بازی روزگار فصول ششم و هفتم

اون روز و چند روز بعدش پروین خانم حرفی نَزَد و هروقت سوال کردم، با گفتن اینکه فعلا استراحت کن پسر جان وقت زیاده برای حرف زدن، بحث رو خاتمه میداد.

واقعا نگران بودم که چه اتفاقی در انتظارمه.

بالاخره یه روز صبح پروین خانم به حرف اومد.

پسر جان بشین باید حرف بزنیم.

اطاعت کردم و روبروش نشستم و چشم به دهانش دوختم.

رضا ازم خواسته با دوستش که مدیر دبیرستانه حرف بزنم و ثبت‌نامت کنیم و تو بتونی ادامه تحصیل بدی. این از بابت تحصیلت.
ما یه بقالی داریم که خودم ادارش میکنم، از امروز البته بعد از ثبت‌نام میای مغازه کنار دست خودم تا بعد ببینیم خدا چی میخواد.

حالا هم پاشو برو مدارکت رو آماده کن زود بیا بریم تا آقای مدیر رو ببینیم.

خوشبختانه تمام اوقاتی که پیش عطایی و دار و دستش بودم ساک کوچیکی که مدارکم داخلش بود رو از خودم جدا نکردم، البته عطایی هم شکایتی نداشت و با همون ساک کارای اونم انجام میدادم.

سریع آماده شدم و برگشتم.

پروین خانم نگاهی بهم انداخت و گفت: باید یه پیراهن و شلوار هم بخریم، اینجا تهرونه با لباسای محلی اگه بخوای بری مدرسه مَسخَرَت میکنن.

اوقاتی که پیش عطایی بودم بهم دستور داده بودن که از همون لباسای محلی کُردیم استفاده کنم، البته میبایست لباسام همیشه کثیف باشه تا کسی بهم شک نکنه و فکر کنن کارگر هستم.

همراه پروین خانم به دبیرستانی که دو کوچه با خونشون فاصله داشت رفتیم.

وقتی وارد دفتر شدیم، آقای مدیر که بعدا فهمیدم فامیلیش پناهیه به گرمی با پروین خانم احوالپرسی کرد.

پروین خانم جریان من رو براش تعریف کرد و گفت: رضا گفته دوست داره من ادامه تحصیل بدم.

مدیر مدتی براندازم کرد و دستی لایه موهای جو گندمیش کشید و ازم پرسید: نظر خودت چیه پسرم؟ میخوای ادامه تحصیل بدی؟
البته از کارنامه‌ی سالهای قبلت معلومه پسر درس خونی هستی.

وقتی جواب مثبت دادم، آقای پناهی مدتی حرف زد و چون میخواستم کار هم کنم و سنم هم کمی بالا بود، تصمیم بر این شد که بصورت غیر حضوری ادامه تحصیل بدم و فقط برای امتحانات برم مدرسه.

وقتی از دبیرستان خارج شدیم سریع مغازه رو باز کردیم.

پروین خانم در عین جدی بودن بسیار زن مهربونی بود.

یه بار ازش پرسیدم: چطور شد آقا رضا افتاد زندان؟

پرسید چرا از خودش نپرسیدی؟

گفتم: چند باری پرسیدم ولی جوابی بهم نداد.

در حالی که داشت پولای داخل دخل رو میشمرد، جواب داد:

رضا بخاطر گرفتن حقش افتاد زندان. رضا عادت نداره حقش رو بخورن و اون ساکت بشینه و نگاه کنه.

مدتی قبل یه نفر مقداری پول از رضا گرفت و زد به چاک.

رضا مدتها دنبالش رفت تا سرانجام پیداش کرد و طرف رو که یکی از دوستاشم بود، به حدی کتک زده بود که طرف مدتها تو کما بود و همین باعث شد که رضا بیفته زندان.

رضا اساسا آدمیه که سرش تو کار خودشه، اهل لات‌بازی، عربده‌کشی و دعوا و اینا نیست. با همه جور آدمی دوسته، از همون لاتها گرفته تا دکتر و استاد.

دوستایی داره که حاضرند براش همه کاری انجام بدن. چون خود رضا هم براشون همین‌طوره.

اون یارو نامرده هم جایی مخفی شده بود که حتی فکرشم نمیکرد روزی رضا بتونه پیداش کنه. ولی رضا با کمک دوستاش راحت تونست به چنگش بیاره.

با ورود مشتریها دیگه پروین خانم ساکت شد.

شخصیت رضا واقعا برام جالب بود.

به قول پروین خانم کم حرف و در عین حال جدی و مصمم.

یه جوری که وقتی عطایی رو تهدید کرد دورو‌بر من نپلکه دیگه ندیدمش.

******************

فصل هفتم.

خیلی زود پروین خانم کتابای مورد نیازمو تهیه کرد و منم اوقات بیکاری و شبها با جدیت شروع به درس خوندن کردم.

همه چیز اونجوری بود که میخواستم.

رضا هم چند روز قبل آزاد شد و من به معنای واقعی کلمه دیدم که حق با پروین خانم بود و رضا از داش‌مَشتی‌ها تا دکترها دوست و آشنا داره و همه به دیدنش میومدن. بعضیها با خانواده و بعضیها تنها و برای چند دقیقه میومدن مغازه و میرفتند.

یکی از دانشجوهای زبان اون محل کلاس زبان گذاشت و وقتی تابلوشو نصب کرد، یه دفعه که برای خرید اومده بود مغازه از رضا پرسید:

آقا رضا شما نمیخواید این پسر و دخترتون رو بفرستید کلاس زبان؟!!

رضا دستی به صورتش کشید و گفت: من مشکلی ندارم سارا خانم، اگه آکو و فرشته خودشون مایل بودن ثبت‌نام کنن.

بعد از رفتن سارا خانم، رضا پروین خانم رو صدا زد و نظر اونم راجع‌به فرستادن ما به کلاس زبان رو جویا شد.

رضا خودش سه کلاس بیشتر سواد نداشت و میگفت: هیچوقت به درس علاقه نداشته و وقتی دو سال کلاس سوم رد شده، باباش فرستادتش سر کار.

ولی پروین خانم تا سوم راهنمایی سواد داشت و رضا برای اینجور کارا همیشه نظر اونم میپرسید.

پروین خانم گفت:

والا چی بگم، الآن بچه که از شکم مادرش به دنیا میاد تا بابا و مامان یاد میگیره میفرستنش کلاس انگلیسی و این چیزا. خوب بنظر منم چیز بدی نمیاد. آکو اگه مایله بره، از حقوق ماهانش پول کلاس رو میدیم. فرشته رو هم میفرستیم، اگه تو هم موافق باشی.

رضا گفت: من که از این چیزا سر در نمیارم، فارسی رو هم درست و حسابی بلد نیستم چه برسه به انگلیسی و این چیزا.

چند روز بعد از این صحبت‌ها، پروین خانم هردوی ما رو تو کلاس ثبت‌نام کرد و من در کنار درس شروع به یادگیری زبان انگلیسی به صورت حرفه‌ای هم کردم.

کم کم روزها از پی هم میگذشتن و به امتحانات نزدیک شدیم. خوشبختانه امتحانات رو با موفقیت به پایان رسوندم و روزی که قرار بود کارنامه‌ها رو بدن، خود رضا رفت تا هم کارنامه من و هم فرشته رو بگیره.

فرشته دختر ساکت و کم حرفی بود و کمتر پیش میومد که باهم هم‌کلام باشیم و این برای رضا خیلی خوشایند بود، چون بارها در لفافه بهم گفته بود که دوست داره که حد و حدودمو در حرف زدن با فرشته رعایت کنم.

وقتی رضا برگشت، لبخند به لب داشت.

بعد از اینکه مشتری که تو مغازه بود رو راه انداختم، یکی زد رو شونم و گفت: آفرین پسر گل کاشتی.

آقای پناهی حسابی از نمراتت تعریف کرد و عین همیشه پروین خانم رو صدا زد.

پروین خانم و فرشته همراه هم وارد مغازه شدن و رضا کارنامه‌ی هردومون رو دست پروین خانم داد، اونم با دقت هردو کارنامه رو نگاه کرد و به من تبریک گفت و رو به فرشته با اعتراض گفت:

ای بابا دختر تو که باز گند زدی به امتحان ریاضیت. آخه سیزده هم شد نمره.

فرشته با اعتراض جواب داد:

خوب چکار کنم، از ریاضی خوشم نمیاد، هرکاری هم میکنم تو مغزم نمیره.

گفتم: اگه اجازه بدید سال بعد تو ریاضی کمکتون میکنم.

پروین خانم مدتی مردد نگاهم کرد و بعد شونه‌ای بالا انداخت و گفت: تا سال تحصیلی جدید کی زنده کی مرده.

من تصمیم داشتم شهریور هم یه کلاس دیگه رو امتحان بدم تا سال بعد بتونم تو کنکور شرکت کنم.

وقتی تصمیممو با رضا در میون گذاشتم شونه‌ای بالا انداخت و گفت:

خواهشا دیگه راجع‌به درس و مدرسه از من سوال نکن، بهتره واسه این کار با پروین صحبت کنی.

منم همین کار رو انجام دادم.

پروین خانم هم موافقت کرد.

شاید این عجله خیلی عجیب به نظر میرسید ولی من سالهایی رو از دست داده بودم و میگن تا چیزی رو از دست ندی، قدرشو نمیدونی و من عجیب قدرشو حالا میدونستم.

وقتی هم به مدرسه رفتم و جریان رو گفتم، آقای پناهی بعد از کلی تشویق موافقت کرد و قرار شد من سوم دبیرستانم رو شهریور امتحان بدم و برای مهر‌ماه وارد پیش‌دانشگاهی بشم.

فقط خدا میدونه چقدر خوشحال بودم و تو اون لحظات چقدر خودمو مدیون رضا و خانوادش میدونستم.

سر راه مدرسه سارا خانم رو دیدم و اونم بعد از اینکه در جریان تصمیم جدیدم قرار گرفت، گفت: که هر مشکلی تو انگلیسی برام پیش اومد میتونم رو کمکش حساب کنم.

زندگییم عین تمام یا تقریبا هم‌سالانم به روال عادی برگشته بود و چقدر احساس آرامش میکنم و این آرامش رو از رضا و پروین خانم دارم.

اما همیشه ته دلم یه حس دلتنگی برای روستا، خالو کریم و نازه خود‌نمایی میکنه.

راستی نازه الآن چکار میکنه؟؟!!

نکنه ازدواج کرده و ……..

درباره ابراهیم

به نام یکتای بی همتا با سلام و درود خدمت تمام اهالی محله! من ابراهیم هستم! متولد 21 بهمن 71 اهل بوکان نابینای مطلق دوران ابتدایی تا اول راهنمایی رو بیجار از توابع استان کُردستان گذروندم بعد که خوابگاه اونجا جمع شد رفتم تهران شهید محبی و تا پایان پیش دانشگاهی اونجا بودم الآنم دانشجوی حقوق هستم از علایقم میتونم به نوشتن و مطالعه کتاب بخصوص رُمان و کتابهای حقوقی تا حدی موسیقی طبیعت پیاده روی زیر باران و راه رفتن روی برف نام ببرم امیدوارم در کنار هم روز های خوبی داشته باشیم مرسی که شناس ناممو خوندید شاد باشید
این نوشته در داستان و حکایت ارسال و , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاه‌ها غیرفعال هستند.