در راه بازگشت

دستم را پیش میبرم. لیوان را توی دستم سرریز میکند. کف دستم پر میشود از یک مشت تمشک تازه. شروع میکنم به خوردن. خودم خواسته ام که سهم تمشکهای مرا توی دستم بریزد تا مجبور نشوم دانه دانه از توی لیوان مشترک بردارمشان.
این پیشنهاد را وقتی به او دادم که گفته بود بیا مسابقه بدهیم توی خوردن تمشکها.
لیوان تمشک را از مردی خریده بود که توی پلیس راه رشت سوار اتوبوس شده بود. گفته بودم راهی باقی نمانده اما او خریده بود.
اراده کرده بود مرا خوشحال کند. من هم دل سپرده بودم به اراده او.
وقتی از گربه خانگیشان گفته بود، دلم ضعف رفته بود برای یک بار لمس کردن آن گربه زنجبیلی.
تا قزوین صندلی کناریم خالی بود. کوله پشتیم را رها کرده بودم روی کف ماشین جلوی بین دو تا صندلی. صندلی من و آن صندلی خالی که چسبیده بود به صندلی من.
اتوبوس ایستاده بود و من سرم را تکیه داده بودم به شیشه پنجره و به مذاکره ناموفقی فکر میکردم که دیشب به خاطرش شبانه رهسپار شده بودم و حالا با دست خالی پس از چند ساعت داشتم برمی گشتم.
یک دفعه احساس کردم کسی خودش را روی صندلی کناری رها کرد. چه فرقی میکرد که چه کسی باشد. هیچ واکنشی نشان ندادم. فقط کمی خم شدم و کوله را به سمت خودم کشیدم تا همان یک ذره فضای خالی را هم در اختیار او گذاشته باشم. به نظرم رسید که از گرمای طاقت فرسایی آمده که این طور خودش را انداخته بود روی صندلی.
صدای آقای کمک راننده را شنیدم که آمده بود از مسافر کناری کرایه بگیرد.
صدایش را می شناختم. وقتی توی ترمینال به دنبال ساختمان رویال سفر می گشتم صدایی گفته بود. رشت، رشت، رشت. گفته بودم میخواهم به رشت بروم کمک کرده بود توی اتوبوس بنشینم. رفته بود بلیط را گرفته بود و صندلی اصلی را نشانم داده بود.
هزینه بلیط را که پرداخت میکردم، سه تومن باقی مانده را هم با کمال میل بخشیده بودم به خودش. دعای خیری کرده بود که جمله اش را به یاد ندارم اما انرژی آن دعا هنوز هم با من است.
خانم کناری برای من و خودش از او آب گرفته بود. همانجا ایستاده بود و از خانم خواسته بود تا آب را برایم باز کند. تشکر کرده بودم. آنجا بود که به خانم هم سفر گفته بود او نابیناست.
چشم هایم را بسته بودم و آب را جرعه جرعه می نوشیدم. هر جرعه اش گویی شعله کوچک افروخته ای را در درونم خاموش می کرد.
لیوان خالی را به طرف هم سفر گرفتم و از او خواهش کردم تا آن را در کیسه ای که در آن طرف صندلیش بود بیندازد.
سرحالتر شده بودم. مبایلم را هم خاموش کرده بودم. هم سفر برای یکی از دوستانش پیامی ضبط کرد که پر بود از اصطلاحات، اسامی ابزار و مواد شیمیایی. بعد از تمام شدن پیام به سمتش لبخندی زدم و گفتم: « وای شما چقدر کلمه بلد هستید! چه کلمه های سختی! »
گفت که مدیر یک شرکت آزمایش گاهی است که تا فوق لیسانس را میکروبیولوژی خوانده و رشته دکترایش هم سلولی مولکولی است. از فردا یک کارگاه چند روزه دارند که داشت با مدرس کارگاه ابزارها و مواد موجود را هماهنگ میکرد.
او هم از کار و رشته تحصیلی من پرسیده بود. کم کم از هر دری با هم سخن گفتیم. به او گفتم که من یک فشارسنج سخن گو دارم که الآن همراه من است. با اشتیاق خواسته بود تا کارکرد دستگاه را همانجا نشانش دهم. من هم فشارش را گرفتم.
تا این که به پلیس راه رسیدیم و آن تمشکهای تازه را خوردیم.
وقتی برای انجام این مذاکره می رفتم، دوستی گفته بود تمام کائنات با تو هستند. نگران نباش و پیش برو.
تعجبی ندارد اگر فکر کنم لطف آقای کمک راننده، آن تمشکهای شادی آفرین، حرفهای پر بهای خانم دکتر و آن خنده ها همه و همه از سوی کائنات آمده بودند تا بارم را سبکتر کرده باشند.

درباره فاطمه جوادیان

چند سالیست که در یکی از خیابان های پردرخت این محله، خانه ای ساخته ام. در خانه ما ساز هست؛ آواز هست؛ انواع بازیهای فکری برای کودکان و بزرگ سالها هست؛ ماشین و عروسک برای کودکان هست؛ چای و قهوه و چای سبز و شکلات داغ و ترشی و شربت هم به همراه بیسکویتهای خوشمزه هست. در محله مهمانی میدهم؛ به مهمانی میروم؛ و خلاصه روزهای خوبی درین محله دارم. باران که میبارد، کنار پنجره، گوش می سپارم به آمد و شدهای مردم؛ اتومبیلهایی که گویی همچون قایق بر روی امواج خیابان ها شنا کنان به سرعت در حرکت اند؛ به صدای باز شدن چترهایی که درست بعد از بسته شدن درهای آهنی خانه ها به گوش می رسد. چند سالی آموزگار کودکان استثنایی بودم. نمینویسم نابینا؛ چون، بیشتر آنها علاوه بر نابینایی، دارای آسیبهای چندگانه همچون کم شنوایی، اتیستیک، کم توانی ذهنی و نیز نارساییهای جسمی هستند. و حالا به عنوان کارشناس کودکان با آسیب بینایی در اداره آموزش و پرورش استثنایی استان حضور دارم و در سطحی وسیعتر سکاندار این کشتی خوش آتیه هستم. درس هم میخوانم تا به مدد علم نوین همچنان دلم را به خواسته هایم که همانا رشد و تعالی خود و فرزندانم هست، گره زده باشم. به راه بادیه رفتن، به از نشستن باطل. اگر مراد نیابم، به قدر وسع بکوشم.
این نوشته در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی ارسال و برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

23 Responses to در راه بازگشت

  1. 1
  2. 2
    آرش says:

    سلام! خیلی قشنگ نوشتید. این نوشته, من رو یاده این جمله انداخت: وقتی مسیر از مقصد قشنگتر باشه, میشه یک عمر توی راه موند.
    راستی, بعضی وقتها خیلی محبت دیگران به دلمون میشینه. حتی اگه خیلی کوچیک و پیشه پا افتاده باشه, اما برای ما اون قدر بزرگ میشه که تا سالها وقتی به یادش می افتیم لبخندی گوشه ی لبهامون میشینه چون همین محبت ساده, خاطره ای بزرگ رو در ذهن ما میسازه. بعضی وقتها که فکر میکنم میبینم ما با چه کارهای کوچکی میتونیم به همدیگه محبت کنیم و دل دیگران رو به دست بیاریم اما محبتمون رو از دیگران دریغ میکنیم.

  3. 3
    امین عرب says:

    سلام. نوشته‌های شما همیشه مالامال از احساسات و عواطف هستند و نمی‌شود آنها را خواند و لذت نبرد. پاینده باشید.

  4. 4
    ايمان says:

    درود بر خانم جوادیان عزیز. خوب! گذشته از سبک نگارش منحصر به فرد شما که واقعا روان، زیبا و دوست داشتنی هست، این مطلب یه تکنیک برقراری ارتباط، از نوع ساده اما خیلی مهم رو به من یادآوری کرد. اونجا که با لبخندی که احتمالا در نظر طرف مقابل بسیار ملیح و خواستنی بوده و تا عمق دلش هم نفوذ کرده، بهش گفتید وای شما چه قدر کلمه بلدید! این قسمتش واقعا برام جالب بود و از این بابت ممنونم. در پناه یزدان.

    • 4.1

      سلام بر شما آقا ایمان عزیز! ممنونم از توجهی که نسبت به نوشته های من دارید. همیشه سعی میکنم حواسم به محاسن اطرافیانم باشه و تا جای ممکن در جملاتی کوتاه اما تأثیر گذار احساس واقعیم رو نسبت به اون محاسن ابراز کنم. قطعاً هر انسانی از این که مورد توجه صادقانه کسی قرار بگیره احساس خشنودی میکنه.
      خوشحالم که همراه ما هستید.

  5. 5
    علاء الدین says:

    سلام!
    از وقتی با سبک نگارش شما آشنا شدم، تقریباً بیشتر متناتون توی محله رو می‌خونم. حتی اگر از مطالب دیگه عبور کنم، نمی‌تونم از متنای شما بگذرم.
    راستی، گربه زنجبیلی! یعنی رنگش زنجبیلیه یا یه چیز دیگه؟

  6. 6
    رعد بارانی says:

    اوخ اوخ لمس گربه ؟
    اووووفففف .‌ یادمه که یکی از نبین ها میگفت ی گربه رو لمس کرده و موهاش زبر بوده . در حالیکه من با دیدنشون همیشه فک میکردم خیلی نرم باشن .
    گربه ها و هیچ حیوونیو نمی تونم لمس کنم خخخ
    ولی تا دلتون بخواد موافق کسب انرژی مثبت از خداوند و کل کائنات هستم

    • 6.1

      بله موی بچه گربه ها اغلب نرم و لطیف و خواستنی هستند. وقتی لمسشون میکنم غرق شادی میشم. گربه های بزرگتر و تپل‌تر موهاشون کمتر نرم هست. یه نوشته از لمس گربه ها دارم. شاید یه روز اینجا بذارمش.
      سعی میکنم هیچ وقت از شما نخوام گربه ای رو لمس کنید.
      این تنها کاریه که میتونم در جهت درک احساستون انجام بدم.

  7. 7
    آرتیمان says:

    سلام
    در کل از انسانیتی که توی جملات و کلمات شما جاری و ساری هست خوشم میاد

  8. 8
    میرزا مهدی خان says:

    سلام ! چقدر خوب مارو با خودتون همسفر کردین !!!سبک نوشته هاتون بسیار به سبکی که من دوست دارم نزدیکه و خودمم سعی میکنم نوشته هام اینجوری باشن .آفرین دارین اونم از نوع صدش .در پناه خدا

  9. 9
    ابراهیم says:

    سلام خانم جوادیان عزیز
    چقدر خوشحالم که شما زود به زود مهمونی میدید.
    راستش منم مثله رعد ابدا دوست ندارم اینجور حیوونا رو لمس کنم. نمیدونم چرا.
    برای داخل خونه پرنده ها رو ترجیح میدم اگرچه تا حالا نتونستم خودمو راضی کنم داشته باشمشون.
    براستی اینجور همسفرا عالی هستن.
    تمشک هم نوش جان
    همیشه به سفر و شادی

  10. 10
    شنونده says:

    سلام بر خانم جوادیان گرامی.
    سلام بر گل سر سبد بوستان تعلیم و تربیت.
    احوال شما؟
    زیبا می‌نویسید.
    بنده هم از خوردن در ظرف مشترک خوشم نمیاد! حتی تو خونه هم ظرف جدا برمی‌دارم.
    ببخشید میشه لطف کنید بفرمایید: شما فشار سنج گویا از کجا تهیه کردید؟
    کلاً می‌خوام بدونم تجهیزات مورد نیاز نابینایی رو از کجا می‌تونم تهیه کنم.
    اگه امکان دارد بی زحمت هر چند شرکت که سراغ دارید معرفی بفرمایید.
    با تشکر زیاد.
    خوش و خرسند باشید.

    • 10.1

      درود بر شما شنونده عزیز! دستگاه فشارسنج رو از نمایندگی بیورر در رشت خریدم. شما هم میتونید با شرکت آرمین درمان تماس بگیرید البته در مورد تجهیزات پزشکی سخنگو مثل ترازو و فشارسنج. 021/88326644
      در زمینه های مختلف شرکتها و افراد مختلفی هستند که به ارائه محصول مناسب افراد نابینا می‌پردازند. چنانچه محصول خاصی مد نظرتون هست بفرمایید تا اگه اطلاعی در خصوص نحوه و محل فروش اون داشته باشم براتون بنویسم.
      موفق باشید.

  11. 11
    رعد بارانی says:

    خانم جوادیان فردی به اسم محمد رضا که کامنتش پشت در مونده از مارک فشارسنج پرسیده.‌بی زحمت جواب بدید بهش .
    شرمنده ‌
    من زین بعد رعد پستچی هستم

  12. 12
    رعد بارانی says:

    سلام ص بله می تونی از کتابهای صوتی و هر چی که به دردت می خوره استفاده کنی .
    این سایت متعلق به همه هست . ببین و نبین نداره 😁😁😁

    • 12.1
      رعد بارانی says:

      شرمنده خانوم جوادیان. فک نکنید جن زده شدم و با خودم حرف میزما . نه واقعیتش ص نامی پشت هر دری وایمیسه میگه می تونم از کتب صوتی استفاده کنم ؟
      به گمون خودش چون ببینه نمی تونه استفاده کنه. منم با خودم گفتم ای رعد به داد ببین ها برس که در این سایت حقوقشون پایمال شده خخخ
      فک کنم خانوم ص باشه چون خیلی هم مودبه .

دیدگاهتان را بنویسید