خاطره روز اول رفتن من به کلاس پنجم!

سلام هم‌محلیها و دوستای گلم!

امیدوارم که مثل من و مثل همیشه حالتون خوب باشه، سرحال و سلامت باشید!

امروز تصمیم گرفتم خاطره روز اول رفتنم به مدرسه را براتون تعریف کنم.

آهان راستی منظورم از روز اول مدرسه، روز اول رفتن من به کلاس پنجم است!

حالا به قول دختر کفش‌دوزکی باید بریم سر اصل مطلب، پس دیگه از خط بعدی پستم مربوط میشه به روز اول رفتن من به کلاس پنجم اونم در دوران کُرونا!

بهتره بگم امروز روز جالبی بود. من هم امروز باید مثل بعضی از بچه‌های دیگه در دوران کُرونا میرفتم مدرسه

دوست داشتم امروز یک صبحانه عالی بخورم و اتفاقا صبحانم هم یک چیز باهال شد، اونم چه صبحانه‌ای!

صبحانه امروزم یک حلیم بود که البته گوشتش یکمی اشکال داشت

بعد از صبحانه بابام من را برد مدرسه و کلاسم را نشونم دادن. شاید باورتون نشه که من رفتم مدرسه، یعنی پام رو گذاشتم توی مدرسه. اگر باورتون نمیشه باید بگم که متاسفانه واقعا من باید برای روز اول و البته بعضی روزهای دیگه هم برم مدرسه!

معلمم خانم مَلاک بود. میدونین چرا اینجا َ گذاشتم؟ چون اسم معلمم َ داشت و اگر َ را نمیذاشتم NVDA مَلاک را میخوند، ملاک، که البته بعد از حرف م به جای َ میگفت ِ.

معلممون به نظر باهال می‌اومد.

اون اول از همه با من یعنی با همه بچه‌ها ضرب و تقسیم سال پیش یعنی سال چهارم را مرور کرد.

تازه اصلا نذاشت من با بچه‌های دیگه آشنا بشم! البته منم بهش نگفتم که میخوام با بچه‌ها یعنی هم‌کلاسیهام آشنا بشم، ولی به نظر می‌اومد تا آخر کلاس میخواد اون ضرب و تقسیمهای مسخره سال پیش را با ما مرور کنه که واقعا همین کار را هم کرد.

این دفعه به خاطره کُرونا مدرسه یکم تغییر کرده بود.

یک دستگاه باهال هم داشت که باید دستت را زیرش میگرفتی و روی دستت مایع میریخت.

راستش روز اول، تو مدرسه هیچ اتفاق خاصی نیافتاد.

پس بهتره یکم در مورد احساساتم در مورد مدرسه و از اینجور چیزها براتون تعریف کنم.

یادمه وقتی کُرونا همه مدرسه‌ها را تعطیل کرد، مامانم گفت: باید مدرسه به مدرسه برای خرید مواد شوینده کمک کنیم. الآن وقتی به یاد حرف مامانم می‌افتم از خودم میپرسم اون موقعها که مدرسه‌ها تعطیل شد، چرا مامانم میخواست به مدرسه‌ها کمک کنه؟ که البته باید بگم، مثل همیشه کمک هم کرد.

وقتی سؤالم را اونم یک بار ازش پرسیدم، یک جواب عجیب و غریب بهم داد که دیگه این سؤال رو ولش کردم.

تازه امسال با سالهای دیگه خیلی فرق داره. من امسال کلی کار دارم که کارهام را همین زیر براتون مینویسم:

1 کار ترجمم برای تولید محتوای سایت گوش‌کن. که البته باید بگم که نمیدونم چرا هنوز جلسه اولش یعنی جلسه اصلیش برگزار نشده.

2 کارهای وب‌لاگم، که دارم روی کلی پروژه برای وب‌لاگم کار میکنم.

پیشنهاد میکنم شما هم از وب‌لاگم بازدید کنید.

نام وب‌لاگم هست: محله ی بزرگمهر و نونهالان نابینا.

البته اگر عنوان وب‌لاگم یعنی محله ی بزرگمهر و نونهالان نابینا را در google زدید و با پیغام صفحه‌ای با این آدرس پیدا نشد {page nat found} مواجه شدید، بدونی که باید آدرس وب‌لاگ یعنی: http://nonahalantavanmand.blogfa.com را وارد کنید.

وقتی آدرس را وارد کردید با صفحه فهرست وب‌لاگها رو‌به‌رو میشوید که شما باید در بالای صفحه، در موضوع رایانه و اینترنت وب‌لاگ من یعنی محله بزرگمهر و نونهالان نابینا را پیدا کنید و روش اینتر بزنید تا باز بشه. تمامه!

آهان راستی دوستان من چند تا سؤال هم از شما دارم. البته نه از این سؤالهای ترسناک یا از خنده روده‌بُر یا سؤال‌پیچ کننده!

1 دوستانی که هنوز میرن مدرسه یا کنکور دارن، الآن چطوری درس میخونن؟ آیا الآن مثل من مجبورً روز پاشون را توی مدرسه بذارن و به مدرسه هم برن؟

2 و اما دوستان دیگه، شما در کودکی از مدرسه چه خاطراتی دارید؟ مثلا تو مدرسه چیکار میکردین؟ مدرسه‌ها چطوری بود؟

ممنون میشم اگر به سؤالهایی که در بالا از شما دوستان عزیز پرسیدم، در کامنتها بهشون جواب بدین و البته به طور کلی کامنت یادتون نره.

خب بای بای هم‌محلیها و دوستهای گل خودم!

 

بزرگمهر

درباره بزرگمهر

سلااااااااااااام! من بزرگمهر هستم متولد 5 آبان 1388 ساکن مشهد. من به کامپیوتر، شطرنج، بازیهای کامپیوتری و هر چی که توی کامپیوتر هست علاقه ی شدیدی دارم. من خیلی دوست دارم درر کامپیوتر به یک نفر کمک کنم برای همین یک وبلاگ درست کردم به نام محله ی بزرگمهر و نونهالان نابینا من محله ی نابینایان رو خیلی دوست دارم و بیشتر علایقی که پیدا کردم از محله ی نابینایان بوده مخصوصاً بازیهای کامپیوتری و نابینایی راههای ارتباط با من: شماره تماس 09355418670 ایمیل bozorgmehrgoldfish88@gmail.com آدرس وبلاگ http://nonahalantavanmand.blogfa.com آیدی پلیروم bozorgmehr Buy! سلام! من بزرگمهر هستم متولد 5 آبان 1388 ساکن مشهد من به کامپیوتر، شطرنج و ژیمناستیک علاقه ی شدیدی دارم من یک وبلاگ دارم به نام محله ی بزرگمهر و نونهالان نابینا من محله ی نابینایان را خیلی دوست دارم همچنین آرزو دارم در کامپیوتر به یک نفر کمک کنم و برای همین یک وبلاگ برای نونهالان و نابینایان راه اندازی کردم راههای ارتباط با من شماره تماس 09355418670 ایمیل bozorgmehrgoldfish88@gmail.com آدرس وبلاگ http://nonahalantavanmand.blogfa.com پیشنهاد میکنم از وبلاگم بازدید بکنید و از آموزشها و برنامه های دیگم استفاده بکنید. امیدوارم که برای شما یک هم محلی خوب و عالی باشم!
این نوشته در خاطره, صحبت های خودمونی, کودکان و نونهالان ارسال و , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

21 Responses to خاطره روز اول رفتن من به کلاس پنجم!

  1. 1
    manchester says:

    سلام بزرگمهر عزیز،
    من وقتی کلاس پنجم بودم، از اون شراش بودم. البته از اونایی بودم که کبریت رو مینداختم و در می رفتم.
    روز اول رو هم با مادرم رفتم و مادرم من رو گذاشت و گفت بای پسرم.
    اصولاً اعتقادی به گوش دادن به صحبتهای ناظم و یا هر مسؤول آبکی دیگه هم به غیر از معلم بسیار خوبم خانم سلیمانی نداشتم.
    مدیر زمان پنجم من یه آقایی بود به نام اصفهانی که قبل از ورود به مدرسه ی نابینا ها مدیر مدارس ناتوانی جسمی بود.
    اولش که اومده بود تو مدرسه ی ما فکر می کرد باید با نابینا ها هم مثل افراد ناتوانی ذهنی رفتار کنه.
    یه بار بچه ها داشتند تو حیاط فوتبال بازی می کردند و از اداره هم برای بازدید اومده بودند. یکی از مسؤولین گفت اینا با وجود نابینایی خوب فوتبال بازی می کنند که به خود و بی جهت مدیر عزیز فرمودند: “اینا کورند پا ندارند.”
    هنوز این جمله ی مسخره بعد از گذشت 20 سال تو ذهن کوچک من مونده و هر کاری می کنم فرمت نمیشه.
    ببین تو راهی برای پاک کردنش داری؟
    از ناظم هم نگو که خودش نیازی به یک ناظم داشت.
    کلاً اگر بخوام خلاصه ی حرفهام رو بگم: “من شاگرد اول به لحاظ درسی تو مدرسه بودم و شاگرد آخر در حوزه ی انضباط.”
    موفق باشی
    مرسی که اینقدر با زبون کودکانه و قشنگت، تجربیاتت رو با ما در میون میذاری.

    • 1.1

      سلام خیلی ممنون که به پستم کامنتیدین. راستش اگر من جای شما بودم هیچ جوری نمیتونستم این حرف مدیر مدرسه را از ذهنم پاک کنم و البته روزی که ازش این حرف را میشنویدم کلی عصبانی میشدم. آخه آدم چطوری میتونه همچین حرف بدی رو از ذهنش پاک کنه مخصوصاً یک نابینا مثل من؟ البته من چون تو مدرسه نابینایان درس میخونم اصلاً تا حالا مدیرها بهم همچین چیزی را نگفتند. برعکس، همه بچه های بینای مدرسه نه تنها من بلکه بچه های نابینای دیگه را هم مسخره میکنن. ولی از وقتی که وارد کلاس چهارم شدم اونقدر از دست بچه هایی که ما را عصبانی میکردند عصبانی شدم که دیگه اصلاً اجازه ندادم اونا ما رو مسخره بکنند یعنی مثل یک مرد جلوشون نشستم و گفتم حق ندارین ما رو مسخره بکنین. میدونین چرا به مدیرها نگفتم که اونا همش ما رو مسخره میکنند و حتی بعضی وقتها ما رو میزنند اونم بد جور؟ چون مدیرها اصلاً محلمون نمیدن و برای همین رفتم و از بقیه ی بچه های نابینا دفاع کردم. موفق باشید

  2. 2

    سلام بزرگمهر
    دقیقا مثل قبلنا و شاید الآن منی, دوست داری خاطره هاتو بنویسی و چیز جالبیه
    خب پنجم که بودم که مثل سالهای قبلش گذشت و اتفاق خاصی نیفتاد
    اما با افتخار بسی بسیار و اینجور حرفا اعلام میکنم که شیش ماهی هست پامو توی مدرسه نذاشتم و آنلاین درس میخونم
    البته که آنلاینم سختیهای فراوان داره اما خب چاره ای نیست
    برم سر کلاس بعدیم که دیر شد

    • 2.1

      سلام به مهدی عابدی و البته دوستانی که به پستم کامنت دادن. خیلی ممنون ایشالا که پستم بیشتر از اینا کامنت بخوره و حالشو ببرم! خب حالا بهتره که خودم توی همین کامنت بیشتر از خودم توضیح بدم چون یک سری اتفاقات تازه افتاده. خوشبختانه الآن درسها توی whatsapp برای کلاس ما برگذار میشه و فکر نکنم دیگه لازم باشه بریم مدرسه چون معلممون از تخته هم عکس میگیره و تکلیفها را هم برام میفرسته تو این روزها که معلممون عکس میگیره این google ocr خیلی کاربردیه البته باز هم نمیدونم چرا همش یک روز کار میکنه یک روز هم کار نمیکنه. آهان راستی برای ورزش هم یک اتفاق عالی افتاده! توی whatsapp برای ورزش یک گروه تشکیل شده و ویدیوهای ورزشی را برامون میفرستن و گفتن خوشحال میشیم شما هم از خودتان ویدیو بگیرین و توی گروه ارسال کنید، من عاشق اینم که از خودم ویدیوهای ورزشی و آکروادی بگیرم و به همه نشون بدم که من چقدر تو ورزش ماهرم البته ببخشید منظورم اینه که من تو ژیمناستیک خیلی عالیم و خیلی دوست دارم برم کلاس ژیمناستیک چون اینجوری حرکات بیشتری یاد میگیرم البته الآن هم که کلاس ژیمناستیک نمیرم حرکات ژیمناستیکی از خودم در میارم یعنی کشف میکنم و بعد میرم. آخجون الآن به ذهنم رسید که خوبه توی وبلاگم هم آموزش آکرواد یعنی آموزش ژیمناستیک بدم خیلی عالی میشه! خب میدونم که خیلی دوست دارم که با یک نفر کلی حرف بزنم و در مورد کارهام هم باهاش حرف بزنم ولی فکر کنم دیگه کلی حرف زدم و سرتون را خوردم پس خداحافظ تا کامنت بعدی!

      • 2.1.1

        اینکه یه چیزی رو کشف کنی خیلی عالیه و من عاشق کشفیاتم! مثلا منم کشف میکنم که هنوزم که هنوزه چطوری میتونم ورجه وورجه کنم, خب کیف میده چی کار کنم خخخخ
        یادمه یه بار رفتم کلاس ژیمناستیک اما از اون به بعد دیگه حسو حالش نبود, اما خب اینکه بدن نرم میشه چیزِ جالبیه, و بالانس بزنی مثلا, یه چیزایی یادم مونده
        آهان راستی, آموزش ژیمناستیک ایده ی جالبیه, تا حالا ندیدم
        به امید زیاد شدن کامنتای پستت 🙂

        • سلام دوباره مهدی. به نظر من اگر بخوای ژیمناستیک یاد بگیری لازم نیست حوصله به خرج بدی و برای یه حرکت کوچولو نیاز نیست حوصله داشته باشی چون خیلی سادست. الآن که دارم این کامنت را مینویسم شب هست و من هم یکم خستم ولی میتونم قبل از خواب یکم ژیمناستیک برم تا خسته تر بشم. پس پیشنهاد میدم ژیمناستیک را بیشتر و بهتر یاد بگیر چون خیلی کیف میده مخصوصاً تو مهمونیها!

  3. 3
    سمانه کریم زاده says:

    سلام بزرگمهر جان. امیدوارم تو تمامی مراحل زندگیت خصوصا سال تحصیلی پیش رو موفق و پیروز باشی. چقدر خوب خاطره روز اول به کلاس پنجم رفتنت رو برامون نوشتی و ممنون بابت اینکه نوشته هات رو با ما به اشتراک میذاری. میدونی حس میکنم زمان ما مدرسه ها خیلی با مدرسه های زمان شما فرق میکنه، منظورم شکل مدرسه نیست، منظورم حال و هوا و فضای زمان درس خوندنه، من که خودم دانش آموز خیلی مرتب و منظمی بودم، اصلا غیبت نمیکردم، مثلا ما اون موقع دوره ابتداییمون تا کلاس پنجم بیشتر نبود و بعدش میرفتیم دوره راهنمایی که سه سال بود و دوره دبیرستان، ولی الان دوره ابتدایی شده شش سال، حتی زمان ما پیش دبستانی هم نبود، یه دوره ای بود که بهش میگفتن آمادگی اونم اختیاری بود هرکی میخواست میتونست بچه اش رو بفرسته و ثبت نامش کنه تو این دوره هرکی هم نمیخواست و بچه اش نمیرفت آمادگی هیچ مشکلی نداشت، راستی ما تو دوره ابتدایی سه بار ازمون امتحان میگرفتند، یعنی در طول سال سه بار برنامه امتحانی داشتیم، سه بار کارنامه بهمون میدادن و به هر کدومش هم میگفتن ثلث، مثلا ثلث اول، امتحانات ثلث دوم، کارنامه ثلث سوم و زمانی که کلاس پنجم بودیم امتحانات پایانیمون یا امتحانات ثلث سوممون نهایی بود، یعنی خود معلممون سوالاتش رو طرح نمیکرد و سوالات از آموزش پرورش هر منطقه برای مدارس تو اون روز ارسال میشد. راستی من یادمه یه بار مدارسمون به خاطر یه ویروس رایانه ای تعطیل شدن، یعنی کل مدارس کشور یه روز به خاطر احتمال حمله یه ویروس رایانه ای تعطیل شدن تا اطلاعاتشون آسیب نبینند، یا یادمه که ما چند سال تعطیلات زمستانه داشتیم، یعنی وسط زمستون یه هفته تا ده روز تعطیل بودیم، آخه اون موقع ها تو شهر ها خبر از آلودگی هوا نبود که زمستونا هی زود به زود مدارس رو تعطیل کنن و به نظرم هوا حتی سردتر هم بود، برف بیشتر میومد و برای استفاده بچه ها از برف بازی یه هفته کلا مدارس رو تعطیل میکردن. این چیزایی بود که من از زمان مدرسه ام تا حدودی یادم اومد و برات نوشتم، امیدوارم از خوندنش لذت ببری دوست خوب هم محله ای.

    • 3.1

      سلام خیلی ممنون که به پستم بکامنتیدین. الآن هم همه سه بار امتحان میدن یکی امتحانات نیمترم، یکی هم امتحانات ترم اول و بعد هم ترم دوم. آهان راستی این خیلی بد بود که وقتی رایانشون به یک مشکل برخورد، به جای اینکه به فکر درس شما باشن، به رایانه ی خودشون فکر کردن و مدرسه ها را تعطیل کردن. باز هم ممنون که به پستم کامنتیدین

  4. 4
    رعد بارانی رعد بارانی says:

    من وقتی محصل بودم خیلی خیلی درسخون بودم البته اصلا درس نمیخوندم و هر چیزیو ی بار که میخوندم یادم میموند. از اونجایی که خیلی آبروی خودم و پدر و مادرم برام مهم بود شیطنت آشکار نداشتم و زیر زیرکی آتیش می سوزندم خخخ البته آتیش سوزی های اون زمونم به کسی لطمه ای وارد نمیکرد.
    ولی همون شیطنتهام باعث شد که معلمی تیز باشم و مچ انواع و اقسام دانش آموزای خرابکار و شیطوونو بگیرم ههه

    • 4.1

      سلام خیلی ممنون از کامنت شما پس گمونم چون شما هر درسی را که یک بار میخوندین یادتون میموند معلم شدید. واقععاً دارم راست میگم البته اگر مامانم و شما و چند تا از معلمهای دیگه یک جور دیگه معلم شدید باید کلی کار رو از رو سرتون دریارین و انجامش بدین یعنی کلی وقت بذارین و درس بخونین. اما معلمهایی که تو بچگیشون اگر یک درسی رو میخوندن اونم یک بار یادشون میموند، الآن هم مشکلی ندارن ولی من اگر بخوام معلم بشم باید با این دلیل معلم بشم وگرنه عمراً معلم بشم چون اگر یک جور دیگه معلم بشم باید کلی کار انجام بدم که میتونم الآن هم بگم که من نمیتونم معلم بشم چون من اگر هر درسی رو یک بار بخونم عمر اون درس تو ذهنم فقط ی روزه

  5. 5
    کامبیز کامبیز says:

    سلام بزرگمهر.
    اول بگم که بخش شناسنامه ات دوبار کپی شده.
    یکیشو پاک کن.
    دوم. کار خوبی میکنی خاطراتتو مینویسی.
    منم کلاس چهار و پنج با یکی از کم‌بینایان همکلاس بودم که علاوه بر مشکل بینایی، کم توان ذهنی هم بود.
    توی کلاس مسخره بازی در می‌آورد، من میخندیدم، معلم هم جفتمونو با کمربند حسابی کتک میزد.
    معلم کلاس چهار و پنجمم یکی بود که تقریبا بدرفتار بود.
    دو سال پیش هم با ماشین از یه ارتفاع پرت شد پایین و مرحوم شد.

    • 5.1

      سلام اول بگم که چون وردپرس همش تو نوشته هام گند میزنه من مجبورم نوشته هام رو تو word بنویسم و بعد بیام تو قاب نوشتن اونو پیست کنم اگر هم دو بار نوشته شده مشکل مایکروسافت word هست که در نتیجه میشه گفت هر دو یعنی هم وردپرس و هم مایکروسافت مشکل دارن و منم نمیتونم با دو تا مشکل سر و کله بزنم مخصوصاً مشکل دومیه که البته مشکل دومیه راه حل مشکل اولیه یعنی راه حل مشکل وردپرس هست.
      دوم هم اینکه من خیلی حس خوبی دارم وقتی با یک کمبینا دوست هستم و بقیه بینان و منم به کارهای دوستم بخندم و معلمم هم کتکمون بزنه.
      البته برای کتک زدن و ماجرای دومش که گفتین ما یک معلم بد رفتار هم داشتیم که از یه ارتفاع پَرد شد و مُرد باید بگم که معلمهای بد اخلاق. یعنی معلمهایی که با دانش آموزها بد رفتاری بکنه اونم سر یه دلیل مسخره که اصلاً هم ربطی به درس نداره رو کسی نیاز نداره یعنی اگر یه بچه ای مخصوصاً من همچین معلمی داشتم اولین باری که باهامون بد رفتاری کرد یه مشتک مثل مشتک بابا گرگی تو دختر کفشدوزکی بهش میزنم، بعد هم اگر مشت بد تری بهم زد بهتر چون میتونم ازش شکایت کنم و یه کاری بکنم که اخراج بشه اگر هم اخراج نشه مُردن حقِشه.
      ممنون که به پستم کامنتیدین buy buy buy buy!

  6. 6
    حسین پیمانی فروشانی says:

    سلام. باریکِلّا. جالب انگیز و خوب بود. من که فکر می کنم خودم بهترین خاطرات از مدرسه را امسال تجربه کنم چون بعد دوازده سال امسال اولین سالی هست که به هیچ صورت چه مجازی چه حضوری شاهد چهره شومش نیستم. خخخخخ. راستی این کلاس پنجم که گفتی باید بگم که آخرین سالی بود که من با کلییی رنجی که به خودم می دادم خط بریل می خوندم. دیگ چه چرت و پرت هایی بنویسم … آها بهترین سال های تحصیلی که دوست داشتم یکی سال نهمم بود و یکی سال ششم چون تو این دو سال دوستان زیادی داشتم که با دو تا از هم کلاسی های ششم همچنان خیلی ارتباط دارم چون ششم اولین و آخرین سالی بود که من در مدرسه نابینایی درس خوندم. خب من که الآن خرسندم این ها را اینجا نوشتم و امید وارم تو هم به قول خودت حالش را برده باشی واست کامنت میاد.

  7. 7
    اسماعیل رفاهی says:

    سلام بزرگمهر، واقعاً آن زمان‌ها یادش بخیر. اگرچه سختی‌های بسیار داشت که جای نوشتنش اینجا نیست. کلاس سوم و پنجم یه معلم داشتیم به نام آقای صالحی که خیلی مهربان بود و به نظر من خیلی هم خوب درس می‌داد؛ بقیه معلم‌ها هم خوب بودند؛ اگرچه تک و توکی هم …. امیدوارم همه معلم‌های مهربان و دلسوزم هرجا که هستند سلامت باشند و آنهایی هم که مرحوم شدند جایگاه خوبی در آن دنیا داشته‌باشند.

    • 7.1

      سلام بله به قول شما یاد اون معلمها به خیر چه دورانی بود.
      البته کسی که اینجا نیاز نیست این یادش به خیرها رو گوش بده و بابتش گریه نکنه منم! من خوشبخت که هنوز دارم دوران مدرسه رو میگذرونم!
      من که تا الآن فقط از یه معلمم نه ببخشید دو تا معلمم خوشم نمیاومد.
      بقیشون عالی بودن! همشون به غیر از درس جشن هم میگرفتن! البته حیف که اینجا من هم باید بگم که یادش به خیر چون الآن که کرونا اومده دیگه از هیچ جشنی خبری نیست مخصوصاً مسابقه هایی که مدرسمون برای ما تدارک میدید.

  8. 8
    عدسی بشاشadasi says:

    بادرود فراوان و عرض ادب!
    خب من مدتیه که با کامیجونم کار نکرده ام و داره یادم میره که باید چیکار کنم و چیکار نکنم خخخخخخخ
    مدرسه آی مدرسه چقدر باحال بود که میرفتیم مدرسه
    راستش من حالشو ندارم بنویسم و خودت برو برگی از دفتر خاطراتمو که درباره ی مدرسه است را پیدا کن و بخوان
    فعلا فقط اومدم که بگم خوندمت
    سلام به مادر بزرگمهر…
    من هنوز با دوچرخه به اداره میروم و جمعه ها هم با دوچرخه سواران به تفریح میروم…
    فعلا بای تا بعد

  9. 9
    عدسی بشاشadasi says:

    با درود!
    خب من نوبت آرایشگاه داشتم و باید ساعت یک ربع به 22 آنجا میبودم و رفتم یعنی یک ربع پیاده روی کردم تا رسیدم
    سرمو کوتاه کردم و برگشتم
    آره یاد اون روزها بخیر که به مدرسه میرفتیم و با بچه های جدید آشنا میشدیم و دوستان جدید پیدا میکردیم
    بهترین روزهای اول مدرسه زمانی بود که تغذیه میدادند و ما خوشحال میشدیم که در مدرسه صبحها شیر و بیسکویت میخوردیم
    اما امروزه بجای بیسکویت 19کویت وجود داره و باید مواظب باشید نگیرید…
    وای من دارم چی میگم مثل اینکه خوابم گرفته و باید برم بخوابم تا کسی را بیخواب نکنم خخخخخخخخخخ

  10. 10
    شیده says:

    سلام بزرگمهر. کلاس چهارم که بودم میگفتن معلم کلاس پنجمی ها خیلی بد اخلاق و سختگیره. منم تو ذهنم نگهش داشتم تا اول مهری که رفتم نشستم سر کلاس پنجمیها خخخ. راستش من خیلی ناراحت بودم از این که اول مهر بایست برم مدرسه ولی روز قبلش به خاطر جشن شکوفه ها باید میرفتم مدرسه و سرود میخوندم. و به خاطر همین همه ی روز را موندم تو مدرسه و با معلم رابط جدید آشنا شدم و متاسفانه همون روز شروع کرد ریاضی درس دادن به من خخ. بعدش همین دلخوری برام موند تا روز بعد که اول مهر بود و من رفتم مدرسه. تا یه جاییش بچه ها سر کلاس بودن. چون روز اول مهر زیاد چیز خاصی نداشت آشنایی بچه ها با معلم بود که اونم معلم ما دیر اومد سر کلاس. یعنی دوم مهر اومد سر کلاس و ما کلی خوشمون بود که معلم نداشتیم. خلاصه همه از کلاس رفتن بیرون و منو یکی از همکلاسی های مثلا بینای قد کوتاه سرهامون را گذاشتیم روی نیمکت و باهم حرف میزدیم. همکلاسی با صدای تیزش گفت: «میگن خانم فلانی خیلی بد اخلاقه وای به حالمون اگه درس نخونیم.»
    منم با صدای یه کم بلندتر گفتم: «زورش به ما نمیرسه یه بد اخلاقی بهش نشون بدیم تا عمر داشته باشه فراموش نکنه.»
    معلم که بالای سرمون وایساده بود و براش سوال بود باقی بچه ها کجان با این که میخندید ولی عصبانی پرسید: «مثلا میخوای تو یکی چی کارش کنی؟»
    بعدشم که گوشمو گرفت و گفت تو جرات داری درس نخون تا معلم بد اخلاقه حساب تو یکی را بذاره کف دستت خخخ. بعدشم که خدا به دادمون میرسید با سرزنش های مادام تا آخر سال. ولی خدا وکیلی معلم خوبی بود بیشتر به من نابینا سخت میگرفت و از من بیشتر انتظار درس خوندن و فعال بودن داشت نسبت به بچه های عادی. تنها کسی هم که بعد از مثلا موفقیت اومد بهم سر زد همین معلم بد اخلاقه بود فقط خخخ.
    موفق باشی.

  11. 11
    شیده says:

    این که میگم دوم مهر اومد سر کلاس ولی اول مهر گوشامون را گرفت به خاطر اینه که روز قبل مثلا گذاشت تا آزاد باشیم بعد روز بعد حسابمون را میرسید خخخخخ.

دیدگاهتان را بنویسید