هوهو، همه برپا، بالاخره زنگ کلاس داستان نویسی زده شد

دکمه tx روی گوشی، همین بد شانسی اخیرم را برایم به ارمغان آورد. دستمان را تا زانو، در حنا بود یا نمی دانم پوست گردو فرو برد که برد که آنقدر فرو برد که این شد که الان شد.
این شد که وسط گرمای تابستان، زیر جیرجیر پنکه سقفی، التماس دکمه های کیبورد را دارم که همکاری کنند و درست بنویسند تا انشا الله غلط املایی نداشته باشیم که هیچ اعصاب و روانمان نمی پذیرد که بخواهیم انرژی مضاعف بگذاریم پای این نوشته ها و دست به اصلاحیه و ویرایش بزنیم.
بله انگشت اشاره را روی tx نهادیم و ردیاب های فوق حساسیت آقای صالحی، آژیر کشان چرخ های ماشینمان را پنچر کرد و کَت بسته ما را گیر انداخت.
آقای صالحی : آقای مبارکی پیام دادند که از بین ۶ داستانی که توسط هم کلاسی هایتان نوشته شده است تکلیف شما به عنوان تکلیف یا به قول خودم مشق شب برگزیده شده که انشا الله تا فردا پستی در همین زمینه و فعالیت کلاسیتان بنویسید.
چند باری پشت سر هم پلک زدم و آب دهانم را به سختی قورت دادم که انگار زکام هستم و راه گلویم گرفته و ایناست.
کمی نق و نوق و غر و این ها هم زدیم که شلیکمان بی سر انجام ماند و آقای صالحی جا خالی داد و زیر بار نرفت که نرفت که این هم شانسه.
پرنده وجودمان بال بال زنان برایتان بگوید که بله بالاخره این شد که بنده نشسته ام و می نویسم و موضوع هم این است که باید از کلاس داستان نویسی با مخلّفات بدون سالاد و نوشابه اش بنویسم.
به نام خدا
من توی کلاس نشستم. اینجا یه کلاس واقعیه، اما نه از اون واقعی ها که میز، نیمکت، تخته و خطکش داشته باشیم. یه کلاس کوچولوی شش بعلاوه یک، یه کلاس جمعو جور تیم تاکی، یک استاد مهربون و با سواد داریم و شش هم کلاسی آروم و درس بخون.
یه ورودی تمیز هم ارايه دادیم تا رده بندی بشیم و به سه گروه تقسیم بشیم که ما شش نفر انتخاب شدیم تا دوره بگیریم؛ نه مثل اون بدن ساز ها که دوره ورزشی می گیرن ها! شکلک ریز خندیدن.
بله دوره گرفتیم و هنوز هم نمی دونیم که این دوره آموزشی چند صباح طول می کشه. بالاخره بعد کلی یه عالَمِه، جلسه برگزار شد. استاد مبارکی برامون کلی صحبت کرد ازمون چند تا سوال پرسید. از هدف نوشتنمون، از اینکه چرا دوست داشتیم بیاییم کلاس و چرا دوست داریم بنویسیم.
هر سه شنبه رأس ساعت ۱۰ شب کلاسمون برگزار میشه و من چقدر خوشحالم که تکنولوژی اونقدر پیشرفت کرده که بشینیم تو خونه و پا رو پا بگذاریم و آموزش ببینیم و هی نوین بشیم.
هر هفته هم استاد بهمون تکلیف میده که متناسب با درس همون هفته باید بنویسیم. مثلا هفته اول در مورد شخصیت شناسی بود و البته هفته دوم هم و احتمالا هفته و هفته های دیگر هم، چون این مبحث به گفته استاد بسیار مهمه و باید خوب سِکِمون بیفته. تکلیف هفته اول این بود که یک جوان تقریبا بیست ساله رو مد نظر بگیریم و آغاز یک رابطه عاشقانه رو بنویسیم.
من هم از اونجا که بچه رو به درس خونی هستم درسم رو خوب خوندم و ستاره گرفتم. شکلک ستاره.
از کتابخانه تا کتابخانه چند خطی در مورد یک شخصیت عاشقه که مورد تایید استاد قرار گرفته و به گفته جناب صالحی مدیر گوش کن انتخاب شده تا در سایت به عنوان یکی از تکالیف بچه های تکلیف دون و وظیفه شناس ارايه بشه.
این هم تکلیف جلسه اول بنده
از کتابخانه تا کتابخانه.
نویسنده: یلدا

سوزی درست مثل همیشه رأس ساعت ۴ آمد؛ تقریبا خودش را پرت کرد وسط گرمای کتابخانه، کلاه پشمی زنگوله دارش را از سرش بیرون کشید و تکان جانانه ای به مو هایش داد.

– اوه خدای من، چه برفی اون بیرون داره می باره!

جیمی از پشت پیشخوان همانطور که تند تند پلک می زد و عینکش را به ته بینی می چسباند، تلاش کرد چیزی بگوید. اما جز صدای من من کوتاه بی سر انجامی صدای دیگری از خودش خارج نکرد. خواست به نشانه تایید سری تکان دهد که آن هم نشد؛ سوزی بی تفاوت از کنار پیشخوان گذشت و در مقابل انگشتان لرزان جیمی که داشت به سمت دهانش می رفت دور شد و بین انبوه کتاب ها و راهروها ناپدید شد.
او دانسته یا ندانسته مشغول جویدن ناخن هایش شده بود و به رد پایی که سوزی با چکمه های چرمی بلندش بر جا گذاشته بود، نگاه می کرد. خانم اسپرسون بارها در مورد نظافت کتابخانه و قوانین سفت و سختش تذکر داده بود حتی جریمه نقدی هم برای موارد خاص تعیین کرده بود که امروز بی شک شامل حال سوزی می شد. سوزی گل و لای خیابان را به همراه برف های پوتین کشانده بود به درون. جیمی باید او را از جریان جریمه شدنش با خبر می ساخت.
اما این کار از جیمی بر نمی آمد. او تا به حال جز یک یا چند برخورد تصادفی و چند تلاقی نگاه، برخورد خاصی با سوزی نداشت. و تمام ارتباطش خلاصه شده بود به ایستادن پشت قفسه های کتاب و چند دقیقه پاییدن دختری که افکارش را مشغول خودش کرده بود. نمی توانست پا پیش بگذارد و یک راست بگوید: سلام شما باید جریمه بپردازید چون نظم کتابخانه را هر بار به نحوی به هم زده اید.
علاوه بر اینبار، هفته گذشته پاکت چیپس سبزیجات و روکش شکلات مغز‌دار را همانجا در کنار ردیف میزها و صندلی ها رها کرده، و باز هم جیمی از راه رسیده بود، و به کمکش شتافته بود. به گردن گرفتن خوردن آن همه چیپس، شکلات و آب غنی شده از جلبک یقینا نمی توانست از جثه لاغر جیمی برآمده باشد، اما خانم اسپرسون چه می توانست بگوید؟! این یک اعتراف تمیز به حساب می آمد. جیمی جریمه اش را گرفت و سر در گریبان از خانم اسپرسون دور شد. او دو روز بعد را بدون حقوق تا شب ماند. اینبار هم احتمالا باید به صورتی دیگر به خیال خودش از کسی که دوستش می داشت محافظت می کرد.
جیمی همچنان که داشت لب پایینش را مثل ناخن هایش می جوید، به سمت سرویس بهداشتی رفت؛ پارچه کهنه ای را مرطوب کرد، و سعی کرد رد پا ها را از روی کفپوش چوبی محو کند. خانم اسپرسون محال بود بعد از ظهر ها به کتابخانه بیاید. پس فرصت زیادی داشت تا سوزی را از جریمه شدن نجات دهد. یکی پس از دیگری رد پا ها را دنبال کرد و رویشان کهنه کشید. سوزی در همان چند دقیقه اول بعد از ورودش گویی به اندازه ساعت ها پرسه زدن در کتابخانه راه رفته بود. رد پا ها همچنان از راهرویی به راهروی دیگر ادامه داشت. جیمی به انتهای راهرویی که در آن زانو زده بود نگریست. رد پا ها به راهروی آخری که شماره ۳۲۰ بود می رسید. سراسیمه چند رد پای دیگر را تمیز کرد و روی پا در مقابل انبوه کتاب ها که در قفسه های چوبی چیده بودند ایستاد.
دستش را دراز کرد و با انگشتان استخوانی اش چند کتاب قطور برداشت. جای خالی کتاب ها فضای کوچکی از سالن کناری را نمایان ساخت اما در مقابلش قفسه های تا به سقف چسبیده کتاب ها بودند، و اثری از سوزی دیده نمی شد. صدای برخورد کفش ها به سطح چوبی سالن او را متوجه مسیر حرکت سوزی کرد. سوزی در انتهای سالن بین قفسه ها به دنبال کتاب مورد نظرش بود. سعی کرد مکان تقریبی اش را حدس بزند. چند گام بلند برداشت و باز همان کار قبلی یعنی بیرون کشیدن کتاب ها را تکرار کرد.
دومین، سومین و بالاخره چهارمین کتاب را که برداشت کمی خودش را عقب کشید؛ در فضای خالی مقابلش ایستاده بود. او کسی بود که درست مانند یک بمب انرژی در وجود جیمی ترکیده بود، و شب ها خواب هایش را تبدیل به رویا ساخته بود. جیمی کتاب ها را روی زمین گذاشت، و ردیف دیگری از کتاب ها را برداشت.
پازل سوزی داشت کامل می شد. حالا علاوه بر سر و گردن، باقی پازل ها را هم چیده بود. سوییشرت پشمی کوتاهی دور کمر سوزی از آستین ها گره خورده بود. هیکل گوشتالو و تپل سوزی باعث شد جیمی نگاهی به بازو و استخوان های بیرون زده مچ دستان خود بیندازد. زیر لب زمزمه کرد
– باید بهتر غذا بخورم.
و بعد با دست به سرش کوبید چون کتابی که در دستش بود جلد ضخیمی داشت برق از چشمانش پرید
– اه لعنتی
سرش را با دست مالید
– آره باید حتما یه سری به باشگاه تِدی چکشه بزنم.
سوزی گویا در تابلوی نقاشی ایستاده باشد بی تحرک مانده بود. فقط اندکی مو های بلندش که شبیه به مشتی مار بودند در هم می لولیدند و دور کمرش پیچ و تاب می خوردند. جیمی به حرکت دستان سوزی دقت کرد. از کتابی به کتاب دیگر جا به جا می شدند. جیمی با خودش زمزمه کرد:
– یعنی دنبال چه کتابی می گرده؟
کمی به قفسه مقابلش نزدیک تر شد تا بهتر بتواند عناوین کتاب ها را ببیند. سوزی کلافه از جستجوی بی فایده اش برگشت و همانطور که سرش را می خاراند تکیه اش را زد به قفسه. آنها تقریبا در یک قدمی هم ایستاده بودند سوزی داشت خیره نگاهش می کرد. جیمی به سختی آب دهانش را قورت داد، و از اینکه اینطور با دقت او را می پایید، شروع کرد لب پایینش را جویدن. کمی خودش را عقب کشید، اما فایده نداشت. سوزی داشت زُل زُل نگاهش می کرد. جیمی کتاب های قطوری را که از قفسه بیرون کشیده بود را با دست پاچگی در قفسه دیگری فرو برد. فضای خالی که دقیقا صورت سوزی را نشان می داد به سرعت با کتاب هایی که جیمی به سختی در آنجا چپانده بود پر شد.
کتاب های بعدی و بعدی هم به سرعت اما با بی دقتی چیده شدند. بعد قدم هایش را به سمت پیشخوان کج کرد تا از بین قفسه ها که داشتند مثل دیوارهای میخ دار به او فشار می آوردند دور شود. هنوز چند قدمی بر نداشته بود که صدای سوزی او را متوقف کرد.
– هی جیمی می تونی برام این کتاب کوفتی رو پیدا کنی؟
جیمی کهنه پارچه خیس از گل و شل را همچنان که در مشت مچاله می کرد پشت خودش قایم کرد.
– با من هستید خانم مرلند؟
سوزی ابروانش را بالا انداختو بعد شانه هایش را هم.
– اینقدر خنگ نباش جیمی اندرسون!
جیمی من من کنان گفت:
– بله حق با شماست خانم مرلند.
سوزی چینی به پیشانی انداخت.
– فکر نمی کنی داری ادای پیرمردای زپرتی رو در میاری؟ همون سوزی کافیه، اینطوری حس می کنم پوست تنم کش اومده و دندونامم در معرض پوسیدگی و پیری زودرسه
جیمی از تصور پوست پر چین و چروک و دندان های مصنوعی سوزی به خنده افتاد. آنقدر لب هایش را از هم باز کرد و زشت خندید که سوزی دماغش را جمع کرد.
– حالا میشه کمک کنی این کتاب کوفتی هنر های تجسمی رو پیدا کنم؟
سرش را به نشانه تایید تکان داد و بعد درست مانند یک گاری که به اسبی چموش بسته باشندش به دنبال سوزی کشیده شد.
– بفرمایید خانم مرلند، چیزه خانم سوزی، نه سوزی
سوزی بلند خندید و چشمک زنان گفت:
– هی پسر تو چقدر حرف گوش کنی! آره سوزی خیلی بهتره.
جیمی لحظه ای خودش را در حیاط دانشگاه، سالن غذاخوری و هر جای دیگری که احتمالا بعد از این با سوزی برخورد می کرد تصور کرد، و دوباره شروع کرد لب پایینش را بجوید.
– میشه بگی چرا اینطوری زُل زدی بهم؟ چشمات چپَکی شدند.
دست از جویدن لب هایش برداشت. بی شک نمی توانست افکارش را رو کند. حتما مضحک به نظر می رسید که سوزی بداند او چقدر خوشحال است که می تواند پس از این توجهش را به سوزی اعلام کند. مثلا پا پیش بگذارد و بگوید سلام! شاید هم به مرور کمی به خودش می توانست جرات دهد و درخواست یک گپ دوستانه در یک کافه متوسط را بدهد.
– داشتم به این فکر می کردم که شما چقدر زیبا و دلنشینید.
فضای اطرافشان به ناگاه سرد شد، و از یک نا کجای دور باد وزید، و دانه های برف را به اطرافشان پاشید. سوزی لب هایش را جمع و چشمانش را گِرد کرد.
– نه چیزه. منظورم اینه شما چقدر مهربون هستید یعنی خیلی خودمونی …
از اینکه تصوراتش را به زبان آورده بود آن هم بی هیچ ملاحظه ای مثل برف آب شد. درست مثل موریانه ای در انزوا به جان خودش افتاده بود، و از درون خودش را تهی می کرد. دهانش را باز کرد تا با عذرخواهی از خودش رفع تقصیر کند، اما سوزی اجازه صحبت را از او گرفت.
– اوه چه کلمات هوشمندانه ای! مثل اینکه خوب بلدی مخ بزنی! ….
جیمی نمی توانست و نمی خواست که بگوید حقیقت این چیزی نیست که به نظر می رسد. من تنها یک احمق هستم، آنقدر از شوق یک سلام گم شدم که ندانستم سر از کجای جملاتم در آوردم!.

درباره یلدا

یلدا هستم. متولد 1365 از شهر بابل استان مازندران، سال 1390 نابینا شدم. دیپلم معماری دارم. فعالیت های جانبیم قبل نابینایی، آرایشگری، نقشه کشی ساختمان، طراحی فضای داخلی بودند. در حال حاضر کارهای مربوط به صنایع دستی یعنی ساخت عروسک های کنفی جالیزی، تابلو، گلدان و همچنین نویسندگی را انجام میدم.
این نوشته در اجتماعی, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی ارسال و , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

8 پاسخ به هوهو، همه برپا، بالاخره زنگ کلاس داستان نویسی زده شد

  1. 1
    شهاب الدین فروزش says:

    سلام خانومه یلدا داستانه جالب و قشنگی بود خسته نباشید
    واستون تو کلاس و خارج از کلاس پای نیمکت بخصوص زنگ های تفریح آرزوی موفقیت دارم خط کش استاد رو هم نابود کنید گفتید نداره ها ولی شک نکنید داره خخخ .

  2. 2
    Negara says:

    آخِِی، بیچاره جیمی :(. داستان هاتُ دوست دارم یلدا، کلا حتی همینطوری هم مینویسی قشنگ در میاد، عزیزم

  3. 3
    مهدیه says:

    سلام داستان زیبایی بود امیدوارم خیلی موفق باشین دوست عزیزم

  4. 4
    ابراهیم says:

    سلام من یه مدت قبل پستای قدیمی شما رو کامل خوندم فوق العاده مینویسی آدم جذب خوندن میشه.
    کاش بیشتر باشی
    منم ثبتنام کرده بودم تو طرح ولی چون اون روزا دل و دماغ نوشتن نداشتم خدا رو شکر تو گروه اول نیفتادم وگرنه با این همه کار که سرم ریخته نمیدونستم کلاس رو کجای دلم جا سازی کنم.
    بازم میگم امیدوارم بیشتر باشی

    • 4.1
      یلدا says:

      سلام
      خیلی زیاد ممنون که اومدین
      خیلی زیاد ممون که انرژی دادین
      خیلی زیاد ممنون که وقت گذاشتین و با همه کارایی که دورتون ریختست اینجایین

  5. 5
    یلدا says:

    سلاااام نگارااااا
    ما به ناز تو جوانی داده ایم ها
    چه خوب اینجایی
    مرسی زیاد تر از یه عالمه که خوندیم

  6. 6
    یلدا says:

    سلام عزیزم
    خیلی زیاد مرسی که اومدی
    آرزوی سلامتی و موفقیت دارم برات

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *