذشته است که من برای خواب آماده شده ام. در رختخواب دراز کشیده ام و انتظار خواب را می کشم اما خبری از این مهمون خوشقدم نیست.
چشمام هرچه قدر انتظار قدم های اونو می کشن بی فایدس.
هرچی از این دنده به اون دنده می چرخم تاثیری نداره.
از خواب خبری نیست و به جای اون، افکار و خاطرات مثل سربازانی آماده به خدمت توی مغزم رژه میرن. انگار می خوان تموم مغزمو به تصرف خودشون در بیارن.
واقعا شب چه قدر می تونه سخت بگذره اگه آدم بخواد استراحت کنه و نتونه. آیا واقعا آرامش شب برای همه آدما زیبا و دل انگیزه؟ مخصوصا کسانی که بیمارن و درد می کشن یا شیفت شب کاری دارن یا سربازهایی که سر پستن و نگهبان ها به هر حال سخت و دیر گذره.
شروع می کنم به مرور خاطراتم. کلاس اول دبستان شروع خواندن و نوشتن با خط بریل. بابا آب داد.
خواندم شب بود. ماه پشت ابر بود. وقتی ماه در آسمان است مهتاب زمین را روشن می کند. پس الآن ماه زمینو روشن کرده چون تابستونه و هوا هم ابری نیست که روی ماهو بپوشونه.
و خاطره رفتن به مشهد برای اولین بار به همراه پدربزرگ و مادربزرگم.
شروع گلبال در مدرسه نابینایان در شهرکرد و شرکت در مسابقات دانش آموزی.
همینطور خاطرات پشت سر هم می اومدن و می رفتن ولی از خواب خبری نبود. رفتن به شیراز و بیمارستان نمازی برای عمل چشمم. اتفاقات جنگ که اون سال ها در جریان بود. بمب بارون شهرها و تعطیلی مدارس.
وقتی دیدم خوابم نمی بره آروم بلند شدم به آشپزخونه رفتم یکم آب خوردم و برگشتم.
ناگهان فکری به ذهنم رسید. اینکه بیام و اتفاقات گذشته زندگیمو دسته بندی کنم و ببینم این اتفاقات تلخ و شیرین چه قدر حاصل تلاش و تفکر من بوده و چه قدر جبر زمان و تحمیلی. مثل نابیناییم، رفتن به مسافرت، رفتن به دانشگاه، و انتخاب رشته تحصیلی و ورزشی.
همچنان مشغول تجزیه و تحلیل بودم که صدای اذان از مبایلم بلند شد. پس وقت نماز صبح شده بود و اون شب هم به صبح نزدیک شده بود. بلند شدم وضو گرفتم و نماز صبح رو در محضر خالق شب و روز خوندم.
حالا دیگه واقعا خوابم گرفته بود و بعد از این که به رختخواب برگشتم سریعا و بی دغدغه خوابم برد.
فردا وقتی سرحال از خواب بیدار شدم با خودم فکر کردم بی خوابی دیشب خیلی هم بی حکمت نبوده. اولا باعث شد نماز صبحمو اول وقت بخونم، دوما افکار و خاطراتمو مرور و دستهبندی کنم. پس بیخود نیست که علما و عرفا با آرامش شب انس و پیوندی ناگسستنی برقرار می کنن چون اسرار شبو کاملا دریافت کرده‌اند.

درباره پسر پاییز

سلامی چو بوی خوش آشنایی من مهدی رحیمیپناه هستم متولد مهرترین ماه سال ۱۳۵۴ در شهر اصفهان نابینای مطلق دارای مدرک کاردانی کامپیوتر و در قسمت بازاریابی و فروش یک شرکت خصوصی فعالیت میکنم به مطالعه کتاب و شعر و خوردن چای و گوش دادن به رادیو و موسیقی علاقمندم و با شناسه پسر پاییز در خدمت دوستان در محله نابینایان هستم
این نوشته در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 پاسخ به من و شب و خاطره بازی

  1. 1
    میرزا مهدی خان says:

    سلام!آفرین به ذوق سرشارتون .منم خیلی وقتا بی خواب که میشم ،میرم سراغ گذشته و تحلیل اتفاقات پیش آمده و فراوون با خودم حدیث نفس دارم و چه عالمیه این حدیث نفس !!!

  2. 2
    پسر پاییز says:

    سلام بر شما و درود بر حس خوبتون بله خیلی وقتا بیداری در شب اگه همراه با سردرد نباشه اتفاقا باعث شناخت درونی عجیبی در آدم میشه شاد باشید

  3. 3
    سید کیان سید کیان says:

    سلام. دست مریزاد مثل همیشه زیبا نوشته اید. شب زنده داری و مرور خاطرات و مخصوصا عبادت خیلی خیلی عالیست اما معتقدم ۱ ساعت خواب شبانگاهی برتر و بهتر است از چند ساعت خوابی که پس از نماز صبح حاصل میشود.

  4. 4
    پسر پاییز says:

    درود بر مردی بزرگ و ادبدوست ممنون از لطفتون بله واقعا خواب بموقع در شب لذت خاص خودشو داره اما بعضیا با شب انسی خاص دارن مینویسن مطالعه میکنن عبادت میکنن و با شب همراهن به هر حال شاد باشید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *