قصه شب.

روی خط لحظه های نیمه شب قدم می زنم. شب رو دوست دارم. خیلی با معرفته. راز نگه دار. پناه دهنده. آرام. خستگی از درس هام و از فشار و استرس ترم فشرده ای که به جای3ماه و نیم باید ظرف کمتر از1ماه تموم بشه پدرم رو در آورده. کلاس واتساپی به خاطر کرونا رو به خاطر ندیدنم تقریبا از دست دادم. امتحان قریب الوقوع از ذهنم قدم زنان رد میشه و چرتم رو پاره می کنه. یک مدل احساس خستگی پلشت روی صفحه ی روحم گرد و خاک سربی رنگ می پاشه. به هرچی درس و امتحانه توی سرم چندتا بد و بیراه از جنس خستگی و نق می فرستم. درس و امتحانم معترض میشن که الان تمامش تقصیر ماست؟ توی دل شب, بین من و خودم, حس نقش و نقاب نیست. ماسک مسخره ی انکار رو پرت می کنم یک طرف و تمام قد با آخرین ضربه رو در رو میشم. تاریخش کی بود؟ حس کاوش نیست. برای اولین دفعه از زمان آگاهیم, دقیق چهره ی سیمانیه واقعیت پیش روم رو تماشا می کنم. دقیق. کامل. جزء به جزء.

-همکلاسی های دوره ی آیلتسم می تونن امتحان بدن. کرونا همچنان هست ولی راه امتحان دادن واسشون باز شده. همه ی بچه های این دوره به جز من. به جز من!

بدجوری خوابم میاد. این مدلی نمیشه. بلند میشم. قهوه. تلخ و آرامش بخش و تسکین دهنده و البته تبعید کننده ی خواب. صدای فشه سماور نمی دونم واسه چی لبخند رو میاره روی لب هام مهمونی. به سکوت شب گوش می کنم. طول نمی کشه که لیوان قهوه ی فوریم بین دست هامه. خط نگاهِ روحم رو به سیاهیه داخلش می فرستم مهمونی. چند وقته ندیدم؟ چند وقته سیاه و سفید واسم یکی شدن؟ چند وقته توی شب پیش میرم؟ خیلی چیزها توی سرم میان. خاطره های سال ها. سال ها! و این دو سال آخر. این ناکامیه آخر. امتحانی که باطل شد. نفس هام عمیق میشن. تحلیل ها توی سرم می چرخن.

-من اگر جات بودم دق کرده بودم.

-من اگر بودم خودکشی می کردم.

-اگر من بودم الان توی بیمارستان یا تیمارستان بودم.

-من اگر بودم دیگه هرگز رو به راه نمی شدم.

-اصلا این ها تمامش سر ندیدن های ماست. خاک به چشم های ما! اگر تو می دیدی اوضاعت این نبود. چه جوری تحمل می کنی؟

-اصلا لعنت به ما و زندگیمون. من اگر جات بودم داغون شده بودم.

-تو خیلی صبوری. من نمی تونم. اگر من بودم…

-من اگر بودم…

… … …

گرمای لیوانم هواسم رو جمع می کنه. لبخندم هنوز باقیه. چه گزینه هایی! خودکشی! دق! بیمارستان! تیمارستان! بیماریه همیشگی! توقف تلاش! توقف! توقف! توقف!

شونه هام بالا می پرن. لیوانم رو توی دست هام فشار میدم. خشم نیست. کیفه. لذت گرمای لیوانم از دست هام می پیچه توی جسمم. توی روحم. دلیل هایی که برای پذیرش یکی از این گزینه ها توی زندگیم کم نیستن رو می شمارم. این شمردن عمدی نیست خود به خود این دلیل ها به صف میشن و توی ذهنم قدم رو میرن. فشارهای ناگفتنیِ زندگیم از بچگی تا اینجا, دردسرهای عادی و غیر عادی, چشم هام, کم کم تاریک شدن, آگاهیم, شبی که تدریجی رسید, تلاش هام برای توقفش, شب, برای همیشه تیرگی, چندتا بنبست مسخره که خوردن بهشون پدرم رو درآورد, درس هایی که از حدود دو سال پیش تمام زندگیم رو رسما گرفت و جز نفس کشیدن هیچ چی از فعالیت هام باقی نذاشت, تلاش های وحشتناکم برای رسیدن, اطمینان به زمان امتحان, تاریخ و تلاش و تلاش و تلاش, انتظار و استرس و تلاش, روزشماری و تلاش, امیدواری و تلاش, تلاش, تلاش, بنبست, تحریم, حیرت, وحشت, تلاش برای تغییر مسیر این سیر وحشتناک به طرف ناکامی, باز هم تلاش, گفتگوها, مکاتبه ها, تماس ها, تلاش ها, شکست, بنبست کامل, استرداد هزینه, اظهار تأسف ها, همدردی ها, دلجویی ها, تلاش برای تشویقم به توقف, همدلی ها حتی در حد تسلیت, تلخ, تلخ, تلخ, …

این آخریش هنوز زیادی تازه هست. اونقدر که از دردش احساس یک مدل سنگینی غمناک توی قفسه ی سینم بپیچه.

هقهق خشکم رو با جرعه های طولانی میدم پایین. هنوز تشنه ام. یک لیوان دیگه به جایی بر نمی خوره. شب روی التهاب پلک هام دست نوازش می کشه. یاد کتاب هام می افتم که صبورانه منتظرم هستن. درست پشت سرم. روی میز کوچیک کنار مبل. توصیه ها توی سرم قدم می زنن.

-آیلتسی که در کار نیست پس واسه چی داری ادامه میدی؟

-تو چه سمجی دختر وقتی نمیشه نمیشه واسه چی ول کن نیستی؟

-ببین2سال خوندی و نشد عمرت رو نجات بده ولش کن.

-اصلا بگو ببینم می خوایی چی بشی؟ تو مدرک هم که بگیری هر جا بری اول نگاهشون به چشم هاته بعد مدرکت. دیگه بیخیال شو.

… … …

آروم لیوانم رو نوازش می کنم. سرم رو بالا می گیرم. شب بغلم می کنه. کلامی ناگفته توی قفسه ی سینم جوونه می زنه. قد می کشه. شاخه میده و توی سرم, توی نفس هام, توی تمام وجودم پخش میشه.

-خدایا! خدایا! خدایا!

ذهنم بی تاب پرپر می زنه و همه جا می چرخه. دنبال یک چیزی می گرده شبیه1لکه نور در تاریکی. لکه های نور تقریبا بلافاصله به فراخوان جواب میدن و اول آهسته و پراکنده و بعد قویتر و متمرکز اول چشمک می زنن و بعد به وضوح می درخشن. داستان های کوچیکی که این اواخر هرچند خیلی کند و در حدی که خودم از قصه هاشون سر در بیارم ترجمه می کنم توی خاطرم برق می زنه. لذت درک داستان های زبان اصلی رو زیر زبونم مزه مزه می کنم. روحم از گرمای احساسی شاد و سبک به خودش می لرزه. بی اختیار خودم رو جمع می کنم. این سرما نیست. نمی فهمم چه مدل حسیه. اسم و وصفش رو نمی دونم ولی از زمانی که به خاطر دارم هر زمان خیلی حس شادی و آرامش توی جسمم یا روحم می کنم این مدلی میشم. شبیه, … شبیه, … نمی دونم شبیه چی. لکه های نور که حالا هر کدوم اندازه ی یک ستاره ی کوچولو درخشش دارن تک تک پشت سر هم میان و انگار فقط منتظر بودن که صداشون کنم. اگر بتونم تا مهر این2تا ترم آخری رو نیفتم مهر یکی از کلاس هام ضربه میشه. نمره ی مقاله هام از4رسیده به6و نیم. جلسه ی پیش که استاد کلاس های انفرادیم واسه تست کردنم ناگفته برنامهش رو عوض کرد و ازم سوال هایی جز درس اون روزم پرسید روی هیچ کدوم از پرسش هاش سکوت نکردم و به قول خودش واسه هر سوالش جواب واسه گفتن داشتم و تونستم تمام ساعت کلاس رو حرف بزنم و حرف بزنم. دایره وسیع تر میشه. لکه های نور بیشتر و بزرگتر و البته درخشان تر و… عزیزتر. اون بیرون کرونا بیداد می کنه و من و تمام اون هایی که دوستشون دارم هنوز در امنیت خونه هامون هستیم. کسی از اطرافم بین کرونایی ها داخل بیمارستان نیست. خونواده ی کوچیک من هرچند مدت هاست دیگه دور هم ننشستیم, دست هم رو نگرفتیم, هم رو نبوسیدیم, اما هنوز پشت خط هامون می خندیم و به هم روحیه میدیم که مواظب باشیم خیلی هم رو دوست داریم درست میشه فقط صبور باشیم. من سقفم رو بالای سرم دارم. سقفی که نه خیلی زیاد بلنده و نه خیلی زیاد مجلل ولی پناهیه که من همیشه از زمانی که خیلی خیلی جوون بودم در رویاهام از خدا می خواستمش. خونه ای برای خودم. خودم تنها. دنیای شخصیه شخصیه خوده خودم. این عالیه! فردا رو کسی ندیده ولی من در این لحظه بیمار نیستم. آواره نیستم. گرفتار نیستم. من در امنیت هستم. خونوادم هم همین طور. همه چیز در اطراف من امن و آرومه. دستم واسه نوشتن های زیاد گاهی درد می کنه ولی فقط خسته شده وگرنه سالمه. پاهام هم همین طور. راستی چه عالی دارم در یاد گرفتن درس هام کم کم سریع تر میشم. دیشب برادرم می گفت چه قدر دلم تنگ شده واسه بغل کردنت خواهری! همسرش هم گفت. جیگیلک هم گفت. من هم گفتم. و گفتم شکر خدا هنوز سلامتیم. درست میشه. مادرم هم از ییلاق معترض بود که دلم تنگ میشه دختر جان هی میگی اون بالا بمون. گفتم ببین مادری زنگ می زنم صحبت می کنیم هر روز2دفعه یا3دفعه هر چند دفعه دوست داری ولی اون بالا امن تره بمون نگران هم نباش همه چی درست میشه. کیکی که دفعه ی آخر پختم از اونی که قبلش پخته بودم خیلی بهتر شده بود. دستم داره دوباره توی آشپزی هام راه می افته و هرچی این2سال از خاطرم رفت داره بر می گرده. اگر خدا بخواد می تونم بعد از این دردسرها دوباره کلاس های هنرم رو ادامه بدم و باز هم گل های کریستالی و رومیزی های مرواریدی و جواهرات کوچولوی بدلی درست کنم. خوب البته زیبایی های رنگیشون چشمیه و من نمی بینم. عه راستی فراموشم شده بود! من نمی بینم! واسه همین هم امتحان دادنم با بقیه متفاوته و در نتیجه تا اطلاع ثانوی نمیشه من امتحان بدم. شاید هم تا همیشه.

-خوب که چی؟

از صدای خودم حیرت می کنم. حیرت میره. فکر می کنم. به اونهمه مثبت که تمام زندگیم رو پر کردن فکر می کنم و به منفی هایی که آشکارا عقب میشینن. اینهمه دلیل واسه شاد بودن و واسه حس لذت و واسه کیف از ته دل! و در مقابل تمام این ها, من نمی بینم. من امتحان آیلتس ندادم چون نتونستم. من درس خوندنم از باقی ملت سختتره. من یک سری مشکل دارم که اگر چشم هام می دیدن نداشتم. خوب که چی؟ واقعا که چی؟ یعنی اینهمه تلخه؟ اونقدر تلخ که اجازه بدم اینهمه مثبت توی سیاهی محو بشن؟ با خودم رو در رو میشم.

-بله تلخه.

لکه های نور به در و دیوار وجودم می خورن و بر می گردن و بارها منعکس میشن. از نور پر میشم. توی روشنایی سایه ها رو بهتر می بینم. ترسیمی از اون آقای بینای ثروتمند جوون که با قرص برنج خودکشی کرد از بین سایه ها آهسته واضح میشه و غمگین و تاریک به دیوار ذهنم تکیه می زنه. از بچگی می شناختیمش. فامیل بودیم. حسرت تمام بچه های فامیل بود و بزرگ هم که شد تا جایی که ما می دونستیم همه چیز داشت. آه می کشم. حتی سعی نکرد مردن راحتتری داشته باشه. خدا رحمتش کنه زجرکش شد. خاطره ای از یک دوست شاید قدیمی از حاشیه ی ذهنم با سر پایین گرفته رد میشه. چند بار با بغض و بی بغض بهم گفته بود چشم های من مال تو زندگی هامون عوض! چند دفعه گفته بود؟ نشمردم. چندتا بینای خوشبخت اطرافم از پشت درخشش های نور بهم لبخند می زنن. چندتا از این لبخندها به طرز عجیبی شبیه هم هستن. نگاهشون می کنم. من ماسک شناس بدی نیستم. به لبخند ماسک ها جواب میدم. فضولی نکردم ولی قصه ی زندگی هاشون رو از فضول های اطرافشون شنیدم. گیرهاشون واقعیه و در یکی دو مورد وحشتناک. بی اختیار دنبال اسم و نشون یک آدم بی مشکل می گردم که بگم خوش به حالش. ترتیب اسم ها و تصویرها رو به هم می زنم. آشناهای دور و نزدیک. نشونه های رنگ و وارنگ. بیناها. خوش قیافه ها. جوون تر ها. ثروتمندها. عاص هایی با مدل زندگی متفاوت و تک درست به همون شکلی که آرزوی من بود. روی هر کدوم از تصویرها چندین لک و زخم تاریک می بینم. دنبال یکی هستم که کاملا صاف و سفید باشه. پاک باشه از زخم های روزگار. ذهنم سرگردون میشه و اگر لکه های نور نباشن با سر می خوره توی دیوار. دقیق تر متمرکز میشم. هیچ کس نیست. هیچ اسمی. هیچ خاطره ای. حتی یک نفر رو به خاطر نمیارم که بی درد باشه. خودم هنوز آروم و صبور رو در روی من به انتظار جواب ایستاده با تکرار سوالش.

-یعنی اینهمه تلخه؟

با شرمی شیرین نگاه از نگاه پرسشگر خودم بر می دارم و به روشنایی خیره میشم.

-بله تلخه ولی نه اینهمه که اینهمه مثبت رو نبینم.

گزینه های پیشنهادی در جواب اون هفته های تاریک هنوز توی سرم می چرخن. خودکشی, بیماری, بیمارستان, تیمارستان, پذیرفتن شکست, بریدن و رها کردن, توقف, … نبضی تند و تبدار با جریانی مداوم آهسته کنارشون می زنه.

-هیچ کدوم از این ها رو نمی خوام. من نه دق می کنم, نه خودکشی می کنم, نه بیمارستان میرم, نه تیمارستانی میشم, نه درسم رو ول می کنم. من پریسام. کسی که از حدود12سال پیش1شبی تاریک شد و اگر چیزی عوض نشه قراره تا آخر عمرش توی شب بمونه. که کلی زخم از گذشته هاش یادگاری داره که خیلی هاشون برای همیشه همراهش می مونن و درمون نمیشن. که بالاترین و تازه ترین پرشش چنان با سر فرستادش توی بنبست که تا3هفته گیج می خورد و اگر کمک ها و سماجت های صبورانه ی یک دوست اینترنتی تیمتاکی نبود خدا می دونه چند هفته ی دیگه این گیجی طول می کشید و هرچند سکوتش رو شکست و دوباره سرپا شد و هنوز داره ادامه میده, ولی عاقبت هم نتونست از اون بنبست رد بشه. با اینهمه من هنوز پریسام. کسی که زنده هست و حالا که اینجا کنار اوپن توی دل این نیمه شب تکیه به کابینت خونه اش و لیوان به دست ایستاده و داره داشته ها و نداشته هاش رو سبک سنگین می کنه می بینه خیلی چیزها داره که نمی خواد از دستشون بده. دست هایی که به جای چشم کمک می کنن تا بخونه و بنویسه. گوش هایی که خوب می شنون و حسابی به دست ها کمک می کنن تا غیبت نگاه هرچی کمتر حس بشه و خوندن ها و نوشتن ها و شنیدن ها و ییاد گرفتن ها بهتر باشن. پاهایی که می تونن با قدم های محکم دوباره دورخیز کنن و پیش ببرن و شیرینیه پیروزی های بعد از تجربه کردن ها رو تجربه کنن. ذهنی که بعد از40سال هنوز بسته نیست و تفاوت بین دفعات اول و دوم خوندن مطالب رو کامل و مشهود منعکس می کنه. روح خواهنده و جاهطلبی که در41سالگی به شدت1نوجوون تازه بالغ می تونه بودن و برنده شدن و ادامه دادن رو بطلبه و می طلبه. قلبی که هنوز می تونه بخواد, بتپه, شاد بشه, غمگین بشه. دلی که هنوز می تونه از محبت و ذوق و خواهندگی بلرزه. لذت رو حس کنه. بگیره, بشکنه, درمون بشه و باز زنده و سرحال پیش بره و پیش ببره. چشم هایی که اگرچه مدت هاست دیگه نگاه داخلشون نیست, ولی می تونن دریچه ای به جهانِ ناگفته هایی بشن که گفته نمیشن ولی از برق داخل اون دوتا چشم خالی از تماشا اما سرشار از انعکاس قابل انعکاسن. چشم هایی که همچنان می تونن از شادی برق بزنن. می تونن از لطافت یک دعای دم اذان خیس بشن و زبونی که می تونه بگه خدا! خدایا کمکم کن! البته نمیشه انکار کنم که لذت بردن های من در خیلی موارد با بهره مندی های بقیه از زندگی متفاوتن. من یک مشکل بزرگ دارم. من نمی بینم. خوب حالا چی؟ دنیا پر از آدم های متفاوته با مدل زندگی های متفاوت. اون ها متفاوت از هم لذت می برن و زندگی می کنن. می برن و می بازن. هر کسی در جاده ی خودش و به سبک خودش از منظره ها لذت می بره. و من از درک و احساس لذت هایی که می تونم ببرم سرشارم. این هنر رو بلدم که بتونم از کمترین داشته هام کیف کنم و این کیف کردن رو شبیه یک خوردنیِ خوشمزه مزه مزه کنم و از خوشی گیج بشم. این رو همه می دونن و همه میگن.

-خوش به حال این پریسا این می تونه از کوچیک ترین مثبت ها بهترین کیف رو ببره کاش ما هم می تونستیم!

 

لکه های نور حالا هر کدوم انگار یک خورشید کوچیک هستن که با درخشش های شاد و شفافشون سایه ها و گرد و خاک سربی رنگ رو محو می کنن.

-خدایا! خدایا شکرت!

سکوت شب خودش رو زیر گام های لبخند خدا پهن می کنه. خدا درست کنارم آهسته موهام رو, دست های گرمم رو, شونه های زخمی ولی محکمم رو نوازش می کنه. از شوری بی وصف پر میشم. خدا در شفافیت اشک هام بارها و بارها منعکس میشه. واسه درک انعکاسش نگاه لازم ندارم. دست هام رو برای دیدنه خدا دراز می کنم. شب آهسته توی روحم آوازی از جنس مهتاب سر میده. از زمزمه ای آسمونی سرشار میشم. صدای اذان صبح از جایی, نمی دونم کجا میاد. دور ولی نزدیک. اشک و لبخندم جایی در چهرهم به هم می رسن. در هم ادغام میشن و یکی میشن و تبدیل میشن به یک جریان ملایم و شفاف احساسی بدون اسم. بدون وصف. کلمه ی جادویی رو نفس می کشم.

-خدا! خدا! خدا!

خدا با مهر روی نفس های داغم دست نوازش می کشه. از شوق و از زندگی و از شکرگذاریه زنده بودنم لبریز میشم. از لبخند خدا پر میشم. از لذتی بی همتا به خودم می لرزم. انعکاس مهتابیه صدای اذان توی روحم موج بر می داره. با خودش پروازم میده و شبیه موجسواری که دریا بفرستدش توی بغل ساحل آروم ولی بلند می بردم بالا و می فرستدم توی بغل صبحی که تازه رسیده. در آغوش صبحی تازه رسیده, در آغوش آغازی دوباره, در آغوش خدای صبح و طلوع و امید فرو میرم. روزی دیگه داره شروع میشه. و من همچنان هستم تا باز ادامه بدم. تا باز تلاش کنم. تا باز بخوام. امیدوار باشم. انتظار بکشم و تجربه کنم و از تمام این ها شاد باشم.

دیر کردم. کتاب هام همچنان صبور و منتظر روی میز باز موندن. باید بجنبم. این ترم نمی دونم چی میشه ولی می دونم که من هرچی از دستم بر بیاد واسه موفقیت انجام میدم. ترسی خفیف و خاکی از شکست در امتحان پایان ترمی که به سرعت داره نزدیک میشه به اعماق روحم نیش می زنه.

-خدایا! خدایا!

دست های خدا دور شونه هام حلقه میشن. ترس وحشتزده عقبنشینی می کنه. امتحان آخر ترم برام کوچیک میشه. کوچیک و کوچیک تر. به اندازه ی ذره ی هیچ.

-من نمی افتم. گیریم هم که بی افتم! دوباره تلاش می کنم. بیشتر می خونم و قویتر میشم.

صبح بهم لبخند می زنه.

-توکل به خدا.

خدا دستم رو می گیره. دست در دست خدا رو به جلو حرکت می کنم. به طرف کتاب هام. به طرف صبح. به طرف یک روز عزیز که هدیه ای دیگه از طرف خداییه که با تمام وجودم یقین دارم خیلی دوستم داره.

پیش از پیوستن به موج تلاش روز, رو به پنجره آهسته شیرینیه اون عبارت آشنای همیشگیِ خودم رو زمزمه می کنم:

-سلام صبح!

پایان. 21/4/1399.​

درباره پریسا

سلام به همگی. من پریسام. نابینای مطلق و مبتلا به بیماریِ آر پی که رفته رفته بیناییم رو گرفت و تموم شد. گاهی شلوغم، پیش تر ها بیشتر شلوغ بودم ولی الان ها دیگه نه خیلی، همیشه پر حرفم، اگر مواظب نباشم دلم و حس و حالم کار دستم میده، کمی بیشتر یاد می گیرم که مواظب تر باشم، راحت می خندم، گریه هم می کنم ولی دوستش ندارم، این اواخر عاشق سکوت های همراه لبخندم و ترجیح میدم در جهان واقعی جهان صدا ها و صحبت های از هر جنسی و هر مدلی توی حال و هوای بی صدای طلاییه خودم باشم، زندگی رو، خدا رو و همه شما رو خیلی دوست دارم! ایام به کام همگی!
این نوشته در خاطره, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

24 Responses to قصه شب.

  1. 1

    امیدوارم پَریسایی که برای سفت ایستادن، سقوط نکردن، و دورخیز به سمت قله‌ها، خیلی سمجه، موفق بشه؛ چون واقعا حقشه

    • 1.1
      پریسا says:

      فرداها پشت قله های ابهام ناپدید هستن و کسی نمی بیندشون. نمی دونم پریسا موفق میشه یا نه. ولی مطمینم اگر هم نشد که بشه, هرچند خسته و غمگین از باختن ولی با خاطر آروم میگه خوب دسته کم من هرچی از دستم بر می اومد کردم. گاهی خود جنگیدن هم اندازه بردن لذت بخشه. ممنونم از حضور با ارزش و آرزوی مثبتت! کاش بشه! خیلی برد رو دلم می خواد خیلی!
      پاینده باشی!

  2. 2

    تیترت رو میتونستی به درستی اینطوری بنویسی:
    «قصه شب»
    یا حد‌اقل اینطوری:
    «قصۀ شب»
    یا در بدترین حالت اینطوری:
    «قصه‌ی شب»
    ولی اینی که نوشتی نه تنها غلطه، بلکه توی ذوق هم میزنه و اینطوری ننویس:
    «قصه ی شب»
    چون میدونم جنبه داری بلند اینجا واست نوشتمش و البته میدونی که حس و حالِ پیام یا ایمیل زدن ندارم و حافظهم ماهیه

    • 2.1
      پریسا says:

      به محض نوشتن تشکر از تذکرت میرم تیتره رو درستش می کنم. خیلی هم ممنون که واسم گفتی. پیام و ایمیل لازم نیست اتفاقا جای خوبی گفتیش تا اگر جز من یک نفر دیگه هم زمانی تیتری رو این مدلی نوشت یادش بیاد که جایی کسی این رو تذکر داده بود و درستش کنه. من اگر جات بودم به حافظه و ذهنم برچسب ماهی نمی زدم ولی خوب من جای تو نیستم. این ذهن خودته و نظرت محترمه ولی از نظر من ذهن تو ماهی نیست. باز هم ممنونم از حضور و آرزو و تذکر مثبتت. من رفتم تیتر درست کنم.

  3. 3
    فاطمه خلیلی says:

    سلاااااام سلاااااام سلاااااااام
    ی سلام ب روشنی همون خورشیدای کوچولو که ازشون نوشتی و گفتی و حرف زدی.
    همونایی که کلی امروز منه بی انرژی رو پر انرژی کرد.
    همون لکه های نوری که ی وقتایی میاد تو ذهن ما ولی سعی میکنیم ندید بگیریمشون.
    میدونی؛ ی وقتایی میدونیم خدا هست, خیلی هم زیاد هست, ولی یادمون میره؛ انقده به منفیها فکر میکنیم که دیگه اون لکه ها خودشونو بکشن هم ب چشم ما نمیان.
    همیشه عاشق نوشتن های این مدلی هستم قشنگ حرف دلِ و ب دل من یکی که بدجور میشینه.
    کلی نوشتم و پاک کردم تا شد اینی که میخواستم برات بنویسم.
    خیییلیی خیییلی عالی بود. این بزرگترین نعمت خداست که میتونی حال و هواتو بنویسی. چیزی که من با همه علاقم به این کار هیچ وقت تو خودم ندیدم که انجامش بدم.
    مرسی بازم ازت برا حسای خوبی که حد اقل امروز به من یکی دادی .
    الهی همیشه پیروز و موفق باشی دوست خوبم!

    • 3.1
      پریسا says:

      سلام فاطمه جونم. فاطمه می دونستی واسم شبیه یک نسیم سریع ولی خنک و دلپذیر هستی که هر زمان میاد برگ های خشک و سکون اطراف رو با یک فوت می پاشه هوا و منفی ها فراری میشن و من حس می کنم هیچ راهی جز اینکه لبخند بزنم واسم باقی نمی مونه؟ راست میگم فاطمه. تصورم ازت این مدلیه.
      خدا می دونه هرچی اون بالا نوشتم حس واقعیم بود. تلخ هاش و شیرین هاش. شعار نمیدم. فقط خودم رو نوشتم. دقیقا خودم رو در اون لحظه ها. اون لکه های نور هستن فاطمه. توی زندگی همه ی ما. فقط منتظر یک فراخوان کوچولو هستن تا از پشت سایه ها بزنن بیرون و اونقدر بدرخشن که چشممون از تماشاشون پر از اشک شوق بشه. وایی فاطمه اگر بدونی از حس اینکه شده یک درصد به یک نفر که تو باشی شادی و حس مثبت فرستادم چه حس لذتی دارم! ممنونم که این لذت رو بهم دادی دوست عزیز من. از ته دل ممنونم. از خدا می خوام همیشه زندگیت, دلت و تمام وجودت پر از یک عالمه خورشیدهای کوچیک باشه که برای همیشه می درخشن و می درخشن و همچنان می درخشن.
      همیشه شاد باشی دوست من!

  4. 4
    حمیدرضا آب روشن says:

    سلام.
    واقعا من هر وقت متنت رو میخونم کلی ذوق میکنم اصلا حتی اگه نرم پایین و در باره ی پریسا رو هم نبینم معلومه که کسی که این متن رو نوشته متنش تومنی 1000000 با خیلی ها فرق داره واقعا لذت بردم.

  5. 5
    حمیدرضا آب روشن says:

    در باره ی ilts هم نمیدونم که چه مزایایی داره که میخوای بگیری مثلا مهاجرت و اینها ولی میگم که ای کاش ادامه بدی.
    واقعا لذت داره وقتی میری در مورد هر چیزی که دوست داری به زبون اصلی کتاب course یا هر چی میخونی یا میبینی.
    وقتی از هر خبری که در اطرافت می افته چه از جنس نابیناییش چه هر موضوعی که علاقه داری زودتر از دیگران مطلع میشی.
    کلا من ععاشق این لحجه های آمریکاییم وقتی که تند حرف میزنن خخ.

    • 5.1
      پریسا says:

      آیلتس رو خیلی دلم می خواست می گرفتم ولی نشد که بشه. یعنی پیش از من می شد ولی من دیر رسیدم و خوردم به تحریم که البته واسه بیناها مشکل درست نکرد ولی من جا موندم. قطعا ادامه میدم حمیدرضا. حتی اگر یقین بشه که هرگز آیلتسی واسه من در کار نیست باز هم از ادامه منصرف نمیشم. زبان باید واسه من ساده بشه! باید! حرف زدنم هنوز هم ایراد داره, هم خیلی یواشه, و هم لهجهم کلا گریه می کنه. ولی من ول کنش نیستم. حالا دیگه آیلتس رو بیخیال. من باید از زبان انگلیسی سواری بگیرم حتی اگر تمام عمرم طول بکشه! در مورد لذت درک منابع به زبان اصلی بدجوری موافقم. به شدت در انتظار زمانی هستم که فشار این کلاس ها کم بشه و بتونم برم سراغ مطالعه آزاد و تجربه های عملی در جهانِ منابع مورد نظر و مورد علاقه ام. همچنان ممنونم که هستی. شاد باشی!

  6. 6
    ابراهیم says:

    سلام پری ایول که همچنان میری و میرم و خودت میدونی بدجور خوردیم به دیوار ندیدن و نشدن و باز بقول خودت تو دنیای ما قاعده نشد و نمیشه و و و و هرچی که یه نه جلوش باشه بی معنیه
    دلداریت نمیدم چون نیازی نیست هم من هم تو امسال بد آوردیم شاید سال بعد
    هی پریسا ببین پیشبینی من رو یادت اگه نیست برو به خودت یادآوریش کن حق نداری پیشبینی هامو خراب کنی خخخخ
    ددر ضمن لطفااا کمتر قهوه بخور فکر کنم قبلا هم بهت گفتم یه چی بهتر جای قهوه بخور
    دلت شاد

    • 6.1
      پریسا says:

      سلام دشمن عزیز. احوالاتِ حالت چه طوره؟ به شدت لایک. در جهانِ ما نشد نمیشه که بشه. به دیوار خوردن جفتمون رو خاطرم هست دشمن عزیز. درد داشت. البته من فعلا باید در امتداد دیوار پیش برم ولی می دونی؟ خیالی نیست من از رو نمیرم. مدرک آیلتس فقط یک کاغذه با یک سری اعتبار و امتیاز. بذار فعلا واسه من نباشه. من اعتبار رو در مهارتم ثبت می کنم و با خودم همه جا می برم. اعتباری که شبیه اون کاغذ لازم نمیشه هر دو سال تمدیدش کنم. اگر عاقبت راه امتحان دادنم باز شد که هیچ. اگر هم نشد باز هم که هیچ. من در هر حال دارم می خونم. همون طوری که اون بالا گفتم, من باید از زبان انگلیسی سواری بگیرم. بهش مسلط میشم. حتی اگر تا روز آخر عمرم در حال خوندن باشم ول کنش نیستم. و تو, به دیوار خوردن ها سفتمون می کنه. امسال دوباره بپر. دارم تماشات می کنم و حسابی دعا می فرستم واست. ادامه بده. ازش رد میشی. مطمینم که میشی. توکل و پرش و برو که رفتی. پیشبینی هات رو خخخ خاطرم هست. خدا بگم چیکارت کنه باز یادم افتاد. هی دشمن عزیز! حسابی موفق باشی! ایول به حضورت! دلت همیشه و همیشه شاد!

  7. 7
    ریحان says:

    من نمیبینم رو اگر بار ها هم به خودمون متذکر بشیم عملا هیچ تاثیری تو روند برگشتن بیناییمون نداره، فقط یه وقتایی لازمه برا این که از اشتباه در بیایم این رو به خودمون یاداوری کنیم، یه جا هایی که توقع بیجا و بی موقع از خودمون داریم و شاید به افکاری میرسیم که باعث سقوط میشه.
    بعضی از کار هارو به نظرم نباید به هدف این که یچی بشیم یکی بشیم انجام بدیم، مثلا همین یادگیری زبان چرا باید شیرینی یادگیریش رو با ترسیم اهداف ظاهرا غیر قابل دسترس تلخ کنیم
    لذت خیلی چیز ها در هدف هایی که ما واسه خودمون محدود میکنیممحدود نیست، خیلی فراتره، فرضا همین زبان دوم میگن تاثیر زیادی در جلوگیری از آلزایمر احتمالی داره، همین زبان میتونه راه های ارتباطی بیشتری به روت باز کنه، باعث میشه طرف احساس خوبی به خودش داشته باشه
    گاهی من نمیبینم ها فقط بهانه ای برای سکون و توقف های بی دلیله.
    موفق و همیشه درجریان باشی عزیز

    • 7.1
      پریسا says:

      سلام دوست من! ریحان عزیز! با تمام گفته هات موافقم. خیلی هم عمیق موافقم. اعتدال همیشه مثبته. نباید فراموش کنیم که ما افسانه ای نیستیم. محدودیت ها وجود دارن. فقط اینکه سعی کنیم تا جایی که ممکنه موانع حاصل از این محدودیت ها رو دور بزنیم و از راهی هرچند متفاوت با دیگران, اما درست و موثر پیش بریم و متوقف نشیم. من یک تفاوت با اکثریت اطرافم دارم. پس متفاوت پیش میرم. در خیلی موارد متفاوت عمل می کنم و سعی می کنم نتیجه هرچی درست تر باشه. متفاوت درس می خونم. متفاوت با فضای اطرافم, با منظره ها, با ناهمواری ها آشنا و مرتبط میشم. متفاوت تلاش می کنم. متفاوت لذت می برم. ولی من هم شبیه همه پیروز میشم یا شکست رو برای پیروزی های بعدی تجربه می کنم. زندگی از نظر من قشنگه. حتی اگر رنگ ها و نورها برای همیشه واسه من خاطره باشن. من زندگی رو, زنده بودنم رو, تلاش کردنم رو و حتی خسته شدن هام رو دوست دارم. ممنون از حضور ارزنده و از کامنت سراسر واقعیت و سراسر آرامشت دوست عزیز من! کامیاب باشی!

  8. 8
    حمیدرضا آب روشن says:

    آهان راستی کنجکاو شدم بدونم چجوری بینا ها میتونن با وجود تحریم امتحان بدن ما نه؟

    • 8.1
      پریسا says:

      ببین بیناها مشکلی در امتحان دادن ندارن. امتحان آیلتس که تحریم نشده. مشکل امکانات امتحان واسه منه. اون ها پرسشنامه های عادی دریافت می کنن. اما با تقاضای من مبنی بر دریافت پرسشنامه بریل موافقت نشد و در جواب مکاتبات موسسه ی مربوطه گفتن به دلیل تحریم از قرار دادن این امکان در اختیار متقاضی که من باشم معذورن. درک نکردم گذشتن این کاغذ های کزایی از مرز و رسیدنش به دست من چه ایرادی داشت. به هر حال نشد که بشه و خلاصه موسسه ای که برای گذروندن مراحل امتحان درش ثبت نام کرده بودم بعد از مکاتبات نهایی و گرفتن جواب منفی هزینه ای که واسه امتحان پرداخته بودم رو بهم پس داد و تمام. اگر بخوام می تونم پیگیر باشم و دوباره مراحل ثبت نام رو طی کنم و دوباره همون مسیر طی بشه ولی در حال حاضر به جایی نمی رسم مگر اینکه وضعیت تغییر کنه.

  9. 9
    حمیدرضا says:

    سلام به پریسای قصه زندگی واقعی خودمون. حال عمومیت چجوره دوستِ من؟
    من حمید هستم یه کوچکولوی بزرگ… یا بزرگمرد کوچک…. یا حالا هرچی.
    میگم یه چی بپرسم؟ تو رشته ادبیات خوندی یا مادرزاد خوب حرف میزنی و خوب همه چیو توصیف میکنی؟
    قصه ت خیلی منو برد تو حس…. خودمو جات گذاشتم… تمام مسیر خودمو به چشم پریسا میدیدم..
    اگه بَلَدی خب برو عصر جدید که دستِ پُر برگردی! هان؟
    خخخخخخخخخخ
    یه کلاس آموزش حرف زدن برام بذار… من حرف زدنم خوب نیست!
    البته من تا حدی شکست نفسی کردم. میدونم.
    برام بزن و برات میزنم به تخته که جفتمون چش نخوریم.
    به هرحال برا تو آرزوی موفقیت همیشگی میکنم، برا خودمم آرزو میکنم به خوبی تو بتونم بنویسم. آمین.
    خوب باش مثل همیشه و تا همیشه.
    من برم کمی تو خیالات بچگی خودم قل بخورم. دوباره میام. فعلاً.
    رفتم آسمون. دوس داشتی بیا. منتظرتم.
    یوهوووووووووووووووووووووو

    • 9.1
      پریسا says:

      سلام بزرگ مرد بزرگ! هوای حالت در چه حاله؟ ایشالا تا چشم کار می کنه نور باشه! الان از خجالت داره دود از سرم میره بالا. من فقط می نویسم دوست من. زمان هایی که کلمه ها و حس ها با هم دست به یکی می کنن من بهشون می بازم. دست هام فقط می نویسن. و خدا می دونه که کفه ی لطفت چندین برابر از نوشتن های من سنگین تره و خدا می دونه که چه قدر به خاطرش ممنونم ازت. من هنوز مبتدی نابلدی هستم که باید حسابی چیز یاد بگیره. خیلی راه دارم خیلی زیاد. کاش بتونم موفق تر باشم! در نوشتن, در تحمل کردن, در رسیدن. خیال های بچگی! آخ جون! به کسی نگی ها ولی من هم یک عالمه دارم. و آسمون! مختصر و مفید, عاشقشم. وایستا اومدم!

  10. 10

    چقدر زیبا از دل تلخ ترین رنج ها شیرین ترین قصه ها رو بیرون می کشی و چقدر شبیه به یه انسان به مخاطب هات جواب میدی. واقعا ازت یاد می گیرم.

    • 10.1
      پریسا says:

      تلخ ها قصه های شیرینی واسمون دارن اگر بتونیم گوش کنیم و به خاطر بسپاریم. مدتیه که دارم سعی می کنم بتونم. کاش از پسش بر بیام. مخاطبی که میاد و زمان صرف می کنه و نوشته های طولانیم رو می خونه و نظرش رو باهام به اشتراک می ذاره اگر از طرف من جواب درست و شایسته ای نگیره معنیش اینه که من صلاحیت اینکه بهم اجازه ی حرف زدن با مخاطب های اینجا داده بشه رو ندارم. جواب درست به مخاطب وظیفه ی من به عنوان کسیه که پست می زنم و کامنت هاش رو باز می ذارم. خدایا خیلی می خوام که هرچی بیشتر شبیه انسان باشم. این انسان بودن رو لازمش دارم. واقعا می خوامش. کاش بهش برسم! نه اتفاقا. این من هستم که ازت یاد گرفتم. پست هایی که داخلش واسه نویسنده ها توصیه داشتی رو خاطرت هست؟ دقیقا یکی از توصیه هات در مورد حرمت و پاسخ به مخاطب بود. من یادمه. و به خاطرش ازت ممنونم. راستی گاهنامه رو ول نکن من منتظر شماره ی دومش می مونم. شادکام باشی تا همیشه دوست من!

  11. 11

    سلام. وای پریسا تو واقعا مهشری خیییلی عالی مینویسی فقط میتونم بگم لایک به علی رااااااستی بهت ایمیل دادم خوندی؟ اگه خوندی اگه خواستی جواب مو بده ای وای این که همش شد اگه اگه خخخخ مثل همیشه عالی مینویسی واقعا بای بای

  12. 12
    مادر بزرگمهر says:

    سلام به پریسای عزیز و دوست داشتنی انشآلله یک روز که دیر هم نیست جشن مدرک آیلتس شما رو در محله برگزار می کنیم … و هنوز هم اعتقاد دارم چقدر خوب هست این نوشته های زیبا و سرشار از احساس بصورت کتاب چاپ بشن چقدر خوب بود یک انتشارات در یک گوشه ی دنیا پیدا می کردیم و نوشته های ناب شما و سایر دوستان چاپ میشدن … مثلا همین مشکل عدم ارسال سوالات آیلتس بریل برای نابینایان ایران … شما به این شیوایی و لطافت مشکل رو نوشتین … شاید با چاپ کتاب بشه راهی باز کرد برای شما و همینطور سایر دوستانی که همین مشکل رو دارن ولی قلمی شیوا برای بیان هم ندارن … در پناه حق همیشه سلامت باشید و سربلند

    • 12.1
      پریسا says:

      سلام مادر عزیز بزرگمهر عزیز. اول بگم که حسابی خوشحال شدم زمانی که بزرگمهر رو داخل محله در حال گردش دیدم. بزرگمهری که داره بزرگ میشه و چه قدر تماشای قد کشیدن این جوونه ی عزیز زیباست! از خدا می خوام همینجا به خاطر طی مراحل مختلف پیشرفتش بهش تبریک بگم و بگیم.
      در مورد آیلتس من حرصهام رو خوردم. نقهام رو هم زدم. با اثر ضربه ی برخوردم به این بنبست شاید نه کامل ولی تقریبا کنار اومدم. برای من نشد. ولی مطمینم برای بزرگمهرها میشه. به خاطرش هرچی از دستم بر می اومد کردم. اصرار کردم. صحبت کردم. حتی حاضر شدم پرواز کنم1کشور دیگه امتحان بدم و برگردم. هر مدلی که خواستم ازش رد بشم یک مانعی سر راه بود. پس فقط به خودم زمان دادم که با این ناکامی کنار بیام و دوباره2دستی چسبیدم به ادامه ی راه. همچنان درس می خونم و البته حالا دیگه می دونم آیلتسی و در نتیجه انتهایی در کار نیست. ولی همیشه ادامه از توقف کردن و پوسیدن زیر مارک شکست بهتره. و من ادامه میدم. در مورد کتاب هم شما به من لطف دارید و همیشه گفتم و تکراریه که باز هم بگم که چه قدر از این نظر لطف شما ممنونم. هنوز من پرحرفم. منو ببخشید.
      بال پروازتون بلند و دلتون تا همیشه شاد!

دیدگاهتان را بنویسید