سخنی در مسیر استقلال به همراه فایل قسمت دوم آشپزباشی

یکی از چیزایی که همیشه بعد نابینایی توی ذهنم مرورش میکردم آشپزی بود.

 

مگه شدنیه خدای من.

همیشه توی این بده بِستون هایی که در ذهنم با خودم داشتم، میگفتم من نمیتونم. تازه نابینا شدم و برام قطعا سخته و نه میتونم و نه احساس نیاز دارم بهش.

سوالات زیادی داشتم؛ ترس و استرس  عجیبی باهام بود.

توی تیم تاک بارها پیش میومد زمانی که با بچه ها صحبت میکردیم،  احمد مشغول آشپزی بود.

من خیلی سعی میکردم بی اینکه ازش سوالی بپرسم به کاراش توجه کنم.

چرا انقدر بی استرس داره هم آشپزی میکنه و هم با ما حرف میزنه.

خب احمد هم نابیناست.

تو چرا هی میگی نمیتونی؟

باز هی یه چیزایی عقبم میکشید و جا برای توجیه پیدا میکردم.

توجیهم این بود که دیر نابینا هستی و مدت زیادی هم از این اتفاق نمیگذره.

شرایط تو با یکی مثل احمد فرق داره و در نتیجه باید بیخیال بشی.

این آشپزی کار تو نیست.

ولی خب سوالات همچنان بیخیال نمیشدن.

انگار من ته دلم میخواستم که یاد بگیرم و برا خودم آشپزی کنم.

ولی باز سوال، ترس و استرس.

ول کنم نبودن. به کارایی که توی آشپزی باید انجام میشد فکر میکردم.

 

پیاز رو نگینی یا خلالی خورد کنی، چیزی که فقط قبل از اینا میشنیدم ولی انجامش نداده بودم.

سیب زمینی رو پوست بگیری و به شکل مختلف ریز ریز کنی.

نمک، فلفل، زردچوبه و…. به میزان لازم؟

همیشه برام سوال بود این به میزان لازم رو از کجا باید فهمید.

خب حالا روغن چه قدر باید بریزی؟ چند دقیقه صبر کنی روغن داغ بشه؟ چند دقیقه بعد از داغ شدن مواد که لازم هست رو اضافه کنی؟ از کجا بفهمیم پیاز به اصطلاح داغ شده یا نرم شده؟

آقا خدایی ترسناکه ها؟ با انگشت یعنی باید بفهمی اینا به حد لازم و به درجه لازم از آمادگی رسیدن یا با قاشق یا چنگال یا چی؟

ذهنم باز پر از سوال بود.

من که موقع بینایی فقط یه بار جرات کردم نیمرو درست کنم و اونم فقط برا اینکه کسی نفهمه چه گندی زدم ریختم توی کیسه و بردم گذاشتم سر کوچه. خب تو با این اوصاف مگه میتونی  الان که نابینا شدی  آشپزی کنی؟

گیریم تونستی گاز رو روشن کنی و روغن رو هم بریزی، پیاز هم خلالی یا نگینی خورد کنی و به روغنت اضافه کنی.

چطوری میخوای همین اول کار میزان روغن رو تشخیص بدی که در چه حدی باشه.

اصلا مگه میشه خدا.

اینا رو هم بلد شدی اصلا. حالا چیجوری میخوای مرغ یا گوشت یا تخم مرغ یا هرچی که فکر میکنی میشه توی روغن سرخ بشه رو بدون اینکه گند نزنی و نسوزونیش بفهمی پخته.

نمک چه قدر بزنم؟ فلفل، زردچوبه؟ اصلا میشه غذا فلفل زردچوبه نداشته باشه به نظرم.

آب کش کردن؟ یا خدا این دیگه نه.

انصافا این یکی دیگه نه.

میدونید ترس عجیبی بود ولی انگار من دیگه میخواستم که انجامش بدم.

سخت؟ آره سخت بود. استرس؟ آره استرس داشت.

ولی خب شروع شد.

به کمک احمد حیدری و نکاتی که میگفت شروع شد.

با هر قدمی که به جلو میرفتم ذوق میکردم و داد میزدم از خوشحالی.

من تونستم گاز رو خیلی راحت روشن کنم.

من تونستم روغن بریزم و بفهمم که چه موقع باید مواد رو بهش اضافه کنم.

من فهمیدم به میزان لازم یعنی چی و باز ذوق کردم و داد زدم.

من تونستم نیمرو که اولین و آخرین غذای پخته شده توسط خودم بود رو در شروع به خوبی درست کنم و به نظرم همین نکته باعث شد که جسارت آشپزی کردن پیدا کنم.

نمیدونم چه اتفاقی می افتاد اگه این تجربه اول خراب میشد ولی خب خدا رو شُکر به خوبی پیش رفت.

بعد اینکه سراغ مابقی غذاها مثل کته، خوراک قارچ، استانبولی، ماکارونی و کباب تابه ای رفتم، دیگه انگار اثری از ترس نبود. استرسی وجود نداشت.

من دیگه میتونستم در حد خودم آشپزی کنم و این قدرت رو در خودم میدیدم.

از هیچ پیشنهادی برای درست کردن فلان غذا نمیگذشتم.

بچه ها گفتن بیایید یه بار چیکِن استراگانوف درست کنید خب.

باورتون شاید نشه ولی همینجوری از شنیدن اسمش تعجب کردم.

این چی هست اصلا؟

من فقط اسمش رو شنیدم بابا. موادش چیه؟

گفتن فیله مرغ و قارچ به همراه شیر، آرد و خامه.

گفتم باشه درست میکنیم.

درست کردم و به چه معرکه ای شد.

پاستا هم درست کنیم.

یا خدا این چیجوریه خخخخخخخخخخ.

دستورش رو دادن و درست کردم.

خدایاا اینم که خوب شد. به قول فردوسی پور چه قدر ما خوبیم خخخخخ.

انگار همه چی فقط به یه اشاره نیاز داشت.

ترس داشت شروعش ولی برای من همون لحظه ای که بعد از 4 5 سال سراغ کبریت رفتم و اجاق گاز رو روشن کردم کافی بود که به خودم اعتماد کنم.

من جواب اعتماد به خودم رو خوب گرفتم. دیگه میدونم اگه تنها بودم یا یهو دلم خواست غذایی درست کنم؛ اگه مهمون داشتم و یا اگه لازم شد برای شام خانواده غذا بپزم، دیگه مانعی وجود نداره.

من یه قدم دیگه در استقلال مهارتی رو به نظرم به خوبی برداشتم و بی نهایت از این اتفاق خوشحالم.

من خوشحالم که تونستم خیلی از چیزا رو در این زمینه از ذهنم بیرون کنم و یک قدم رو به جلو بردارم.

هنوز این راه برای من ادامه داره. من باید خیلی از مهارتها رو یاد بگیرم و سعی میکنم تا جایی که میتونم به خاطر خودم انجامشون بدم.

داستان این آشپزی رو به رادیو گوش کن رسوندیم و در قالب برنامه ای به عنوان آشپزباشی، به همراه چند نفر از بچه ها در یک حرکت جذاب شروع به پخت و پز کردیم.

قسمت اولش رو خانم جهانشاهی در این پست منتشر کردن و قسمت دومش رو هم میتونید از اینجا دانلود کنید.

 

پیشنهاد میکنم اگه موفق به شنیدن از تیم تاک یا رادیو نشدید حتما دانلود کنید و از شنیدن یک آشپزی مجازی لذت ببرید.

مطمئنم چنین حرکاتی میتونه باعث ایجاد انگیزه بشه و اتفاقات بزرگی رو در پی داشته باشه.

 

دلتون شاد هم محله ای های عزیز.

درباره محسن صالحی

محسن صالحی هستم, متولد 11 آبان 1369 و ساکن شهرستان سمیرم. به علت بیماری RP از سال 93 تا 94 با افت شَدید بینایی رو‌به‌رو شدم و در حال حاضر فقط تشخیص نور دارم. جهت ارتباط و ارسال پیشنهادات و همکاری با برنامه هات گوش کن, با آیدی تلگرام @HotGooshkon1 و ایمیل HotGooshkon@Gmail.Com در تماس باشید.
این نوشته در آموزش, رستوران محله نابینایان, صحبت های خودمونی, صوتی ارسال و , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

32 Responses to سخنی در مسیر استقلال به همراه فایل قسمت دوم آشپزباشی

  1. 1
    پریسا says:

    سلام. خدا قوت. زمانی عزیزی بهم می گفت سختترین قدم قدم اوله. برش دار و ببین حرکت که شروع شد دیگه توقف به این سادگی شدنی نیست. ترس ها و سنگینی ها و اگرها و نشدها همه همون اول راه با قدم اولی که بر می داریم از شونه هامون می ریزن پایین. به تمام اون هایی که سد سکون رو می شکنن و در راه رسیدن ها حرکت هایی شبیه این رو شروع می کنن تبریک میگم. پاستا! من پاستا می خوام. نمی فهمم چیم شده که پشت سر هم میرم این رو می پزم. کاش نظرم جلب یک چیز دیگه بشه دست از کلید کردن روی پاستا بردارم! به نظرم امشب هم بلند شم درست کنم! خدایا از این وسوسه ی تکراریه خطرناک حفظم کن!
    اشتراک تجربه ها قشنگن. امیدوارم همیشه و همیشه شاهد اشتراک تجربیات ارزشمند و موفق از جنس شروع ها و قدم های بلند و مثبت و پایان های خوش بین هم محلی هامون باشم و باشیم.
    پیروز باشی و کامیاب از حال تا همیشه.

    • 1.1

      سلام. مرسی ازت خانم جهانشاهی که همراهمون هستی و پا به پامون میایی جلو. خیلی خوبه که آدم در مسیری که شروع میکنه دلگرم باشه به حضورهایی از جنس همراهی شما.
      حسابی خوش باشی و پاستا هم نوش جونت

  2. 2
    نرگسی says:

    سلاااام. امیدوارم حالتون خوب باشه. آفرین به این اراده. از اینکه تونستید موفق بشید خیلی خوشحالم. امیدوارم همیشه در تمام مراحل زندگیتون موفق و سربلند باشید. خوشمزه هاتونم نووووووش جونتون. آفرین واقعا.

  3. 3
    مریم مشایخی says:

    سلام آقای صالحی.
    از دیدن این پست و متن هیجان انگیزش بی نهایت حس خوبی گرفتم. خیلی خیلی تبریییییییک! و امیدوارم همیشه ی زندگیتون پر از ذوق ها و موفقیت هایی از این دست باشه. قطعا به اشتراک گذاشتن این حس و تجربه برای همه ما مفیده و منم حتما سر فرصت دانلود میکنم و گوش میدم.
    اتفاق های خوب زندگیتون ادامه دار!

    • 3.1

      خانم مشایخی سلام. خیلی خوشحال شدم از حضورتون و لطفی که داشتید. قطعا وقتی از حرکت رو به جلوی همدیگه بخونیم کلی حس خوب میاد سراغمون. بهترین ها براتون اتفاق بیفته. دلتون شاد.

  4. 4

    اینا رو ول کن. بعد از شعر و شاعری، بگو بینم من قراره بیام دستپختت رو سمیرم بخورم یا تو قراره بیاییی اصفهان دستپختت رو به خوردم بِدی؟
    باید یکی از غذا‌هات که خودت معتقدی از همه خوشمزه‌تر میشه رو بپزی اهل محل رو مهمون کنی یه روزی. اصلا یه اردو به قصد کرونایی کردنِ کوران بذار یکی دو روز باشه و آشپزش هم خودت باش. آسمون به زمین میاد؟ اون وقت دیگه پول آشپز هم نمیدیم و صرفه‌جویی میشه توی هزینه‌ها.
    من حسِ استقلالِ تو رو الان ندیدم که تحسین کنم؛ اون روزی دیدم که فورا بعد از نابینا شدنت، به محضی که اینجا رو پیدا کردی، رفتی توی کارِ جایگزین کردنِ یادگیریِ تدوین صوتی، بجای اون تدوین تصویری که زمانِ بینا بودنت بلد بودی و انجام می‌دادی.
    همون موقع هم توی ذهنم بلند یه آفرین به تو گفتم و یه آفرین به سعید درفشیان که آموزش‌هاش رو توی سایت برای اِدوبی آدیشِن منتشر کرد.
    لذت بردم
    خوش باشی و گردهمایی کرونایی‌ها فراموشت نشه

    • 4.1

      شعر شاعری رو بیخیال میشم چشم.
      هر کدوم که خودت راضی باشی. بیایی میپزم برات ولی بیام باید موادش رو بخری خخخخخ.
      اتفاقا بحث میکس و تدوین که گفتی همین پریروز با سعید درفشیان بود.
      کلی ازش صحبت کردیم.
      میدونی چی جالب بود مجتبی؟
      این که توی درست ترین زمان ممکن من به آموزش های تدوین رسیدم و دقیقا سر موقع به محله اومدم.
      من یا از خوشبختیم هست یا از چی رو نمیدونم ولی چیزایی که بهش رسیدم رو تا جایی که تونستم قدرشون رو به خوبی دونستم.
      من از همون یادگیری آموزش ها بود که به ذهنم زد هات گوش کن رو شروع کنم. از همون یادگیری بود که جسارت پیدا کردم کارای بزرگتری رو توی هات گوش کن با کمک شماها رقم بزنم.
      از فرصتی که برام پیش اومد در حد چیزی که میتونستم استفاده کردم و کلی اتفاقات خوب پشت بندش افتاد.
      برام مهم نیست بقیه تفکرشون به مثلا پیشرفت هات گوش کن یا آشپزی چیه. مهم اینه که خودم لذت میبرم وقتی مرورش میکنم.
      اینا بهترین چیزی هست که توی این مدت نابینایی تجربه کردم. زمانی که میتونم با هنرمند مورد علاقه ام توی تیم تاک صحبت کنم چند دقیقه و براش از محله خودمون بگم رو نمیتونم بگم حاضرم با چی عوض کنم.
      اینا رو آدم زمانی بهش پی میبره که بدونه نقطه شروعش کجا بوده. من نقطه شروعم این محله بود. محله ای که برا خیلی ها بهترین ها رو رقم زد.
      خوشحال شدم اینجا بودی، ممنون از حرفات و انرژی ای که دادی.

  5. 5
    رهگذر says:

    اون چیکن اسراندابورگ که گفتی یعنی چی داداش؟ غذا فقط سیراب شیردون دل جیگر قلوه کله بناگوش. هر وق تونسی کله بار بذاری بیا حرف استقلال مستقلال بزن داش صالحی. پیازم بزن تنگش. اون نشریه تم فرسادم معرفت بخرج بده دریافت کون درابباکسمون داره بالا میاره. گوش کوبم دس بدس کون بزنم یه دو تا سر اینور اون وریا جیگرم هوا بخوره

  6. 6
    عطا says:

    سلام
    منم خیلی دلم می‌خواد اشپزی یاد بگیرم
    البته نیمرو که بلدم
    واقعا آیا راهی داره منم یاد بگیرم
    اگر کسی از دوستان مثلا اصول نابینایی رو اموزش بده از اول و ابتدا چه عالی میشه
    مرسی

    • 6.1

      سلام عطا. وقتت بخیر.
      توی آرشیو آشپزی محله حتما مرور کن مطالب رو.
      قطعا چیزی که میخوای پیدا میشه.
      مطمئنم میتونی یاد بگیری.
      موفق باشی تا همیشه.

  7. 7
    ریحان says:

    بدون هیچ اغراقی میگم کار بزرگیه، ادم با ترس های الکیش مواجه بشه، اون ها رو از سر راه برداره کار کمی نیست. امیدوارم همه از جمله خودم موفق به این امر بشیم!
    موفقیت هاتون روز افزون باد.

    • 7.1

      سلام خانم ریحان. واقعا موفقیت خوبی هست. خیلی آدم حس خوبی میگیره و میدونه که هر چیزی که بقیه میتونند دلیلی نداره منِ نوعی از پسش بر نیام.
      مطمئنم همه ما زندگیمون پر از این تجربیات هست و کاش بتونیم در حد توان با همدیگه به اشتراک بذاریم.

  8. 8
    حمیدرضا says:

    من الان نمیدونم دقیقاً به کدومتون باید سلام اصلی رو بکنم؟ به محسن یا به پریسا؟
    از یه طرف پریسا صاحب پسته و از یه طرف محسن داره جواب کامنتارو میده!
    خب معمای عجیبیه ولی بگذریم، به هر حال به جفتتون سلام مخصوص و البته سفارشی و ویژه دارم…
    امروز ناهار خارجیه یا ایرانی؟ من خیلی خوشحالم دارم واس خودم آشپز یا به زبان ساده تر کدبانویی میشم… دمتون گرم. شما باعث شدین که من یه قدم که نه هزار قدم برم جلوتر از جایی ک قبلاً بودم….
    میرم دان کنم انشاء الله اگه ذهنم کمکم کرد، میام واس شیرین زِبونی و تعریف و تمجید… پس فعلاً تا بعد…

  9. 9
    حمیدرضا says:

    محسن اول عدد خوبیه.
    هرکی اول یه کاریو انجام بده میگن برنده س…
    ناراحت نشو.. ولی خب قسمت اولو پریسا منتشر کرد… به همین دلیل دوبه شک شدم… وگرنه من هم تیترِ پستو خوندم و اسم تورو زیرش…
    راستی تهیه کننده این برنامه م خودتی؟؟؟

    • 9.1

      سلام حمیدرضا.
      این برنامه تهیه کننده اش هم خودمم بله.
      توی اون قسمت پریسا به خاطر حس حال شروع این حرکت متنی نوشت که باید خودِ خودش منتشر میکرد.
      توی این قسمت من حرف برای زدن داشتم و خودم منتشر کردم. شاید قسمت های بعدی کس دیگه ای همراهمون باشه و حرفی برای نوشتن داشته باشه که اون پست رو بزنه.
      به این خاطر هست. متن پست رو بخونی حل میشه برات مسئله ای که داری.
      دلت شاد رفیق خوب و مرسی از حضورت.
      امیدوارم کلییی آشپزی کنی و تجربه هات رو اینجا برامون بذاری. چه متنی و چه صوتی.

  10. 10
    حمیدرضا says:

    خب فرقش با پستای منتشر شده هات گوشکن چیه؟؟؟

  11. 11
    حمیدرضا says:

    مشکلم حل شده. ولی کلا پرسیدم.. آخه این توضیحی که دادی به فکر عمیقی فرو بردتم. خخخخخخخ

  12. 12
    حمیدرضا says:

    راستی حیف شد محسن! این سری اَم پرش از روی موانع داشتید… البته می فهمَم ساخت پادکست خیلی سخته. درک میکنم. ولی خب منم به سختی یه کاری کردم. صداتونو خعلی با ضعف میشد بعضی جاها شنید. ولی خب خوب بود.
    اَحسنت.

  13. 13

    سلام رئیس جون، واقعاً تبریک میگم، من که از این هنرها ندارم و از شما چه پنهون حال هنرمند شدن در این زمینه را هم ندارم، یعنی از غذا فقط خوردنش را دوست دارم، ولی واقعا جای تبریک و تحسین داره مرحبا.

  14. 14
    مظاهری says:

    سلام. آشپزی برعکس چیزی که خیلیها فکر میکنن به شدت راحته. فقط صبوری میخواد.
    درود و آفرین به شما.

  15. 15
    حمیدرضا says:

    راستی محسن اینقدر سرت شلوغه که خعلی وقته میکس نمیذاریا!
    دلم واسشون تنگ شده.
    من میخام یه برنامه تو رادیو جوان بسازم به اسم Free Time. اسم خودمم یه دی جی خفن انتخاب میکنم بعداً میگم بهت و از این به بعد برنامه هامو میذارم تو محله.. حالا ایشالله دارم قسمت اولشو میسازم… دعا کن عملیاتِ قسمت اول با موفقیت انجام بشه.. خخخخ.
    ببخشید این هزارُمین کامنتمه… برنامه خیلی درجه یک بود نتونستم تمجید نکنم ازش…. ببخش.. خخخخخخخخ
    به هرحال شاد باش و همیشه باش که بودنت مایه افتخاره دادا….

  16. 16
    zeynab abdoli says:

    سلام, خیلی خیلی تحسین میکنم کار قشنگ و پر از نکات مثبتتون رو که هم هدف یادگیری و آموزش رو متحقق میکنه, هم لبخند میاره رو لب همراهانتون, میدونم که چه سختیهایی میکشید و بیشتر اوقات چه استرسهایی دارید برای ساخت یه پادکست قشنگی که بتونه شما رو راضی کنه و برای شنوندگانش خشنودی رو به ارمقان بیاره, اینکه از ابتدایی ترین نکته ها شروع میکنید و حواستون به همه چی هست واقعا عالیه و جمع صمیمی که دارید هر کسی رو سر شوق میاره, حرکت قشنگتون واقعا قابل ستایش هست و امیدوارم موفقیتتون ادامه دار باشه, یه پیشنهاد دارم براتون, اول بگم میدونم که چون به صورت اجرا کار میکنید نظم داشتن خیلی سخت هست و گاهی کنترل شرایط تقریبا غیر ممکن میشه, پیشنهادم این هست که یه نفر باشه که همه چی رو مدیریت کنه تا نظم برقرار بشه, یه نفر که خودش نخواد آشپزی کنه و حواسش باشه کی چی گفت که بقیه نشنیدن و کلیات کار چی بود و چی از قلم افتاد یا فراموش شد, با توجه به طولانی شدن زمان چی میتونه حذف بشه و چی حتما باید گفته بشه, اینکه چرا مثلا پریسا کمتر مشارکت میکنه و سوالاتش رو نمیپرسه اما آقای صالحی میپرسه, برای اینکه مثلا پریسا یا هر فرد دیگه ای تشویق بشه برای جرأت داشتن و نترسیدن از طرح سوالاتش هر چند کوچک یا ابتدایی باشه, یه پیشنهاد دیگه اینکه تازه کارها بیشتر باشن شاید بتونن نمونه سوالاتی رو طرح کنن که شاید به ذهن افرادی مثل پریسا یا آقای حیدری نرسه,.
    از طولانی شدن کامنتم عذر خواهی میکنم, حیفم اومد نظراتم رو زیر پستی که فکر میکنم نکته قوت این چند وقته ننویسم.

    • 16.1

      سلام خانم عبدلی. وقتتون بخیر.
      خیلی خوشحال شدم از نظراتتون و بیشتر از اینکه این حرکت مورد توجه واقع شده و پیشنهاداتی که داشتید.
      حتما و حتما در برنامه های بعدی سعی میکنیم بهتر باشیم و نکاتی که فرمودید و به جا بود رو در نظر بگیریم.
      زنده باشید.

  17. 17
    ابراهیم says:

    سلام محسن جونم چطوری داداشی
    امیدوارم همه چی عالی باشه و پریسا هم بترکه که بیشتر بهمون خوش بگذره
    دووستت دارم عین همیشه عالی نوشته بودی

  18. 18

    سلام ابراهیم عزیز.
    مرسی ازت که همیشه لطف داری.
    بیشتر باش رفیق.
    دلت شاد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 × 4 =